بہ بهانہ‌ی آدینہ ۳۰


  

یَابنَ السُبُلِ الواضِحَه ...

یک روزی می‌رسد که در زندگی‌ام می‌مانم و یادم می‌افتد به این نام صدایت کنم.

ای فرزند راه‌های روشن ...

 

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[48]

 

امام رضا (علیه السلام): هرکس در مجلسی نشیند که امر ما در آن زنده می‌شود، در روزی که قلب‌ها می‌میرند قلبش نخواهد مرد.

امام رضا (علیه السلام): هرگاه به کودکان وعده‌ای می‌دهید، آن را برایشان عملی کنید؛ زیرا آن‌ها می‌پندارند شما همان کسانی هستید که روزی‌شان می‌دهید. و بی‌گمان خداوند بزرگ و باشکوه به اندازه‌ای که برای (رعایت نکردن حقوق) زنان و کودکان خشمناک می‌شود، برای چیز دیگری خشمناک نمی‌شود.

 


عیدتون مبارک :)


یا  رب تـُـو سعادتی عطا کن ما را

توفیق عبادتی عطا کن ما را

داریم ارادت به شه طوس رضا

زین بیش ارادتی عطا کن ما را


+ تنها کمی به من نظر لطف می‌کنی؟

جانم فدایت؛ کمِ تـُــو فرق می‌کند!


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۳ مرداد ۹۶

۱۷۷_ در باب انتخاب رشته

یکی از دوستان در انتخاب رشته‌ی من و من در انتخاب رشته‌ی برخی دیگه از دوستان نقش زیادی داشتیم!

خودم از بچگی به عشق رشته‌ی عمران که تنها رشته‌ی دارای ریاضی‌ای بود که می‌شناختم(:|) تو خونه‌ی بابابزرگم با گل و آجر خونه می‌ساختم! البته بعدا که فهمیدم از بچگی اشتباه می‌زدم، بازم دوستش داشتم. پارسال بعد از عید که بیشتر درباره‌ی رشته‌های مورد علاقه‌مون حرف می‌زدیم؛ یکی از بچه‌ها تو کتابخونه درباره‌ی کامپیوتر حرف زد و دل من را ربود! و چنین شد که به عشق بچگی‌هام پشت کردم. بعد از اون هم بی‌توجه به این سخن شاعر که؛

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هرکه تبلیغ کند خوبی دلبندش را 

من هرجا ‌که ازم ‌پرسیدن، از خوبی‌های این رشته که حتی خودمم هنوز خوب نمی‌شناختمش(:|) گفتم و بدین صورت رفیق صمیمی خود را نیز از راه به در کرده و به این رشته آوردم!

یکی دیگه از دوستامم  یه‌روز اومده‌بود خونه‌ی ما تا علاوه بر تجدید دیدار، تبادل اطلاعات کنیم. در حین نت‌گردی به یه رشته برخوردم که خودم تا حالا اسمش رو نشنیده‌بودم. بهش پیشنهاد دادم و بیشتر تحقیق کردیم و وارد برگه‌ی انتخاب رشته‌ش کرد و از قضا همون رو هم قبول شد! 

یه مورد دیگه هم هست که نقشی نداشتم البته ولی اون شب باحال یادم نمیره! ساعت پایانیِ مهلت انتخاب رشته؛ در حالی که من در مسافرت و در عروسی بودم و اینترنت نداشتم، دوستم پیام داد و گفت تو قطاره و به اینترنت دسترسی نداره و اگه من میتونم سه تا کد دیگه رو هم براش وارد کنم! منم به یکی دیگه پیام دادم، اونم خونه نبود و اینترنت نداشت! :دی خدا رو شکر نفر بعدی کارمون رو راه اندخت و آخیییش گویان از هم تشکر کردیم! البته اون موقع نمی‌دونستیم که قراره الآن در یکی از همون ۳تای اضافه‌شده تحصیل کنه! :))


از اینا که بگذریم، قصد داشتم به‌ عنوان کسی که شانس آورده با انتخاب رشته‌ی غیر کارشناسانه‌ش از جایی که الآن هست راضیه یه چیزایی رو بگم؛ بعد، از اون‌جایی که من یه مورد پساکنکوری دارم که تا مدتی پیش فکر می‌کردم قصد داره من رو کچل کنه با فرآیند تحقیقش راجع به رشته‌ها، هر جا به مطلبی راجع به انتخاب رشته برخوردم خوندم و نکاتی هم توی گوشی یادداشت کردم که می‌خواستم کاملش کنم و اینجا هم بذارم، ولی کامل نشد و همینجوری میذارم.


اول اینکه عدد درج شده تو کارنامه‌تون‌ چه کم باشه و مطلوب‌، و چه زیاد باشه و غیر قابل انتظار؛ فقط و فقط یک عدده و نه بیشتر. حتی شاید چند ماه که بگذره هیـــــچ‌کس اون رو به یاد هم نیاره. پس برای این عدد غصه نخورید و مغرور هم نشید لطفا :)


نکته‌ی بعدی که بسیار هم تکراری‌ست اینه که رشته‌ها رو با توجه به اسمشون قضاوت نکنید. علت این که این نکته باز هم تکرار میشه اینه که مثلا هنوز هم کسانی هستن که فقط به خاطر "شیمی" ِ موجود در "مهندسی شیمی" میرن این رشته!


برای تحقیق راجع به رشته‌ها هم از دانشجوها بپرسید هم از افراد فارغ‌التحصیل و شاغل. اگر کسی راضی نیست و مدام آیه‌ی یأس می‌خونه ازش دلیل راضی نبودنش رو بپرسید و زود جهت‌گیری نکنین. از افراد موفق در رشته‌ها هم عوامل موفقیت رو بپرسید و ببینید اونا رو در خودتون دارید یا نه، یا اینکه عرضه‌ی به وجود آوردن‌شون رو دارید یا نه!


بعضی شغل‌ها تو بعضی شهرها بازار کار خوبی ندارن. پس اگه شغل واقعا براتون مهمه به شهری که قراره توش زندگی کنید هم توجه کنید. 


درسته که علاقه مهم‌‌ـه و کم و بیش شنیدیم برو دنبال علاقه‌ت. ولی لطفا اگه در تحقیقات‌تون فهمیدین اون رشته متناسب با توان علمی، روحیه و احساسات، آمادگی جسمانی! و حتی شرایط اقتصادی شما نیست؛ لازمه که بیشتر فکر کنید! [سعی دارد بگوید "و تجدید نظر کنید" ولی دلش نمی‌آید!]  به هر حال طوری نباشه که چند سال دیگه بگید کاش عاقلانه‌تر انتخاب می‌کردم و فقط علاقه رو در نظر نمی‌گرفتم!


به نتایج سال‌های قبل اعتماد نکنید. ممکنه شما طبق اون نتایج به قبول شدن خودتون در انتخاب‌های اول مطمئن باشید و بعدی‌ها رو برای محکم‌کاری نوشته‌باشید و دقیقا در همون بعدی‌ها قبول شید! مثل من :)) پس حتی همون لیست محکم‌کاری رو هم عاقلانه بچینید و مطمئن شید که از قبولی در هر انتخاب نسبت به قبولی در انتخاب بعدی راضی‌ترید. 


من امسال با کسانی مواجه شدم که تنها چیزی که تو انتخاب رشته‌شون دخالت نداشته، حرف خودشون بوده! نمیگم خودرای باشید؛ اتفاقا اگه به مشاور مراجعه می‌کنید حرفاشون رو بادقت گوش کنید و خوب بهشون فکر کنید. ولی حواستون باشه اون کسی که قراره حداقل ۴سال با اون رشته و شهر و دانشگاه زندگی کنه، شمایین نه هیچ‌کسِ دیگه! :) لااقل یه نگاهی به لیستِ احتمالی پیشنهادی مشاور محترم بندازید!


درباره‌ی خوابگاه (برای کسایی که شهر خودشون نخواهند بود!) هم میگن کمک می‌کنه به روابط مختلف با آدما و سازگاری با سلایق مختلف و انعطاف و...! در کل بد نمی‌گذره، تجربه‌ی جالبیه :)) بدی‌ش اینه که لحظاتی هست که عمیقا دلت می‌خواد پیش خانواده یا دوستات باشی ولی نیستی! باید یاد بگیری تنهایی کارات رو راه بندازی و تنهایی حال خودت رو خوب کنی :)


و نهایتا اگه با توجه به شرایط‌تون فکر می‌کنید قبولی‌تون تو یه رشته قطعیه، تحقیق کنید ببینید آیا پیش‌نیازهایی لازم داره یا نه؟ یا زمینه‌ای هست که بتونید قبل از ورود به دانشگاه روش کار کنید و به درد آینده‌ی کاری‌تون بخوره؟(مثلا تو رشته‌های فنی و مهندسی نرم‌افزارهای مختلفی در هر رشته وجود داره که بعضیاشون رو تو دانشگاه یاد نمی‌گیرید و لازمه خودتون برید دنبالش) و اگه هست؛ نظرتون چیه بیکار نشینید و برید دنبالش؟(کاری که من نکردم و اگه بر می‌گشتم انجام می‌دادم.) :)) و اینکه قبولی در یک رشته یا دانشگاه خوب، به خودیِ خود تضمین‌کننده‌ی موفقیت نیست. باید به تلاش‌تون ادامه بدین. فقط شاید نوعِ تلاش بسته به هر رشته فرق داشته باشه :) 


راستی، بعد از در نظر گرفتنِ اینکه معمولا نتیجه‌ی هرکس متناسب با تلاششه؛ مطمئن باشید که در نتیجه‌ی نهایی صلاح و حکمتی هست که ممکنه ما حداقل الآن درکش نکنیم. :)

ان‌شاءالله سه چهار روز دیگه که نتایج میاد شادِ شاد و خندون باشین :))


کانال رشته‌نامه هم حاصل تلاش بعضی از بچه‌های بلاگر یا کانال‌دار و دیگران هست که درباره‌ی رشته‌هاشون توضیح دادن. اگه خواستین سر بزنین.

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۲۹


وقت است که از چهره‌ی خود پرده گشایی

 «تا با تــُـو بگویم غم شب‌های جدایی»


 اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران

 «چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»


 «من در قفس بال و پر خویش اسیرم»

 ای کاش تــُـو یکبار به بالین من آیی


 در بنده نوازی و بزرگی تــُـو شک نیست

 من خوب نیاموختم آداب گدایی


 عمری ست که ما منتظر آمدنت، نه

 تــُـو منتظر لحظه ی برگشتن مایی


 می خواستم از ماتم دل با تــُـو بگویم

 از یاد رود ماتم دل چون تــُـو بیایی


 امشب شده ای زائر آن تربت پنهان؟

 یا زائر دلسوخته ی کرب و بلایی؟


  ای پرسشِ بی پاسخِ هر جمعه ی عشّاق

 آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ تو کجایی؟ 


 یوسف رحیمی


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج :) ⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۴۷]



امام باقر(علیه السلام) به فرزند خود حضرت صادق (علیه السلام) فرمود:

خداوند سه چیز را در سه چیز پنهان نموده:


1- رضاى خود را در اطاعت خویش پنهان کرده پس هیچ طاعتى را کوچک مشمار؛ شاید رضاى خدا در همان باشد.

2- خشم خود را در معصیت مخفى کرده. پس هیچ معصیتى را کوچک مشمار؛ شاید خشم خدا در همان باشد.

3- و دوستان خود را در میان مردم پنهان کرده. پس هیچ کس را حقیر مشمار؛ شاید همان کس ولى خدا باشد.



●نگران هر چیزی باشی، خودت را فدای آن کرده‌ای. برای چیزی خودت را قربانی کن که بیارزد. تنها چیزی که ارزش نگران شدن دارد، عدم رضایت خدا و ولیّ خداست.

#علیرضا پناهیان 


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۶ مرداد ۹۶

175_ امروز

انگیزه‌ی ابتدایی شروع پست این بود که دیدم بی‌انصافی‌ست فقط از کل‌کل‌ها و دعواها و گیس و گیس‌‌کشی‌هامون بگم! ساعت ۱۱ اومد خونه و پس از چندی به من گیر داد که تو چرا همش نشستی؟ اصلا از وقتی بیدار شدی از جات تکون خوردی؟ منم گفتم آره رفتم صورتم رو شستم! بعد از عرض خسته نباشید اینقدر جملات قبل رو گفت که من فکر کردم شاید خرابکاری‌ای کردم یا خرابکاری‌ای کرده که اصرار داره خونه رو بپیمایم! اول رفتم اتاق سابقم که الآن اتاق ایشونه و البته من همچنان اعتقاد دارم اتاق منه و بعد رفتم اتاق در حال حاضرم که اتاق سابق ایشونه! دیدم یه پلاستیک به دستگیره‌ی در آویزونه! و توشم یه بسته‌ی کادو شده‌ست :))


اینو روی تخته دیدم. جذب اون یه تار مو شدم فقط! :دی بهش میگم اسم این کار چی بود؟ تلقین مثبت؟ انرژی مثبت؟... میگه پذیرش آینده! 



عصر قرار بود با چندتا از بچه‌ها که از پارسال همدیگه رو ندیده‌بودیم بریم بیرون. از اونجایی که حالِ خودم با اون کادوی غافلگیرانه خوب شده بود، تصمیم گرفتم به اونا هم یه یادگاری بدم به مناسبت امروز. و چندتا دستبند درست کردم و با خودم بردم. اینم به درخواست الی عکسی از اونایی که تا به الآن درست کردیم. چندتاش واسه منه، چندتاش دوستم، و چندتا هم یادگاری‌های امروز :)


 

دیر که نیست برای تبریک؟ عیدتون مبارک :) ویژه‌تر به دخترا :) 



اقبال عجم بود، قدم رنجه نمودید…

یک فاطمه هم قسمت ایران شده باشد! 


  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۳ مرداد ۹۶

174_ 10سال بعد شما چه شکلی‌ست؟

در پاسخ به دعوت الی قراره تصوری از 10 سال بعد خودم رو بنویسم. 16 اسفند هم یه نظر تو همین مایه‌ها ازم ثبت شده در وبلاگ خاتون گیس‌گلابتون که میخوام ازش تقلب کنم! یه کوچولو فرق داره اونم اینه که اونجا قرار بود دوست‌داشتنی‌ترین تصور از 10 سال بعد رو بنویسیم :)
همین اول بگم که شما هم بهش فکر کنید و اگه دوست داشتید؛ بنویسید درباره‌ش! :)

29سالگی آرزو رو دوست ندارم پس از 30 میگم! به نظرم 30 سالگی سنی‌ـه که اگه هنوز هم تکلیف آدم با خودش مشخص نباشه دیگه شوق و ذوقی برای فوت کردن شمع تولدش نداره و این رو دوست ندارم. پس امیدوارم که در این زمینه مشکلی نداشته باشه :)
اگه همچنان مهندسی رو دوست داشته باشه، عضو یه تیم کوچکه که پروژه‌های کوچک و بزرگ انجام میدن. هنوزم بعضی شبا تا دم دمای اذان صبح بیداره؛ یا مشغول کد زدنه و یا کارهای مربوط به مدار رو انجام میده که الآن اسمشونم بلد نیست حتی! :دی¹ بعد از اون که کارش رو درست انجام میده به خودش جایزه میده :) البته قول نمیدم که در حین اجرای کار غر نزنه :دی
یه عالمه شعر خوشگل حفظ کرده و برای هر موقعیتی بیتی در چنته داره و در مشاعره‌ها به این راحتی کم نمیاره! :)
دوستای الآنش رو هم‌چنان داره و بازم تو دورهمی‌های سالانه‌ای که میذارن؛ اونقدر می‌خندن که دلشون درد بگیره! :)
اگه ازدواج کرده‌باشه، عضو یه خانوداه‌ی 2 یا 3 نفره‌ست که از ثانیه به ثانیه‌ی با هم بودنشون خوشحالن و لبخندهاشون عمیقه :)
در اوقات فراغتش هی کتاب می‌خونه! شاید کارتون هم ببینه! از سفرهای کوچولوی خانوادگی هم که نمیشه چشم‌پوشی کرد! :)
یه باغچه‌ی کوچک داره که با تک‌تک گل‌هاش خاطره داره(ترجیحا دارای مقادیر زیادی نرگس :) ) و اگه کسی براش عزیز باشه از گل‌های اون باغچه بهش هدیه میده :)
خط‌‌ش هم اونقدر خوب شده که بتونه تابلوهای خوشنویسی خودش رو بزنه به دیوار! :)
وقتایی که ناراحته ماشین رو برمیداره و میره بهشت زهرا (ترجیحا بالای یه کوه یا تپه‌ی سرسبز باشه!) یا گلزار شهدای گمنام و آرامش می‌گیره.
وقتایی هم که خوشحاله هی حرف می‌زنه و حرف می‌زنه و لبخند می‌زنه! :)
اگه قرار باشه درباره‌ی شهر مورد علاقه‌ی زیستن هم بگم، یا همینجاست، یا مشهد یا شهر کوچکی نزدیک مشهد و یا شهری کوچک و غیر ساحلی در شمال!(غیر ساحلی بدین دلیل که یه مورد دیگه به اون بالا اضافه شه و برای آروم شدن مسافتی از اون جاده‌های دوست داشتنی رو تا رسیدن به دریا طی کنه!) :)
 امید است که با برادرش هم وارد صلح دائمی شده‌باشه! زشته دیگه! 30سالشه ناسلامتی! :)
هیچکدوم اینا رو مطمئنِ مطمئن نیستم! در واقع من معمولا مطمئن نیستم! ولی اینو مطمئنم که لحظاتی هست که احساس می‌کنه تک‌تک سلول‌هاشم که به زبون بیان و بگن الحمدالله نمی‌تون شکر شادی‌ش رو به جا بیارن. آرزوی 10سال بعد از زندگی‌ش راضی‌ـه. 

1. این قسمت متاثر از یک شب، شب بیداری و کار لذت‌بخش و البته با استرس با آلتیوم دیزاینر که اولین تجربه‌م هم محسوب میشد؛ در همون روزا بود!



آرزوی 10سال بعد ثروتمنده و سرمایه‌ی زندگیش آدمای دور و برش‌ هستن که از این جنس‌اند! :))


خوب تـُـویی،
عشـــــق دل انگیز هم...
باد تـُـویی،
دلخوشی‌ام نیز هم...
کس نتواند که بگیرد تـُــو را
دولت جور و غـم و چنگیز هم...

#مریم قهرمانلو

اینم همینجوری! یه زمانی به‌جز آهنگای مازیار فلاحی چیز دیگه‌ای گوش نمی‌دادم!
(عشق تو صدام، مازیار فلاحی)



  • قـاصِدَک
  • شنبه ۳۱ تیر ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۲۸


به جز سلام به تـُــو، آن هم اکثرا از دور 

چه کرده‌ایم در این عمری از تباهی‌ها؟ 

# کاظم بهمنی 


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۴۶]


امام زمان (عجل الله تعالی) : چیزى ما را از شیعیان محبوس نکرده است، مگر اعمال ناخوشایند و ناپسندى است که از آن‏ها به ما مى‏ رسد.



● به خاطر خوبی ها

خدا از ما امتحان نمی‌گیرد که معلوم شود ما قبول می‌شویم یا رد. خدا در تمام امتحانات بنا دارد خوبی‌های ما را رو کند و زیبایی‌های روح ما را متجلّی نماید. هر بار که ما در یک امتحان شکست می‌خوریم خدای مهربان از راه دیگری وارد می‌شود تا بلکه ما بتوانیم روسفید شویم و مولای خود را سربلند سازیم.


#علیرضا پناهیان 

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۳۰ تیر ۹۶

۱۷۲_ کمی از تابستون

با گذشت سه هفته از اومدنم، تاااازه از اون نگرانی و احساسات دوست نداشتنی ناشی از خوابگاه خلاص شدم! ترم اول رو که اصلا دلم تنگ نشد و نگرفت، مقایسه می‌کنم با بعد از عید که حداقل چند شب در میون گریه می‌کردم؛ و می‌ترسم از ترم بعد! :|

پارسال رفتم کلاس نقاشی روی شیشه. برای منِ بی‌هنر پیشرفت خوبی بود. اینقدر خشنود گشته‌بودم که دو دوره رفتم کلاس. امسال رفتم نقاشی برجسته. فکر کردم مثل پارساله و اینم دو دوره میرم و تازه بعدشم میرم یه نقاشیِ یه‌جور دیگه که مطمئن نیستم اسمش رو. ولی هنوز اندر خم تابلوی اولم! سخت نیستا ولی همون پارسالی رو ترجیح میدم. اینجوریه که باید با سرنگ خمیر رو بذاریم روی بوم. و این سرنگ‌ها گاهی زیادی سفت میشن و مثلا قیافه‌ی مضحکی پیدا می‌کنم موقع تلاش برای پر کردن یه سرنگ فسقلی 3cc! تازه اول هر جلسه‌ای که سرنگ جدید باز می‌کنم؛ سوزنش رو میزنم بهش و چند دقیقه نگاش می‌کنم و خوف می‌کنم مخصوصا اون 10ccها رو!

پس از تصمیم به درست کردن دستبند و یاد گرفتنش از وبلاگ الی؛ رفته‌بودم یه مغازه واسه تهیه‌ی نخ زرگری. مثل مغازه‌های پیش از این اسمش رو هم نشنیده بود خانم فروشنده(اندر مصائب زیستن در شهرهای کوچک(البته دوسش دارما)). دستبندم رو بهش نشون دادم و گفتم اونم نبود، نبود. یه نخی باشه که ضخامتش مثل این باشه. گفت ندارم. بعدش گفت این گره(گره‌ی کشویی‌ست اسمش) رو بلدی الآن به من یاد بدی؟ گفتم شرمنده الآن نه؛ قراره عصر یاد بگیرم. چند روز گذشت و یاد گرفتم. رفتم مغازه‌ش که بهش یاد بدم، چون سرش شلوغ بود گوشی‌ش رو داد تا عکسای آموزشش رو براش بفرستم. بعد یه نخ دیگه رو ازش پرسیدم. گفت اینجا نداره و مغازه روبرویی داره که اونم از ایشونه و شخص دیگری فروشنده‌ست. رفتم اونجا گفت ندارم. اومدم بهش گفتم. با این‌که سرش همچنان شلوغ بود دوباره باهام اومد و گشت و برام پیدا کرد. از اون‌جایی که من معمولا با بی‌حوصلگی فروشنده‌ها مشکل دارم، اون لحظات احساس خوبی پیدا کردم :)

بطور کلی روزهای تابستون ما(من و یکی از دوستان) تقسیم میشه به ۴قسمت: درس یا یادگیری مباحثی مربوط و حتی نامربوط به رشته، کلاس‌ نقاشی، همون اولی!، رفتن پیش یکدیگر و انجام کارهایی مثل همین ساخت دستبند. 
+ شما که فکر نمی‌کنید قسمت اول و سوم رو با رغبتِ صد درصدی انجام میدم؟ :دی

از پارسال که این ایده‌ی رفیق رو در اتاقش مشاهده کردم، می‌خوام قسمتی از دیوار اتاق رو به شکل آلبوم دیواری دربیارم و سعی می‌کنم این تابستون انجامش بدم حتما. تقریبا مثل این تصویر. بدون قسمت روشنایی‌ش و احتمالا با کاموا یا همین نخ‌هایی که باهاشون دستبند درست کردم(نخ چرم‌دوزی). :



پریشب دسته جمعی فکر کردیم که دزد اومده. و بعدش فهمیدیم که توهم بوده. در اون بحبوحه‌ی ترس و لرز داداشم میگه: نترس. در جهان امروز هیچ‌چیز ترسنا‌کتر از شکل‌گرفتن یک اندیشه در ذهن فرد متعصب نیست! به همین لفظ قلمی :|

جدیدا فهمیدم درگیری فیزیکی با برادر برام بازی دو سر باخته!(امیدوارم درست گفته باشم) اون بزنه من دردم می‌گیره، من بزنم بازم من دردم می‌گیره! :|

والدین گاهی وقتی می‌خوان من رو صدا بزنن میگن اَل‌آرزو!( میانه‌ی کار، یادشون میاد که میخواستن آرزو رو صدا بزنن نه علی‌اصغر :دی). دیشب برادرمون این موضوع رو دستمایه‌ی خنده کرد و اون‌قدر عربی حرف زد و خندیدیم که اگه ادامه می‌داد از شدت خنده غلت می‌زدم! 


من می روم ز کوی تـُــو و دل نمی رود
این زورق شکسته ز ساحـل نمی رود

گر بی تـُــو سوی کعبه رود کاروانِ ما
پیداست آن که جز رهِ باطل نمی رود


#دکتر شفیعی کدکنی



امام صادق(علیه السلام) : ارباب‌گونه به عیوب دیگران ننگرید، بلکه چون بنده‌اى متواضع، عیب هاى خود را وارسى کنید.
+کاش یادم بمونه.
  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶

171_ من آسمان پر از ابرهای دلگیرم / اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

هیچ‌وقت نتونستم انرژیم رو توزیع کنم واسه کل مدت زمان مسابقه‌های طولانی‌تر یا سخت‌تر. هرچی مربی‌ها می‌گفتن بذار واسه دقایق آخر هم نفس داشته‌باشی، حالیم نبود. نیمه‌ی راه اونجایی که خوب جلو بودم، کم می‌آوردم و از اون به بعد فقط ادامه میدادم که به آخرش برسم، به عنوان نفر آخر. الآن احساس می‌کنم توی چندتا نقش مختلف رسیدم به نیمه. خوبیِ مسابقه‌های طولانی اینه که میتونی بزنی کنار، خستگیت رو در کنی و دوباره ادامه بدی. پرانرژی‌تر شاید.


بابابزرگ فقط میتونه بخونه. تا حالا ندیدم بنویسه. شعر ولی زیاد حفظه. امشب من داشتم شام می‌خوردم. مامان بی‌توجه به من که می‌گفتم بلدم داشت طرز تهیه‌ی پوره‌ی سیب زمینی رو برام توضیح میداد. بابابزرگم داشت شعر می‌خوند. یه لحظه یاد بی‌بی افتادم که می‌خواستم ذکرهایی رو که همیشه برای سلامتی ماها وقتی میریم مسافرت میخونه، بنویسم؛ که نشده بود. خواستم پا شم کاغذ قلم بیارم شعرای بابابزرگ رو بنویسم ترسیدم. نشستم. بیت اولش ولی این بود: ای دل به کجا روی که شاه در نجف است/فریادرس هردو سرا در نجف است.


معمولش اینه که مرهم باشم. ولی نمکی بیش نیستم روی زخمش؛ وقتی می‌بینم مامان ناراحت میشه وقتی من ناراحتم.


حق با من نبود. این من نبودم که خوب شده بودم و برای مدتی از زندگی لذت می‌بردم. خدا خودش یه چشمه‌ی کوچولو از اون لذتهای بندگیش رو بهم چشونده بود. که من هرچی الآن به خودم بگم فرض کن مثل چندسال پیشی و مثل آدم زندگیت رو بکن؛ نتونم و مثل بچه‌ها پا بکوبم به زمین که نمی‌خوام! می‌خوام مثل این چند سال اخیر زندگی کنم!


حسی که الآن نسبت به خدا دارم؛ مثل بچه‌ی شیطون و لجبازی‌ـه که میخواد با مامانش قهر کنه ولی طاقت یه دقیقه نگاه نکردن مادرش رو هم نداره. خدایا اون اشکا از ناشکری نبودا، یه‌ذره زیادی لوسم فقط. خدایا شکرت؛ ممنون واسه همه‌چی :)



+ خدایا لذت گفتن این عبارت از ته دل رو بهمون بده:

«إِلَهِی کَفَى بِی عِزّا أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْد»: خدا جان! همین که بنده‌ی تو باشم برای من بس است از همه عزیزی های عالم! و چه عزتی است عبد تو بودن!

+اللَّهُمَّ وَفِّقْنِا لِمَا تُحِبُّ وَتَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ، وَالْعَمَلِ، وَالنِّیَّةِ، وَالْهُدَى، إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.

استاد اندیشه‌مون میگفت از فرصت های ماه رمضان استفاده کنیم و یه سری به دعاهای قشنگی که به ائمه منسوبن و احتمالا کمتر میخونیم بزنیم؛ هم از مفاهیم بلندشون لذت ببریم؛ هم واسه خودشناسی و خداشناسی مفیده.

+آقای قرائتی میگفت مومن باید میلیاردی دعا کنه! وقتی دعا می‌کنین واسه همه دعا کنین. یه تغییر ضمیر می‌خواد فقط :)



شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تـُـو به من می رسد از دور...


#فریدون مشیری


+عنوان از #فاضل نظری


  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶

۱۷۰_ آرزوی مقاوم به مواد خواب‌آوری هستم که گاهی دچار سندرم خنده‌ی بی‌توقف می‌شوم!

چند وقت پیش به‌همراه خانواده‌ی سه‌نفره‌ی دخترخالم رفتیم شهربازی. برای اولین بار عزم خود را جزم نمودم که سوار ترن شم. همسر دخترخالم گفت: به سن من و مهتا نمی‌خوره؛ ما همین‌جا منتظر می‌مونیم. :) مهتای ۳ساله هم می‌گفت: بابایی نترس، تو گَهْرِمانی! :)) (با وجود تمام لحظاتی که قلبم اومد تو دهنم و جیغ زدم؛ و علیرغم انتظار مادرم مبنی بر به غلط کردن افتادنِ ما؛ ترسم ریخت و دفعات بعد با خیال آسوده‌تر سوار میشم!)



برادرم در عین جدی حرف‌زدن خوب میتونه آدم رو بخندونه! امروز بعد از مدت‌ها از ته دل و طولانی(طولااااانی‌ها) می‌خندیدم! اگه یه‌وقت هم رو دیدیم و به سبب موضوعی در جمع خنده شد و من طولاااانی‌تر خندیدم، باور کنین در حال مسخره‌بازی نیستم! تازه لپ‌ها و دل خودمم درد می‌گیره :( ولی نمی‌دونم چرا بعضی چیزا اونقدر که برای من خنده‌ داره برای همراهانم نیست.  



برای منی که بر خلاف میلم دیر می‌خوابم؛ یکی از شیرین‌ترین و باحال‌ترین صبح‌هایی که داشتم روزی بود که بیدار شدم و دیدم لامپ روشن مونده و لپتاپ هم که شب قبل مشغول خوندن بودم کنارم درش بازه! حتی آخرین جمله‌ای رو هم که خونده بودم به یاد می‌آوردم! انگار مثلا یه نفر دکمه‌ی offم رو زده باشه!



قبلا تصور من این بود که باید قرص خواب‌آور رو در تخت‌خواب بخورم تا یه‌وقت وسط راه بی‌هوش نشم! :| الآن خیلی فرق کرده :دی

کسی هست که قبل از ۱۲ بخوابه؟ چگونه واقعا؟ الآن باید خواب باشه ولی به هر حال!



+ یادتونه گفتم نشد من اینجا یه حرف جدی بزنم و بعدش خلافش عمل نکنم؟ موقع نوشتن پاراگراف قبل خمیازه پشت خمیازه :دی خلاصه اگه امشب کامنتای احتمالی بی‌جواب موند بدونید فردا، صبح شیرین و باحالِ دیگری رو قراره تجربه کنم :)) برای این‌که شما هم بی‌نصیب نمونید چندتا عکس خمیازه‌طور گذاشتم بین متن :)

+خدایا شکـــــرت :)


خاطرت باشد کسے را خواستے مجنون کنے

زخم قدری بر دلش بگذار، مرهـــــم بیشتر 

#محمدحسین ملکیان



من در بیان وصف تـُـــو حیران بمانده‌ام

حدیست حسن را و تـُــو از حد گذشته‌ای

#سعدی


  • قـاصِدَک
  • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۲۷


ولی من یه عمره نشستم بیای

 تــُـو عطر غریب گل نرگسی

 هنوز تا همیشه دلم روشنه

 که بعد از دعای فرج می‌رسی... 


# احمد امیر خلیلی



+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج :) ⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۴۵‌]


امام صادق(علیه‌السلام): بهشتیان چهار نشانه دارند: روى گشاده و بشاش، زبان نرم، دل مهربان و دستِ دهنده. :)


+این رو تجربه کردم :) 


● اگر محجبه‌ها از سر شوق، حجاب داشته باشند و شوق آنها به حجاب دیده شود؛ حجاب افزوده می‌شود.

#علیرضا پناهیان


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۳ تیر ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
هَمــه‌ی شَهــر به بیچـارگی‌اَم خندیدند
پَـس چه خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشـَـد

*******************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن.

+مناجات شعبانیه