۱۴۶_ انتظار دیدن چیزی جز انگشتِ جوهری مرا دارید؟


آرزو هستم؛ یک رای‌دومی* خوشحال! :))


*بنا به نظر دوستان اصلاح شد. به نظر من که انتخابات مجلس کوچولو بود و حساب نیست!:دی ولی ظاهرا رای‌دومی حساب میشم! البته من همچنان خودم رو رای‌اولی حساب می‌کنم! :))

بعدانوشت: خب، نتایج هم که مشخص شد. اول تبریک میگم به همگی‌مون که آینده‌ی کشور برامون مهم بود و شرکت کردیم. و ویژه‌تر به طرفداران آقای روحانی :) ۱۴:۴۰

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۲۰


_ یک شب، حوالی همین ساعت یک شب بخیر بگو و یک عمر بیدارم کن!


 ‌_ دل بی‌قرار نیست، ادا در میاوریم!

چشم انتظار نیست، ادا در میاوریم!

بر لب دعای ندبه و غرقیم در گناه

این انتظار نیست ادا در میاوریم...

 


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


 

دعای فرج⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۳۷]


+ خداوند می فرماید:

بنده ی من با هیچ چیز بهتر از آنچه بر او واجب کرده‌ام، محبوب من نمی‌شود . 


+ پیامبر مهر و رحمت (صلى‌ الله علیه و آله) فرمودند:

نگاه خود را به گرفتار و معلول‌ها و جذامی‌ها، طولانى نکنید چون نگاه طولانى شما، آنها را محزون و رنجیده خاطر مى‌کند.


وقتی حسین(علیه‌السلام) در صحنه است،

اگر در صحنه نیستی هر جا خواهی باش!

چه ایستاده به نماز، چه نشسته بر سفره شراب!


#شهید گلستانی

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

۱۴۵_ اگر من پشتیبان می‌شدم! :)

و شگفتا از خودت دختر! :)

+انصافا بیدار موندن تا اذان صبح آسون‌تره تا بیدار شدن! :)

بعدانوشت: مخصوصا که صدای پرنده‌ها رو هم بهتر و بدون خواب‌آلودگی میشه شنید. :) ۴:۰۹‌.

بعدانوشت‌تر: و این‌که محو شدن تدریجی ستاره‌ها و روشن شدن تدریجی آسمون رو ببینی، خیلی حس خوبیه. :) اگه دور تا دورم رو ساختمون احاطه نکرده‌بود و برآمدن خورشید رو هم می‌دیدم، خوب‌تر می‌شد. :) نیم‌ساعت بعد از قبلی.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

۱۴۳_ سَــرو خمیده...(شعر هستند باز هم!)

بیت‌هاش رو جداجدا زیاد دیده‌بودم. و پسندیده‌بودم!:دی

 

تـُـو همانے کہ دلـَم لک زده لبخنـدش را

او کہ هـرگز نتوان یافت هماننـدش را

منـم آن شاعـر دلخـون کہ فقط خرج تـُـو کرد

غَـزل و عاطفہ و روح هنرمنـــــدش را

از رقیبان کمیـــــن کرده عقب مےماند

هر کہ تبلیغ کند خوبـے دلبنـدش را

مثل آن خـواب بعید است ببینـد دیگــَر

هـَر کہ تعریف کند خواب خوشایندش را

مـادرم بعد تـُــو هے حال مـَرا مےپرسد

مادرم تاب نـــدارد غَـــــم فرزنــــدش را

عشـق با اینکہ مَـرا تجزیہ کرده است بہ تـُــو

بہ تـُـو اصـرار نکرده است فرآینـدش را

قلـب مَـن موقع اهــدا بہ تـُـو ایراد نداشت

مشکل از تـُـوست اگـر پس زده پیونـدش را

حفظ کن این غزلـــم را کہ بہ زودی شایـد

بفرستنـد رفیقان بہ تــُـو این بندش را:

"منـَـم آن شیخ سیہ روز کہ در آخـر عمـر

لای مـــــوهای تـُـو گـم کرده خداونـدش را "

#کاظم بهمنی

 

اون کسے کہ پیش چشـــــم یک جہان بہ رسالت تـُـو تن میده، منَـم. 

#روزبه بمانی

 

گفتش: ســــرو خمیده، هنـــــوز سرو است؟

گفت: به یقیـــــن…

 

پ.ن: این بیت، چندین سال پیش با عکس زیر زیاد دست به دست می‌شد.

 

 

این صوت رو هم چند هفته پیش از  وبلاگ آقای بهزادپور دانلود کردم.

 

 

 

راستی اولین باری که پستی با عنوانِ به بهانه‌ی آدینه منتشر کردم، گفتم شاید زین پس پست‌هایی از جمعه‌ها این شکلی باشه. پس ممکنه جمعه‌هایی هم باشه که نباشه! و نه لزوما فردا! :))

 

بعدانوشت: بالاخره آخرین نمره‌ی ترم اول هم وارد شد! شدم ۱۶.۶۶. میشه حسی بهش داشت! :)) اون شب رو دوست داشتم. :)

 

+یه فاتحه یا صلوات بفرستیم برای همه‌ی اونایی که نیستن؟ :) 

+دائما یکسان نباشد حالِ دوران...

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶

۱۴۲_ و باز هم کمی شعر

هـر چہ زیبایـے و خوبـے 

ڪہ دلـم تشنہ اوستـ 

مثل گل، صحبت دوستـ 

مثل پـــــرواز کبـوتر

مے و موسیقے و مہتاب و کتاب

کوه، دریا، جنگل، یاس، سحر

این همـــــہ یڪ سو، یڪ سوی دگـــر

چہـــره همچو گل تازه تـُـو

دوست دارم همــــہ عالَم را لیڪ

هیـــچ کس را نہ بہ اندازه تـُـو


#فریدون مشیری


شباهت من و تــُــو هرچہ بود ثابت کرد

کہ فصل مشترڪ عشـــق و عقـل تنهایـےستـ 


#فاضل نظری


گر بخوانے پادشاهے ور برانے بنده‌ایـــــم

رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تـُـو 

ما قلـم در سر کشیدیم اختیار خویش را

نفس ما قربان تـُـوست و رخت ما یغمای تـُـو


#سعدی


شادم تصـور مےکنے وقتے ندانے

لبخندهای شادی و غـَم فرق دارند


#فاضل نظری

 

 +   اون پیرمرده که معرف حضورتون هست، بوی یاس، حوضِ آب و دو قطره بارونِ بهاری، دلخوشی‌های خوابگاهیِ این روزام. فقط اگه شرایط آب و هواییِ هم‌اتاقیم هم مثل من بود و میشد که پنکه کلا روشن باشه، خیلی بهتر می‌شد! :)

+ در مقایسه با اکثر دوستای صمیمی‌م من میتونم سمت چپی باشم و اونا سمت راستی!:دی(به لحاظ قد عرض می‌کنم!)


  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۱۹

ـ ﷽

 

به عمر نوح نزدیک‌ مےشوی،

 امـا برای ما هم‌چنان دعا مےکنے، 

کہ در باران لطفت غرق شویم!

 ‌ #دعایمان کن... ‌

 

+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.

 

دعای فرج :) ⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۳۶]

 

امام سجاد(علیه‌السلام): عاجزترینِ مردم کسی‌ست که نتواند دعا کند.

پیامبر مهر و رحمت(صلی‌الله علیه و آله): خداوند جوانى که جوانى‌اش را در اطاعت از او بگذراند، دوست دارد.

 

● آیت الله بهجت(رحمت‌الله علیه): "حمایت سفارت انگلیس از مشروطه، نشان داد که تایید مشروطه صحیح نیست!"

- وقتی مرحوم شیخ فضل الله نوری فهمید که تایید مشروطه صحیح نیست، چون دید از طرف سفارت انگلیس تایید و پشتیبانی می‌شود و کسان دیگری غیر از علما و متدیّنین و به تعبیر ایشان پاچه‌ور مالیده‌ها، از مشروطه حمایت می‌کنند و دید که این دو طایفه در صف مشروطه‌‌خواهی نمی‌شود با هم جمع شوند، و در یک صراط و در یک خط و یک راه و به منظور یک هدف حرکت نمی‌کنند، از مشروطه‌خواهی دست کشید.

#استاد پناهیان

 

+ 🎀عیدتون خیلی خیلی مبارک باشه :)🎀

 

 

صوتِ نماهنگ اشتیاق(محمد حسین حقیقی و امید روشن‌بین، سال ۹۵)‌

 

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶

۱۴۰_ اشعاری پراکنده در پستی نامرتب با موضوعی تقریبا واحد!

از اونجا شروع شد که می‌خواستم یک متن بنویسم، همش یک بیت توی ذهنم بود. یاد کتاب ادبیات گاج افتادم. بخش قرابت معنایی، تیترِ جذبه‌ی معشوق...(یعنی بقیه‌ش یادم نیست!) و دیدم چه جالب! اون بیتی که فکر می‌کردم از اینجا یاد گرفتم، اینجا نیست. و در جستجوی ادامه‌ی اون مصراع رسیدم به سایر اشعاری که به نظرم برای فکرکردن قشنگ بودند و حیفم اومد اینجا نذارم. بنابراین با پستی بسیار نامرتب مواجه‌اید!

* متنِ گاج!: 
کشش، جذبه، عنایت، توجه معشوق به عاشق:
می گوید تا کششی از طرف معشوق نباشد، عشقی در کار نیست. کشش از سوی معشوق، انگیزه ی عاشق است. ابراز عشق از طرف عاشق و تلاش و اصرار او و آه و ناله و دوندگی روز و گریه‌ی شب، این ها فقط ظاهر و پوسته‌ی عشق است. اصلِ کاری، چیز دیگریست. آن طرف ماجرا، این  "معشوق" است که دلش به سمت عاشق تمایل دارد و همین خواست معشوق، چنان نیروی جاذبه‌ای ایجاد میکند که عاشق را دیوانه‌وار به طرف معشوق می کشد. 
ِ اینکه "کشش اصلی از طرف معشوق است، نه عاشق" یک نکته ی ظریف و لذت بخش در ادبیات عاشقانه و یک موضوع کلیدی در عرفان محسوب می‌شود. این مفهوم در متون عرفانی به این صورت تعبیر می شود که عشق، یک امانت الهی و یک توانایی بالقوه در وجود همه‌ی موجودات است و هروقت خداند به بنده نظر کند و دل او را به سوی خود بکشد، ناخودآگاه عاشق شروع به نالیدن از درد جدایی می کند.

* و اما مصراعِ شناور در ذهنمان: 
تا کہ از جانب معشــوق نباشد کششے
کوشش عاشــق بیچاره بہ جایـے نرسد

* مصراع جالب بعدی:
خـود اوست جملہ طالب و ما همچو سایہ‌ها

* نوشتاری پیرامون این مصراع که نام نویسنده مشخص نبود: 
مصرع اول بیت یعنی "خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه‌ها"، مولانا معشوق را طالب حقیقی معرفی می‌کند، یعنی معشوق را عاشق می‌داند! 
این موضوع بارها در مثنوی به میان کشیده شده است. اینکه کشش اصلی از طرف معشوق است و اگر عاشق طالب وصال است، در حقیقت این وصال را خود معشوق می‌خواهد!
 هیـچ عاشـق خود نباشد وصــل‌جو 
کہ نہ معشــوقش بود جـــویای او
  و آن میل طلبی را هم که عاشق برای وصل به آن معشوق ازلی دارد، خود معشوق ایجاد کرده است:
این طلب در ما هم از ایجــاد تـُــوست 
ور نہ در گلخن گلستان از چہ رُست؟
 داستان آن شخصی که الله الله می‌گفت، ولی پاسخی برایش نمی‌آمد و شیطان به وی گفت: این همه الله را لبیک کو؟ در مثنوی داستان قابل تأملی‌ست. شخص "اللّه اللّه" گفتنش را متوقف می‌کند تا اینکه در خواب هاتفی به وی می‌گوید:
گفت آن اللّہ تـُــو لبیـــــک ماست 
 آن دعا و آه و سوزت پیک ماست
ترس و عشـــق تـُـو کمنــد لطف ماست 
 زیر هـــــر یا رب تو لبیـــــک‌هاست


* این بیت هم از سعدی:
ما خود نمےرویم دوان در قفــای کس
 آن مےبرد کہ ما بہ کمنــد وی اندریــم



* و این متن آخر، به این‌ها بی‌ربط‌ـه ولی جالب بود:
هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد، ظهور کند، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه‌ها است در پی نیمه‌ها، مگر نه وحدت غایت آفرینش است؟ پروانه مسیح شمع است، شمع تنها در جمع، چشم انتظار او بود، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

+ اگه شعر دیگه‌ای داشتید، بنویسید لذت ببریم :)

++ برای اولین بار دارم محافل دانشجویی و سخنرانی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... رو شرکت می‌کنم! مامانم میگه: مگه بیکاری دختر؟ منم که طبق معمول می‌گم: آره!
من از اونایی‌ام که هرجا نتونم تشخیص درستی داشته‌باشم، به موافق‌ها و مخالف‌ها و رفتارِ غالب‌شون نگاه می‌کنم. و سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا اصلا ذره‌ای بی‌ادبی و بی‌احترامی لازمه؟ به‌شخصه نسبت به رفتار بعضی‌ها احساس غیر خوب و حتی ترس پیدا کردم!
  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۶

۱۳۹_ برخیز که جان است و جهان است و جوانے

می‌دانید، امروز یک خبر نسبتا بد دریافت کردم، موقع شروع کلاس:/. و طبیعتا به بیرون رفته، کمی اشک ریخته و برگشتم. آخرِ کلاس، چون می‌خواستم یک سوالِ آداب معاشرتی در آن زمینه از نگار بپرسم، به او هم گفتم. اول که تعجب کرد از خونسردی‌مان. بعد هم که دید چشمان‌مان دارد به حالت آماده‌باش در می‌آید، گفت: الآن بهش فکر نکن. توی خوابگاه می‌تونی فکر کنی و راحت گریه کنی. شاید باورتان نشود ولی بهش فکر نکردم. امروز یکشنبه بود. یادتان هست که چه راجع به یکشنبه‌ها گفته‌بودم؟ خب، امروز قبل از کلاس نگار، کلاس داشتیم و نشد که مثل هفته‌های قبل برویم و خاطره بسازیم. بین دو کلاس هم چون شدیدا از دیدن نمونه‌ سوالات درسی که چهارشنبه امتحانش را داریم، گرخیده‌بودیم؛ بدو بدو رفتیم کتابخانه و کتاب گرفتیم. و در راه کتابخانه به کلاس نگار که باز هم قیدش بدو بدو بود صوت این هفته‌ی رادیوبلاگی‌ها را دوباره گذاشتم تا او نیز بشنود که دقیقا موقع رفتن استاد به کلاس تمام شد. به تنهایی عزم برگشت نمودم. از آن‌جایی که هوا بسی برای من گرم بود و سرتاپا خیسِ عرق شده‌بودم روی نیمکتی نشستم تا استراحت کنم. و نیم‌ساعت بعد از ترس شدید شدن باران و تبدیل شدن به موش آب کشیده راه افتادم! بهار است و مشهد و هوایی که معلوم نیست با خودش چندچند است!

و همین الآن که تازه از آن طرف پنجره به این طرف آمده‌ام و این پست را می‌نویسم، نه‌تنها قصد گریه ندارم، بلکه یک عدد آرزوی ذوقیِ پرانرژی هستم که از بچگی آرزو داشت از رعد و برق عکس بگیرد و امشب موفق شده. :)


و


+تصمیم گرفتم خبرهای بد رو ننویسم. مگر اینکه واقعا راهی به‌جز نوشتن برای آروم‌شدن نباشه. :)

+ تا اواسط پست به زبان محاوره بود، بعدش کانالم عوض شد، دیگه اولش هم درست کردم!

+ولادت حضرت علی‌اکبر(علیه‌السلام) رو تبریک میگم. :)

همگی جوونید دیگه، روزتون هم مبارکا باشه. :) الهـــــی که به قول مادربزرگا خیر از جوونی‌تون ببینید و وقتی هم که به لحاظ سنی از از دوران جوانی خداحافظی نمودید، دلتون سبز و جوون بمونه :)



این قافله‌ی عـمـر عجــب مے‌گذرد

دریاب دمـــے که با طـرب مےگذرد

#خیام

  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۶

۱۳۸_ چرت و پرت بنویس، نمره بگیر!

نشسته‌بودم و داشتم تمرین‌هام رو انجام می‌دادم(خودمم باور نمیشه ولی امروز ۶ساعت مشغول درس بودم! :) ) و نیمکت کناری هم دوتا دانشجوی غیر ایرانی و یه ایرانی نشسته‌بودن و ایرانیه داشت براشون حرف می‌زد. گفت: امتحانِ دکتر نون. سخت، سعی کن چرت و پرت هم بنویس! گفت: چرت و پرت؟o_o جواب داد: بله، بلد هست یا نه، بنویس، اضافی، اضافی بنویس. اوشون هم انگار که چیز مهمی یاد گرفته‌باشه با یه لبخند بامزه سرش رو تکون داد و گفت: آها! چرت و پرت. :))


بعدانوشت: هم‌اتاقیم پرسید: قبراق رو با کدوم ق می‌نویسن؟ گفتم: ق.(تلفظش فرق داره خب! با تلفظ ق گفتم) خندید گفت: خسته نباشی! منظورم اینه که با ق تک نقطه می‌نویسن دیگه؟ من هیـــــچ نگفتم. دوباره خندید و گفت: یه‌بار دیگه میگی با کدوم؟ گفتم: قاف بابا! قاف! 

+ واقعیت اینه که من گیج شدم و فکر کردم ق تک‌نقطه نداریم و واسه همینم هیچی نگفتم. و واضحه که بعدش به روی خودمم نیاوردم!:دی


  • قـاصِدَک
  • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶

۱۳۷_ دل‌تنگی با چندساعت تاخیر نسبت به غروب جمعه!

دقیقا لحظاتی مثل چند لحظه پیشه که باعث میشه باور کنم منم مثل همه‌ی خوابگاهی‌ها دلتنگی دارم. منظورم دل‌تنگی واسه افرادی‌ست که حالشون خوبه و فقط اندکی(؟) دورن! اینکه وسط شستن صورتم به این فکر کنم که چند ساعته گوشیم خاموشه و شاید مامان زنگ زده باشه، که الآن خوابه و نمی‌تونم زنگ بزنم. و خب، یهویی دلم واسه گفتن دوسِت دارم و شب‌بخیر تنگ شد... امیدوارم ادامه پیدا نکنه که زنگ بزنم و از خواب بیدارشون کنم که بگم شب بخیر و خوب بخوابین!:دی


من خیلی تماس گرفتن رو دوست دارم! البته همیشه می‌مونم که چی بگما! دیشب الف می‌گفت دلش می‌خواد یکی الآن بهش زنگ بزنه، گفتم چه تفاهمی! منم دلم می‌خواد به یکی زنگ بزنم! گوشیم رو از کیفم در آوردم و شمارش رو گرفتم و به خودش نشون دادم. باز یادم نمونده‌بود اسمش رو از اِهِم به اسم خودش تغییر بدم! خندید. چند ثانیه گذشت. گفتم جواب بده دیگه، اصلا شاید یکی کار مهمی داشته‌باشه! جفتشون به این حرف بی‌مزه خندیدن. دکمه‌ی سبز رو زد. فوت کردم! تجربه‌ی باحالی بود. وسط خنده‌هاش گفت: خدایی اسمم رو عوض کن دیگه! اهم آخه؟ گفتم یه اهم دیگه هم دارم که نمی‌دونم کیه، الآن، الآن زنگ زد، آ، جمعه ۸ بهمن هم از مخاطبام هستن! و بازم جفتشون خندیدن! و برآیند سایر حرفای بی‌مزه‌م این شد که گفت خیلی وقت بود اینقدر از ته دل نخندیده‌بودم! اگه نمی‌شناختمش، می‌گفتم دروغ میگه. ولی شناخته‌بودمش و راست می‌گفت! خوشحال شدم. خندوندن آدم‌هایی که دلایل محکمی برای گریه‌کردن دارن، خوشحال‌کننده‌ست، حتی اگه ناشی از توقع پایین طنزشون باشه. 


همین الآن که من دوباره صورتم رو شستم، صدای آهنگ و شادی از سایر اتاق‌ها بلند است! خوابگاه خیلی جای جالبیه، ممکنه در یک لحظه‌ی مشخص، توی ۱۰تا اتاق این طبقه ۱۰تا احساس مختلف وجود داشته‌باشه. و من با شنیدن یک کلمه یا جمله از نمود این احساس‌ها بقیه‌ش رو توی ذهن خودم می‌سازم. قصه‌ی آدما رو دوست دارم. همیشه از کتاب‌ها یا فیلم‌هایی که اولشون نوشته‌ این داستان بر اساس اتفاقات واقعی‌ست؛ بیشتر خوشم میاد. این آدمای رنگارنگ هم‌سن خودم، خودِ واقعیتن. سعی می‌کنم تک‌تک‌شون رو دوست داشته‌باشم. [در این لحظه سارای اتاق بغلی به ذهن نگارنده آمد و پرسید حتی من؟] حتی سارای اتاق بغلی که هنوز هم که چندین ماه است از اشاره‌ی قبلی من به ایشان می‌گذرد، جرات سلام کردن بهش رو پیدا نکردم!


از اونجایی که آدمی‌زاد کلا دلش تنگ میشه، حتی برای دل‌تنگی‌هاش؛ می‌دونم چندسال دیگه دلم واسه اینجا هم تنگ میشه. مخصوصا برای نشستن این بالا و آویزون کردن پاها.



خب، باید بگم بازم از اینجا استفاده‌ی ابزاری کردم برای بهتر کردن حال خودم! :) و دیگه نمی‌خوام که به خانواده زنگ بزنم. و هرگونه احساس دل‌تنگی رو در این لحظه تکذیب می‌کنم! میریم که بخوابیم و داشته‌باشیم یه هفته‌ی عالـــــے اردی‌بهشتی رو که متاسفانه با میان‌ترم‌ها آراسته شده!:دی


با هــَــرچہ بہ جز تـُــوست مرا ساز مـــــده.

#مولانا


+گاهی اوقات فکر می‌کنم ممکنه اینجوری ⇩ بهتر باشه. :)

  • قـاصِدَک
  • شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
همــه‌ی شهــر به بیچـارگی‌ام خندیدند
پس چه خوبست سـرم پیش تو پایین باشـد

********************

منُ یادِ خودم بنداز دوباره