✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

به‌جان خودم که واسه خودم عزیزه! هی جمعه‌ها به خودم میگم: ببین آرزو این‌هفته رو بیشتر برو به کار و زندگیت برس و هی فرت‌و‌فرت پست نذار. و همان‌طور که می‌تونین حساب کنین ولی می‌دونم این‌کار رو نمی‌کنین واسه همین خودم شمردم و شما هم لطفا به من اعتماد کنین :) پنجمین شنبه‌ی متوالی‌ایست که زدم زیر حرف جمعه‌هام!

این‌ کاکتوس که در نمایشگاه فسقلی عرضه‌ی جینگولی‌جات دانشکده رویت شد، در عین سادگی خیلی دلم را ربود. انقدر که حتی حاضر شدم برم کیف‌پول جاگذاشته‌شده در خوابگاه رو بردارم و بیام بخرمش.
اول به ذهنم رسید به‌یاد اولین کاکتوسم که از بخت بدش اولین کاکتوس من بود و پس از چندماه خدابیامرز شد! اسمشو بذارم لوبیای سحرآمیز، بعد دیدم یه‌‌ شِبه‌کاکتوس که به کاکتوس‌بودنش شک دارم در خونه موجوده که اگه جلوشو نگیرم توانایی اینو داره که تا سال آینده برسه به سقف و این اسم بیشتر برازنده‌ی اونه.
پس تصمیم گرفتم اسمشو بذارم باقالی سحرآمیز که برای سهولت امر می‌تونیم باقالی هم صداش کنیم!
تازه، اون موقع‌هایی هم که باز خیلی ذوق‌زده‌ام و کسی نیست که باهاش حرف بزنم و ممکنه روم نشه بیام در اینجا ابراز کنم، می‌تونم هی بهش بگم: گل‌باقالی من کیه؟:دی و البته که توقع ندارم بشنوم: من من من من! :)
و دیگه نیوکاکتوس( بعدانوشت: بر وزن نیوفولدر!) هم به ذهنم رسید، کدومش بهتره؟
شما هم اگه اسمی به ذهنتون می‌رسه که فکر می‌کنین می‌تونه حریف قَدَری برای باقالی باشه، پیشنهاد بدین!
و فعلا علی‌الحساب نوخریده می‌نامیمش بر وزن نورسیده!

بچه‌ها! نوخریده، نوخریده! بچه‌ها :))

راستی، این پست‌هایی که هنگام ناراحتی و دل‌تنگی‌تون میذارین و نظرات رو هم می‌بندین، باید دیس‌لایک رو بزنم دیگه، آره؟ واقعا برام سوال بود!



در نبندیـم بہ نـــــور
در نبندیم بہ آرامـش پر مهـــر نسیـم
پرده از ساحت دل برگیریـم
رو بہ این پنجـره با شوق سلامـے بکنیم

#سهراب سپهری



ﺁﻥ ﻋﺸﻖ ڪـہ ﺩﺭ پـردﻩ بـمـانَـد ﺑـہ ﭼـہ ﺍﺭﺯﺩ؟
عشـق ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺬﺕ ﺍﻇﻬﺎﺭ و دگر ﻫﯿـﭻ
 
#شفایی اصفهانی

قـاصِدَڪــ
۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۱ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

هیاهـوی شهر را ڪہ کنار بزنـے،

در دور دست‌ها

جایـے ڪہ آسمــانش هنـوز آبـےست،

 کسے را مےبینی با کاسه‌ای خالے، قرآنے در دست و نگاهے خیره به انتهای راه.

و ما که هنوز برنگشتیـم از سفـــــر،

زیر سقف این خاکستـری‌قفس مانده‌ایم سالهاست.

 و او، که دیگر به چشم ما نمےآید.



● ما باید خوب زندگی کنیم.⇦

حضرت می‌آید که زندگی‌ها را آباد کند، و الا اگر بحث نصایح اخلاقی مطرح بـود، فکـر نمی‌کـنم امـامزمان (عجل الله فرجه‌الشریف) تشریف‌فرما بشوند و نصایحی بیشتر از پیغمبر اکرم(ﷺ) یا بیشتر از امیرالمومنین(علیه‌السلام) بخواهند ارائـه بدهنـد . آخـرین امـام می‌آید که زندگی را درست کند؛ آن اتفاقی که تا حالا نیفتاده است؛ هنوز به صورت گسترده، با دین زندگی آباد نشده است. 

• تصور نکنید که سخت‌ترین قسمت دین‌داری نمازشب خواندن است که ما توفیق پیدا نمی‌کنیم برای نماز شـب بیدار شـویم! فکـر نکنید اوج قله‌ی دین‌داری این است که یک عبادتی را به زیبایی انجام بدهیم! عبادت در همان قدمهای اول است؛ البتـه اگـر بتـوانیم قشنگ انجامش دهیم. آن اوجی که هنوز دین‌داران به آن نرسیده‌اند، این است که با دین زندگی خودشان را آباد کنند. دین‌داران وقتی می‌خواهند از خودشان ناراحت باشند و استغفار کنند، از اینکه دینداری‌شان در زندگیِ آنها نتیجه نداده باید استغفار کنند!

#استاد پناهیان


+ اگه قصد دارین فقط یک‌بار توی عمرتون بیاین حرم امام‌رضا(علیه‌السلام)، بهتون پیشنهاد می‌کنم سرمای هوا رو در نظر نگیرین و یک شب برفی رو انتخاب کنین :) قول میدم مدام لبخند روی لبتون باشه و احساس فوق‌العاده خوبی داشته‌باشین.

+من که باورم نمیشه ولی هم‌چنان داره برف میاد! :)

+ تولد حضرت زینب(علیها‌السلام) و روز پرستار هم که هست و تبریک میگم ^_^


+ راستی وسط‌ترین جمعه‌ی زمستون و کلا وسط‌ترین روز زمستون‌تون بخیر و شادی :)


قـاصِدَڪــ
۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۳۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر
می‌خواستم این پاراگراف رو فقط بنویسم صد و دومین دل‌خوشیِ البته نه‌چندان کوچکم دوستان و آشنایان ماه و محشری‌ست که دارم چه غیرمجازی و چه نسبتا مجازی، بعد دیدم ممکنه چندسال دیگه که اینا رو می‌خونم یادم نباشه منشا این‌فکر چی بوده. پس باید بشکافم موضوع رو. یکی از بهترین لذت‌ها، لذت یادگیری و فهمیدنه. البته درمورد من واسه مسائل درسی صدق نمی‌کنه! فقط شاید یه‌ذره درسای تجربی‌تر و ملموس‌تر استثنا باشن. دوستی دارم که شیراز درس می‌خواند و در دانشگاه اونا ترم‌اولی‌ها را آنگول می‌نامند! از آن‌جهت که مثلا در آنی گول می‌خورند و سال‌بالایی‌ها را نیز سرآنگول گویند. ایشون منو به گروهی افزود که خودش و سرآنگولش بودن و قضیه اینجوریه که هرروز بخشی از یک pdf رو می‌خونیم و شب درباره‌ش حرف می‌زنیم. توی همین چندشب چیزای زیاد و لذت‌بخشی یاد گرفتم و فهمیدم که چقدر درمورد برخی مسائل زندگی اشتباه فکر می‌کردم. جدای از این چیزا دارم راه و روش بحث‌کردن رو هم یاد میگیرم. در واقعیت و در چندسال پیش من اینجوری بودم که معمولا نمی‌تونستم از باورهام دفاع منطقی کنم و استدلال ارائه بدم و در مواقع کم‌آوردن نه‌فقط صدا یا دستام که در موارد حاد‌تر تصویر طرف مقابل توی چشمامم می‌لرزید:دی بچه بودم دیگه. از چندسال پیش تا الآن هم سعی کردم اصلا با کسی بحث نکنم. ولی به هرحال ممکنه پیش بیاد و خوشحالم که دارم مهارت‌هاشو یاد می‌گیرم.


امشب اولین شب تنهایی من تا اینجای عمرمه! یه‌شب هم‌اتاقیم، همونی که هم‌استانیم بود و دوستش به هم‌اتاقی بودن من باهاش غبطه می‌خورد، اومد و گفت آمادگی‌شو داری یه‌چیزی بهت بگم؟ گفتم: آره بگو.  گفت: من دارم از این اتاق میرم. گفتم: میری پیش الف؟( همون دوستش) و تایید کرد. گفتم:چه جالب، بسلامتی. گفت ناراحت نشدی؟ گفتم: نه‌، اونم تنها شده‌بود دیگه، اینجوری به جفتتون بیشتر خوش می‌گذره. هرچند که با اوشون شباهت‌های بیشتری داشتم و می‌دونم که با رفتنش دیگه از بعضی حرفا و کارا و حس‌ها خبری نیست، ولی به‌هر حال قرار نبود همیشه کنار هم باشیم که. آخر هفته‌ها رو هم دیگه تنهام و شاید تازه خوابگاهی‌بودن و از خانواده دور بودن رو حس کنم، اونم شاید:دی
من بچگی‌هام فقط از ۲چیز می‌ترسیدم؛ تنهایی و تاریکی. در واقع مورد دوم به این علت بود که مامانم از تاریکی می‌ترسید و من احساس می‌کردم وقتی مامانم می‌ترسه حتما چیز وحشتناکیه پس منم باید بترسم! هرچند الآن دیگه فقط من می‌ترسم! و دارم به این فکر می‌کنم که خیلی کار بدیه که لامپ تا صبح روشن باشه آیا؟

امشب توی سلف یه فسقلی ۲یا۳ساله بود که لابد بچه‌ی یکی از مسئولین بود و همینجوری واسه خودش اونجا می‌چرخید. براش دست تکون دادم و اومد پیشم، چند جمله‌ای اون گفت که من نفهمیدم و چند جمله هم من گفتم که اون نفهمید و فقط فهمیدم که اسمش سِوْداست و اونم فهمید که من فهمیدم اسمش سوداست:دی بدین‌صورت که بعد از اون‌که اسمشو بهم گفت، رفت یه‌دور زد و امد گفت: اگه گفتی اشمم چی بود؟ گفتم: سودا. اونم گفت: آفّلین! دوباره داشت یه چیزی می‌گفت که من نمی‌فهمیدم و یهو وسطش دوید رفت سمت مادرش احتمالا. چندی گذشت و غذام تموم شده‌بود. من یه اصل واسه خودم دارم و اینه که از بچه‌جماعت نباید بی‌خداحافظی جدا شم، حتی اگه دیدار اول و آخرمون باشه. در این راستا تا جایی که می‌شد آروم رفتم ظرفمو تحویل دادم و برگشتم سمت میزی که نشسته‌بودم، واسه اینکه ضایع نباشه بازم آهسته رفتم سمت آبسرد‌کن و ناچارا با طمانینه یه‌لیوان آب خوردم و دوباره اومدم سمت همون میز و  یه‌ذره منتظر شدم. نگاهم افتاد به یکی از مسئولین که داشت منو نگاه می‌کرد و دیدم ضایع‌ست همونجا بیکار ایستادم، پس دوباره آروم‌آروم رفتم سمت آبسردکن و بالاجبار یه‌کم دیگه آب خوردم:دی و واقعا گنجایش سومین‌بار آب‌خوردن رو نداشتم پس این‌دفعه در جایی دور از دید مسئولان منتظر شدم که بالاخره اومد و براش دست تکون دادم و با خیال راحت اومدم بیرون :) 

نمی‌دونم چرا تازه ۲روز بعد از تایید نهایی همه‌ی نمرات یادم افتاد که معدلم رو که ۱۶/۵۲ شده به مامانمم اعلام کنم و تنها دغدغه‌ی تحصیلی من در حال حاضر اینه که نمره‌ی اون درسی که فروردین وارد میشه جوری باشه که معدلم بشه ۱۶/۶۱ که حداقل یه حسی بهش داشته‌باشم!

از مزیت‌های قبولیم در این‌شهر اینه که اگه هرجای دیگه‌ای بودم امکان نداشت هفته‌ی آینده ۲تا از دوستامو و هفته‌ی بعد هم یکی دیگه رو اونجا ببینم، میان اردو :))

احساس می‌کنم مامانش بهش گفته لباساتو کثیف نکنیا! و بقیه‌ی بچه‌های کوچه دارن جلوش فوتبال بازی می‌کنن.
حالا لطفا الآن نیاین بگین جلوش کوچه نیست! :)


گوینـد دِل به آن بُتِ نا‌ِمهـربان نده
دِل آن زمان رُبود که نا‌مِهربان نَبود

#اصلی قمی



مرغ دل مـــــا را
که به کس رام نگردد،
آرام تـُـویـــے
دام تـُـویــــے
دانه تـُـویـــے، تــُو

#حبیب خراسانی


بعدانوشت: شاید باورتون نشه، در واقع منم باورم نمیشه ولی داره برف میاد، اونم یهویی و درست و حسابی :))


راستی برف مذکور در پست قبل بیش از یک‌ساعت نبارید و حتی به این‌درجه هم نرسیده‌بود. 00:55ـه
و مجددا بعدانوشت: من الآن انقدر خوشحالم که در پوست خود گنجانیده نمیشم. اصلا هم انگار نه انگار که تنهام و آسمون هم انقدر خوش‌رنگ و دوست‌داشتنیه که حتی لامپ رو هم خاموش کردم. چقدر خوبه که تخت آدم کنار پنجره باشه‌ها :) خداجونم یه‌عالمه ممنونتم! :) ۳۲ دقیقه بعد از قبلی!


قـاصِدَڪــ
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۴ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ نظر


+ همین دیگه، داره برف میاد و خوش‌حالیم ^_^



گیرم ڪہ هـزار مصحف از بر داری 

خود را چه کنـے که نفس کافر داری 

سر را بہ زمین گذاشتہ‌ای بہـر نماز ؟

آن‌را بہ زمین بنه ڪہ در سَـر داری


#ابوسعید ابوالخیر

قـاصِدَڪــ
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۴ موافقین ۱۲ مخالفین ۰
اگه هم‌اتاقیم عضو کانال تلگرامی توییتر دانشگاه نبود و امشب بهم عکس پایین رو نشون نمی‌داد، شما روزهای آینده شاهد پستی می‌شدید با عنوانِ من و سلف؛ این قسمت گلدان توت‌فرنگی:) 
جدای از اینکه این‌هفته آفرینشگاه غذایی(یه‌چیزی تو مایه‌های سلف) به گیاهخواران نیز توجه بیشتری کرده و پیتزا سبزیجات و پیراشکی سبزیجات و خوراک سوسیس گیاهی و... رو هم در چند روز به منو اضافه کرده_ که البته تا حالا هیچ‌کدوم رو نخورده‌بودم ولی امروز برای ناهار مورد سوم رو داشتم_ با افزدون گزینه‌ای به‌نام گلدان توت‌فرنگی موجبات خنده رو فراهم کرد.
اول از دیدن چنین چیزی در فهرست تعجب کردم ولی بعد با خودم گفتم: خب حتما دسره دیگه، باید خوشمزه باشه. داداشم به‌شوخی می‌گفت: محض احتیاط با خودت یه گلدون هم ببر!
می‌تونید تصور کنید طبق معمول یادم نخواهم‌بود چی رزرو کردم و با بشقاب و قاشق و چنگال می‌رفتم توی صف و کارتمو می‌زدم. بعد اونا میزی رو نشونم میدادن که روش چندتا گلدان با نهال توت‌فرنگی گذاشته‌شده و قطعا من اینجوری میشدم:| و بعدش دوباره با هم‌اتاقی‌ها تا چند دقیقه از ته دل می‌خندیدیم :) فرض کنیم اصلا دسر بود چجوری بعضیا امروز باهاش نون‌سنگک رزرو کردن؟:دی( خب البته میتونه مثلا برای صبحانه‌ی فرداش هم گرفته‌باشه)

اتاقمون یه‌گلدون حاوی چیزی غیر از کاکتوس کم داره :)

+ هردفعه که با قطار میام، به‌لطف بحث‌های هم‌سفرها بعضی از توصیه‌های مستقیم و غیرمستقیم تربیتی مامانم، معلمام و کتابایی که خوندم، میره زیر سوال. اما خب به‌ عنوان یه‌تجربه ارزش به‌خاطر سپردن رو دارن.



جز کوی تـُـــو ، دل را نبُوَد منزل دیگر 
گیرم که بُوَد کوی دگر، کو دلِ دیگر؟


#ظریف اصفهانی


بعدانوشت: خب ظاهرا توت‌فرنگی بوته می‌باشد نه نهال! همین‌قدر که نگفتم درخت، جای شکر داره!
بعدانوشت‌تر: روز انتشار اولیه بجای "روزهای آینده" نوشته‌بودم" دوشنبه" که امروز( که دوشنبه‌ست) متوجه شدم اشتباه فکر می‌کردم و اصلاح شد. و سوالی که برام پیش اومده اینه که واقعا من چرا انقدر مطمئن بودم؟
بعدانوشت‌ترتر: جل‌الخالق! الآن فهمیدم چرا اونقدر مطمئن بودم، چون واقعا واسه دوشنبه بوده، داشتم اسکرین‌شات‌ها رو نگاه می‌کردم، دیدم که واسه ۱۱بهمن رزرو بوده، ولی دیروز که نگاه کردم نبود! چگونه واقعا؟
یعنی باید دوباره پست رو ویرایش کنم و بنویسم دوشنبه؟ بی‌خیال دیگه، سخت نگیرین. الآن مهم اینه که رزرو گلدون من از پرتالم غیب شده!
قـاصِدَڪــ
۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ نظر


و ما سالهاست 


بدون آن‌ڪہ بخواهیم


یڪ دلتنگـے خاص 


و مشتـے سکوت را 


کنار گذاشتہ‌ایم


براى جُمعـہ‌هایـے ڪہ مے آیند.



+ امیرالمومنین علی( علیه‌السلام): بهترین کارها، برابری بیم و امید است.



دین به کام بلندهمتان خوش است⇦


دین برای آدم بلند همت است و به مذاق کسی که بلند پرواز است، خوش می‌آید. باید ببینیم چه چیز آدم را از همت بلند باز می‌دارد؟ تربیتی که قلّه‌گرا نیست و قلعه‌محور است، تبلیغاتی که بزرگنمای اشیاء کوچک است و هر نوع فقر مادی و جهل معنوی، همت بلند را نابود و انسان را از پرواز ناامید می‌کند.

#استاد پناهیان


+یعنی در همه‌ی مکان‌ها دارم پست میذارما! این‌دفعه در حالی که قطار یک‌ساعت زودتر رسید و الآن نیم‌ساعته پشت در خوابگاه منتظرم و هنوز هم باید منتظر باشم، نوشتم! ولی هوای خوبیه‌ها :)

صبح دل‌انگیزتون بخیـــــر :)

قـاصِدَڪــ
۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۰۵ موافقین ۹ مخالفین ۱
با دوستم رفته‌بودیم بانک که سرویس پیام‌کوتاه رو برای من فعال کنیم. من دوتا کارت همراهمه که از یکیشون بیشتر‌ استفاده می‌کنم که از قضا این‌کار براش امکان‌پذیر نیست. به‌دوستم گفتم:
+ کاش میشد واسه این فعالش می‌کردم.
-چرا؟
+بیشتر با این روزگار می‌گذرونم.
-خب از این به بعد با اون بگذرون.
+آخه رمز اینو بیشتر دوست دارم.
- :\ خب رمز اینو بذار روی اون‌یکی.
+نمیشه، آخه رمزش فقط به خودش میاد!
در ادامه ایشون فقط نگاه کرد و بقول خودش دیگر هیـــــچ( کشیده بخونید) نداشت که بگوید.
این‌کارت رو چندسال پیش گرفتم که همون موقع هم گم شد تا یک‌سال بعد! بعد از پیدا شدنش کل خانواده داشتیم فکر می‌کردیم که رمزش چیه! بعد که یه‌بار داشتم از توی کوچه‌ی کناری‌مون می‌گذشتم چشمم افتاد به ماشین داماد همسایه، یادم افتاد که پلاک ایشون رو به کمک شماره‌تلفن خونه‌ی دوستم که شبیهشه حفظ کردم، بعد یهو یادم اومد عه! رمز کارتمم دوتا دوتا برعکس شماره‌ تلفن همین دوستم بود. و بدین‌شکل دلم می‌خواد رمزش واسه خودش بمونه :)
( الآن دیگه فقط پلاک خودمون و چندی از اقوام رو به‌یاد میارم.)


و میریم که داشته‌باشیم ۴اُمین شبی رو که فرداش خونه نیستم، البته فکر کنم این‌بار مثل یه‌بچه‌ی خوب و منطقی فکرهای چرت‌و‌پرت نیاد تو ذهنم و نگِریم. یعنی اینقدری که من اون ۳شب قبل از حرکت گریه کردما تو کل این ۴ماه توی خوابگاه گریه نکردم. نمیدونم چرا مامانم نمیذاره از همینجا تنهایی برم، خداحافظی رو یهویی باید کرد دیگه، به‌اندازه‌ی چندکیلومتر دیرتر چه‌فرقی داره آخه؟!
و عمیقا دعا می‌کنم در اتوبوس فیلم آبنبات‌چوبی رو پخش نکنن، حتی اگه فیلم دوست‌داشتنی‌ای هم بود دیگه دوست نداشتم برای بار سوم ببینمش! بذارین یه‌دعای دیگه هم بکنم؛ امیدوارم دمای قطار هم متناسب باشه و گرم نباشه و ترجیحا هم‌سفر‌هام بطور غیرمستقیم هی به حرف‌نزدن من اشاره نکنن :)


من وقتی یه توصیف خوب و دقیق برای احساساتم پیدا می‌کنم خوشحال میشم. طبق معمولِ این‌چند روز در حال گوش‌دادن به آهنگ‌های همون خواننده‌ی قبلی بودیم که ایشون یه‌جا فرمود: به این احساس دل‌بستن دارم وابسته میشم...( یعنی ادامه داره و یادم نمونده). توصیف جالبی بود برام. یه‌ذره که فکر کردم متوجه شدم من به احساسی که نسبت به اطرافیانم دارم، به نسبتی که باهاشون دارم و حتی به وظایفی که در قبالشون دارم وابسته‌ام، نه به خودشون. یعنی مثلا اگه دوسال از دوستم دور باشم ولی همچنان دوستم باشه دلم تنگ نمیشه و احساس بدی هم بهم دست نمیده، اما کافیه کنارم باشه ولی دیگه دوستم نباشه چنان دل‌تنگ میشم که خودمم تعجب می‌کنم.


بقدری در این ۹روز بچه‌بازی در آوردم که فکرش رو هم نمی‌کردم. دارم با خودم فکر می‌کنم ۱۶ یا ۱۷سالم بود بزرگتر بودم تا الآن! و البته مامانم ربطش میده به اینکه؛ آخی مامان‌جان اونجا در دیار غربت بهت خوش نمیگذره، اینجوری شدی!


حافظه هم موجود عجیبی‌ست‌ها، شاید ۵یا۶سال پیش بود که یادم نبود امروز تولد دوستمه و دلخوری‌هایی پیش اومد و الآن که دیگه دوستی در کار نیست، شونصدبار از همون ساعات اولیه‌ی بامداد تا الآن چشمم افتاده به تاریخ و گفتم عه!؟ ۶بهمن:)
مخاطب‌‌دار نوشت: اگه سال‌های بعد خودم آدرس اینجا رو بهت دادم و اتفاقی اینو دیدی، تولدت مبارک نزدیک‌ترین رفیق قدیمی من.

امشب آخرین شبی‌ست که با خیال راحت تا سحر بیدار می‌مونم البته قطعا اونجا هم بیدار می‌مونما ولی نه با خیال راحت:دی زیرا هر ۵ روز رو ۸تا ۱۰ کلاس دارم! دیگه ان‌شاءالله از شنبه ترم جدید شروع میشه و با سوتی‌های جدید در خدمتتون هستم :)

+ امشب می‌خوام مدتی رو در حیاط بگذرونم و اینقدر به‌ستاره‌ها نگاه کنم که مثل خیلی قبل‌تر‌ها گردنم درد بگیره:دی



مَـن هـَر کـجاى این شہر رفتم ڪہ او ببینَم
اى دل کـجاى کارى؟ هـَـر جا ڪہ او ندارد 

#شاهین‌ پورعلی‌اکبر



صُبح یعنی وسط قصہ‌ی تردید شُما
کسـے از در برسد نــور تعارف بکند

#میترا ملک‌محمدی
( پتانسیل بعنوان صبح بخیــر منتشر شدن رو داشت :) )


یک سلامم را اگر پاسخ بگویـے مے روم
لذتش را من بـا تمام شہر قسمت میکنم

#کاظم بهمنی

قـاصِدَڪــ
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹ نظر


و کلا اگه حرفی هست، واقعا خوشحال میشم بدونم :) 

قـاصِدَڪــ
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

+ بس که ساکنان اتاق بغلی این آهنگ رو گذاشتن، با بارون فقط به‌یاد این آهنگ و نهایتا به‌یاد اونا میفتم!

احساس می‌کنم به انواع و اقسام حالت‌هایی که دچارم و گاهی به‌شوخی بیماری می‌نامم‌شون، خودسانسوری رو هم باید اضافه کنم. و این مربوط میشه به فکرکردن به‌ مطالب همون جزوه‌ی مهارتها:دی

۴سال پیش که می‌رفتم کلاس زبان، سر یکی از بحث‌های آزاد استاد ازمون خواست درباره‌ی آزادی حرف بزنیم و اول تعریفش کنیم، هرکسی یه‌چیزی گفت. آخرشم خودش نظرشو گفت که: بنظر من آزادی یعنی انجام هر عمل یا حتی فکرکردن به هرچیزی که دنیای طرف مقابل رو خراب نکنه.

من اون‌روز از این جمله خوشم اومد و یادداشتش کردم. و گاهی وقتا بهش فکر می‌کردم. اینجور که ایشون می‌گفت یعنی یجورایی آزادی نسبیه. خب من الآن آزادی بیان دارم. می‌تونم خیلی‌چیزا رو بنویسم. ولی اگه به باورها یا همون دنیای شما آسیب بزنه، یعنی پامو بیش‌ از حد گلیمم دراز کردم. من دوست ندارم اینجوری بشه ولی همه رو که نمیشه همیشه راضی نگه‌داشت. مثلا ممکنه یه‌نفر یه باوری داشته‌باشه که اشتباه باشه، من نمی‌تونم بخاطر آسیب‌نزدن به باور اشتباه یه‌نفر دیگه، باور درست خودمو_ جایی که لازمه ابراز بشه_ مخفی کنم. یا ممکنه اصلا باور من اشتباه باشه، تا بیانش نکنم که نمی‌فهمم اشتباهه. بالاخره یکی باید بهم بگه که اشتباه فکر می‌کنم.

نمیدونم اینا چه‌ربطی داشت به اونی که داشتم بهش فکر می‌کردم:/ 

اصل مطلب این بود که؛ هر انسانی حق داره با بعضی چیزا موافق باشه و با بعضی چیزا مخالف. حق ابراز نظر بدون توهین به نظر دیگران هم که مسلمه دیگه. احساس می‌کنم دارم خودمو نادیده می‌گیرم، شاید سرکوب واژه‌ی درستی نباشه. جل‌الخالق! اصلا نمی‌دونم چجوری باید توصیف کنم. خیلی مسخره‌ست که آدم نتونه حرف یا نظرشو بگه نه؟ نظری که اظهارش حقشه و بطور منطقی و قانونی کسی هم نمی‌تونه اعتراض کنه و بهش خرده بگیره؟ 

خب از این حرفا خارج میشیم و میریم تو فاز روزانه‌نویسی خودمون:)

امشب داداشم داشت فیلم ترسناک می‌دید و نقطه‌ی اوج فیلم برق قطع شد:دی. بارون هم میومد تازه، فضا معنوی بود خلاصه!

الآنم داره بارون میاد همچنان:) 

۱۰۱. آسمون قرمز شبای زمستون رو هم به دل‌خوشی‌هام اضافه می‌کنم:)

شعری که در تصویر می‌بینید و خط دوستمه قرار بود این باشه: چیزی کم از بهشت ندارد، هوای تو!


و طبق معمول خندیدیم:)


تمام ناتمام من، با تو تمام میشود💚

#حمید مصدق


دست به بند می‌دهم 

گر تـُـــو اسیر می‌بری

#سعـــــدی


عشق را

هیچ پایانـے نیست

یار وقتی کہ تـُــویـے

#سید علی میرفضلی


باورم نمیشه! پرانتز نذاشتم! اگه تا ۲۴ساعت دیگه بعدانوشت هم ننویسما جایزه بهم تعلق می‌گیره، از طرف خودم البته:)

و مسلما برای اعلامش نمیام بعدانوشت بنویسم:دی

قـاصِدَڪــ
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

کتاب (روی ماه خداوند را ببوس) را خواندم، به آن شیوه‌ای که کتاب را می‌گیری دستت و تا تمام نشده زمین نمی‌گذاری، البته بیشتر از یک‌ساعت هم نشد. از همان دبستان با خلاصه‌کردن مشکل داشتم، حتی نمی‌توانم عبارتی بگویم برای تشویق دیگران. من با کلمه‌ به کلمه‌ی بعضی از جمله‌ها به فکر فرو می‌روم و لذت می‌برم. و خب کلمه به کلمه را که نمی‌شود خلاصه کرد :)

بعد از خواندن این کتاب به این فکر می‌کردم که تا چندسال بعد ممکن است یکی از اولین سوال‌های بازپرس‌های پرونده‌های مرگ‌های مشکوک این شود که: آیا مرحوم( دور از جان شما) وبلاگ داشت؟

و شاید قبل از ملاقات با افرادی که آخرین‌بار مرحوم ( و باز هم دور از جان شما) را دیده‌اند ابتدا و پس از پیدا کردن آدرس، وبلاگ وی را زیر و رو کنند و از همسایه‌های وبلاگی‌اش احوال روزهای آخرش را بپرسند.

 بعد هم به این فکر کردم که اگر هرکدام از پست‌های اینجا، پست آخر من می‌بود، جناب کارآگاه چه برداشتی از آن می‌کرد؟

خب شاید ایشان ندانند عمر احساسات ناگهانی من چه غم و چه شادی دقیقا به اندازه‌ی نوشتن همان پست است، بخواهم ارفاق کنم می‌گویم تا ۱۲ساعت بعد از آن.

بذارید از همینجا به بازپرس پرونده‌ام خسته‌نباشید عرض کنم و بگویم: من از همین تریبون هرگونه شایعه‌ای رو تکذیب می‌کنم. همین دیگه، ادامه بدین.

آقا، اونجوری نگاه نکنین، تخیل است دیگر! بیکاری هم هست خب، میشه این! شما به‌جای این کارا برید کتاب رو سرچ کنید و یه‌خلاصه‌ای چیزی ازش بخونین.


+                   اینجا هم چند خط وجود داشت که چون کمی طنزناک بود، حذف شد.


اینا رو بخاطر جالب بودنشون میذارما وگرنه بیداری من ( اونم تو خونه) بخاطر خواب صبحه و بس.


از همـــــہ خلق دل‌آرامـَـم تـُــویـے 💜

#سنایـے


زیر قدمت بانو، دل ریختہ‌ام، برگــرد.

#علیرضا آذر


 ‏گرچہ او هرگز نمی‌گیرد ز حال ما خبـر

درد او گیرد خبر هر شب، ز سر تا پای ما

#صائب تبریزی


+ استفاده‌ی بیش از اندازه‌ی من از قیدها مربوط میشه به عذاب وجدانم، که اونم واسه اینه که فکر می‌کنم ممکنه منظورم رو درست به مخاطب نرسونم و حتی دروغ هم گفته‌باشم!

بعدانوشت: پست تقریبا پیش‌نویس است و کلی هم بعد از انتشار اولیه تغییر کرده‌است.

+++

گردان رفت؛ نفر برگشت...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاه وَ یَکشفُ السوء 

امشبم به جای شب بخیر این رو برای هم بفرستیم، شاید هنوز امیدی باشه:(

+++کاش بود...

بعدانوشت: نظراتِ احتمالی، یکشنبه یا شاید دوشنبه تایید میشن.

بعدانوشت‌تر: کاش بعضی خبرا فقط شایعه و دروغ می‌بودن:(


قـاصِدَڪــ
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر



جُمعـہ مـے آیَـد پیاپـے


پشت هَـم، اما دریـــغ 


آن‌ڪہ مـے بایـد بیایَـد


رخ ز ما پـوشانده‌استـ 


+



+

رمز گشایش مشکلات⇦

خیال نکنیم اگر راضی نباشیم بهتر می‌توانیم دعا کنیم و اگر شاکی باشیم خدا بهتر مشکلات ما را می‌بیند.

 لبخند زدن در اوج مشکلات و راضی بودن در هنگام دعا، رمز گشایش است.

#استاد پناهیان


قـاصِدَڪــ
۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۲۳ موافقین ۶ مخالفین ۰

داشتم فکر می‌کردم خوب می‌شد مثل شبکه‌های اجتماعی اینجا هم اول درخواست دنبال‌کردن می‌دادیم، طرف مقابل اول بررسی می‌کرد که خوشش میاد مثلا من دنبال‌کننده‌ش باشم یا نه و بعد معلوم میشد که بالاخره من دنبال‌کننده‌ش محسوب میشم یا نه؟

می‌شد یه امکان هم وجود داشته‌باشه که بعضی پستا واسه عموم مردم رمزدار باشن ولی برای دنبال‌کننده‌ها یا دنبال‌شونده‌ها بصورت عادی نمایش داده بشه.


خب نمی‌دونم چرا، ولی بعضی وبلاگا رو خیلی وقت بود که دوست می‌داشتم ولی دنبالشون نمی‌کردم، طی یک تصمیم و حرکت یهویی می‌خوام دل رو بزنم به دریا.


امروز در حین آماده‌سازی ناهار صدای تلویزیون رو می‌شنیدم که مرحوم حاج‌آقای مهندسی ( شایدم حاج‌آقا مرحوم مهندسی!) گفتن که :

از پیامبر مهر و رحمت پرسیدند: چکار کنیم مورد غضب خداوند واقع نشیم؟ ایشون جواب دادن: غضب نکنید.

یعنی پرخاشگر نباشیم، با مردم مهربون باشیم و...)

اون۳نقطه یعنی ادامه داشتا ولی من یادم نموند!

 دیشبم همینجوری چشمم افتاد به تلویزیون و آقای دخانچی رو در قابش دیدم و متوجه شدم برنامه‌ای که ازش خوشم میومد و تموم شده‌بود، باز هم تولید شده :) و نمیدونم اسمش هنوز هم رادیکال جیوگی‌ست یا رادیکالش حذف شده!




فَواره وار، سـر بہ هوایـے و  سـر به زیـر

چون تلخـے شَـراب، دل آزار و دلپذیـر


ماهـے تـُــویـے و آب؛ مـن و تُنـگ؛ روزگـار

من در حصار تُنگ و تـُـو در مشت من اسیر


پلـڪ مَـرا برای تماشای خود ببند

ای ردپـای گمشـده‌ی باد در کویـر


ای مَرگ می رسے بہ من اما چقـدر زود

ای عشـق می رسم بہ تـُــو اما چقـدر دیر


مرداب زندگـے همہ را غـرق می کند

ای عشـق همتـے کن و دست مـرا بگیر


 چشـم انتظار حادثہ ای ناگهـان مباش

 با مـرگ زندگـے کن و با زندگـے بمیـر


#فاضل نظری 



+ حادثه‌ی امروز واقعا دردناک بود،تسلیت به همه علی‌الخصوص آتش‌نشان‌های همیشه شجاع‌؛ دعا هم یادمون نره.


بعدانوشت: #نفهم_نباشیم!


لیست مراکز اهدای خون برای حادثه‌ی پلاسکو


آتش نشان ها مثل گروه خونی O هستن،

به دیگران کمک میکنن،

اما هیچ کسی غیر خودشون

نمیتونه بهشون کمک کنه.

 


قـاصِدَڪــ
۳۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۰ موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲ نظر