✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:)) راستی اگر تصمیم به دنبال‌کردن اینجا گرفتین، قبلش اینو بدونین که من طولانی می‌نویسم، گاهی علاوه بر اون زیاد هم پست میذارم، چرت و پرت هم بلدم بنویسم تازه! :) خلاصه از ما گفتن بود، وقتتون باارزش‌تر از این حرف‌هاست :))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

آخرین مطالب
آخرین نظرات
امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.
اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.

یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که قبلا گفته‌بودم حرف زدم، هوا سرد بود و من چسبیده‌بودم به پنجره و گریه می‌کردم؛ مثلا از خانواده قهر کرده‌بودم و منتظر بودم یکی بیاد منت‌کشی! خانواده هم سرگرم فیلم بودن و فکر می‌کردن من در حال بازی‌کردنم. تا اینکه بابابزرگم اومد خونمون و سراغ منو گرفت و هرچی صدام زدن نرفتم پیششون، تا اونا بیان و منو در اون حالِ زار ببینن و دیگه هوس نکنن زیر قولشون بزنن:دی
خیلی چیزای دیگه هم یاد گرفتما ولی چون امتحان تستی بود و متناسب با یک امتحان تستی خوندم، جزئیاتش یادم نمیاد، بعدا میگم بهتون.

کلی واسه تعطیلات برنامه‌ریزی کرده‌بودم، کلی کتاب خریدم که باید بخونم (و اگه من با همین وضع هی برم کتابفروشی ورشکست خواهم شد)، فیلم‌هایی هست که باید ببینم، مامانم برنامه‌ریزی کرده واسه یه‌مسافرت ۳روزه حتی، به جایی که تا حالا نرفتیم و البته دوست نداشتم به این زودیا بریم، با فاطمه هم قرار گذاشتیم که این ۳ماه ندیدن رو جبران کنیم.
 اینا یک‌طرف و اون پروژه‌ی دوست‌نداشتنی که روز تحویل حضوریش وسط تعطیلاته یک‌طرف:| از یه‌طرف میگم یه‌ذره تلاش کنم، به‌هرحال نمره‌ی ۱۵ بهتر از ۱۲ـه ( البته اینا حدسه‌ها، ممکنه کمتر یا بیشتر شم) البته اگه بتونم انجامش بدم، از یه‌طرفم میگم بی‌خیال، این‌ترم که گذشت و ترم دیگه جرات داری از این‌نمره‌ها بیار فقط:/ این ۱۱روز رو برو خوش بگذرون. 
از شدت سردرگمی زنگ زدم به مامانم و اون هی توصیه‌های تغذیه‌ای می‌کرد و منم همینجوری اشکامو پاک می‌کردم. خیلی خنده‌دار بود. البته اوشون نفهمید من دارم گریه می‌کنم، یه قسمتم گوشی دست بابام بود و بعد از غرغرای من بابام داشت دعوتم می‌کرد به آرامش که مامانم فهمید دارم غر میزنم و هی به‌ بابام میگفت بهش بگو نگران نباشه، بابامم بهم میگفت، دوباره مامانم یه‌جمله‌ی دیگه رو به بابام میگفت و اونم به من انتقال میداد و چندین جمله بدین صورت به‌گوشم رسید و وسط گریه‌ واقعا زدم زیر خنده:دی 

میگم خدا رو شکر این عمومی‌ها هستنا وگرنه بیچاره میشدم و باز هم خدا رو شکر که زبان ۳واحدیه. ریاضی رو که ابراز نگرانی کرده‌بودم، خب؟ نمرات میان‌ترم دومش اومد و ۲برابر آنچه که فکر می‌کردم گرفتم و دیگه نگران نمره‌ی پایان‌ترمم نیستم.

خب از بحث درس بیایم بیرون، فکر کنم ۲هفته از اومدنم می‌گذره و گل‌های نرگسی که با خودم آوردم به اندازه‌ی کافی خشک شدن ولی واقعا دلم نمیاد بندازمشون دور، دوست دارم خوشون پودر شن! من دلم نمیاد خب.

یه‌چیز دیگه هم این‌چند روز فهمیدم؛ قرآن آرامش‌بخش‌تر از اون چیزی بود که قبلا فکر می‌کردم. ۲بار به‌قصد گریه رفتم نمازخونه ولی بعد از نماز، چند صفحه قرآن که خوندم کاملا آروم شدم :)
اگه الآن دارین پیش خودتون میگین چقدر این‌دختر گریه میکنه، باید بگم درست فکر می‌کنین، من حتی واسه اون پیرمرده که کنار ایستگاه مترو ۳تابسته دستمال‌کاغذی رو ۲تومن می‌فروشه هم گریه می‌کنم، آخه تو این هوای سرد؟!
البته بیشتر از اون‌چیزی که فکرش رو هم بکنین می‌خندم:)


امروز توی اتوبوس نصف بچه‌ها در حال خوندن جزوه و کتاب بودن، منم هندزفری در گوش( همون آهنگ قبلیَم هنوز) به در و دیوار و دار و درخت نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم؛ خب من نمی‌تونم وقتی از چیزی لذت می‌برم لبخند نزنم، وقتی عمیقا از آهنگ و هوا و شلوغی اتوبوس و مقنعه‌م خوشم میاد، نمی‌تونم بروز ندم:)

آخریشم اینکه امشب به مدیر یکی از کانال‌هایی که دوستشون دارم( دختر بودن ایشون) پیام دادم و حسم رو گفتم، اوشونم تشکر کرد. حس خوبی بود:)
و آخرتر هم اینکه جدای از اینکه امتحان فیزیک فردامو گند بزنم یا نه خیلی خوشحالم که اینا تموم شدن و دارم میرم خونمون^_^



‏تـُـــو به هـَـر نگاهے، ببری هـزارها دل ❣

#شهریار


ز یاد دوست شیرین تر چه کارست؟ ❣

# مولانا


سری ز خواب بر آور که صبحِ روشن شد.

#کلیم کاشانی

بعدانوشت: باورم نمیشه ولی امتحانش خوب بود اگه خدا بخواد :) ۱۲:۰۸ ِ روز بعد، بعد از امتحان ( قبل از زنگ‌زدن به مامانم حتی) :)
بعدانوشت۲: یه‌سوالم بود که تا حالا نمونه‌ش حل نکرده‌بودم و تنها سوالی بود که هیچی بلد نبودم، یه‌چیزایی نوشتم و تهش هم نوشتم: می‌دونم غلطه ولی تنها چیزی بود که به ذهنم رسید! :) چند دقیقه بعد.

قـاصِدَڪــ
۲۷ دی ۹۵ ، ۰۳:۵۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر
(همین اول بگم، این پست کوچکترین ربطی به چیزی که شما با دیدن عنوان متصور شدین نداره و بخش عمده‌ش یه مکالمه‌ی مسخره‌ست)
 معمولا یکی از بی‌مزه‌ترین جک‌ها و اعتراضاتی که یک ترم‌اولی کامپیوتر میتونه داشته‌باشه مربوط میشه به این‌که چرا ازشون توقع نصب ویندوز دارن در فامیل.
دیشب( شب قبل از جمعه) یکی از هم‌طبقه‌ای‌ها! اومد اتاق ما و گفت لپتاپم رو بیارم؟ گفتم: بیار.( خود من هیچی از مباحث کامپیوتری‌ای که خیلیا بطور پیش‌فرض بلدن حتی، بلد نیستم ولی مشکلات ایشون در سطح تواناییم هست، بعبارتی یکی از دیگری داغون‌تریم:دی). راستش وقتی ایشون لپتاپ بدست در آستانه‌ی در ظاهر شد با این مشکل که تلگرامم غیب شده، چکار کنم؟ دلم می‌خواست می‌تونستم ارجاع بدم به دوستان که وسط ویندوز عوض کردن تنوع بشه براشون:دی
در حین دانلود( که با سرعت بی‌نظیر خوابگاه ما ۱۰دقیقه طول کشید تا ۱۵مگابایت دانلود شه) و نصب تلگرام برای ایشون بحث کشیده‌شد به حرفایی که دوم‌دبیرستان به اینا می‌گفتیم سیاسی و یادم نیست که به سیاسی چی می‌گفتیم:دی
مکالمه با این‌سوال شروع شد که- شما نامزد داری؟
+ :‌/ خیر
- واقعا نامزد نداری؟
+ نه‌، داشتم می‌گفتم خب.
-چرا نداری؟
+عجبا، خب ندارم دیگه، چی باعث شده که انقدر به‌شدت این فکر رو می‌کنی؟
- یه‌بار داشتی با تلفن صحبت می‌کردی، حرفاتو می‌شنیدم، فکر کردم داری با نامزدت حرف می‌زنی.
+:/ دقیقا چی می‌گفتم؟
-یادم نیست.( ولی قیافش می‌گفت یادمه! شک داشت بگه.)
+یادت اومد حتما بگو، باید جالب باشه

دارم فکر می‌کنم معلوم نیست با کی حرف می‌زدم و چی می‌گفتم که نتیجه‌ش شده این! نه که خیلی هم بامحبت حرف می‌زنم من! یک‌سوم‌ مکالمات در حال باشه گفتن به مامانمم، یک‌ششم‌ش در حال خسته‌نباشید و شب‌بخیر و منم خوبم و همه چی خوبه گفتن به بابام، یک‌سوم هم مباحث درسی با داداشم و دوباره یک‌ششم در حال باشه گفتن به مامانم:دی
تنها مکالمه‌ی محبت‌آمیز میتونه مربوط بشه به اظهار دل‌تنگیم به فاطمه. اون اولا با دخترخالمم زود به‌ زود حرف می‌زدم که فکر نکنم آدم به نامزدش بگه گوشی رو بده به اون‌فسقلی هم باهاش حرف بزنم:دی

در حین مکالمه یکی از آهنگای حامد همایون در حال پخش بود. ایشون یه بحث دیگه که باز بطور غیرمستقیم امکان سیاسی‌شدنش بود رو کلید زد! با این سوال که: شما تو کانال‌های عاشقانه هم عضو هستی؟
+ فقط چندتا شعر و ادبی دارم اگه عاشقانه محسوب شن. و یکی رو نشونش دادم و خوشش نیومد و این‌بار پرسید: شما هم اینجوری‌ای که یه آهنگ رو زیاد گوش بدی؟
+ یه هفت‌ست همینه البته دیگه باید تغییر کنه به این( و دیوونگیِ خواننده‌ی مذکور( که الآن هم در حال پخشه) رو گذاشتم)
- همش از این صدا کلفت‌ها دوست داری؟(:/)
+ من کلا چندتا آهنگ دارم و واقعا کلفتی و نازکی صداشونو تشخیص نمی‌دم.
- مثلا از این آهنگای عاشقانه با صدای ملایم نداری؟( گویا ایشون کلا عاشقانه پسندن!)
( در حالی که هم من و هم هم‌اتاقیم به شدت در حال خندیدن بودیم)+ نه متاسفانه.
روبه هم‌اتاقیم پرسید: شما هم نداری؟
اوشونم گفت: نه ندارم ولی همینا رو با عشق گوش میدم!:دی
رو به من گفت: حالا میشه همینا رو بریزی واسم؟
چندتا خودم داشتم، چندتا بی‌کلام هم بچه‌ها تو گروه فرستاده‌بودن براش فرستادم، داشتم توی پوشه‌ی موزیکم دنبال آهنگ عاشقانه! می‌گشتم.گفتم لالایی هم یدونه هست میخوای؟ و گنجشک لالا مهتاب لالا پخش شد. نگاه‌هایی با مضمونِ آخی از اینا هم داری؟ به‌سویم روانه شد و دیگه من نگفتم چند شب با این می‌خوابیدم:دی

بالاخره این تلگرام گرانقدر دانلود شد و نصب شد و خداحافظی نمودیم.

+ من بعد از ۲ماه تازه عادت کردم رمز گوشی و لپتاپ و پرتال و آموزش مجازی و تلگرام و وبلاگ و اینترنت رو قاطی نکنم که الحمدلله از دیروز دوباره دارم اشتباه می‌زنم هی!( بعدانوشت: جیمیل و چندتا سایت دیگه رو هم می‌افزایم!)

++در پایان بذارین حالا که در حال تمام شدن ترم اول هستم به بی‌ربط‌ترین شکل ممکن اعترافی کنم، من از همین تریبون به خدا و خانوادم اعلام می‌دارم که کلیه‌ی واکنش‌های یک‌ساعت اول پس از اعلام نتایج اعم از اشک‌ها و غرغرها و حسرت‌ها و پشیمانی از زیاد نخوندنم و پرخاشگری‌ها رو پس گرفته و عمیقا هم از این‌که چندتا انتخاب بالاترم رو قبول نشدم و از این‌که برخلاف میل مشاوران محترم چندتا انتخاب پایین‌تر رو هم بالاتر نزدم اظهار خوشحالی می‌کنم، بهتر از اینجا ( شهر و دانشگاه و همه‌ی آدمای مربوط به اینجا)واسه من وجود نداشت.(آخیـــــش:))( بُعد ضدحال‌زنِ وجودم میگه: حالا بیا و راضی نباش، اینو نگی چه بگی دخترجان؟ بعدِ بی‌ادبِ وجودم در حالی که واقعا نمی‌تونه مقاومت کنه، در جواب: به تو چه اصلا :) )



بیرون زِ تـُـو نیست آنچہ مے‌خواستہ‌اَم
فهرست تـَمــام آرزو هـای منـــے

#دکتر شفیعی کدکنی


رو؛ ڪہ مَرا یادِ تـُـــو بـَس .

#شهریار


بعدانوشت و خطاب به بانو هوپ!: بعد از انتشار پست‌ها یه‌ساعت هی نگاه می‌کنم که ببینم چی باید اضافه کنم و همه‌چی خوبه یا نه که بالاخره یادم میاد فونت رو درشت نکردی دختر! و دیگه واقعا همه‌چی خوب به‌نظر میاد و میرم که بخوابم:) ۴:۴۴ـه
قـاصِدَڪــ
۲۵ دی ۹۵ ، ۰۴:۱۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ نظر



غفلت از یــــ♥ـار گرفـتار شـدن هم دارد 

از شمــا دور شـدن زار شـدن هم دارد 

عبـد آلـوده شــدن ، خـار شـدن هم دارد 

عیب از مـاست کـه هـر صبـح نمی‌بینیمت

چشـمـــ بیمـار شـدهــ ، تـار شــدن هم دارد


+




امیرالمومنین علی( علیه‌السلام): کسی که با کتاب‌ها آرام گیرد، هیچ آرامشی را از دست نداده‌است.

غررالحکم، جلد۵، صفحه‌ی ۲۴۳


سبقت از سایہ‌ها بہ بیشتر دویدن نیست،

بہ سوی نـــــور کہ باشـے

سایہ‌ها در پـسِ تـُـواَند.

( أللّٰهُ نـــورُ السَّماواتِ وَ الأرضِ...)


قـاصِدَڪــ
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۱ موافقین ۶ مخالفین ۰
سلام بر بلاگرای گوگولی و گل‌گلی( این‌دوتای اولی فقط واسه خانما:)) و مهربون و بافرهنگ و باشخصیت ... بازم بگم آیا؟:)
چندین روز پیش حدیث پیشنهاد داد یه نگاه به لیست مخاطبام بندازم و اونایی رو که تلگرام ندارن یا دارن و باهاشون توی گروه مشترکی نیستم رو در نظر داشته‌باشم و هرچند وقت یه‌بار احوال‌شونو بپرسم.
امشب دوزِ محبتم بسیار زده‌بود بالا.
پروژه‌ی ابراز محبت به رفقا رو شروع کردم.
باورم نمیشد ولی با بعضیا آشنایی ۸ساله( از اول راهنمایی) داشتم و مثلا تا حالا بهش نگفته‌بودم که چقدر از شخصیت آروم و باوقارش خوشم میاد یا فلان‌روز وقتی فلان‌کار رو انجام داد چقدر خوشحال شدم. یا مثلا تا حالا بطور نوشتاری به برادرم نگفته‌بودم که دوستش دارم!
من عاشق حرف‌زدنم وقتی که دوستام خواب باشن، یعنی صبح که بیدار شدن پیامای منو ببینن،
ساعت مناسبی هم بود، تقریبا به‌هر کدوم( همون گروه الآن ۹نفر‌ی تلگراممون به‌اضافه‌ی برادرم)احساسم از اول آشنایی‌مون( طبیعتا این شامل داداشم نمیشه دیگه:)) رو و اینکه وقتی اسمشونو می‌شنوم یاد چه‌چیزی میفتم رو گفتم و آخرشم یه‌دوستت دارم اضافه کردم که واقعا از ته قلبم بود و البته از بعضیاشون خجالت هم می‌کشیدم یه‌ذره چون خیلی صمیمی نبودیم تا حالا. و به چندتا هم کلا خجالت کشیدم بگم!
از شانس من بعضیاشون که باید الآن خواب می‌بودن هم به اذن خداوند بیدار شدن:دی

خلاصه اینکه مثل منِ قبل از امشب چغندر نباشین و به دوستاتون و اعضای خانوادتون ویژگی‌های مثبتشون و خاطرات خوبتون رو یادآوری کنین و بگین که چقدر دوستشون دارین یا بهشون افتخار می‌کنین.

می‌خواستم الآن تک‌تک بیام وبلاگ‌هاتون و اینا رو بهتون بگم، ولی راستش زیادین، سخته و منم تنبل:دی، یه‌ذره هم اگه خدا بخواد خجالت می‌کشیدم:دی
از همین‌جا بپذیرین دیگه؛
من همه‌ی همتونو یعنی؛ اونایی که دنبال می‌کنم، اونایی که شاید دنبال نکنم ولی نظر میدم، و شاید هیچ‌کدوم ولی فقط بخونم‌تون رو
 مثل خواهرِ نداشته‌م و برادرم می‌دونم و از آشنایی باهاتون بی‌نهایت خوشحالم و افتخار هم می‌کنم بسی:)
و امیدوارم هرجای این ایرانِ دوست‌داشتنی هستین( آه، چقدر جالب و جدی شد) سلامت و موفق  باشین و آرامش همراهِ همیشگی‌تون باشه:)
و خدا رو شکر می‌کنم که با بیان آشنا شدم!
خلاصه همینجوری مهربون و حسِ خوب پراکننده بمونین، باشه؟
این‌کار رو هم انجام بدینا و البته به انتخاب واژگان‌تون هم دقت کنین، واکنش‌های قشنگی دریافت می‌کنین;)
شب یا احیانا صبح و روزگارتون کلهم اجمعین بخیـــــر:))

=))

مولا علی(علیه‌السلام): مهربانی و اظهار دوستی، محبت می‌آورد.( در به‌جا و به‌موقع بودنش و بحث‌های شرعی و عرفیِ مربوط به جایگاه و عنوانِ شخص مورد محبت واقع‌شونده هم که شکی نیست، دیگه؟ :) )

بعدانوشت: الآن من کلی اسکرین‌شات حال‌خوب‌کن دارم ( یجورایی حال‌خوب‌کن‌ترین حتی) ( مثلا این) که ان‌شاءالله فردا حال‌خوب‌کن تر هم میشه، حس و حالِ خوب یه‌چیزی تو همین مایه‌هاست دیگه، مگه نه؟:). چند دقیقه مونده به ۴ می‌باشد:|
بعدانوشت: فکر کنم بتونم عنوان پُر پرانتز ترین پستمو( نسبت به طولش) بدم به ایشون:دی. یک‌ساعت بعده:|



قـاصِدَڪــ
۲۳ دی ۹۵ ، ۰۳:۰۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹ نظر

ببینین، هی طولانی و غیر مفید می‌نویسم و شما هم که بزرگوارین و دعوام نمی‌کنین، منم از خدامه:) البته این‌یکی حتی خنده‌دار هم نیست و جدا با کمی عذاب وجدان نوشته‌شده با دلیل غیرمحکمه‌پسندِ می‌نویسم تا بماند برای آینده:). 


من مثل یه‌ بچه‌ی خوب:) توی سالن مطالعه در حال درس‌خوندن بودم که یکی از بچه‌ها خبر فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی رو بلند خوند و چون من امروز امتحان داشتم دیگه خبرای تعطیلی به من ربطی نداشت. خیلی برام یهویی بود، کلا از وقتی که اومدم خوابگاه و با تلویزیون خداحافظی کردم هر خبری برام ناگهانیه. رفتم تو فکر مرگ و اینکه چی ازم بجا می‌مونه، دیدم یه‌نمه می‌کشه به جاهای غمناک، موضوع رو عوض کردم و رفتم تو فکر اینکه با شنیدن نام هرکس اولین خاطره‌ای که ازش یادم میاد، چیه یا مثلا چه تاثیری توی زندگیم داشته( من گاهی وقتا یجوری تاثیر می‌پذیرم که خود عامل تاثیرگذارنده هم فکرشو نمی‌کنه)؛ و درست فهمیدین:) بخش عمده‌ی ادامه‌ی پست همین چیزاست.

افراد زیادی اومد تو ذهنم؛ معلمام، هم‌کلاسی‌هام، مغازه‌دارا، دکترا و پرستارا، اسامی عام‌ و بی‌ربط به من و مجری‌ها حتی!


مثلا با شنیدن نام قلی یاد چادر گل‌گلی آبیم میفتم و بالعکس! خونه‌ی ما و رفیق صمیمی قدیمم خیلی نزدیک بود و ما هروقت از کلاس یا خرید میومدیم و باید دل‌می‌کندیم چند دقیقه هم سرکوچه‌ی یکی‌مون درباره‌ی برنامه‌ی فردامون حرف میزدیم و بالاخره خداحافظی می‌کردیم. راهنمایی که بودم یه‌بار بعد از اینکه رفتم خونه و لباسامو عوض کردم دوستم زنگ زد و گفت یه‌لحظه بیا سر کوچه کارت دارم؛ من واقعا حال نداشتم دوباره لباس عوض کنم، چادر گل‌گلی آبی‌مو پوشیدم و رفتم سر کوچه؛ همون موقع یه موتور حاوی دو سرنشینِ بی‌ادب از کنارم رد شد و گفت: این باید زنِ قلی شه! همین‌قدر بی‌ادب بودن جوونای مردم:دی ولی باعث شدن حتی وقتی می‌خوام برم سر کوچه هم مثل آدم لباس بپوشم و با چادر گل‌گلی راه نیفتم تو کوچه:دی


مثلا یه مجری بود که فکر کنم خانم هاشمی بود. وقتی ۱۰سالم بود یه مسابقه‌ی تلویزیونی که از شبکه‌ی دو پخش می‌شد رو اجرا می‌کرد. یکی از روزا بعد از اونکه ارتباط با شرکت‌کننده برقرار شد، اوشون در جواب احوال‌پرسی مجری گفت: خوبم مرسی و مجری هم فرمود: بچه‌های عزیزم مرسی یه کلمه‌ی خارجیه و بهتره ما از کلماتی مانند ممنونم و سپاس‌گزارم استفاده کنیم. شاید باورتون نشه ولی از همون ۹سال پیش مرسی رو جز یکی‌دوبار که اونم بعدش عذاب‌وجدان گرفتم، بکار نبردم. بین این همه کلمه‌ی مانوس و نامانوسِ غیرفارسی، من فقط از مرسی استفاده نمی‌کنم، اونم چون خانم هاشمی گفته!


کلاس دوم یه ساعت از همینجا خریده‌بودم که ضدآب بود و تا کلاس پنجم که خراب شد از دستم درش نیاورده‌بودم، سه‌سالِ تمام. اون سال هم دوباره در سفرمون از اینجا رد شدیم و من یه‌ساعت کپیِ همون خریدم که فقط رنگ عدداش فرق می‌کرد و اینو دیگه فقط بعضی موقعا در میاوردم از دستم؛ یعنی اینقدر وابسته و علاقمند به ساعت بودم. کلاس اول راهنمایی یه نمایش اجرا کردیم که من اونجا نقش یه خرگوش به‌نام بی‌خیال رو داشتم که اعضای خونوادشو در یک حمله‌ی گرگی از دست داده‌بود و دیگه هیچی براش مهم نبود و مردم این‌لقب رو بهش داده‌بودن. و بعد از اون نمایش بود که من برای ۴سال تقریبا ساعت رو کنار گذاشتم و با شعارِ بی‌خیالِ زمان زندگی کردم! با شنیدن نام معلم هنرم یاد این میفتم.


از معلمای ابتداییم بیشتر توبیخ و تنبیه یادمه که تابستون حسابی براتون شرح دادم، البته با لبخندها؛ یعنی وقتی اینا یادم میاد ناراحت نمیشم، خب شیطون بودم و حقم بوده:)


ولی از معلمای راهنماییم کلی حرفای خوب‌خوب یادمه که بدرد کلِ زندگیم می‌خوره:) عاشق مدیرمون بودم، از اونایی بود که لبخند از لبش نمی‌رفت و منتظر یه مناسبت بود تا جشن بگیریم و جایزه بده:)


وقتی اسم معلم ریاضی اول دبیرستان رو می‌شنوم یاد نهنگ میفتم! یه‌سوال بود که توش جمله‌ای بود با مضمون این‌که نهنگ پستانداره، معلم ما قبول نداشت و دقیقا یادم نیست که آیا نهنگ رو با اون قیافش جزو ماهی‌ها حساب می‌کرد یا چیز دیگه! داشتم به هم‌کلاسیم میگفتم: دیروز توی فیلم دیدم نهنگه ۱۲ساعت بیرون از آب بود و معلم ما رو صدا زد و فرمود: بیرون! و دلیلش هم این بود که ما باهم صحبت می‌کردیم و و روی صحبتمون با کل کلاس نبوده. منم مثل دوران ابتداییم پا شدم برم بیرون که هم‌کلاسیم اندکی خواهش کرد و ایشون هم از ما درگذشت، منم معذرت‌خواهی کردم و گفتم: ولی خانم نهنگ پستانداره!

آقا من اینا رو میگم فکر نکنین خیلی شر بودما، اتفافا آروم هم بودم! وجدانم اشاره می‌کنه که اصلاح کن؛ حداقل به قیافم میخوره آروم باشم!


+ با سوالات امروز اخلاق یاد کنکور افتادم، مرحله‌ی اول ۲۵تا تستی بود در ۲۰دقیقه که جا داره بگم خدایا شکرت عجب شانسی آوردم:) طبق تجربه‌ای که از میان‌ترمش داشتم آیات و احادیث رو حفظ نکردم و امروز از بین اون همه روایت دقیقا همون تعداد انگشت‌شماری اومده‌بود که من عشقی خونده‌بودم‌شون:)مرحله‌ی دوم هم یه‌برگه شامل ۵تا سوال تشریحی بود که صرفا اسمش ۵تا بود و گرنه ایشون مثلا در سوال ۶ فرموده‌بودن که ماهیت زهد و صبر و حیا و توکل و یه‌چیز دیگه رو که اسمش یادم نیست توضیح بدین، بنظر من خود این، ۵تاسواله خب؛ این بود غرهای من از امتحان امروز:) با تشکر از شکیبایی شما:)


++ آخریشم این‌که من ۶روز غذای درست و حسابی نداشتم یعنی هی یادم می‌رفت رزرو کنم و بگذریم از فایده‌ی این امر که همان کم‌شدن جوش‌های صورت می‌باشد، بالاخره در یکی از این ۶روز مکالمات تلفنی من و مامانم میره به این سمت که ناهار چی داشتی دخترم؟ و دختر هم میگه: وای مامان بهت گفتم اینو خریدم؟ مامان هم میگه؛ بله گفته‌بودی، پرسیدم ناهار چی خوردی؟ و دختر میگه: راستی مامان نمرات تمرین سری‌ ان‌ام مبانی‌مون اومده، و بعد از شرح حالی مفصل مامان هنوز هم حواسش پرت نشده و دوباره میگه: نگفتی ناهار چی خوردی؟ و دخترک درمانده و کلافه از تمام‌شدن اخبارش میگه؛ هیچی و مادر با توجه به سابقه‌ی خراب دخترش در حالی که سعی می‌کنه خون‌سردی‌شو حفظ کنه میپرسه: دیشب چطور؟ و دخترِ بی‌نوا در حالی که سعی می‌کنه لبخندش در لحنش نمود داشته باشه جواب میده: و باز هم هیچی، و مامان میگه؛ حتما دیروزم ناهار نداشتی؟ و دختر با ذوق میگه: آفرین دقیقا! و خب دیگه بقیه‌ش اظهار لطف و محبتِ مادر-دختری‌ست که قابل پخش نیست:دی. دیروز ذوق‌زده و با خیالی آسوده به مامانم گفتم: من امروز ناهار داشتم! ایشونم فرمود: چه‌عجب، خسته نباشی:)



بیـــــمار غَـمَـم

عیـن دوایـے تـُــو مَـرا

#مولانا


چیزی کـم از بهشت نـدارد؛

هـَـوای تـُـــو

#قیصر امین‌پور


بعدانوشت: خطاب به فینگیل‌بانو؛ موقع دسته‌بندی پست‌ها یاد اون حرفت افتادم که گفته‌بودی یه دسته‌ی جدا به‌نام آرزو و سلف در نظر بگیرم:دی، کم بودن راستش وگرنه حتما این‌کار رو می‌کردم:)

و بازم بعدانوشت: معذرت می‌خوام اگه گاهی لحن جوابم به نظرتون یا نظرم در وبلاگ‌تون یا حتی تبادل نظر در وبلاگی دیگر مناسب به‌نظر نمیومده یا کمی تند بوده، تا حدودی به مضمونِ  *جنگ اول به از صلح آخر*  اعتقاد دارم:)

قـاصِدَڪــ
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

وقتی فکر می‌کنم می‌بینم در این یک‌ترم ترم‌اولی بودنم حسابی سوتی دادم، حالا انگار بقیه چندترم ترم اولی‌اَن؟! خب یکی باید بیاد که ما بهش بگیم ترم‌اولی که از این لقب خلاص شیم دیگه:)

بعضی از این سوتی‌ها( از این واژه خوشم نمیاد زیاد و بجز گاف که اونم خوشم نمیاد نمیدونم جایگزینش چیه) انقدر ضایع بوده که تا ۲ساعت بهش فکر می‌کردم و هی آروم میزدم تو پیشونیم و به هم‌اتاقیم میگفتم: حالا چکار کنم؟ تو اگه بودی چه می‌کردی؟ در آخرین مورد ایشون فرمود: می‌خوابیدم! و دهانم دوخت:دی

آیا فقط دانشگاه ماست که قبل از امتحانات حتی، انتخاب واحد صورت می‌گیره؟! خب الآن من ریاضی‌مو بیفتم که بیچاره میشم، البته روی ۱۲یا۱۳حساب باز کردم حداقل ولی خب حساب خونه تا بازار دوتاست. فیزیک هم اگه بخواد مثل میان‌ترم سوال بده فقط معجزه لازم دارم:دی[ آیکون خجالت و عرق شرم و اینا]

در تفاوت دوران دانشجویی و دانش‌آموزی من همین بس که بعد از امتحان در جواب سوال مامانم که میگه چطور بود، با خنده میگم نمیفتم در حالی که اون‌روزا با لحنی‌اندوهبار می‌گفتم: اَه ۱۹ می‌گیرم!( البته بجز تحلیلی که اونو نیمه‌دانشجویی واکنش نشون دادم یعنی اندوهگین گفتم ۱۲ میگیرم):)

همون‌طور که میدونین، اگه نمی‌دونین هم که الآن می‌دونین، من کاملا دقیقه‌نودی هستم؛ زبان رو که ۱۲شب شروع کردم، مبانی رو ۴عصر شروع کردم، ریاضی رو هم دیروز همون ساعت ۴یا۵ شروع کردم، و خب دیدم چیز زیادی از فصل آخر نمیفهمم و نمی‌دونم چی شد که ۲:۴۵ خودم رو در یه‌سایت یافتم که داشتم خاطرات آمپول‌زدن مردم رو می‌خوندم! و خودم به حال خودم خندم گرفت، راستش روز قبلش یه‌پارچ شربت زعفرون خورده‌بودم و دیشب اثر کرده‌بود، از خوندن پستای شماها، پیامای تلگرام و هر چیز دیگه‌ای اون‌قدر خندیدم که آخرش مجبور شدم برم تو آشپزخونه به خندیدنم ادامه بدم تا هم‌اتاقیام بیدار نشن.

راستی گفتم آمپول‌زدن، من در باب پزشک و دندان‌پزشک و آمپول هم خاطرات گهرباری دارم که بدلیل ذیق‌( یا زیق؟)وقت یکیشو میگم فقط:)

 ۶سالم که بود رفتیم دندان‌پزشکی و نشستم روی صندلی، همینجور که آقای دکتر داشت دندونای منو معاینه می‌کرد، دستیارش اومد تو و گفت، سایزش خوبه؟ دکتر یه‌نگاه به اون وسیله‌ای که دستش بود و من نمیدونم اگه بگم قالب دندون مصنوعی درست گفتم یا نه انداخت و یه‌نگاه هم به من کرد و گفت بزرگه، منم فکر کردم اونا واسه منه، با سرعت هرچه تمام‌تر از زیر دست دکتر فرار کردم و درحالی که داشتم گریه می‌کردم وارد اتاق منشی شدم که کلی هم آدم نشسته‌بود، مامانم دنبالم اومد و من با گریه و داد و فریاد بهش می‌گفتم من دوندونامو دوست دارم، نمیذارم واسه من دندون‌مصنوعی بذارین و از این چرت و پرتا که طبیعیه دقیق یادم نباشه دیگه؟:) منشی و دکتر و دستیارش و اون‌خانمی که قالب برای اوشون بود زدن زیر خنده، و هنوز بعد از ۱۲سال هروقت خانم منشی منو می‌بینه میگه یادته اون‌روز چقدر کولی‌بازی در آوردی؟:دی

چقدر از بحث منحرف میشم من! یه‌پاراگراف بالاتر رو گفتم که بگم، در این دوران به اینترنت وابسته‌تر هم شدم حتی، و خب احتمالا دوباره تا عصر روز قبلِ امتحان بعدی که ۳روز بعده باز هم وقتمو تلف می‌کنم( البته چون عمومیه و عمومی‌ رو واقعا باید بیشتر بخونم شاید نقض شه) که دوستم پیشنهاد داد که اعتیاد به کتاب‌غیر درسی رو جایگزین کنم و پیشنهاد عالی‌ای بود.

اینم بگم دیگه خداحافظی می‌کنم، فرض کنین گوشیتونو روشن کنین و با این‌پیام از خواهرتون مواجه شین که ۳:۳۰ بامداد فرستاده و نوشته؛ گوشیم کم‌رنگ شده، چکار کنم؟:دی و در طی حرکتی خنگولانه یک اسکرین‌شات هم ضمیمه کرده تا بهش نخندین!( ساعت ۳ صبح بودا، متوجیهن که؟:)) وقتی روز بعد داشتم پشت تلفن شفاهی براش توضیح می‌دادم قشنگ معلوم بود قیافه‌ش اینجوریه:|. کسی هم باور نکرد آخرش، میگن کمبود خواب داشتی خودت اشتباه دیدی، شما باور کنین حداقل:دی. منظورم از کم‌رنگ شدن هم اینه که مشکی رو خاکستری پررنگ نشون می‌داد و پررنگ رو کمرنگ نشون میداد و غیره. خودم که به‌راحتی باور کردم، از این اعجوبه که در گرما و سرمای زیاد خاموش میشه بعید نیست به‌نشانه‌ی اعتراض در مقابل زیادکار کشیدن کم‌رنگ هم بشه.


این حرکت هست که پرتقال‌جان دیوانه ابداع فرموده و میگن تیکِ ناشناس رو بزنید و حرفاتونو بزنین، خب؟ من اینو نگه‌داشتم واسه روز مبادا. گفتم که بدونین اگه روزی چنین پستی گذاشتم یعنی حسابی حوصلم سر رفته و علاوه بر هدف اصلی حرکت، میخوام حدس بزنم کدومو چه‌کسی نوشته:)


اینو بعد از امتحان دیدم و می‌خواستم همون‌موقع بذارم دیدم یه‌ذره از صبح گذشته، الآنم نتونستم مقاومت کنم، شما هم به‌روی خودتون نیارین و فردا صبح به‌یاد بیاوریدش:)


این کہ یڪ‌روز مهندس برود در پـے شعر

سر و سرّیست ڪہ با موی پریشان دارد

#علی صفری


نہ خلاف عہد کردم ڪہ حدیث جز تـُـــــو گفتم

همہ بر سر زبانند و تـُـــــو در میان جــانـے

#سعدی


+ چند روز پیش پستی خوندم در نکوهش روزانه‌نویسی و لازمه بگم چقدر عذاب‌وجدان گرفتم یا خودتون از تغییرات اون گوشه‌ی سمت چپ متوجه شدین؟

++یه خواهش تهدیدگونه هم دارم؛ لطفا و لطفا در هرموردی که دیدین دارم زیاده‌روی می‌کنم یا کلا نیاز به تذکر دارم، بهم تذکر بدین:) البته از همین الآن می‌دونم یکیش طولانی‌بودن پست‌هاست، واسه این یکی اگه راهکار دارین، ارائه کنین لطفا:)

قـاصِدَڪــ
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۲۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹ نظر


تـُـــو اگـــــر باشـے، جمعہ یادش می‌رود دلگیـــــر باشد.

#المیرا دهنوی



پیامبر رحمتﷺ: مومن شوخ و شنگ است و منافق اخمو و عصبانی.

تحت‌العقول‌:۴۹

 @hadis_eshgh 



اگر هم خواستین می‌تونین از اینجا دانلود کنین:)


‌+شاید از این به بعد پست‌هایی از جمعه‌ها این‌شکلی باشه:)

++ این چند روز رگباری پست گذاشتما، فکر کنم امتحانا که تموم بشه(بله، بنده تا حدودی از درس و امتحان گریزان هستم و به اینجا پناهنده میشم:دی)، برگردم به روال سابق!


قـاصِدَڪــ
۱۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۸ نظر

چند روز پیش درباره‌‌اش در یکی از همین وبلاگ‌های بیان خواندم، و کمی هم به آن فکر کردم، نامه‌ای به ده‌سال بعدِ خودمان؛ هیجان‌انگیز بود.

خب اول خواستم برای خودم در ۱۰سال آینده آرزوهای رنگ‌رنگی بکنم، از آن‌انرژی مثبت‌دارها، بعد دیدم اگر منِ ۱۰سال دیگر کسی باشد که فکرش هم را هیچ‌وقت‌نکرده‌ام، گناه دارد خب!

می‌دانید؟ من هروقت یک آدم‌بزرگِ هم‌نام خودم را می‌بینم و می‌شناسم با خودم فکر می‌کنم شاید من شبیه او شوم.

تابحال ۳مورد بوده.

اولی خواهرِ مربیِ مربیِ کاراته‌ام بود. ۷سال پیش که برای اولین‌بار در مسابقه شرکت کردم، باختم اما خوشحال بودم، چون تنها پرچمی که به نفع من رفت بالا متعلق به کسی بود که اسم خودم را داشت، البته از آن دو داور دیگر زیباتر هم بود. یک آرزوی جوان و مهربان ورزشکار که رنگِ آبیِ مانتویش هم بسیار زیباترش کرده‌بود.

دومی معلم زیست راهنمایی‌ام بود. تنها معلمی که در آن‌روز پاییزی ابری اشک اغلب‌مان در آورد. هرچند به حرف‌هایش خندیدیم، به توصیه‌هایی که کرده‌بود. در راه آمدن از مدرسه به خانه مسیر همیشگی را اندکی تغییر دادم، به اندازه‌ی یک کوچه زودتر راهم را از خیابان اصلی جدا کردم تا کسی اشک‌هایم را نبیند، گریه می‌کردم چون یادم نمی‌آمد آخرین‌باری که من اول به پدرم گفتم دوستت دارم، کِی بود. مادرم چقدر نگران شد وقتی چشم‌هایم را دید و چقدر خندید وقتی علتش را فهمید و پدرم هم پشت تلفن چقدر هنگ نمود! وقتی پس از سلام و احوال‌پرسی و ترکیدنِ دوباره‌ی بغضم گفتم دوستش دارم. هرچند بعدها از حرف‌های همان معلم فهمیدم ابراز علاقه به پدرها آنقدرها هم که آن‌روزها فکرش را می‌کردم سخت نیست و حتی می‌تواند گفتاریِ بدین شکل هم نباشد، اما آن‌روز اگر نمی‌گفتم سبک نمی‌شدم. بگذریم، داشتم می‌گفتم دومی هم یک آرزوی معلم متفاوت و ماندگار در ذهن من بود.

سومی مادر یکی از اعضای کوچک کلاس بود، می‌نشست در باشگاه تا کلاس دخترش تمام شود، خانه‌دار بود. ویژگی خاصی نداشت و در واقع اگر هم داشت برای من نبود که خب طبیعی‌ست و تنها چیزی که باعث شده در ذهنم بماند همان آرزوبودنش است. یک آرزوی قدبلند. یک اعترافی بکنم؟ راستش چیز دیگری هم یادم می‌آید، اما همه‌چیز را که نمی‌شود گفت، می‌شود؟ همین‌قدر می‌دانم که دوست نداشتم در آینده مثل او شوم. بگذارید پای احساسِ بُعد آرزوشناس وجودم.( ابدا منظورم قضاوت نیست، بنظر من هر آدمی حق دارد که دوست نداشته‌باشد شبیه افرادی باشد و این به‌معنای بد بودن آن افراد هم نیست، شاید ویژگی‌های معمولی‌ای داشته‌باشد که من دوست ندارم مثلا)

بحث اصلی درباره‌ی آن نامه بود، اگر در آن‌نامه هی حرف‌های خوب‌خوب برای خودم بنویسم و مثلا بگویم مطمئنا تو تا الآن دوسوم راه تحقق آن‌چیزهایی را که مربوط به تیتر خبریِ ۵سال بعدت است طی کرده‌ای، و این‌طور نباشد و شبیه آرزوی سوم باشد از آن‌جهت‌هایی که شما نمی‌دانید و شاید خودم هم درست نمی‌دانم؛ خب شاید بزند زیر گریه، آرزوی ۱۰سال بعد را می‌گویم، شاید به تمام این‌روزها و رویاها بخندد و خوش‌خیالی بپندارد حالِ خوبِ غالبِ باارزشِ این دورانم را.

پس یک تصمیم گرفتم؛ نوشتن نامه را موکول می‌کنم برای روزی که احساس کنم به ته خط رسیده‌ام، برای روزی که احساس کنم از آن بدتر نمی‌شود که این نکته‌ی مهمی‌ست، از حال فلاکت‌بار آن روزهایم برایش بنویسم و حسابی از اوضاع ۱۰سال بعد ناامیدش کنم و بترسانمش. مطمئنا نوشتن این‌نامه در یک شب اتفاق خواهد افتاد، نامه‌ای بدخط و اشک‌آلود که مچاله می‌شود و احتمالا پرت می‌شود به تهِ کمدی چیزی، شاید هم اصلا به‌یک پست رمزدار در این‌وبلاگ تبدیل شود. با این شرط مطمئنا ۱۰سال بعدش که نامه را باز کنم باز هم می‌زنم زیر خنده که چقدر زود ناامید شده‌بودی دختر و جایت خالی که حالِ خوب این‌روزهایم را ببینی و به‌جای آبغوره‌گرفتن، با همان لبخند معمولی همیشگیت از زندگی لذت ببری.

راستش را بگویم؟ در اینصورت چنین نامه‌ای به احتمال زیاد نوشته نخواهد شد چون هرقدر هم که حالم بد شود باز می‌گذارم برای حالِ بدتر. اصلا شاید هم هیچگاه احساس نکنم که به آخر رسیده‌ام، بله این بهتر است. گزینه‌ی دیگری هم هست، همین چندخط را بگذارم به حساب آن‌نامه، اگر حالم بد باشد که چیزهایی به خودم یادآوری کرده‌ام و اگر هم خوب باشد که خب خوب است دیگر، چه می‌خواهد؟ بیکار که نیست بنشیند و برود در عمق این حرف‌های سطحی و این بامدادِ معمولی در خوابگاه را به‌یاد بیاورد؛ لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد به مرورِ پست‌های وبلاگِ ده‌ساله‌اش.


+ خب پس تکلیف عنوان هم مشخص شد:)

+ طبیعی‌ست که هر آدمی به‌زبان خودش (حتی اگر به‌نظر بقیه جالب نباشد) با خودش حرف بزند دیگر؟




سبزنوشته هم چون بسیار طولانی می‌باشد و شعری‌ست که زمانی ورد زبانم بود و دوستش داشتم و نمی‌توانم از گذاشتنش صرف‌نظر کنم، می‌ماند برای ادامه‌ی مطلب. و بگذارید قبلش بگویم یکی از معدود سه‌نقطه‌هایی که دوستش دارم، همین سه‌نقطه‌ی آخر این شعر است که خودم اضافه می‌کنم.


قـاصِدَڪــ
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۳:۴۴ موافقین ۵ مخالفین ۱ ۶ نظر

رهبرانقلاب: از شما جوان‌ها، هم خیلی راضی‌ام، هم خیلی ‌دوستتان ‌دارم. ممکن است [بسیاری ‌از] جوانان را نشناسم، اما همینطور دورادور همه‌تان را دوست دارم. ۹۵/۷/۱۱

+=)


و جدا از شوخی؛

تـُـــو تمنّای من و یار من و جان منـے

پس بمان تا که نمانم به تمنّای کسی

#مولانا


بہ کوتاهی آن لحظه‌ی شادی که گذشت،

غصہ هم می‌گذرد:)

#سهراب سپری


+همین ۹ساعت پیش تصمیم داشتم مدتی پست نذارم تا تکلیفم با خودم مشخص شه؛ مشکل همیشگیِ من با خودم دقیقا همینه که تکلیفم با خودم مشخص نیست! و جرات خیلی چیزا رو هم ندارم!

+ خب دیگه، خیلی طولانی‌‌بودن پست قبل خنثی شد! البته قبل از خداحافظی دعوت‌تون می‌کنم به خوندنِ اولین برگ از بخش شعرانه‌ی وبلاگ حدیث؛ باشد که مشتری شین!

قـاصِدَڪــ
۱۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

‌﷽


*نشأت‌گرفته شده از وبلاگ آقای سر‌به‌هوا( توی پیوندهای روزانه هست)


۱.خریدنِ جوراب و ساق‌دست


۲.وقتی شارژ گوشیم به ۳درصد رسید خاموش نشه و تا ۱درصد بره.


۳.بستنی


۴.وقتی یه نوزاد با کلِ دستِ کوچولوش یه انگشتمو سفت می‌گیره.


۵.یه کوچولو اسمم رو طورِ جدیدی تلفظ کنه.


۶.لبخند زدن مخصوصا بی‌دلیل


۷.کشیدن لپ داداشم و یهو ول‌کردنش


۸.به مامانم بگم گوگولی


۹.بقیه به سوتی‌ها و خنگ‌بازیام بخندن.


۱۰.پست‌گذاشتن در اینجا و خوندن وبلاگ‌های بقیه


۱۱.وقتی بعد از چندساعت برم تلگرام و ببینم بچه‌ها زیاد حرف زده‌باشن.


۱۲.دیدن و بوییدن گل نرگس و اینکه بچینم و بذارمش لای انگشتام.


۱۳.بفهمم همزمان با اینکه من به یک نفر فکر می‌کردم اونم به یاد من بوده.


۱۴.خریدن کتاب


۱۵.بعد از یه مدت که عینک می‌زدم چند روز نزنم و بالعکس.


۱۶.غذا خوردن با قاشق یه‌بار مصرف 


۱۷.آب‌خوردن از  آب‌سردکن با لیوان‌ یه‌بار مصرف


۱۸.موقعیتِ فرستادن استیکرایی که دوست دارم جور شه.


۱۹.باعث خوشحالیِ غافلگیرانه‌ی یه نفر بشم.


۲۰.بوسیدن دست بی‌بی و بابابزرگم.


۲۱.خندیدن بابام 


۲۲.مسافرتایِ شمال


۲۳.بدنیا اومدن یه کوچولوی جدید توی اقوام.


۲۴.پوشیدن لباس نو و نگاه‌کردن جلوی آینه.


۲۵.گوشیم بیفته زمین و طوریش نشه.


۲۶.حل کردن یه مسئله بعد از مدت‌ها.


۲۷.هوای بارونی پاییز یا برفیِ زمستون


۲۸.آسمون آبی با درختای پر از شکوفه‌های صورتی


۲۹.بوی خاک نم‌خورده


۳۰.یه‌خریدِ طولانی با لیست به‌همراه یه دوست که ختم به خوردن بشه.


۳۱.ظرف شستن یا جوراب شستن وقتی که اعصابم خورده.


۳۲.گفتنِ ویژگی‌های خوب اطرافیان بهشون.


۳۳.نگاه کردن عکس‌های تو گوشی.


۳۴.ماه محرم و ماه رمضان و شعبان


۳۵.وقتی حوصلم سر میره‌، سعی کنم شعرایی رو که دوست دارم با خطِ مثلا خوب بنویسم.


۳۶.پلاستیک‌های کوچولوی خوشگلی که مغازه‌دارا میدن.


۳۷.اسباب‌بازیای رنگ‌رنگی 


۳۸.بریدن چوب با اره‌مویی


۳۹.پیدا کردن یه‌سایت کاربردی یا وبلاگ باحال که بشینم آرشیوشو بخونم.


۴۱.آش‌های جمعه‌های مامانم


۴۲.قورمه‌سبزی‌های سالی یه‌بار عمه


۴۳.آبگوشتای نذری خاله


۴۴.چای بی‌بی


۴۵.وقتایی که بی‌بی و بابابزرگم جداجدا از خاطرات جوونی‌شون برام حرف می‌زنن.


۴۶.خریدن دفترچه‌یاداشت‌ در سایزهای گوناگون


۴۷.هوای شهریور


۴۸.حدس‌زدن


۴۹.شرکت کردن در هرجور مسابقه‌ای که حداقل متوسط باشم توش.


۵۰.حال معنوی خوب


۵۱.حس سبکی و لبخند بعد از گریه‌کردن وقتی ناراحت بودم.


۵۲.درست‌کردن سالاد شیرازی


۵۳.خوردن هر مدل غذایی که بادمجون داشته‌باشه و گوشت نداشته‌باشه.


۵۴.ماشین آروم حرکت کنه و دسمتو از شیشه ببرم بیرون.


۵۵.جوابی که آخرین لحظه‌های امتحان می‌نویسم درست باشه.


۵۶.فکر کردن به این‌که در روزگارانِ آینده عمه! و مادر و مادربزرگ میشم.


۵۷.شناختن و به‌یاد آوردن اسم افرادی که فقط یه‌بار دیده‌باشم‌شون.


۵۸.خردکردن و سرخ‌کردن سیر و پیاز و سیب‌زمینی و بادمجون.


۵۹.نگاه‌کردن به دفترها و دست‌خط قدیمام از ابتدایی تا دبیرستان.


۶۰.نگاه‌کردنِ عکس‌های آلبوم.


۶۰.یه کوچولو داستانای خیالی‌شو واسم تعریف کنه و منم همراهیش کنم.


۶۱.ترافیک دم عید جاده‌ هراز با هوای آفتابی و آسمون آبی و ابرای سفیدِ خوشگل.


۶۲.دیدن پلاک از شهر یا استان خودم در بقیه‌ی استان‌ها.


۶۳.پیدا کردن شکل‌های مختلف توی ابرا یا طرح‌های موزاییک


۶۴.خوندن کتابای روان‌شناسی و تست‌های روان‌شناسی


۶۵.یه بچه کوچولو توی بغلم درحال راه‌رفتن یا روی پاهام درحال تکون‌دادن خوابش ببره.


۶۶.خنکیِ اونورِ بالش


۶۷.دیدن هرگونه بچه‌ی هر حیوونی.


۶۸.چای بیدمشک


۶۹.رسیدن در آخرین لحظه به اتوبوس


۷۰.وقتی یه‌بچه کوچولو بغل مامانش جلومه و برگرده به من نگاه کنه و براش شکلک درآرم و اونم بخنده و البته مامانش متوجه نشه.


۷۱.بیدار کردنِ داداشم با ترفندهای متفاوت.


۷۲.خوردن هرگونه غذای تند یا به‌همراه سس فلفل


۷۳.برنامه‌ریزی


۷۴.حرف زدن با یه‌دوست وقتایی که دوست دیگه‌ای آنلاین نیست.


۷۵.احساس تهی بودن و هیچ‌بودن در برابر خدا


۷۶.فکر کردن زیاد به خدا و مهربونی و حکمت و قدرتِ نامحدودش و اینکه از رگ گردن بهم نزدیک‌تره و بجز خوب برام نمی‌خواد.


۷۷.دیدن یا شنیدن اسمم 


۷۸.تا لحظه‌ی آخر درس نخونم و امتحان لغو شه.


۷۹.خوندن وبلاگم و دفتر خاطراتم.


۸۰.خوابیدنِ دم صبح وقتی این‌طور که از پنجره معلومه هوا سرده.


۸۱.رکورد خودمو بزنم‌، در هر زمینه‌ای.


۸۲.وقتی دیر میرسم استاد هم دیر بیاد یا مثلا اومده و موقع حضور غیاب هنوز به اسمم نرسیده.


۸۳.اولین نفری باشم که یه‌خبر خوب رو به یکی بدم.


۸۴. دیدن لبخند ناخودآگاه یه‌ نینی‌کوچولو وقتی که خوابه.


۸۵.دیدن یه پلاک یا شماره‌ی رند


۸۶.صدام وقتی که سرما می‌خورم.


۸۷.وقتی دکتر هم سرم میده و هم آمپول، آمپولش از اونایی باشه که میشه توی سرم زد.


۸۸.وقتی بیدار میشم و می‌بینم خواب ترسناک یا غمناکم صرفا یه‌خواب بوده و علاوه بر اون هوا هم روشنه و لازم نیست که تلاش کنم بعد از اون بخوابم.


۸۹.وقتی یه خواب خوب و عجیب می‌بینم و اون حسِ باحالش تا چندلحظه بعد از بیداری هم باهام می‌مونه.


۹۰.وقتی یه بچه گریه کنه و شکلات همراهم باشه و البته اونم آروم شه دیگه.


۹۱.و وقتی یه‌بچه‌ی دیگه با دیدن این صحنه میاد جلو تا به اونم شکلات بدم‌، بازم داشته‌باشم و شرمنده نشم.


۹۲. دیدن یه‌جعبه مدادرنگی قد و نیم‌قد


۹۳.بوی پا‌ک‌کن


۹۴.اختلاط با دوستان 


۹۵.خوابیدن چنددقیقه‌ای توی کتابخونه یا نون‌پنیر خوردنامون( من و فاطمه و کوثر)، یا اینکه کسی نباشه و با سر و صدا خوراکی بخوریم.


۹۶.فروکردن مدادمغزی توی پاک‌کن و بیرون‌آوردنش جوری که مغزش نشکنه.


۹۷.نوشتن روی شیشه‌ی بخار گرفته.


۹۸.وقتایی که از شدت خنده دلم و لپم درد می‌گیره.


۹۹.این‌که هرسال توی مسافرت واسه ناهار یه‌جای مشخص نگه‌میداریم و من ساعتشو با سالهای قبل که نوشتم مقایسه می‌کنم.


۱۰۰.صرف کردن آهنگ با فعل‌ها و حرف‌های مختلف


++۱۰۱. آسمون قرمز شبای زمستون


++۱۰۲.دوستان و آشنایان ماه و محشری که دارم هم غیرمجازی و هم ( بقول جناب میرزا) نسبتا مجازی


+ ۳ساعت دیروز صرفِ نوشتن‌شون کردم و یه‌ساعت امروز اینجا:) قبل از نوشتن فکر نمی‌کردم به ۱۰۰تا برسه ولی الآن از بعضی از شخصی‌ترهاش صرف‌نظر کردم که ۱۰۰تا رو اینجا بنویسم.


حـَـواسَم بہ تـُـــو هستـ 

ڪہ از مـَن پـَـرتــے :)


#کـوروش نامـی


هَــــرکُـجا خندیدی، هـَــرکُجـا خنداندی

خُـــوشبختــے همان‌جاستـ 


چرا من هردفعه کلیک می‌کنم روی متن یکی از آهنگ‌های این بنده‌ی خدا؟:

جـــانـــا تـُـــو ماهِ روشنــے، زیبا به وصفِ شبنمــے:)


بعدانوشت: در حضور این پستِ بلندبالا پستِ طولانی‌ای می‌مونه آیا؟:دی

و طبق مععمول بازم بعد‌نوشت:دی: آقایون و خانم‌ها ببینید من کلا یادم میره تیکِ نظر خصوصی رو بذارم، اگه در جواب نظر خصوص‌تون بوده و یا همین‌جوری احساس می‌کنین به قیافه‌ش می‌خوره خصوصی باشه، خودتون زحمتشو بکشین، دستتونم درد نکنه:).امروز چندین‌بار اشتباه کردم!خخخ

قـاصِدَڪــ
۱۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ نظر