✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:)) راستی اگر تصمیم به دنبال‌کردن اینجا گرفتین، قبلش اینو بدونین که من طولانی می‌نویسم، گاهی علاوه بر اون زیاد هم پست میذارم، چرت و پرت هم بلدم بنویسم تازه! :) خلاصه از ما گفتن بود، وقتتون باارزش‌تر از این حرف‌هاست :))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

آخرین مطالب



به سمتت پرواز مےکنند

 پرستوهای مهـــاجر،

 اگـر بدانند کجایـے!

 ای مهاجرپذیر ترین مرز دنیا!


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.

    

دعای فرج هم اینجا: عهد با زلف تو بستیم، خدا می‌داند.[۲۵]


+ مولا علی(علیه‌السلام):بدترین تلاش، جدایى انداختن میان دو یار همدم است.

غرر الحکم:۴۴۱۲


هدف اسلام این است که فقر ریشه‌کن شود،

نه اینکه فقر باشد و اغنیا فقرا را سیر کنند.

# یادداشت‌های استاد مطهری


●خدا اجازه نمی‌دهد...

علاقه‌ی خدا به ما بیشتر از آن است که اجازه بدهد به راحتی خود را نابود کنیم، یا کسی به سهولت ما را خراب کند. او می‌داند ما کسی را غیر از او نداریم که حمایت و هدایتمان کند. خدا اساساً ما را از سر علاقه آفریده و هر کسی می‌تواند در زندگی خود ببیند که خدا چگونه مانع از خراب شدن بنده‌اش می‌شود.

#استاد پناهیان


بعدانوشت: میشه برای آرامش و رفع دل‌تنگی دوستم و همه‌ی موارد مشابه دوست من دعا کنین؟ 

قـاصِدَڪــ
۰۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۰۶ موافقین ۷ مخالفین ۰

 به‌شخصه پدرم در اومد! یعنی یک فایل‌های صوتی‌ پشت صحنه‌ای تو گوشیم هست که میتونم کلی باهاشون بخندم. و یه‌چیزی هم فهمیدم که چقدر نفس کم میارم. و اینم پیشاپیش بگم که بله میشه گفت دقیقا تا دی‌ماه سال بعد میتونم هروقت که ۱۹سالگیم رو به زبون بیارم، ذوق کنم و لبخند بزنم، حتی اگه وسط خوندن یه متن جدی باشم:دی

نه‌تنها من که هم‌اتاقیم هم معتقده صدای من شبیه این نیست!

راهنمایی‌ها و ایرادات‌تون رو هم پذیراییم :) میدونین؟ من خیلی غر شنیدن رو دوست دارم! امشب هم که حال من خیلی خوبه و میتونین هرقدر که دلتون خواست از طولانی‌بودن پست‌ها هم غر بزنین! می‌خونم و لبخند می‌زنم، اینجوری :)))))

خب دیگه میتونین به‌جای خوندن ادامه‌ی پست، صدای من رو تحمل کنید :)

 

 

 

گاهی به‌سرم می‌زند عینکم را بزنم و بنشینم پشت این میز چوبی روبرو و نهایت تلاشم را بکنم که با خودکار آبی آسمانی مورد علاقه‌ام بر روی دفتر کوچکی به همین رنگ برای آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام چند خطی بنویسم. مثل آن‌وقت‌ها که با ذوق و شوق به چرندیاتم بال و پر میدادم؛ فقط برای دیدن لبخند معلم ادبیاتم، که خوب بلد بود چگونه به یک دختر ساکت ۱۳ساله که از قلم به دست گرفتن می‌ترسد، جرئت بدهد و با برق چشم‌هایش و کلمات تحسین‌آمیزِی که فقط برای دلخوشی شاگردش به‌زبان میاورد، به‌یاد دخترک بیاورد که "نمی‌توانم" مرده‌است و قبر نمادینش هم همان گوشه‌ی کلاس است.

دخترک را به این باور رسانده‌بود که در این زمینه حتما نخواسته‌است که نتوانسته، و الا کار که نشد دارد :)

حالا این دختر ۱۹ساله(:دی) که به اندازه‌ی کافی از باورها و آرزوهای ۵سال پیشش فاصله گرفته، این چند روز نهایت تلاشش را کرد که برای دوستش متنی کوچک آماده کند. آخر دوستش هزارکیلومتر با او فاصله دارد و کادویی هم حالاحالاها بدستش نمی‌رسد. ویژگی دیگری هم هست که باعث شده دخترک فقط برای او این فکر به سرش بزند؛ که ۳سال در یک کلاس بوده‌اند اما دوست دوست نبوده‌اند و فرصت‌های بسیاری بوده که می‌توانسته حضورا لبخند بر لبش بیاورد اما نخواسته‌. حال می‌خواهد جبران کند. اگر واقعا باور دارد که او در زمره‌ی دوستان صمیمی‌اش قرار گرفته، به اندازه‌ی تمام لحظاتی که با دیگران خندیده‌ یا حتی گریه کرده‌، باید بتواند از پشت این صفحه کلید و نمایشگرِ بی‌احساس، احساساتش را برایش بازگو کند.

 و چه کند که از این راه دور جز آرزوکردن و دعا کردن چیزی بلد نیست؟

و چه آرزویی بهتر از عشق؟ برایش خوش‌ترین یادگارِ ماندگار در این گنبدِ دوار را آرزو می‌کنم. عشقی را که به قول خودش هرثانیه نگاهش به اندازه‌ی یک قرن او را شارژ کند.

و آرزو می‌کنم که دختربچه‌ی یک‌ساله‌ی حس و حالش هیچ‌وقت زمین نخورد و عروسکش پرت نشود و آبنباتش همیشه بدست باشد و شیرین هم باشد.

و برایش آرزو می‌کنم دستِ پرمهری که یارای بلندکردن او را از هر زمینِ حضیضی داشته‌باشد و توانِ تکاندنِ دلش از غبارِ غم را هم.

و ۲۰سالگی‌ای را آرزو می‌کنم که کابوس نباشد، هراس به‌همراه نداشته‌باشد و هیولای زمانی نباشد که همه‌چیز به سرعت بگذرد، ساعتِ برناردی باشد که درست در لحظات سرشار از لبخند بایستد، آن‌قدر که دلش سیر شود از آرامشِ جاریِ آن لحظاتِ ساکن.

آرزو می‌کنم که شیطنتش واقعی باشد و خنده‌اش از ته دل باشد که مادرش هم بخندد، او هم از ته دل، که خنده‌ی مادر حال آدم را خوب‌تر هم می‌کند.

و آرزو می‌کنم در ۲۰سالگی‌اش اشکی ریخته‌نشود مگر از سر شوق و نرسد آن روز که گریه بخواهد مرهمش باشد.

پس در این بامداد چهارم اسفند و نخستین روز این بیست‌سالگیِ صورتی برایت آرزو می‌کنم؛ هم عشق و آرامش و هم خنده و گریه‌ات گره بخورد به رسیمانِ محکم خدایی که دست توانایش از همه‌ی دست‌ها بلندتر است و کافی‌ست بخوانیمش تا اجابت کند، هم این آرزوهای من را و هم آن آرزوهایی را که موقع فوت‌کردن شمعِ بیست‌سالگی‌ات می‌‌کنی.

تولدت مبارک زاده‌ی سرمای اسفندماه :)

دلت گرم و لبت خندون :)

 

 

+ حدیث! میتونم بگم که در واقع اگه تو دل‌نوشته‌هات رو نمی‌نوشتی که من دور و بر همونا بچرخم، چیزی به ذهنم نمی‌رسید!دستت درد نکنه خلاصه! :)

اینم یادم رفت تهش بگم، که بقول خودت الهی که سعادت دنیا و آخرت نصیبت باشه دوست خوبم :)))

این‌قدر توی وبلاگت خوندم ۲۰سالگی که آخرشم سوتی دادم و به‌جای ۱۹ گفتم: ۲۰!

 

+ بعدانوشت: چرا من نمیتونم اینو یجوری بذارم که دانلود نخواد؟:( قبلا اینجوری نبود که!

خودم فهمیدم! :)

 

قـاصِدَڪــ
۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ نظر

تعداد آشنایانی که آدرس اینجا رو دارن بیشتر شده، وقتی به اونایی که با مقدمه‌ای حاوی جمله‌ی قبل درِ وبلاگشون رو تخته کردن یا آدرسشون رو عوض کردن، فکر کردم یه کوچولوی کوچولو یه حسی بهم دست داد. اما سریع رفع شد و خوشحالی جاشو پر کرد. من همیشه نگران بودم که اینجا خودم نباشم و با کلمه‌ها یه تصویر رویایی و اید‌ه‌آل از خودم خلق کنم. حالا خیالم راحته که هرجا زیاده‌روی کنم، دوستام بهم تذکر میدن. و با تشکر فراوان از موسی عزیز(همین‌جوری که نوشته‌شده بخونید یعنی نخونید موسا، اصلا شما بخونید فاطمه‌ی۲:دی) که وبلاگم رو شخم زد و بعدش نظرش رو بهم گفت و بار دیگر خیالم رو راحت کرد که منِ اینجا تا حدود زیادی خودمم :))) و با فرستادن پیامی حاوی این جملات لبخند گنده‌ای در اتوبوس بر لبم نشاند :)) از دیدن تصویر نتیجه می‌گیریم که اگه بیرونِ من رو رنگارنگ نیافتین، تعحب نکنین :)) (وسطاشم یه‌چیزایی بود که تعریف هم توش داشت و این متاثر از اینه که موسی( فاطمه‌‌ی۲) تا حالا وبلاگ‌های شما رو نخونده که بهش پیشنهاد دادم بخونه :))


من یه ندای درونی دارم که وظیفه‌ش اینه که میگه؛ بی‌خیال، بعدا می‌فهمی :)

توی درس‌خوندن هم زیاد وظیفه‌ش رو انجام میداد. یعنی خیلی وقتا بود که مفهومی رو نمی‌فهمیدم، بیشتر در مفاهیم آغازین هر مبحث جدید، ولی از معلمم یا دوستام سوال نمی‌پرسیدم و مطمئن بودم یه‌ذره که بریم جلو و بیشتر با مبحث آشنا بشم اینو هم متوجه میشم. واسه همینم وقتایی که واسه امتحان دسته‌جمعی میخوندیم و نوبت من بود که مسئله‌ای رو توضیح بدم این مکالمه زیاد شنیده‌می‌شد که:

- آرزو؟

+بله؟

-تو بیا و یه لطفی به خودت و جامعه بکن!

+چه لطفی؟

-هیچ‌وقت سراغ معلمی نرو!

+اتفاقا خودمم میدونم، بچه‌های مردم گناه که نکردن من معلمشون بشم!

و ادامه‌ی حل مسئله! یعنی در آغاز باید چیزی رو توضیح میدادم و نمی‌تونستم و فقط میگفتم: بریم جلو می‌فهمیم! و بچه‌ها در مقابل نفهمیدن یک مفهوم پایه مقاومت می‌کردن! الآن که فکر می‌کنم می‌بینم کار خوبی می‌کردن اصلا :)

جدای از مسائل تحصیلی هم حکمت خیلی از اتفاق‌هایی رو که دوستشون نداشتم، نمی‌فهمیدم و می‌گفتم: بعدا میفهمم. مسلما حکمت اتفاق‌هایی رو هم که دوست داشتم کاملا نمی‌فهمیدم ولی اونا اونقدر دوست‌داشتنی بودن که غرقِ افتادنشون باشم و دنبال دلیل‌شون نباشم! در این مسائل یه ندای درونی دیگه‌ هم می‌اومد و می‌گفت: بعضی وقتا فقط باید به رضایت و اطاعت محض از خدا(از نظر من یجورایی معنیِ بندگی) فکر کنی، تو نه لازمه و نه میتونی خیلی چیزا رو درک کنی.

چند وقته که نسبت به هردوی این‌ها بی‌توجه شدم. حتی در تحصیل هم!

مثلا اوایل حل مسئله یه‌چیزی هست که نمی‌فهممش و همینجوری درگیر درک اون می‌مونم. بعد یهو می‌بینم استاد تخته‌ی اون‌وری رو هم پر کرده و با اشاره به اولی میگه: اینو پاک کنم دیگه؟ همه فهمیدین؟

یه‌سوال درباره‌ی قضا و قدر و سرنوشت در فضای مجازی دیدم که جوابی براش نداشتم. توی یه‌گروه هم مطرح کردم و جواب‌هایی شنیدم و نه تنها قانع نشدم که به عدل و عدالت الهی هم ربط پیدا کرد! و میدونم که اینجا یکی از اونجاهایی‌ست که باید یه‌ذره به حرف ندای دوم گوش کنم. ولی لجباز شدم! گیر کردم روی همون! حالا تو همین شرایط چپ و راست چیزایی رو می‌بینم یا می‌شنوم که مستقیم و غیرمستقیم ربط داره به همون سوال حل‌نشده، مکالمات ملت توی اتوبوس و خبرای معمولی‌ای که می‌خونم و حتی کتابی که دوهفته پیش خریده‌بودم و دقیقا قبل از نگارش این پست داشتم برای دور‌شدن از درگیری‌های فکریم می‌خوندمش هم اشاره‌ای به این سوال داشت:دی

سوالات دیگه‌ای هم در زمینه‌های تاریخی، سیاسی و ملی اضافه شده و فکر می‌کنم دیگه باید تنبل‌بازی رو بذارم کنار و تا بیشتر از این روی اعصاب خودم راه نرفتم، کتابای تخیلی و شعر و رمان رو برای مدتی بذارم کنار و خوندن کتابای این‌مدلی‌ای رو شروع کنم. حالا یه مسئله‌ی دیگه برای من و موسی( فاطمه‌ی۲) بوجود اومده! من قدیما که یه‌بار می‌خواستم تاریخ مربوط به قبل از انقلاب و انقلاب رو بخونم، می‌خواستم از بقیه بپرسم از چه نویسنده‌ای بخونم که حرفاش راست و درست باشه، و الآن این‌طور به نظر می‌رسه باید کتابای مختلف رو بخونیم تا ببینیم کدوم نویسنده بهتره! و مشکل بعدی‌ هم اینه که از کجا بفهمیم اصلا!:دی

خیلی سوال مسخره‌ای‌ست ولی کتاب‌ها یا نویسنده‌‌هایی سراغ ندارین که بحران فکری ما را جوابگو باشد؟ و اگه می‌دونستم در چه‌زمینه‌ای می‌خوام در واقع یک‌چهارم راه رو رفته‌بودم. می‌دونین؟ من تازه فهمیدم هیچی در هیچ زمینه‌ای نمی‌دونم و واقعا نمیدونم از کجا باید شروع کنم.

البته علیرغم همه‌ی اینا هنوز اینو میدونم که این به اصطلاح بحران فکری هم جزئی از این واپسین سال‌های دوران نوجوانیه و شاید تا آغازین سال‌های جوانی هم ادامه داشته‌باشه :))



امروز بعد از پایان ساعت اداری به مامانم زنگ زدم و فهمیدم که هنوز خونه نرفته و علت رو جویا شدم و گفت که بزودی بازدید دارن و باید کارای عقب‌موند‌ش رو انجام بده. منم گفتم: پس این روحیه‌ی تنبلی و دقیقه‌نودی من به جنابعالی رفته؟ خندید و گفت: اگه با شنیدن آره خیالت راحت میشه، آره، مغز بادام دور از بادام نمیفته!( یا چیزی شبیه این! یادم نمی‌مونه خب!) برای لحظاتی از مغزِ بادام بودن خوشمان آمد :))


+ تفاوت بین بلاگرها برام جالبه، این‌که بعضی‌ها چقدر خواننده‌ی خاموش دوست ندارند و بعضی‌ها چه‌قدر بامحبت از خوانندگان خاموش‌شان حرف می‌زنند.




یا همان اوّل قدم بر قلبِ ویرانم مَنِه!

یا غلط کردی که حالا میل رفتن کرده‌ای

#علی زکریائی

+فکر کنم ایشون از شاعرانی باشه که برای ابراز علاقه از در و دیوار سخن نمیگه و یه‌راست میگه: می‌خوامت!


از آمدنت گیجم و شاد و متحیّر

تو فرض بکن برف ببارد عسلویه

#کنعان‌ محمدی


× اگه تا دوسال دیگه یک‌بار دیگه توی این دانشکده کسی از من بخواد که تصویر شغلیم در ۱۰سال آینده رو بگم، می‌زنم زیر گریه! موقع انتخاب رشته هم که مجبور شده‌بودم جدی‌تر به آینده‌ی شغلیم فکر کنم، همین احساسات رو داشتم. خیلی مشکل بزرگیه که کسی اصلا فعلا نخواد به آینده‌ی کاریش فکر کنه؟ شما ۱۹سالتون بود، راهتون مشخص بود؟ دوسال دیگه هم موقع انتخاب گرایش دوباره همین‌جوری میشم احتمالا :/ مسئله اینه که من احساس می‌کنم بدون مشخص‌کردن یک شغلِ هدف:| هم میتونم خوشحال باشم، زیاد هم خوشحال باشم :))) حالا شاید چندسال دیگه که تو خونه مگس می‌پروندم یه‌ذره هم غر بزنم ولی اگه اون‌موقع هم مثل الآن باشم، بازم میدونم که چجوری خوشحال باشم :)))

قـاصِدَڪــ
۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۴۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ نظر

این دفعه اصلا هم قرار نبود شنبه ننویسم و تا همینجا هم طاقت آوردم!

پنجشنبه روز خوبی بود :)

ریحانه رو دیدم که اومده‌بود اردو. از آخرای شهریور ندیده‌بودمش. ریحانه رفیق چندین و چندساله‌ای‌ست که خیلی رفیقه اصلا! همیشه درکَم کرده، بدون قضاوت حرفامو شنیده، به‌جا بهم تذکر داده، و از همه مهمتر اینه که اون از انگشت‌شمار افرادی‌ست که اگه چندماه هم خبری از هم نداشته‌باشیم، هیچ خللی به دوستی‌مون وارد نمیشه! اینجوریه که اگه بعد از یه مدت طولانی به هم زنگ بزنیم مکالمه رو با چطوری بی‌معرفت آغاز نمی‌کنیم:دی و اصلا انگار نه انگار و شروع می‌کنیم به تعریف کردن خاطراتمون. دلم واسه روحیه‌ی فوتبالیش تنگ شده‌بود و نمی‌دونست که وقتی میرفتیم یه‌جایی که آنتن بده تا من بتونم با کسی که منتظرش بودیم در تلگرام پیام بدم و اونم بتونه گزارش بازی پرسپولیس رو دنبال کنه، چقدر خوشحال بودم.

یه کلمه اسم تسبیح آوردم، هی گیر داده‌بود که تسبیحش رو بده به من! خب از گلوم پایین نمی‌رفت. و نکته‌ی دیگری هم درباره‌ی این هدایای معنوی هست که عذاب وجدان میگیرم اگه گم بشن یا خوب ازشون استفاده نکنم. دیگه با پیشنهاد من رفتیم یه تسبیح فیروزه‌ای خوشگل با انتخاب اون خریدیم که همیشه به‌یادش باشم. و بوی خوبی هم میده :)

و اما جدا فکر نمی‌کردم بعد از یه تشکر ساده در اون پست، یه خواننده‌ی خاموش روشن بشه و با یه آدم مجازی جدید آشنا بشم که بطور کاملا اتفاقی اوشونم اردو اومده باشه مشهد!

من و ریحانه توی صحن انقلاب کنار سقاخونه دنبال کسی می‌گشتیم که شال سبز پوشیده‌باشه و می‌خواستیم پِخش هم بنماییم و بعدم بخوایم خودش حدس بزنه کدوممون منم!  و ایشونم توی صحن جمهوری کنار سقاخونه دنبال کسی می‌گشت که دونفرن!( خودم میدونم داغون آدرس دادم! خب میخواستم اول ما اوشونو پیدا کنیم!) یه‌جایی بین این دو صحن همدیگر رو دیدیم و بس که من مثل اشخاص منتظر نگاه می‌کردم تشخیص داده‌شدم! راستش خیلی نگران بودم که تصوراتش فرو بریزه! که به گفته‌ی خودش نریخت. البته در باب مقایسه‌ی پرحرفی وبلاگیم و کم‌حرفی غیروبلاگیم جای فروریختن بود که فکر کنم قبلا در تلگرام این اتفاق افتاده‌بود. و تصوری که از خونگرمی خوزستانیا داشتم برام قشنگ تثبیت شد. اینقدر خونگرم و قابل اعتماد بود که من بعد از خداحافظی‌مون شرمنده شدم که چرا قبلش شمارمو نداده‌بودم. هیجان‌انگیز بود دیگه، گرچه فقط نیم‌ساعت بود و باید برمیگشتم خوابگاه ولی خوش گذشت :))) همیشه به خودم میگفتم: ببین آرزو هرچیزی در این فضای نسبتا مجازی ممکنه، اصلا از کجا معلوم خودِ تو اصغر نباشی ۴۰ساله( تحت تاثیر اون جکه!) از ناکجاآباد؟ دیگه خیالم راحت شد که خودمم :)) در عنوان نوشتم تکرارنشدنی چون فقط اولینه که اولینه دیگه!؟ :)


داشتم به مامانم میگفتم: خوب شد فهمیدم مامان ریحانه هم وبلاگم رو میخونه، اگه یه‌وقت در آینده‌های بسیار دور عاشق شدم حواسم هست که زیاد چرت و پرت ننویسم! مادرم در اینجا هیچی نداشت که بگه! یعنی هیچیا!:دی یه‌ذره مکث کرد و در حالی که معلوم بود جا خورده، گفت: حالا می‌خوای آدرسش رو بده، ما هم بخونیم بد نیستا! 

میدونین؟ مامانا بر خلاف همه‌ی عالم و آدم میتونن احساسات ناپایدار پشت پرده‌ی جملات بی‌ر‌بطت رو تشخیص بدن و مثل همیشه برای این احساسات غیرمهم و زودگذر هم که البته متاسفانه درک نمی‌کنن غیرمهم و زودگذره نگران بشن، نگرانی اونا مهمه، زودگذر نیست، قدرت خیالبافی خوبی هم دارن و میتونن از کاه کوه بسازن. در نتیجه بهش نگفتم که از علی‌اصغر بگیرین( خطاب به برادر: حالا خودشیرینی‌ت گل نکنه بری بهشون بگیا! آفرین!)


عمیقا خوشحالم که همه‌جا مشمول برف و بارون و لطف و رحمت الهیه :)) روم نمیشه وگرنه بازم عکسایی رو که الآن گرفتم میذاشتم تا درک کنین چرا از ذوق خوابم نمی‌بره؟ چرا شبای برفی اینجا از پشت این پنجره‌ها اینقدر خوشگله؟ :))

چند روزه هی با خودم فکر می‌کنم من بعد از این ۴سال اینجا جا می‌مونم! اینجا شهر رویایی من بوده از همون بچگی، شهری که آرامشم رو تعریف کردم توش! و مطمئنم که ۴سال دیگه پشیمون میشم از کارایی که نکردم و شاعر در این زمینه شعری می‌فرماد که این چند روز عجیب ورد زبانمان است و بقیه‌ش را هم عجیب یادمان نیست:

مثل عاشق که نمےداند مقام وصل را

#مهدی رحیمی


دلا چہ دیده فروبسته‌ای؟ سپیده دمید

سری برآر که خوش عالمےست عالمِ صبح


#طالب آملی


بعدانوشت: داشتم اشعار مشاعره رو مرور می‌کردم، دیدم یه‌جا با الف تموم شده و من با ی شروع کردم، همینجوری هم ادامه یافته! اول‌هاشم بوده تازه!

قـاصِدَڪــ
۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر


مےنویسَم ڪہ شب تار سحـر مے‌گردد

یڪ نفر مانده از این قـُوم ڪہ برمے‌گردد


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج هم اینجا ⇦ عهد با زلف تو بستیم، خدا می‌داند.


امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از رسول خدا(ﷺ) نقل مى کند که فرمود:

سرآغاز عقل و خردمندى بعد از ایمان به خدا، اظهار محبّت به مردم و دوستى با آنان است.


🔹پایه همه خوشی‌ها

آرامش پایه‌ی همه‌ی خوشی‌ها و لذت‌هاست. اگر به خاطر یک لذت، آرامش خود را از دست بدهیم در واقع آن لذت را هم از دست داده‌ایم. هیچ خوشی و لذتی نباید آرامش ما را بهم بریزد. لذت گناه در ذات خود توأم با استرس و نگرانی است و موجب سلب آرامش است.

#استاد پناهیان


+ مولا بیا (حامد جلیلی) :


× خدایا بسی سپاس‌گزاریم که بارون رحمتت توی خیلی از شهرها الآن در حال باریدنه، فقط لطفا خسارت مالی بزرگ و جانی نداشته‌باشیم. :)

قـاصِدَڪــ
۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۶ موافقین ۷ مخالفین ۰

هرقدر که بعضی موقعا از حافظه‌ی کوتاه‌مدتم می‌نالم همون‌قدر حس ششم شگفت‌زده‌م می‌کنه!

از رمز قبلی گوشیم که یک الگو بود خسته‌شده‌بودم و دوماه پیش خواستم عوضش کنم، با خودم گفتم شروع می‌کنم به فکر کردن و اولین و بی‌ربط‌ترین کلمه‌ای که به ذهنم اومد رو میذارم واسه رمز و این‌چنین کردم. چند روز پیش هی با خودم فکر می‌کردم فرض کن یه‌روز مجبور شی رمزتو به یه‌غریبه بگی، با توجه به این‌که غریبه‌ست، مسخره‌ست خب!

و دیروز هرچی رمزشو میزدم میگفت اشتباهه، آخراش دیگه بعد از هربار سی‌ثانیه هم باید صبر می‌کردم، خیلی تمرین خوبی بود برای بالابردن آستانه‌ی تحمل! بعد دیدم یهو شارژش از ۱۰۰ اومد به ۱۴! دیگه ترسیدم، بعد از کلاس رفتم تعمیرات موبایل، اولین‌سوالی که پرسید: رمزش رو بگو! 

منم تو دلم گفتم: عمرا! و بلند گفتم: نمی‌تونم بگم! گفت: چرا؟ گفتم: راستی شارژشم اینجوری شده! گفت اصلا مطمئنی رمزت درسته؟ گفتم بله، چند دقیقه قبلش باهاش کار کرده‌بودم. چندتا سوال دیگه پرسید و دوباره گفت: رمزش چی بود؟ گفتم: آقا رمزش رو هرچی زدم نشد دیگه، کار دیگه‌ای می‌تونین بکنین؟

منم که نمی‌تونستم با اطلاعات روی گوشی خداحافظی کنم، از اوشون خداحافظی کردم و ناامیدانه برگشتم خوابگاه. بعد از سی‌بار تلاش بالاخره باز شد! با این‌که فهمیدم مشکل کوچکش از کجا بود ولی به‌سان یک مارگزیده‌ی بی‌منطق بازم می‌ترسیدم و تا شب نذاشتم قفل شه!


+ اولین جلسه‌ی تربیت‌بدنی بالاخره امروز تشکیل شد، استادش هم مثل اغلب بقیه‌ی استادا خیلی خوب بود و در نوع خودش متفاوت هم بود. منم بر اثر ذوق‌زدگی و جوگیری بسیار و تلاش برای ورزشکار نشان‌دادن خود! (که البته موفق هم بودم) الآن بی‌حرکت افتادم روی تخت!

+ از بی‌نظمی پست قبلی خوشم نمیومد(؟)، گفتم یه‌چیزی بنویسم همین‌جوری! و می‌ترسم مثل مرداب باشه و فردا هم با همین بهانه دوباره یه‌چیزی بنویسم همین‌جوری!



آن چنان مِـــــهرِ تـُـواَم دَر دِل و جـان جای گِرِفت 

ڪـہ اَگَر سَـر بِرَوَد اَز دِل و اَز جان نَرَوَد 


#حافظ


بعدانوشت: خوانندگان محترم؛ یک مشاعره‌ی کوچولو هم با هنرنمایی محبوبه‌ی شب در ادامه صورت گرفته :)))

بعدانوشت‌تر: و خانومِ حدیث و جناب دچـــار هم حضور پررنگی به عمل رساندند :)))

با تشکر از هر۳نفر :))

قـاصِدَڪــ
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۹ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۵۴ نظر

باید اعتراف کنم من آدم جوگیری هستم. اونقدر که آخر ترم وقتی مطمئن شدم این ترم چشمم به چشم استاد فیزیکم نمیفته از طریق صفحه‌ی درخواست تجدید نظر بخاطر رفتار و حوصله و لبخند همیشگیش ازش تشکر کردم، شاید نمی‌دونست که چقدر بعضی کارای کوچکش اول صبحی به آدم انرژی میداد!

البته جدای از اون‌که بعضی اوقات شدید میفتم روی دور تشکر‌کردن، کلا خوشم میاد از این‌کار. احساس می‌کنم در بعضی موارد یه‌ذره هم در کاهش غروری که همه میگن دارم و خودمم تازگیا پذیرفتم موثره. در باب تشکر و شکرگزاری اول سعی کردم این عبارت رو قشنگ واسه خودم جا بندازم که من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق. و حالا که فکر می‌کنم تقریبا برام جا افتاده، رفتم روی یک مفهوم دیگه که توی کتاب اخلاق خوندم. این که شکرگزاری یعنی اظهار نعمت و استفاده از اون در راهی که منعِم صلاح میدونه. این یکی رو واقعا تا حالا بی‌توجهی می‌کردم بهش. یاد اون وقتایی میفتم که مامانم غذای ابداعی درست می‌کنه و من بعد از چندقاشق دست می‌کشم و تشکر می‌کنم، و مامانم میگه: تو که خوب نخوردی! یا مطمئنا همین استادم خوشحال‌تر میشد اگه نمرم بالاتر می‌بود. یا اصلا اگه از پست‌های آموزنده‌ی جناب میرزا طی نظری حاوی غلط نگارشی تشکر کنم شاید با خودشون بگن: کاش استفاده‌ی لازم رو هم می‌کردین! کلا دارم بیشتر به این موضوع توجه می‌کنم. همه‌ی اینا رو نگفتم که اینو بگما ولی باعث فکرکردن به این موضوع این بود که می‌خواستم از فردی که اوایل سال تحصیلی واسه بیدارشدن برای نماز صبح بهم یه‌راهکار داده‌بودن، تشکر کنم.

خطاب به اوشون: نمی‌دونم رهگذر بودین یا نه و اگه آره بازم گذرتون میفته یا نه، ولی به‌هرحال اگه بعدها اینا رو دیدین، بگذریم از وقتایی که یادم میره، ولی شب‌هایی که یادم مونده و خوندمش، حداقل بیدار دیگه شدم. و اون‌قدر ذوق‌زده شده‌بودم که فقط چون خصوصی نظر داده‌بودین عمومیش نکردم وگرنه همون روزا می‌نوشتمش! :)


بذارین یه‌چیزی رو بگم؛ شانس آوردیم که نگار، همون که خودش آدرس اینجا رو پیدا کرده‌بود و دوستش داشتم و متولد ماه تولد من بود، آدرس اینجا رو داره و ممکنه بعد‌ها بخونه اینجا رو وگرنه باید پست‌های طولانی شامل توصیفات من از رفتارای خوب اساتید رو تحمل می‌کردیم! هرچند فکر می‌کنم نتونم از استاد اندیشه‌مون نگم و بالاخره یه‌روز دربارش می‌نویسم.


نمی‌دونم چرا این استادا، بیشتر دروس عمومی، موقع‌ درس‌دادن انقدر به من نگاه می‌کنن، یعنی خیلی ضایع است که هم خودشون و هم درسشون رو دوست دارم؟


یه کِرِم مرطوب‌کننده خریدم که حاوی روغن بادامه و پس از چندبار استفاده مطمئن شدم که هرچی بادوم تلخ داشتن ریختن توش، حتی بوشم تلخه!


چیپس با طعم ماست و خیار و نعناع خورده‌بودین؟! من که اولین‌بارم بود میدیدم حتی! یه خوراکی هم دیدم که فکر کردم بستنی زمستونیه و با ذوق و شوق و با یاد بچگی‌هام خریدم. بعد که بازش کردم و تعجب کردم، دیدم روش نوشته: پشمک لقمه‌ای حاج یعقوب! به‌شخصه اگه جای حاج‌عبدالله بودم، این‌ شباهت رو برنمی‌تابیدم(معنیشو نمی‌دونم ولی احساس کردم اینجا بکار میاد! با کلاسم بود تازه!) و یه حرکتی می‌زدم!


جالب نیست که از بین این‌همه دست‌اندرکاران سلف همونی که من ازش خوشم میاد و نیمروهای خوشمزه‌ای هم می‌پزه، اسمش آرزوئه؟ این همون بعد آرزوشناسیه که می‌گفتما! :)


خیلی بیشتر از یک هفته‌ست که اون پیرمرده رو ندیدم و سلامت باشی باباجان‌هاشو نشنیدم.


در این طبقه فقط یک نفر هست که اتفاقا اتاق بغلیه و تا حالا یک کلمه هم باهم حرف نزدیم و اصلا صداشو هم نشنیدم. جالب اینجاست که این ترم یک کلاس عمومی مشترک هم داریم و بذارین در این وانفسا اشاره کنم به مسیر یه‌ذره طولانی پیاده‌روی‌ای که این دانشکده‌ تا ایستگاه اتوبوس داره! و حتی در این مسیر هم هیچ‌وقت با هم هم‌قدم نشدیم! و تمام سعی‌ام اینه که یادم نیفته اسمش ساراست که تصورم از ساراها فرو نریزه :) ولی احساس می‌کنم بالاخره باید یه‌حرکتی جهت آشنایی‌مون بزنم! 


در عوض این یکی اتاق بغلی یه‌نفر هست که اسمشم نمیدونم و صبحا که تازه از خواب پا میشه، خیلی دوست‌داشتنی غر می‌زنه و کلا خیلی پرانرژیه. شبا هم گیتار می‌نوازد و ما را هم به فیض می‌رساند. و هرچی بگم از پرانرژی و خونگرم‌بودنش کم گفتم :) وقتی می‌بینمش یاد پرتقال‌بانو و فینگیل‌بانو( به‌ترتیب حروف الفبا) میفتم!


علاقه‌ی من به اینجا و شما اونقدر پیش رفته که در واقعیت هم از شما حرف می‌زنم. خداییش این‌همه احساس خوبی که داشتم و چیزای مفیدی که آموختم و لبخندهای یهویی‌ای که توی کلاس و اتوبوس و خوابگاه به‌یاد شما زدم، که همه‌ی اینا در حالیه که تازه شش‌ماهه با بیان آشنا شدم( جا داره که دوباره فینگیل یاد ورزشکارا بیفته! )، حتی بیست درصدشم توی اون سه‌سال و نیمِ قبلیِ وبلاگ‌نویسیم نبوده و اون درصد کمی هم که بوده باز مربوط به دوستای بیانیم بوده!


می‌خواستم درباره‌ی یه موضوع دیگه هم بنویسم ولی انگار فقط تونستم با نگار بی‌ رودروایسی دربارش حرف بزنم و موضوع مربوط میشه به وبلاگ‌هایی که میخوندیم و خداحافظی کردن.


و من حس و حال پست‌ گذاشتن نداشتم و فقط می‌خواستم که یه تشکر کنم ولی وقتی قبلش پست پرانرژی فینگیل‌بانو رو خوندم، این‌چنین شد! عنوان پر فینگیل‌ترین پست تا اینجا هم تعلق می‌گیره به ایشون قطعا! :)


۰



مى گویند تقوا از تخصص لازم تر است!

آن‌را مى پذیرم، اما مى گویم؛

آن‌کس که تخصص ندارد و کارى را مى پذیرد، بى تقواست!

#شهید مصطفى چمران


 کوچہ بہ کوچہ دستان بستہ‌اش چہ عاشقانه می‌لرزید، حیدر!


پ.ن: الآن معنی اوشونو سرچ کردم.

پ.ن۲: اگه اینجوری فکر می‌کنین که چون پست طولانی بود و می‌خواستم هم خودم و هم شما رو گول بزنم؛ سایز فونت رو به‌جای ۳ گذاشتم روی ۲، درست فکر می‌کنین! با عرض معذرت از بانو هوپ البته! :)

قـاصِدَڪــ
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

خ

شهـــــری ڪـہ تـُـــو را ندارد

هَـــر روزش جُمعـــــہ است.

#مینا آقازاده

 

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.

 

و دعای فرج رو هم اینجا بخونید اگه دوست داشتید⇦عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.

 

+ امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام): هم نشینی با بدان باعث بدگمانی به خوبان می شود.

 

🔹 حسرتِ گذشته و یأس از آینده، دو تیغ نابودکننده⇦

حسرت، گذشت‌ی انسان را نابود می‌کند و یأس، آینده را از بین می برد. شکر، گذشته را زنده می‌کند و امید آینده را؛ با شکرِ گذشته و امید به لطف خدا در آینده، حیات مضاعف نصیب انسان می‌شود.

# استاد پناهیان

 

+ به هوای حرم (علی فانی):

قـاصِدَڪــ
۲۲ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

خدا رو شکر عصر یکشنبه کلاس نداشتم و تونستم کلش رو با کیمیا و غزال بگذرونم. غزال رو از خرداد و کیمیا رو از آخرای شهریور ندیده‌بودم. بعد از ابراز احساسات نشستیم و شروع کردیم به حرف‌زدن. یه‌ذره اونا درباره‌ی نبرد سهراب و گردآفرید حرف زدن و من شنیدم، بعد درباره‌ی شغل آینده‌ی غزال که قراره معلم بشه و کمی هم از هم‌رشته‌ای‌ها و استادا حرف زدیم. و نهایتا رسیدیم به بحث شیرین لهجه‌ها! و چندی هم شیرازی و مشهدی و یزدی به هم آموختیم و تمرین کردیم و کلی خندیدیم. بعدشم رفتیم موزه‌ی حرم که جل‌الخالق گویان از یک بخش به بخش دیگر می‌رفتیم. و حقیقتا می‌خواستم عکس ماهی شیطان یا چیزی شبیه به این رو بذارم که الآن فهمیدم منتقلش کردم به لپتاپم، دیگه خودتون سرچ کنین و ببینین و شگفت‌زده شین:دی


امروز فردی به‌نام نسرین زنگ زده‌بود که اصرار داشت من فریبا هستم دخترعمش! و اگه نیستم چرا شمارم به‌نام فریبا روی گوشیش سیوه؟ بعد از کلی تکرار این جمله که من فریبا نیستم و نمی‌دونم چرا شماره‌ی من توی گوشی شماست، موقع قطع‌کردن به فرد دیگری که اونور موجود بود گفت: اینم که همش میگه من فریبا نیستم، شارژمم الکی تموم کرد، اَه!



 تا حالا زیاد اتفاق افتاده که دل و عقلم با هم هماهنگ نباشن، و موقع دعا‌کردن یا درخواست از دیگران حتی اونی رو به‌زبون آوردم که عقلم میگه، در حالی که در اون لحظات خواسته‌ی قلبیم دقیقا برعکس بوده، فقط اون حسی که پشیمونی در آینده رو بهم هشدار میده وادارم کرده تا اونجوری حرف بزنم. و در این موارد حتی اگه منصفانه هم باشه، به خودم حق نمی‌دم که مخاطبم رو سرزنش کنم، این جمله باید  نهادینه بشه که آدما قدرت فکرخوانی ندارن و من حق ندارم انتظاراتی ازشون داشته‌باشم که به این قدرت احتیاج داره حتی اگه مثلا بدیهی باشه!

این چند روز چندین‌بار موقعیتی پیش اومده که یه نفر خواسته‌ای ازم داشته که احتمال می‌دادم خواسته‌ی قلبیش برعکس گفتارش باشه. ولی من دقیقا کاری رو انجام دادم که خودش گفته و متقابلا به دیگرانم حق نمیدم که بعدها منو سرزنش کنن!

و الآن دارم فکر می‌کنم که نکنه من فقط فکر می‌کردم که اونا خواسته‌های عقلم بوده و نکنه یک خودفریبی‌ای بیش نبوده‌باشه!


   +خدایا لطفا یه‌لبخندی، حرفی، راهنمایی‌ای، پس‌گردنی‌ای حتی! لابلای صفحات کتابا و رفتار آدما و توی آبی آسمونم باشه قبوله، فقط من بفهممش! مثل اون آرامش و اطمینانی که تابستون بین حرفای مصدقه بهم دادی. این بنده‌ی فراموشکارت هرچند وقت یه‌بار یه‌تلنگر می‌خواد دیگه، که بفهمه باید کدوم طرف بره، بنده‌ای که حتی نمیفهمه همین الآن هم کدوم‌ طرفیه!


++ همه‌چی خوبه و مسئله دقیقا همینه که همه‌چی خوبه! آدم باید یه احساس دغدغه‌ای،  دردی، رنجی داشته‌ باشه که باعث انگیزه‌ی تلاش مضاعفش بشه دیگه، از اونا که تهش میشه یه لبخند و یه‌خدایا شکرت و احساس سبکی‌ای که تا هفته‌ها همراهشه و تعجب می‌کنه از اینکه چگونه هنوز از خوشحالی پرواز نکرده :))

+++ امروز به یک سوال اساسی برخوردم و اون اینه که چرا بعضی از وبلاگ‌ها یا پست‌ها هستن که نمی‌تونم نظرنداده از اون صفحه خارج شم؟ نمی‌دونم جدا. دیگه ببخشین اگه نظرات بی‌ربط و خنده‌دار و حتی نامفهومی براتون می‌نویسم، در این موارد" دلم می‌خواد" ِ دلم بر این ندای عقلم که "اینا چیه می‌نویسی دختر؟" فائق اومده :)



مرگ تو درست از لحظه ای آغاز می شود،

که در برابر آنچه مهم است؛ سکوت میکنی.

#مارتین لوتر کینگ

× : و من امروز سکوت کردم! چون اون دوتا جمله‌ی اوشون تا زمانی که واکنش مخالفی دریافت نکنه مشمول حرف سیاسی و خلاف قوانین گروه نمیشه! سکوت کردم و هی حرص خوردم. و این جمله رو دیدم و بیشتر خودمو سرزنش کردم.


کسـے از تـُـــو چون گریزد

ڪـہ تـُــو‌اش گریزگاهـے

#سعـــــدی

÷! :میدونم تکراری بود!


٪! : یا ایهاالعزیز تمام ندارها!

ما را بہ جبر هم که شده سربہ‌زیر کن

خیری ندیده‌ایم از این اختیار‌ها


 

قـاصِدَڪــ
۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۴ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۷ نظر
به‌جان خودم که واسه خودم عزیزه! هی جمعه‌ها به خودم میگم: ببین آرزو این‌هفته رو بیشتر برو به کار و زندگیت برس و هی فرت‌و‌فرت پست نذار. و همان‌طور که می‌تونین حساب کنین ولی می‌دونم این‌کار رو نمی‌کنین واسه همین خودم شمردم و شما هم لطفا به من اعتماد کنین :) پنجمین شنبه‌ی متوالی‌ایست که زدم زیر حرف جمعه‌هام!

این‌ کاکتوس که در نمایشگاه فسقلی عرضه‌ی جینگولی‌جات دانشکده رویت شد، در عین سادگی خیلی دلم را ربود. انقدر که حتی حاضر شدم برم کیف‌پول جاگذاشته‌شده در خوابگاه رو بردارم و بیام بخرمش.
اول به ذهنم رسید به‌یاد اولین کاکتوسم که از بخت بدش اولین کاکتوس من بود و پس از چندماه خدابیامرز شد! اسمشو بذارم لوبیای سحرآمیز، بعد دیدم یه‌‌ شِبه‌کاکتوس که به کاکتوس‌بودنش شک دارم در خونه موجوده که اگه جلوشو نگیرم توانایی اینو داره که تا سال آینده برسه به سقف و این اسم بیشتر برازنده‌ی اونه.
پس تصمیم گرفتم اسمشو بذارم باقالی سحرآمیز که برای سهولت امر می‌تونیم باقالی هم صداش کنیم!
تازه، اون موقع‌هایی هم که باز خیلی ذوق‌زده‌ام و کسی نیست که باهاش حرف بزنم و ممکنه روم نشه بیام در اینجا ابراز کنم، می‌تونم هی بهش بگم: گل‌باقالی من کیه؟:دی و البته که توقع ندارم بشنوم: من من من من! :)
و دیگه نیوکاکتوس( بعدانوشت: بر وزن نیوفولدر!) هم به ذهنم رسید، کدومش بهتره؟
شما هم اگه اسمی به ذهنتون می‌رسه که فکر می‌کنین می‌تونه حریف قَدَری برای باقالی باشه، پیشنهاد بدین!
و فعلا علی‌الحساب نوخریده می‌نامیمش بر وزن نورسیده!

بچه‌ها! نوخریده، نوخریده! بچه‌ها :))

راستی، این پست‌هایی که هنگام ناراحتی و دل‌تنگی‌تون میذارین و نظرات رو هم می‌بندین، باید دیس‌لایک رو بزنم دیگه، آره؟ واقعا برام سوال بود!



در نبندیـم بہ نـــــور
در نبندیم بہ آرامـش پر مهـــر نسیـم
پرده از ساحت دل برگیریـم
رو بہ این پنجـره با شوق سلامـے بکنیم

#سهراب سپهری



ﺁﻥ ﻋﺸﻖ ڪـہ ﺩﺭ پـردﻩ بـمـانَـد ﺑـہ ﭼـہ ﺍﺭﺯﺩ؟
عشـق ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺬﺕ ﺍﻇﻬﺎﺭ و دگر ﻫﯿـﭻ
 
#شفایی اصفهانی

قـاصِدَڪــ
۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۱ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

هیاهـوی شهر را ڪہ کنار بزنـے،

در دور دست‌ها

جایـے ڪہ آسمــانش هنـوز آبـےست،

 کسے را مےبینی با کاسه‌ای خالے، قرآنے در دست و نگاهے خیره به انتهای راه.

و ما که هنوز برنگشتیـم از سفـــــر،

زیر سقف این خاکستـری‌قفس مانده‌ایم سالهاست.

 و او، که دیگر به چشم ما نمےآید.



● ما باید خوب زندگی کنیم.⇦

حضرت می‌آید که زندگی‌ها را آباد کند، و الا اگر بحث نصایح اخلاقی مطرح بـود، فکـر نمی‌کـنم امـامزمان (عجل الله فرجه‌الشریف) تشریف‌فرما بشوند و نصایحی بیشتر از پیغمبر اکرم(ﷺ) یا بیشتر از امیرالمومنین(علیه‌السلام) بخواهند ارائـه بدهنـد . آخـرین امـام می‌آید که زندگی را درست کند؛ آن اتفاقی که تا حالا نیفتاده است؛ هنوز به صورت گسترده، با دین زندگی آباد نشده است. 

• تصور نکنید که سخت‌ترین قسمت دین‌داری نمازشب خواندن است که ما توفیق پیدا نمی‌کنیم برای نماز شـب بیدار شـویم! فکـر نکنید اوج قله‌ی دین‌داری این است که یک عبادتی را به زیبایی انجام بدهیم! عبادت در همان قدمهای اول است؛ البتـه اگـر بتـوانیم قشنگ انجامش دهیم. آن اوجی که هنوز دین‌داران به آن نرسیده‌اند، این است که با دین زندگی خودشان را آباد کنند. دین‌داران وقتی می‌خواهند از خودشان ناراحت باشند و استغفار کنند، از اینکه دینداری‌شان در زندگیِ آنها نتیجه نداده باید استغفار کنند!

#استاد پناهیان


+ اگه قصد دارین فقط یک‌بار توی عمرتون بیاین حرم امام‌رضا(علیه‌السلام)، بهتون پیشنهاد می‌کنم سرمای هوا رو در نظر نگیرین و یک شب برفی رو انتخاب کنین :) قول میدم مدام لبخند روی لبتون باشه و احساس فوق‌العاده خوبی داشته‌باشین.

+من که باورم نمیشه ولی هم‌چنان داره برف میاد! :)

+ تولد حضرت زینب(علیها‌السلام) و روز پرستار هم که هست و تبریک میگم ^_^


+ راستی وسط‌ترین جمعه‌ی زمستون و کلا وسط‌ترین روز زمستون‌تون بخیر و شادی :)


قـاصِدَڪــ
۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۳۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر
می‌خواستم این پاراگراف رو فقط بنویسم صد و دومین دل‌خوشیِ البته نه‌چندان کوچکم دوستان و آشنایان ماه و محشری‌ست که دارم چه غیرمجازی و چه نسبتا مجازی، بعد دیدم ممکنه چندسال دیگه که اینا رو می‌خونم یادم نباشه منشا این‌فکر چی بوده. پس باید بشکافم موضوع رو. یکی از بهترین لذت‌ها، لذت یادگیری و فهمیدنه. البته درمورد من واسه مسائل درسی صدق نمی‌کنه! فقط شاید یه‌ذره درسای تجربی‌تر و ملموس‌تر استثنا باشن. دوستی دارم که شیراز درس می‌خواند و در دانشگاه اونا ترم‌اولی‌ها را آنگول می‌نامند! از آن‌جهت که مثلا در آنی گول می‌خورند و سال‌بالایی‌ها را نیز سرآنگول گویند. ایشون منو به گروهی افزود که خودش و سرآنگولش بودن و قضیه اینجوریه که هرروز بخشی از یک pdf رو می‌خونیم و شب درباره‌ش حرف می‌زنیم. توی همین چندشب چیزای زیاد و لذت‌بخشی یاد گرفتم و فهمیدم که چقدر درمورد برخی مسائل زندگی اشتباه فکر می‌کردم. جدای از این چیزا دارم راه و روش بحث‌کردن رو هم یاد میگیرم. در واقعیت و در چندسال پیش من اینجوری بودم که معمولا نمی‌تونستم از باورهام دفاع منطقی کنم و استدلال ارائه بدم و در مواقع کم‌آوردن نه‌فقط صدا یا دستام که در موارد حاد‌تر تصویر طرف مقابل توی چشمامم می‌لرزید:دی بچه بودم دیگه. از چندسال پیش تا الآن هم سعی کردم اصلا با کسی بحث نکنم. ولی به هرحال ممکنه پیش بیاد و خوشحالم که دارم مهارت‌هاشو یاد می‌گیرم.


امشب اولین شب تنهایی من تا اینجای عمرمه! یه‌شب هم‌اتاقیم، همونی که هم‌استانیم بود و دوستش به هم‌اتاقی بودن من باهاش غبطه می‌خورد، اومد و گفت آمادگی‌شو داری یه‌چیزی بهت بگم؟ گفتم: آره بگو.  گفت: من دارم از این اتاق میرم. گفتم: میری پیش الف؟( همون دوستش) و تایید کرد. گفتم:چه جالب، بسلامتی. گفت ناراحت نشدی؟ گفتم: نه‌، اونم تنها شده‌بود دیگه، اینجوری به جفتتون بیشتر خوش می‌گذره. هرچند که با اوشون شباهت‌های بیشتری داشتم و می‌دونم که با رفتنش دیگه از بعضی حرفا و کارا و حس‌ها خبری نیست، ولی به‌هر حال قرار نبود همیشه کنار هم باشیم که. آخر هفته‌ها رو هم دیگه تنهام و شاید تازه خوابگاهی‌بودن و از خانواده دور بودن رو حس کنم، اونم شاید:دی
من بچگی‌هام فقط از ۲چیز می‌ترسیدم؛ تنهایی و تاریکی. در واقع مورد دوم به این علت بود که مامانم از تاریکی می‌ترسید و من احساس می‌کردم وقتی مامانم می‌ترسه حتما چیز وحشتناکیه پس منم باید بترسم! هرچند الآن دیگه فقط من می‌ترسم! و دارم به این فکر می‌کنم که خیلی کار بدیه که لامپ تا صبح روشن باشه آیا؟

امشب توی سلف یه فسقلی ۲یا۳ساله بود که لابد بچه‌ی یکی از مسئولین بود و همینجوری واسه خودش اونجا می‌چرخید. براش دست تکون دادم و اومد پیشم، چند جمله‌ای اون گفت که من نفهمیدم و چند جمله هم من گفتم که اون نفهمید و فقط فهمیدم که اسمش سِوْداست و اونم فهمید که من فهمیدم اسمش سوداست:دی بدین‌صورت که بعد از اون‌که اسمشو بهم گفت، رفت یه‌دور زد و امد گفت: اگه گفتی اشمم چی بود؟ گفتم: سودا. اونم گفت: آفّلین! دوباره داشت یه چیزی می‌گفت که من نمی‌فهمیدم و یهو وسطش دوید رفت سمت مادرش احتمالا. چندی گذشت و غذام تموم شده‌بود. من یه اصل واسه خودم دارم و اینه که از بچه‌جماعت نباید بی‌خداحافظی جدا شم، حتی اگه دیدار اول و آخرمون باشه. در این راستا تا جایی که می‌شد آروم رفتم ظرفمو تحویل دادم و برگشتم سمت میزی که نشسته‌بودم، واسه اینکه ضایع نباشه بازم آهسته رفتم سمت آبسرد‌کن و ناچارا با طمانینه یه‌لیوان آب خوردم و دوباره اومدم سمت همون میز و  یه‌ذره منتظر شدم. نگاهم افتاد به یکی از مسئولین که داشت منو نگاه می‌کرد و دیدم ضایع‌ست همونجا بیکار ایستادم، پس دوباره آروم‌آروم رفتم سمت آبسردکن و بالاجبار یه‌کم دیگه آب خوردم:دی و واقعا گنجایش سومین‌بار آب‌خوردن رو نداشتم پس این‌دفعه در جایی دور از دید مسئولان منتظر شدم که بالاخره اومد و براش دست تکون دادم و با خیال راحت اومدم بیرون :) 

نمی‌دونم چرا تازه ۲روز بعد از تایید نهایی همه‌ی نمرات یادم افتاد که معدلم رو که ۱۶/۵۲ شده به مامانمم اعلام کنم و تنها دغدغه‌ی تحصیلی من در حال حاضر اینه که نمره‌ی اون درسی که فروردین وارد میشه جوری باشه که معدلم بشه ۱۶/۶۱ که حداقل یه حسی بهش داشته‌باشم!

از مزیت‌های قبولیم در این‌شهر اینه که اگه هرجای دیگه‌ای بودم امکان نداشت هفته‌ی آینده ۲تا از دوستامو و هفته‌ی بعد هم یکی دیگه رو اونجا ببینم، میان اردو :))

احساس می‌کنم مامانش بهش گفته لباساتو کثیف نکنیا! و بقیه‌ی بچه‌های کوچه دارن جلوش فوتبال بازی می‌کنن.
حالا لطفا الآن نیاین بگین جلوش کوچه نیست! :)


گوینـد دِل به آن بُتِ نا‌ِمهـربان نده
دِل آن زمان رُبود که نا‌مِهربان نَبود

#اصلی قمی



مرغ دل مـــــا را
که به کس رام نگردد،
آرام تـُـویـــے
دام تـُـویــــے
دانه تـُـویـــے، تــُو

#حبیب خراسانی


بعدانوشت: شاید باورتون نشه، در واقع منم باورم نمیشه ولی داره برف میاد، اونم یهویی و درست و حسابی :))


راستی برف مذکور در پست قبل بیش از یک‌ساعت نبارید و حتی به این‌درجه هم نرسیده‌بود. 00:55ـه
و مجددا بعدانوشت: من الآن انقدر خوشحالم که در پوست خود گنجانیده نمیشم. اصلا هم انگار نه انگار که تنهام و آسمون هم انقدر خوش‌رنگ و دوست‌داشتنیه که حتی لامپ رو هم خاموش کردم. چقدر خوبه که تخت آدم کنار پنجره باشه‌ها :) خداجونم یه‌عالمه ممنونتم! :) ۳۲ دقیقه بعد از قبلی!


قـاصِدَڪــ
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۴ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ نظر


+ همین دیگه، داره برف میاد و خوش‌حالیم ^_^



گیرم ڪہ هـزار مصحف از بر داری 

خود را چه کنـے که نفس کافر داری 

سر را بہ زمین گذاشتہ‌ای بہـر نماز ؟

آن‌را بہ زمین بنه ڪہ در سَـر داری


#ابوسعید ابوالخیر

قـاصِدَڪــ
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۴ موافقین ۱۲ مخالفین ۰
اگه هم‌اتاقیم عضو کانال تلگرامی توییتر دانشگاه نبود و امشب بهم عکس پایین رو نشون نمی‌داد، شما روزهای آینده شاهد پستی می‌شدید با عنوانِ من و سلف؛ این قسمت گلدان توت‌فرنگی:) 
جدای از اینکه این‌هفته آفرینشگاه غذایی(یه‌چیزی تو مایه‌های سلف) به گیاهخواران نیز توجه بیشتری کرده و پیتزا سبزیجات و پیراشکی سبزیجات و خوراک سوسیس گیاهی و... رو هم در چند روز به منو اضافه کرده_ که البته تا حالا هیچ‌کدوم رو نخورده‌بودم ولی امروز برای ناهار مورد سوم رو داشتم_ با افزدون گزینه‌ای به‌نام گلدان توت‌فرنگی موجبات خنده رو فراهم کرد.
اول از دیدن چنین چیزی در فهرست تعجب کردم ولی بعد با خودم گفتم: خب حتما دسره دیگه، باید خوشمزه باشه. داداشم به‌شوخی می‌گفت: محض احتیاط با خودت یه گلدون هم ببر!
می‌تونید تصور کنید طبق معمول یادم نخواهم‌بود چی رزرو کردم و با بشقاب و قاشق و چنگال می‌رفتم توی صف و کارتمو می‌زدم. بعد اونا میزی رو نشونم میدادن که روش چندتا گلدان با نهال توت‌فرنگی گذاشته‌شده و قطعا من اینجوری میشدم:| و بعدش دوباره با هم‌اتاقی‌ها تا چند دقیقه از ته دل می‌خندیدیم :) فرض کنیم اصلا دسر بود چجوری بعضیا امروز باهاش نون‌سنگک رزرو کردن؟:دی( خب البته میتونه مثلا برای صبحانه‌ی فرداش هم گرفته‌باشه)

اتاقمون یه‌گلدون حاوی چیزی غیر از کاکتوس کم داره :)

+ هردفعه که با قطار میام، به‌لطف بحث‌های هم‌سفرها بعضی از توصیه‌های مستقیم و غیرمستقیم تربیتی مامانم، معلمام و کتابایی که خوندم، میره زیر سوال. اما خب به‌ عنوان یه‌تجربه ارزش به‌خاطر سپردن رو دارن.



جز کوی تـُـــو ، دل را نبُوَد منزل دیگر 
گیرم که بُوَد کوی دگر، کو دلِ دیگر؟


#ظریف اصفهانی


بعدانوشت: خب ظاهرا توت‌فرنگی بوته می‌باشد نه نهال! همین‌قدر که نگفتم درخت، جای شکر داره!
بعدانوشت‌تر: روز انتشار اولیه بجای "روزهای آینده" نوشته‌بودم" دوشنبه" که امروز( که دوشنبه‌ست) متوجه شدم اشتباه فکر می‌کردم و اصلاح شد. و سوالی که برام پیش اومده اینه که واقعا من چرا انقدر مطمئن بودم؟
بعدانوشت‌ترتر: جل‌الخالق! الآن فهمیدم چرا اونقدر مطمئن بودم، چون واقعا واسه دوشنبه بوده، داشتم اسکرین‌شات‌ها رو نگاه می‌کردم، دیدم که واسه ۱۱بهمن رزرو بوده، ولی دیروز که نگاه کردم نبود! چگونه واقعا؟
یعنی باید دوباره پست رو ویرایش کنم و بنویسم دوشنبه؟ بی‌خیال دیگه، سخت نگیرین. الآن مهم اینه که رزرو گلدون من از پرتالم غیب شده!
قـاصِدَڪــ
۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ نظر


و ما سالهاست 


بدون آن‌ڪہ بخواهیم


یڪ دلتنگـے خاص 


و مشتـے سکوت را 


کنار گذاشتہ‌ایم


براى جُمعـہ‌هایـے ڪہ مے آیند.



+ امیرالمومنین علی( علیه‌السلام): بهترین کارها، برابری بیم و امید است.



دین به کام بلندهمتان خوش است⇦


دین برای آدم بلند همت است و به مذاق کسی که بلند پرواز است، خوش می‌آید. باید ببینیم چه چیز آدم را از همت بلند باز می‌دارد؟ تربیتی که قلّه‌گرا نیست و قلعه‌محور است، تبلیغاتی که بزرگنمای اشیاء کوچک است و هر نوع فقر مادی و جهل معنوی، همت بلند را نابود و انسان را از پرواز ناامید می‌کند.

#استاد پناهیان


+یعنی در همه‌ی مکان‌ها دارم پست میذارما! این‌دفعه در حالی که قطار یک‌ساعت زودتر رسید و الآن نیم‌ساعته پشت در خوابگاه منتظرم و هنوز هم باید منتظر باشم، نوشتم! ولی هوای خوبیه‌ها :)

صبح دل‌انگیزتون بخیـــــر :)

قـاصِدَڪــ
۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۰۵ موافقین ۹ مخالفین ۱
با دوستم رفته‌بودیم بانک که سرویس پیام‌کوتاه رو برای من فعال کنیم. من دوتا کارت همراهمه که از یکیشون بیشتر‌ استفاده می‌کنم که از قضا این‌کار براش امکان‌پذیر نیست. به‌دوستم گفتم:
+ کاش میشد واسه این فعالش می‌کردم.
-چرا؟
+بیشتر با این روزگار می‌گذرونم.
-خب از این به بعد با اون بگذرون.
+آخه رمز اینو بیشتر دوست دارم.
- :\ خب رمز اینو بذار روی اون‌یکی.
+نمیشه، آخه رمزش فقط به خودش میاد!
در ادامه ایشون فقط نگاه کرد و بقول خودش دیگر هیـــــچ( کشیده بخونید) نداشت که بگوید.
این‌کارت رو چندسال پیش گرفتم که همون موقع هم گم شد تا یک‌سال بعد! بعد از پیدا شدنش کل خانواده داشتیم فکر می‌کردیم که رمزش چیه! بعد که یه‌بار داشتم از توی کوچه‌ی کناری‌مون می‌گذشتم چشمم افتاد به ماشین داماد همسایه، یادم افتاد که پلاک ایشون رو به کمک شماره‌تلفن خونه‌ی دوستم که شبیهشه حفظ کردم، بعد یهو یادم اومد عه! رمز کارتمم دوتا دوتا برعکس شماره‌ تلفن همین دوستم بود. و بدین‌شکل دلم می‌خواد رمزش واسه خودش بمونه :)
( الآن دیگه فقط پلاک خودمون و چندی از اقوام رو به‌یاد میارم.)


و میریم که داشته‌باشیم ۴اُمین شبی رو که فرداش خونه نیستم، البته فکر کنم این‌بار مثل یه‌بچه‌ی خوب و منطقی فکرهای چرت‌و‌پرت نیاد تو ذهنم و نگِریم. یعنی اینقدری که من اون ۳شب قبل از حرکت گریه کردما تو کل این ۴ماه توی خوابگاه گریه نکردم. نمیدونم چرا مامانم نمیذاره از همینجا تنهایی برم، خداحافظی رو یهویی باید کرد دیگه، به‌اندازه‌ی چندکیلومتر دیرتر چه‌فرقی داره آخه؟!
و عمیقا دعا می‌کنم در اتوبوس فیلم آبنبات‌چوبی رو پخش نکنن، حتی اگه فیلم دوست‌داشتنی‌ای هم بود دیگه دوست نداشتم برای بار سوم ببینمش! بذارین یه‌دعای دیگه هم بکنم؛ امیدوارم دمای قطار هم متناسب باشه و گرم نباشه و ترجیحا هم‌سفر‌هام بطور غیرمستقیم هی به حرف‌نزدن من اشاره نکنن :)


من وقتی یه توصیف خوب و دقیق برای احساساتم پیدا می‌کنم خوشحال میشم. طبق معمولِ این‌چند روز در حال گوش‌دادن به آهنگ‌های همون خواننده‌ی قبلی بودیم که ایشون یه‌جا فرمود: به این احساس دل‌بستن دارم وابسته میشم...( یعنی ادامه داره و یادم نمونده). توصیف جالبی بود برام. یه‌ذره که فکر کردم متوجه شدم من به احساسی که نسبت به اطرافیانم دارم، به نسبتی که باهاشون دارم و حتی به وظایفی که در قبالشون دارم وابسته‌ام، نه به خودشون. یعنی مثلا اگه دوسال از دوستم دور باشم ولی همچنان دوستم باشه دلم تنگ نمیشه و احساس بدی هم بهم دست نمیده، اما کافیه کنارم باشه ولی دیگه دوستم نباشه چنان دل‌تنگ میشم که خودمم تعجب می‌کنم.


بقدری در این ۹روز بچه‌بازی در آوردم که فکرش رو هم نمی‌کردم. دارم با خودم فکر می‌کنم ۱۶ یا ۱۷سالم بود بزرگتر بودم تا الآن! و البته مامانم ربطش میده به اینکه؛ آخی مامان‌جان اونجا در دیار غربت بهت خوش نمیگذره، اینجوری شدی!


حافظه هم موجود عجیبی‌ست‌ها، شاید ۵یا۶سال پیش بود که یادم نبود امروز تولد دوستمه و دلخوری‌هایی پیش اومد و الآن که دیگه دوستی در کار نیست، شونصدبار از همون ساعات اولیه‌ی بامداد تا الآن چشمم افتاده به تاریخ و گفتم عه!؟ ۶بهمن:)
مخاطب‌‌دار نوشت: اگه سال‌های بعد خودم آدرس اینجا رو بهت دادم و اتفاقی اینو دیدی، تولدت مبارک نزدیک‌ترین رفیق قدیمی من.

امشب آخرین شبی‌ست که با خیال راحت تا سحر بیدار می‌مونم البته قطعا اونجا هم بیدار می‌مونما ولی نه با خیال راحت:دی زیرا هر ۵ روز رو ۸تا ۱۰ کلاس دارم! دیگه ان‌شاءالله از شنبه ترم جدید شروع میشه و با سوتی‌های جدید در خدمتتون هستم :)

+ امشب می‌خوام مدتی رو در حیاط بگذرونم و اینقدر به‌ستاره‌ها نگاه کنم که مثل خیلی قبل‌تر‌ها گردنم درد بگیره:دی



مَـن هـَر کـجاى این شہر رفتم ڪہ او ببینَم
اى دل کـجاى کارى؟ هـَـر جا ڪہ او ندارد 

#شاهین‌ پورعلی‌اکبر



صُبح یعنی وسط قصہ‌ی تردید شُما
کسـے از در برسد نــور تعارف بکند

#میترا ملک‌محمدی
( پتانسیل بعنوان صبح بخیــر منتشر شدن رو داشت :) )


یک سلامم را اگر پاسخ بگویـے مے روم
لذتش را من بـا تمام شہر قسمت میکنم

#کاظم بهمنی

قـاصِدَڪــ
۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹ نظر


و کلا اگه حرفی هست، واقعا خوشحال میشم بدونم :) 

قـاصِدَڪــ
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

+ بس که ساکنان اتاق بغلی این آهنگ رو گذاشتن، با بارون فقط به‌یاد این آهنگ و نهایتا به‌یاد اونا میفتم!

احساس می‌کنم به انواع و اقسام حالت‌هایی که دچارم و گاهی به‌شوخی بیماری می‌نامم‌شون، خودسانسوری رو هم باید اضافه کنم. و این مربوط میشه به فکرکردن به‌ مطالب همون جزوه‌ی مهارتها:دی

۴سال پیش که می‌رفتم کلاس زبان، سر یکی از بحث‌های آزاد استاد ازمون خواست درباره‌ی آزادی حرف بزنیم و اول تعریفش کنیم، هرکسی یه‌چیزی گفت. آخرشم خودش نظرشو گفت که: بنظر من آزادی یعنی انجام هر عمل یا حتی فکرکردن به هرچیزی که دنیای طرف مقابل رو خراب نکنه.

من اون‌روز از این جمله خوشم اومد و یادداشتش کردم. و گاهی وقتا بهش فکر می‌کردم. اینجور که ایشون می‌گفت یعنی یجورایی آزادی نسبیه. خب من الآن آزادی بیان دارم. می‌تونم خیلی‌چیزا رو بنویسم. ولی اگه به باورها یا همون دنیای شما آسیب بزنه، یعنی پامو بیش‌ از حد گلیمم دراز کردم. من دوست ندارم اینجوری بشه ولی همه رو که نمیشه همیشه راضی نگه‌داشت. مثلا ممکنه یه‌نفر یه باوری داشته‌باشه که اشتباه باشه، من نمی‌تونم بخاطر آسیب‌نزدن به باور اشتباه یه‌نفر دیگه، باور درست خودمو_ جایی که لازمه ابراز بشه_ مخفی کنم. یا ممکنه اصلا باور من اشتباه باشه، تا بیانش نکنم که نمی‌فهمم اشتباهه. بالاخره یکی باید بهم بگه که اشتباه فکر می‌کنم.

نمیدونم اینا چه‌ربطی داشت به اونی که داشتم بهش فکر می‌کردم:/ 

اصل مطلب این بود که؛ هر انسانی حق داره با بعضی چیزا موافق باشه و با بعضی چیزا مخالف. حق ابراز نظر بدون توهین به نظر دیگران هم که مسلمه دیگه. احساس می‌کنم دارم خودمو نادیده می‌گیرم، شاید سرکوب واژه‌ی درستی نباشه. جل‌الخالق! اصلا نمی‌دونم چجوری باید توصیف کنم. خیلی مسخره‌ست که آدم نتونه حرف یا نظرشو بگه نه؟ نظری که اظهارش حقشه و بطور منطقی و قانونی کسی هم نمی‌تونه اعتراض کنه و بهش خرده بگیره؟ 

خب از این حرفا خارج میشیم و میریم تو فاز روزانه‌نویسی خودمون:)

امشب داداشم داشت فیلم ترسناک می‌دید و نقطه‌ی اوج فیلم برق قطع شد:دی. بارون هم میومد تازه، فضا معنوی بود خلاصه!

الآنم داره بارون میاد همچنان:) 

۱۰۱. آسمون قرمز شبای زمستون رو هم به دل‌خوشی‌هام اضافه می‌کنم:)

شعری که در تصویر می‌بینید و خط دوستمه قرار بود این باشه: چیزی کم از بهشت ندارد، هوای تو!


و طبق معمول خندیدیم:)


تمام ناتمام من، با تو تمام میشود💚

#حمید مصدق


دست به بند می‌دهم 

گر تـُـــو اسیر می‌بری

#سعـــــدی


عشق را

هیچ پایانـے نیست

یار وقتی کہ تـُــویـے

#سید علی میرفضلی


باورم نمیشه! پرانتز نذاشتم! اگه تا ۲۴ساعت دیگه بعدانوشت هم ننویسما جایزه بهم تعلق می‌گیره، از طرف خودم البته:)

و مسلما برای اعلامش نمیام بعدانوشت بنویسم:دی

قـاصِدَڪــ
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

کتاب (روی ماه خداوند را ببوس) را خواندم، به آن شیوه‌ای که کتاب را می‌گیری دستت و تا تمام نشده زمین نمی‌گذاری، البته بیشتر از یک‌ساعت هم نشد. از همان دبستان با خلاصه‌کردن مشکل داشتم، حتی نمی‌توانم عبارتی بگویم برای تشویق دیگران. من با کلمه‌ به کلمه‌ی بعضی از جمله‌ها به فکر فرو می‌روم و لذت می‌برم. و خب کلمه به کلمه را که نمی‌شود خلاصه کرد :)

بعد از خواندن این کتاب به این فکر می‌کردم که تا چندسال بعد ممکن است یکی از اولین سوال‌های بازپرس‌های پرونده‌های مرگ‌های مشکوک این شود که: آیا مرحوم( دور از جان شما) وبلاگ داشت؟

و شاید قبل از ملاقات با افرادی که آخرین‌بار مرحوم ( و باز هم دور از جان شما) را دیده‌اند ابتدا و پس از پیدا کردن آدرس، وبلاگ وی را زیر و رو کنند و از همسایه‌های وبلاگی‌اش احوال روزهای آخرش را بپرسند.

 بعد هم به این فکر کردم که اگر هرکدام از پست‌های اینجا، پست آخر من می‌بود، جناب کارآگاه چه برداشتی از آن می‌کرد؟

خب شاید ایشان ندانند عمر احساسات ناگهانی من چه غم و چه شادی دقیقا به اندازه‌ی نوشتن همان پست است، بخواهم ارفاق کنم می‌گویم تا ۱۲ساعت بعد از آن.

بذارید از همینجا به بازپرس پرونده‌ام خسته‌نباشید عرض کنم و بگویم: من از همین تریبون هرگونه شایعه‌ای رو تکذیب می‌کنم. همین دیگه، ادامه بدین.

آقا، اونجوری نگاه نکنین، تخیل است دیگر! بیکاری هم هست خب، میشه این! شما به‌جای این کارا برید کتاب رو سرچ کنید و یه‌خلاصه‌ای چیزی ازش بخونین.


+                   اینجا هم چند خط وجود داشت که چون کمی طنزناک بود، حذف شد.


اینا رو بخاطر جالب بودنشون میذارما وگرنه بیداری من ( اونم تو خونه) بخاطر خواب صبحه و بس.


از همـــــہ خلق دل‌آرامـَـم تـُــویـے 💜

#سنایـے


زیر قدمت بانو، دل ریختہ‌ام، برگــرد.

#علیرضا آذر


 ‏گرچہ او هرگز نمی‌گیرد ز حال ما خبـر

درد او گیرد خبر هر شب، ز سر تا پای ما

#صائب تبریزی


+ استفاده‌ی بیش از اندازه‌ی من از قیدها مربوط میشه به عذاب وجدانم، که اونم واسه اینه که فکر می‌کنم ممکنه منظورم رو درست به مخاطب نرسونم و حتی دروغ هم گفته‌باشم!

بعدانوشت: پست تقریبا پیش‌نویس است و کلی هم بعد از انتشار اولیه تغییر کرده‌است.

+++

گردان رفت؛ نفر برگشت...

اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاه وَ یَکشفُ السوء 

امشبم به جای شب بخیر این رو برای هم بفرستیم، شاید هنوز امیدی باشه:(

+++کاش بود...

بعدانوشت: نظراتِ احتمالی، یکشنبه یا شاید دوشنبه تایید میشن.

بعدانوشت‌تر: کاش بعضی خبرا فقط شایعه و دروغ می‌بودن:(


قـاصِدَڪــ
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر