۲۰۷_ تمام حرفایی رو که نیمه‌شب‌ها به سرم می‌زد تو یه پست رمزدار بنویسم و یه روزی آدرس رو بهش بدم، گفتم.

اون‌قدر با هم و نزدیکِ هم بودیم که امشب نمی‌دونستم چجوری باید برات بنویسم. حرف نزنم و بنویسم. نیم ساعت برای نوشتنِ آغازگر مکالمه فکر کردم. وسطاش راه افتادم. آخراش کم آوردم باز... از شرمندگی.


واقعا اون زمانا که دو ساعت می‌نشستیم و خیال می‌بافتیم برای‌ آینده یه درصد هم فکر می‌کردیم این شکلی باشه؟ تو توی یه کشور دیگه و من اینجا، مشهد، خاطرات پنج شش سال دوستی‌مون رو دوره کنیم و بخندیم و بعد، تو از این چهار پنج سالِ بعد از قطع رابطه‌مون بگی و گریه کنیم؟

+خدایا! لطفا و خواهشا یا مهر من رو به عنوان دوست به دل کسی ننداز یا بهم یاد بده چجوری رفیق بمونم. همین عذاب وجدان برام بسه.

+ولی نمی‌تونم انکار کنم که سبک شدم تقریبا.

+خدایا تو بخوای میشه، خوب باشه آینده.

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۰ آبان ۹۶

۲۰۶_ قبلا که نمی‌تونستم به زیباییِ ایشون، این حس رو توصیف کنم؛ بهش می‌گفتم قانون اینرسیِ مخصوص آدما.

+ بازنشر از کانال عطیه میرزاامیری (@atiyeemirzaamiri)

این وابستگی عجیبم نسبت به "مکان ها" حالم را آشوب و بهم میزند. شبیه زخمی شده ام که دائم چسبی روی آن زده میشود و به محض التیامش کنده میشود. بی سرزمین تر از باد شده ام. به محض عادتم به یک شهر و یک محیط باید کنده شوم و برم به محیطی دیگر. روزها تلاش میکنم خودم را با تخت لغزنده ی اتاق شماره ی دوی سوئیت هفت سازگار کنم. سازگار که میشوم باید کنده شوم و بروم درون اتاق روی پشت بام خودم. شب ها سعی میکنم با سکوت کش دار اتاق روی پشت بامم رفیق شوم و دوباره از نو باید رو تختی را بکشم و برگردم. تحمل دلتنگی خیلی راحت تر از سختی جابه جایی ست. شما کمتر دلتنگ دوست مقیم یک کشور دیگرتان میشوید تا همکاری که هرروز چشم تان به او می افتد...
  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۸ آبان ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۳۸

ای آفتاب روشن و ای سایه‌ی همای!

ما را نگاهی از تــُـو تمام‌ست، اگر کنی

#سعدی


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۶۰]


+ مولا علی (علیه سلام): از لغزش دیگران خوش‌حال مباش زیرا نمی‌دانی روزگار با تو چه خواهد کرد.


آن که کینه را کنار بگذارد، قلب و عقلش آرامش مى یابد.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۵ آبان ۹۶

۲۰۴_ اتوبوس‌نوشت

از عوارض ساعت‌ها و بارها تلاش برای نصب یه‌ نرم‌افزار و باز هم نتیجه نگرفتن؛ به جز گذشتن از خیرِ نمره‌ی اضافی مربوط به تمرینای اون قسمت چی می‌تونه باشه؟ ساعت چهار و پنجاه دقیقه بیدار شدم با خودم فکر می‌کنم باید یه نرم‌افزاری رو خودم نصب کنم تا بتونم نماز بخونم. همین‌که یاد کلمه‌ی "نصب" افتادم دوباره دراز کشیدم و خوابیدم ‌:|


ولی واقعا برام جالبه که جدای از بلد نبودن کمی بدشانسی هم با من هست معمولا. یعنی اتفاقات پی‌در‌پی خنده‌داری برام میفته که برای بقیه پیش نمیاد! چندبار خواستم بنویسم ولی جزئیاتش زیادی زیاده و مجالِ شرح قصه نیست!


یه‌کم انرژی از خوشحالی پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش مونده‌بود!، که دیشب با تلاش برای هنرنمایی روی کمد تخلیه شد. دیدم ساکنین سایر اتاق‌ها برای جینگول‌سازی انواع قسمت‌ها اعم از در و دیوار و قفسه و کمد و یخچال یه تلاشی کردن؛ گفتم مام یه حرکتی بزنیم بالاخره! باقی‌مانده‌ش کِی تکمیل بشه خدا می‌دونه!


دیروز سرِ کلاس ساختمان داده با هر خنده و لبخند به این فکر می‌کردم که چند سال دیگه چجوری به خودم بقبولانم که چند سال بودن توی این شهر و دانشگاه یه دوره‌ی موقتی بوده و تموم شده رفته و من دیگه بچه‌ها و این استاد (های) نازنین رو نمی‌بینم؟ دلتنگی برای خانواده بالاخره تموم میشه وقتی برگردم، ولی اون موقع دلم برای یه‌عده دیگه تنگ میشه و اینو هیچ‌کاریش نمیشه کرد. هرقدر هم کشش بدم تهش تموم میشه اینجا بودنم. احتمالا قانون پایستگی دل‌تنگی هم وجود داره  و کلا دلتنگیِ آدما از بین نمیره و از شخصی به شخص دیگه منتقل میشه و بالاخره آدمی‌زاد همیشه دلش تنگه. 


+ من وقتی از دلتنگی حرف می‌زنم منظورم الزاما یه حس غمگین نیست. یه اشتیاق شدیده برای دوباره دیدن، بدی‌ش اینه که می‌دونی اون لحظه امکانش نیست، بدترش هم اینه که بدونی کلا امکانش نیست. یکشنبه‌ی هفته‌ی پیش وقتی استاد مثنوی‌خوانی‌مون گفت آدم گاهی دوست داره دلتنگ باشه و دوست نداره از اون حس اشتیاقِ دیدار یار در زمان فراق دل بکنه و بعد هم یه حکایت در این باب تعریف کرد لبخند زدم و تایید کردم. یعنی چند سال بعد که برای رفع دلتنگی پناه ببرم به پوشه‌ی ویس‌های دسته‌بندی نشده و اتفاقی ویس مربوط به این جلسه رو پخش کنم، بازم تایید می‌کنم؟


چقدر خوبه که از آینده خبر نداریم. یه دلخوشیِ کوچولو ته دل آدم هست که ممکنه همه‌ی چیزای غیر دلخواهی که بهشون فکر می‌کنی برعکس از آب در بیان، یا فعلشون یا قیدشون. کار که نشد نداره :)


+الآن داریم از آرامگاه خواجه‌ربیع (اگه اشتباه نکنم) برمی‌گردیم. کلا قبرستان‌ها مکان‌های آرامش‌بخشی‌ان واسه من. ولی اینجا بهترین‌جایی بود که تا حالا دیده‌بودم و اولین جایی که اگه قرار باشه شب هم اونجا بخوابم نمی‌ترسم. باصفا و آروم بود :)

+یه فرفره‌ی چوبی فیروزه‌ای هم خریدم که حالا حالاها باهاش سرگرمم و ذوق می‌کنم :))


صبا گر از سر زلفش به گورستان برد بویی

ز هر گوری دو صد بی‌دل ز بوی یار برخیزد...


# عراقی

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۴ آبان ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۳۷

یادِ تــُــو قرن‌هاست که در جمعه‌ها حاضر است...


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۵۹]


امام سجاد (علیه السلام): آخرین سفارش حضرت خضرِ نبی، به حضرت موسى این بود که:‌ هرگز کسى را به سبب گناهش خوار نکن. 

+


+

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

۲۰۲_ کلا هفته‌ی خوبی بود

راستش این چند روز می‌خواستم بیام درباره‌ی اینکه چجوری باید به هم‌خوابگاهی‌های محترمم حالی کنم نباید این‌قدر با گربه‌ها بازی کنن که اینا به اینجا عادت کنن و من یهو نصفه‌شب یکی‌شون رو روی سینک ظرف‌شویی ببینم!، غر بزنم! ولی خب از اون‌جایی امروز قراره تا آخرش روز خوبی باشه غر نمی‌زنم و حداقل جزئیات رو نمیگم :)

امروز میان‌ترم داشتم و از ابتدای ورود به دانشگاه این‌قدر برای امتحانی آماده نبودم که امروز بودم. هرچند بازم غلط دارم؛ ولی حس خوبی بود که این‌قدر در طول هفته خونده‌بودم که دیشب که همون شب امتحان باشه، دیگه مطلب جدیدی برای خوندن نداشتم. دیروز از یکی از دخترا یه‌سوال پرسیدم، برای اوشون هم ابهام ایجاد کردم و بعد دوتایی داشتیم روش فکر می‌کردیم! این‌قدر با حوصله و با شیوه‌های مختلف سعی می‌کرد بهم توضیح بده که دلم می‌خواست خودم رو بزنم به نفهمی که هم‌چنان برام توضیح بده :| شاعر که شفیعی کدکنی باشن میگن : 
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم!
حالا نه در این حد ولی خب! :))
 و راستش متاسف شدم برای خودم. که یه‌زمانی به لحاظ اطلاعات می‌تونستم این حس رو به بقیه بدم ولی نمی‌تونستم و می‌گفتم بلد نیستم جورِ دیگه‌ای توضیح بدم.

بعد از امتحان با یکی از هم‌اتاقی‌ها قرار بود بریم بیرون که ایشون کارش رو انجام بده. فقط آدرس داشتیم و حتی نمی‌دونستیم باید از کدوم در خارج شیم! در نتیجه آژانس گرفتیم. آدرس رو که گفتیم راننده گفت نداریم چنین میدانی! چندتا میدون اون اطراف رو گفت و منم گفتم احتمالا هم‌اتاقیم پشت تلفن بد شنیده و اونی رو که به لحاظ آوایی شبیه‌تر بود انتخاب کردیم و همون‌جا پیاده شدیم. انتظار داشتم یه عالمه‌ی دیگه هم راه داشته باشیم تا رسیدن بهش ولی وقتی توی گوگل مپ زدم متوجه شدیم دقیقا اون‌ور خیابون و روبرومونه :))
برگشتن رو پیاده اومدیم و بخشی از مکالمات امروز رو در ادامه می‌بینید:
[در حال رد شدن از جلوی سوپر مارکت]: عه! سوسیس‌ها رو! چقدر باحالن :|
[در حال رد شدن از جلوی میوه فروشی]: چه مغازه‌های خوشگلی!
[در حال رد شدن از ورودیِ یک کوچه]: عجب کوچه‌ی قشنگی!
چند دقیقه بعد: میگما اصلا کلا چه پنجشنبه‌ی خوبی!
در این لحظات به هم‌اتاقی‌م حق می‌دادم فکر کنه یه‌چیزی زدم!

و دیگه این‌که استاد حل تمرین معادلات‌مون رو خیلی دوست دارم. نمی‌دونم به خاطر اینکه دختره و مهربونه و چهره‌ش به دلم می‌شینه دوسِش دارم یا چون با جزئیات و شبیه معلمای دبیرستانم درس رو توضیح میده و حتی از زمانی که استاد درس میده هم بیشتر می‌فهمم. آیدی‌ش رو داده که جواب تمرین‌ها رو بفرستیم. داشتم عکسای پروفایلش رو نگاه می‌کردم که رسیدم به عکس پدربزرگ مرحومش و دیدم چقدر شبیهشه. دلم می‌خواست اون فاتحه¹ با این پیام به دستش برسه که "خیلی ممنون که این چشم‌ها و این نگاه قشنگ و مهربون رو برای نوه‌هاتون به ارث گذاشتین! که بتونه منی رو که به کلاس‌های حل تمرین دروس پایه پایبند نیستم از رفتن به جلسات داستان‌خوانیِ² چهارشنبه‌ها منصرف کنه و بکشونه پای مسئله‌های معادلات."
درباره‌ی این قسمت هم شاعر که این‌بار سعدی‌ست میگه:
درس معلم ار بود زمزمه‌ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریزپا را

¹هروقت می‌بینم یا می‌شنوم کسی فوت کرده حتی اگه اصلا نشناسمش، یا وقتایی که توی مسافرت از کنار بهشت زهرای شهرهای مختلف رد می‌شیم سعی می‌کنم حداقل یه صلوات براشون بفرستم. به امید این‌که سال‌ها بعد وقتی هیچ‌کس به یادم نبود و نیاز داشتم، یه‌نفر اتفاقی برای من هم هدیه‌ای چیزی بفرسته.

² راستی جلسات هفتگی مثنوی‌خوانی رو هم دارم میرم و خوش می‌گذره ^_^ فقط امیدوارم ترم‌های بعد هم با برنامه‌ی کلاسیم تداخل نداشته باشه و بتونم برم.
  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶

۲۰۱_ غزل شماره‌ی ۲۳۴

 
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
ز باغ عارض ساقی هـزار لاله برآید
 
نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
 
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید
 
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بی‌ملالت صد غصه یک نواله برآید
 
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
 
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآید
 
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید
 
 
+ با تشکر از تیم خوش‌ذوق رادیوبلاگی‌ها و ایده‌ی قشنگ‌شون به مناسبت روز بزرگداشت حافظ (:
  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۲۴ مهر ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۳۶

دل‌مرده‌ام قبول! ولی ای مسیــحِ من!

یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.



دعای فرج: کلیک


امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام):‌ زبان خود را به نرم‌گویى و سلام کردن عادت ده، تا دوستانت زیاد و دشمنانت کم شوند.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۱ مهر ۹۶

۱۹۹_ حرف بزنیم، قبل از سوء تفاهم!

در پست‌های قبل، یکی از هم‌اتاقی‌ها هم‌اتاقیِ سابق نامیده می‌شده، زین پس عالیه می‌نامیمش، گرچه اسمش عالیه نیست! و امیدوارم خودمم یادم بمونه. هم‌اتاقیِ دوم مثل سابق الف. نامیده می‌شه.

الف امشب ازمون خواست ویژگی‌های خوب و بدش رو بگیم. توی ذهنم داشتم به اون ویژگی‌ای که چند روزه بهش فکر می‌کنم، فکر می‌کردم. تقریبا ۱۴ روز. بحث سرِ جذب بود؛ جذب افراد به یک خُلق، مکان، تفکر یا تشکل خاص با اخلاقِ خاص مثلا نصیحت یا مهربونی. از ۱۴روز پیش به این فکر می‌کنم که نکنه اون پیامی که فرمانده -من بهش می‌گم فرمانده -، هماهنگ‌کننده‌ی جمعی که پارسال باهاشون دوست بودم و امسال آشنا، یه شب سرد آبانی، وقتی مشغول حل تمرینات ریاضی بودم فرستاد و حس دلگرم‌کننده بودنش به‌قدری بود که می‌خواستم با شما، خواننده‌های وبلاگ، به اشتراک بذارم؛ مصنوعی بوده؟ نکنه اون جمله‌ی "چند روزه ندیدیم‌تون، دل‌تنگ‌تون شدیم" طبق برنامه و در راستای جذب حداکثری send to all شده؟ با خودِ جذب مشکل ندارم. شاید کسی حسی رو تجربه کنه که دلش نیاد بقیه تجربه نکنن و بخواد اونا هم اون حس رو بچشن. همین‌طور که خودمم خواستم. حرفم سرِ طریقه‌ی جذب بود، سرِ مصنوعی بودن رفتارهای مهربانانه. (راستش در این قسمت به فکر فرو رفتم که نکنه منم از این رفتارها داشته‌باشم؟‌) این‌که کسی محبتی رو، حالا با هر درجه‌ای، بهم ابراز کنه و بعد بفهمم هدفش اونی نبوده که من فکر می‌کردم، حس خوبی بهم نمیده. بهم میگه من ویژگی‌ای نداشتم که به خاطرش، به خاطر خودم، لایق محبت باشم. می‌دونم، کمی سخت می‌گیرم. ولی خب یکی از بدترین کارهایی که یه‌نفر می‌تونه در حقم انجام بده اینه که حرفی رو بزنه، من باور کنم، و بعدا بفهمم چیزی که باور کردم دروغ بوده. هم نسبت به اون فرد حس بدی پیدا می‌کنم، هم نسبت به زودباوری خودم. خب امشب فهمیدم این ویژگی متعلق به همه‌ی افرادِ اون جمع مخصوصا فرمانده نبوده و کمی خیالم راحت شد. ولی هنوزم باید فکر کنم. دقیقا قبل از این بحث بود که یه‌نفر بهم پیام داده‌بود و از قسمت بیوگرافی‌ش فهمیدم مدیرِ روابط عمومیِ فلان تشکل‌ـه. تقصیری نداشت ولی شاید اگه بعد از حرفامون پیام می‌داد با اون جوابِ نهِ سرد مواجه نمی‌شد!

بعد عالیه گفت هر کدوم‌مون از اخلاق خاص‌مون که بقیه هم بهتره رعایت کنن حرف بزنیم. خوشحال شدم و به عنوان اولین نفر شروع کردم. گفتم که وقتی عصبانی یا ناراحتم و می‌خوام تو خودم باشم، یعنی واقعا نمی‌خوام کسی باهام حرف بزنه و مثلا سعی در آرام‌ کردن یا شاد کردنم داشته‌باشه. نه که دوست نداشته‌‌باشم ولی خب ممکنه ترکش‌هام به اون فرد هم اصابت کنه و میشه نور علی نور! گفتم که از بعضی شوخی‌ها خوشم نمیاد و تو این زمینه با اعضای خانواده‌مم که برام عزیزترینن شوخی ندارم. هر کدوم از مواردی که گفتم، قبلا و در رویارویی با افراد دیگری باعثِ سوءتفاهم شده‌بود. حرف زدیم و احتمالا از این به بعد هم حرف‌های ناگفته، کمتر ناگفته بمونن.


+ از پنج‌شنبه‌ی گذشته تا الآن، شش روز گذشته. پنج روزش خوب بوده. خوب یعنی می‌خواستم بیام و بنویسم ولی چیزی برای نوشتن نداشتم. همه‌ش لبخند بوده. یا لبخند ناشی از مرور عکس‌های اون روز، و یا لبخندِ خسته‌ی پایان یک روز مفید! :)

امید است که بقیه‌شم همین‌جور بگذره. اساتید این ترمم تفاوت‌های رفتاری زیادی دارن ولی همه‌شون رو دوست دارم! :) دوست داشتم از اتفاقات لبخند‌دار و بامزه‌ای که سرِ کلاس‌ها رقم زدن بنویسم، ولی فعلا حسش نیست.


+معمولا کارهای آسونم ناتموم نمی‌مومن! ولی کتاب‌هایی رو که در چند پست قبل مشغول خوندن‌شون بودم، خونه جا گذاشتم و فعلا خبری از ادامه نیست! :)

+و مورد آخر درباره‌ی پست‌های جمعه‌هاست. نمی‌دونم ادامه داشته‌باشن یا نه. نظر یا پیشنهادی ندارین؟


دانی که پس از عمر چه مانَد باقی؟

مِهـــر است و محبت است و باقی همه هیچ...

# مولانا

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶

۱۹۸_ وفا به رنگ کربلا ۱

بخش‌هایی از کتاب:


 □چقدر مسئله مهم است که موضوع شب عاشورا می‌شود، حرف اول و سوال جدی یکی مثل زینب کبری از یکی مثل امام حسین(علیه‌السلام). قصه‌ی بی‌وفایی، قصه‌ی همیشگی تاریخ است و حتی در اوج داستان کربلا هم مسئله‌ی جدی و اساسی گفتگوها...

ماندن یا رفتن.

و اصلا کربلا محک وفاداری‌ها می‌شود، حسینی که در همه‌ی راه به خویش "می‌خواند"، آن هنگامه از خویش "می‌راند".

معمای خواندن و ماندن؛ قصه‌ی "خواندن" را می‌فهمیم اما راز "راندن" را نمی‌فهمیم.

اما داستان همان است که خود به زبان آورد: اصحابی به وفاداری شما ندیدم. از این این همه صفت "وفا"؟

چرا وفا؟ مگر چه رازی در این صفت است که اصحاب عاشورا به آن ستوده می‌شوند؟

باری، اساس دوستی‌ها و بالاتر از آن گروه‌ها و سازمان‌ها و تشکل‌ها وفاست. اگر همه‌چیز باشد این یکی نباشد هیچ است و اگر این باشد بقیه هم خواهد آمد. سلام بر اهل وفا!


‌□ نماز عاشورا که شروع شد، آتش شیطنت یزیدیان بیشتر شد: "نماز شما قبول نمی‌شود..." و شروع کردند تیراندازی... اما نماز باید خوانده می‌شد. دو نفر محافظ نماز امام شدند... زهیربن‌قین و سعیدبن‌عبدالله.

سوال کرده‌بود: آیا وفا کردم؟ و تاریخ جواب داد: سعید! تو دیگر چه‌کار باید می‌کردی که نکردی؟!

ولی ارباب زودتر از همه زودتر جواب داد، چه جوابی! بله، تو پیشاپیشِ من در بهشتی! جلوتر از حسین!

 وفاداران همیشه پیشتازند.

□ یک عمر به پای حسین(علیه‌السلام) بود و باز هم نگران: یعنی حسین(علیه‌السلام) من را پذیرفته‌ست؟

نه فقط خون، که خون جگر نیز در راه حسین خرج کرد. "چهار بار" این مسیر طولانی، این دشت برهوت را فقط به خاطر او طی کرد: حسین (علیه‌السلام).

از همه جالب‌تر باز هم خود را بدهکار می‌دانست: آیا وفا کردم؟

از آیین وفاداران به دور است که خود را طلبکار بدانند، آن هم به خاطر چند صباح رفاقت و همراهی. 

خوشا وفایی که به پای حسین باشد! یک عمر دویدن و باز هم خود را بدهکار دانستن. خوشا این نگاه ارباب! و خوشا جواب ارباب به باوفایان: فقالَ نَعَم انتَ اَمامی فی الجنّة.

وفاداران به امید همین لبخند امام‌شان زنده‌اند. 

وقتی شبیه فاطمه لبخند می‌زنی

بر چینی شکسته‌ی دل، بند می‌زنی...


□ به ما یاد داده‌اند صبح و شب با امام حسین (علیه‌السلام) باشیم، با روضه‌هایش...

با کربلا ارتباط بگیر، وصل شو! این تصویر را باید ساخت. باید همیشه خودت را برای وفا آماده کنی. "بهترین کارگاه وفادار سازی" کربلاست! و بهترین راهش ارتباط دائم با کربلا است، با همین سلام، حتی خیال قشنگ حضور! لذت دیدار امام! تصور زیارت! 

□ دائم باید خود را در این فضا قرار داد: یا لیتنا... کاش با شما بودیم(زیارت وارث)

آرزوی یاری، آرزوی شیرین وفاداری!

لایق وصل تو نیستم ولیکن بگذار

زندگی چند صباحی به "خیالت" بکنم



+مسابقه‌ی سراسری کتابخوانی؛ کتابِ "روضه‌ی اصحاب چیست؟". یه کتاب نسبتا کم‌حجمه از همین نویسنده؛ سید علی‌اصغر علوی. در اپلیکیشن طاقچه هم موجوده. توضیحات کاملش در این لینک.

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۴ مهر ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
همــه‌ی شهــر به بیچـارگی‌ام خندیدند
پس چه خوبست سـرم پیش تو پایین باشـد

********************

منُ یادِ خودم بنداز دوباره