۱۱۷_ فسقلی خودمم! و بازی اسم و فامیل‌مون.

دیروز (پنجشنبه) عمه‌ی بزرگم و دوتا از عموهام مثلا بطور غافلگیرانه‌ای اومدن خونمون. عمه‌ی کوچکم چندساعت قبلش بهمون خبر داده‌بود که توی راهن و البته دستش هم درد نکنه. اتاق من دیدنی بود! فکر کنم در نبود من هر وسیله‌ای که جایی برای نگه‌داشتنش به ذهنشون نمی‌رسیده، به اینجا منتقل می‌کردن. البته اعتراضی ندارما، اتاق شلوغ و بی‌نظم دوست دارم. ولی در انظار عمومی وجهه‌ی خوبی نداره معمولا. بالاخره تا حدودی مرتب کردیم خونه رو.


امروز می‌خواستیم بریم سد، داییم گفت یه‌جاده بلده که میتونیم بریم پایین، کنار آب. ما هم پذیرفتیم. و چشمتون روز بد نبینه! عجب راهی بود! بخاطر بارش‌های اخیر خراب شده‌بود. و فضای ماشین بسیار معنوی بود و بالاخره با نواهای مدد از ائمه و معصومین رسیدیم به‌ یه‌جایی. که جای خاصی نبود و صرفا از اون بالاتر نمیشد رفت! و بخاطر شرایط همراهان پایین‌تر هم نمیشد بصورت پیاده رفت. پس دوباره و ناچارا از همون جاده‌ قصد برگشتن نمودیم. خدا لطف کرد و سالم و فقط با خسارتی جزئی به ماشین عمو رسیدیم پایین. دیگه از جاده‌ی اصلی‌ش رفتیم و باشد که کلا جاده‌های اصلی را پاس بداریم و فکر فرعی‌های خاکیِ خطرناک را از سر برون کنیم! و اینم عکس.

شب داییم اینا اومدن. ریحانه رو فسقلی خطاب می‌کنم. بهش گفتم: یعنی تو واقعا الآن میتونی بنویسی؟ با کلافگی!:دی گفت: آره! گفتم پس یه‌یادگاری واسه من بنویس. که وقتی بزرگ شدی نشونت بدم و بگم فسقلی که بودی، دست‌خطت اینطوری بوده. کاغذ و خودکار رو دادم بهش و اونم پس از دقایقی اینو تحویلم داد :)

 بعد هم دیدم واقعا حرفی نیست که بزنیم و هی نگاه می‌کنیم و لبخند ملیح می‌زنیم! رفتم مهمات آوردم. علی‌اصغر رو هم بالاخره از کامپیوتر جدا کردم و به یاد قدیما اسم و فامیل بازی کردیم. این‌بار با رنگ مشکیِ عراقی آشنا شدیم! و فهمیدیم که سوسک پلاستیکی با سوسک مصنوعی فرق داره! و به تبع اون سوسک پلاستیکی‌فروش هم با سوسک مصنوعی فروش فرق داره! تهِ همه‌ی فامیل ها هم پسوندِ "اصل" بذارین، امکان تشابهش کم میشه! برای میوه از میم هرسه‌تامون موز رو نوشته‌بودیم و ۱۰ هم گرفتیم بدین صورت که من موز خالی رو نوشته‌بودم، نرگس موز زرد![با این استدلال که ممکنه رنگ‌های دیگه‌ای هم باشه و ما نخورده‌باشیم] و علی‌اصغر هم موز آفریقایی[ کلا یه کشور می‌افزود به آخر همه‌چی و مشکل تشابه رو حل می‌کر‌د].



شمع روشن شد و 

پروانہ در آتش گل کرد

مے توان سوخت 

اگر اَمر بفرماید 

عشـــــق


#فاضل نظری


چشمان تـُـــو معنـای 

تمـام جملہ‌های ناتمـامےست

ڪہ عاشقان جهــــان

دستپاچہ در لحظہ‌ی دیدار 

فراموشے گرفتند

و از گفتار بازماندند.


#عباس معروفی


بعدانوشت: فاطمه‌ی ۲ به اطلاع رسوند که موز زرد داریم، موز قرمز داریم، موز آبی هم داریم! :)

  • قـاصِدَک
  • شنبه ۵ فروردين ۹۶

۱۱۶_ بہ بهانہ‌ی آدینہ ۱۲

 

سـَرخـُـــوش آن عیـــدی ڪہ آن بانے نـــور

از کنـــار کعبہ بنمایـَـد ظهــــــــــور :)

 

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.

 

دعای فرج⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۲۹]

 

+ امام حسین(علیه‌السلام): هرگاه دو نفر قهر باشند، آن‌که برای آشتی پیشقدم شود، زودتر از دیگری وارد بهشت خواهد شد.

+ فکر کنم تبریکِ سال نو میتونه بهانه‌ی مناسبی برای آشتی باشه. :)

+ امام باقر(علیه‌السلام): خداوند، آن‌که را در میان جمع شوخی می کند، دوست دارد؛ به‌شرطی که ناسزا نگوید.

 

●دعای تحویل سال به چه حقیقت مهمی اشاره می‌کند؟

دعای تحویل سال ، دعایی‌ست دارای مضمون بسیار عالی و به حقیقتی اشاره می‌کند که هر کسی راز این حقیقت را، عمیقا درک کند، گویی اختیار تمام عالم و عالم وجود خودش را در دست گرفته، ما در آغاز این دعا، خداوند را به این نام صدا می‌زنیم «یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ‏؛ای کسی که قلب ها را منقلب می‌کنی.» امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرماید:«تکان دادن یک کوه آسانتر است از جا به جایی دل ها ؛ إِزَالَةُ الْجِبَالِ أَهْوَنُ مِنْ إِزَالَةِ قَلْبٍ عَنْ مَوْضِعِهِ.»(تحف العقول، ص۳۵۸). قلب انسان به این سادگی جا به جا نمی‌شود. این قلب اختیارش دست خداست.

دل، منطقه اصلی قدرت الهی است و اقتدار خدا اصلش،در دل، نشان داده می‌شود. در کرات ، ستارگان و آسمان‌ها ، در دریاها و امواج سهمگین آن، در زلزله و زمین‌لرزه‌ها و آتشفشان‌های بسیار مهیب، می‌توان قدرت خدا را دید، ولی بالاتر از همه‌ی این‌ها، می‌توان قدرت خدا را در تکان دادن دل‌ها دید. آن کاری که جز پروردگار عالم، کسی نمی‌تواند آن را انجام دهد، «تغییر حال» و «تغییر دل» است. اگر خواستید دل کسی را به دست آورید، اگرکسی با شما بددل شده و می‌خواهید به محبت تبدیل شود، درِ خانه‌ی خدا بروید. دل‌ها دست خداست.

به این سادگی، کسی نمی‌تواند بر دل دیگران تسلط پیدا کند و از این بالاتر این است که کسی نمی‌تواند بر دل خودش به این سادگی تسلط پیدا کند. همه‌ی ما دوست داریم عالی‌ترین محبت را به اهل‌بیت داشته باشیم. اندکی از محبت اهل بیت چقدر به انسان لذت و نشاط می‌دهد؟ حالا می‌توانید این محبت را افزایش دهید؟ امتحان کنیم، می‌توانیم قلب خودمان را متحول کنیم؟!

اگر دیدید از یک کار یا از روش زندگی بی‌حوصله شدید و دل‌زدگی برایتان دارد، برای حل ریشه‌ای مشکل‌تان رو به خدا کنید و بگویید: «خدایا کاری کن به این کار دل بدهم.» مثلا دل مرا علاقه‌مند به درس خواندن قرار بده که برای درس خواندن زجر نکشم.

می‌گوید: «عبادت را دوست ندارم؛ حوصله ام نمی‌آید». خب برو در خانه‌ی خدا بگو: «خدایا مرا عاشق عبادت قرار بده». بعضی‌ها اینقدری که از این و آن سوال می کنند که من چگونه علاقه‌مند نماز شوم، آنقدر نمی‌روند در خانه خدا بگویند: «خدایا می‌شه مرا عاشق نماز اول وقت قرار بدهی؟»

#استاد پناهیان

×ببخشید که طولانی شد، (هرچند ادامه هم داشت!) واسه من مفید بود. :)

 

+بدعادت شدم! :) رئوف(علی فانی):

 
 

 

 

 

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۴ فروردين ۹۶

۱۱۵_ روزانه‌نویسی رو از سر می‌گیریم!

دیروز یه‌عالمه اینجا بارون بارید، یه‌عالمه‌ها! بزرگترها نگران چیزهایی هم بودن اما واقعا نمی‌شد کِیف نکرد :) سال تحویل رو که خونه‌ی بابابزرگ بودیم. تقریبا تلویزیون ندارن و رادیو هم توی اون اتاق نبود. اون آهنگ بعد از تحویل سال رو نشنیدیم. بعد از تبریک و اینا دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم توی باغ. اون جوی آب بود که ملت فکر می‌کردن ما توش غرق شدیم؟ پس از عمری دوباره پر از آب شده‌بود، من تا حالا اینجوری‌شو ندیده‌بودم. با ذوق‌‌زدگی فراوان هی عکس می‌گرفتم و به بقیه نشون میدادم!:دی این‌دوتا از دیروز:

و



امروز با صدای عرشیا(نوه‌ی خالم) بیدار شدم! گفته‌بودم خونه‌ی ما و بابابزرگم خیلی نزدیکه. اومده‌بود اینجا و وقتی بالاخره فهمیدن که اینجاست، سپرده‌بودنش بدست علی‌اصغر. فهمیدم علاوه بر "س"، "ز" رو هم "ش" تلفظ می‌کنه! گاز گرفتن و مشت‌زدن رو خودش بلد بود، ضربه با پا و موکشیدن رو هم علی‌اصغر بهش یاد داد و حسابی اینا رو روی من اجرا کرد! بهش میگم: زشته اینا رو بهش یاد میدی، خجالت بکش. میگه: کاری می‌کنم که دیگه هیچ بچه‌ای رو به من نسپرن! البته آخراش معلوم بود هدفش تغییر کرده و فقط خوشش میاد من رو اذیت کنه. و من قول نمیدم که دفعه‌ی بعد هم آرامشم رو حفظ کنم و مقابله‌ به مثل نکنم! آخرش نرگس(دختردایی) و مبینا(خواهر عرشیا) هم اومدن و سه‌تایی من و عرشیا رو نظاره می‌کردن! یه‌پا جنگجوئه واسه خودش! جای ناخناش روی دستم مونده! ولی بچه‌ی باحالیه کلا! حالا که فکر می‌کنم اگه قول بده روزی چندبار سوسپانسیون و سیخ‌سیخی رو واسم تکرار کنه، منم قول میدم کاری بهش نداشته‌باشم :))


و دیگه اینکه بعد از اون اتفاق، شب‌ها بابابزرگم مهمون ماست :) یَک حالی میده!


گلے به دست من آید چو روى تـُـــو؟ هیهات!

هزار سال دگر گـر چنین بــــھار آیَـــد

#سعــدی


+ نکته‌ی آخر که لازمه در سال جدید تاکید کنم اینکه هدف اصلی و اولیه‌ی من از راه‌اندازی اینجا، نوشتن خاطراتمه و هدف اینکار هم خونده شدن نیست، نگه‌داشتن‌شون واسه خودمه. (شاید هم بعدا پشیمون شم ولی فعلا که نیستم) البته دوستای مجازی زیادی هم پیدا کردم که خیلی خیلی خوشحالم ولی به‌هرحال طبیعتا و جدا هیچکس مجبور به خوندن و نظر دادن و هرچیزِ دیگه نیست! بدون این‌ها هم هر وبلاگی رو که دوست داشته‌باشم با دقت و خوشحالی می‌خونم و دنبال هم شاید بکنم و نظر هم شاید بدم. ولی هرگونه نظر و انتقاد و پیشنهاد و تجربه رو به‌شدت پذیرا هستم.

+ الآن هم عرشیا و مبینا اومدن، نمی‌تونم نگم که دارم لبخند می‌زنم! :) 

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۱ فروردين ۹۶

۱۱۴_ قرار به وقت نوروز!

آخرین تصویرِ کوچه‌ای ۹۵:دی(می‌خواستم شکوفه و گل و اینا بذارما ولی این رو تازه پیدا کردم، روی دستم می‌موند!)

 

صوت:

منقضی شد! :) (یک ماه بعد)

و متن!:

عیدتون مبارک باشه پیشاپیش. ان‌شاءالله که سال پرخیر و برکتی داشته‌باشین، سالی سرشار از سلامتی و آرامش و اتفاقات خوب غیرمنتظره و یهویی که حسابی غافلگیر شین. و ما هم مدام پست‌های لبخندآورِ شامل خبرهای خوب‌تون رو بخونیم؛ مخصوصا قبول‌شدن کنکوری‌های عزیزمون تو رشته‌های دلخواه‌شون، شاغل‌شدن جوونای جویای کار!، حقیقی‌شدن یارهای خیالی بلاگرای دم‌بخت(:دی) و کارای بامزه و شیرین‌زبونیای فسقلی‌ها، چه اونایی که تازه اومدن و چه اونایی که قراره ۹۶‌ای باشن. دیگه! براتون آرزو می‌کنم یه‌ بهارِ بارونیِ بااحساس و باطراوت، یه تابستونِ گرم و پرانرژی و خوشمزه، یه پاییزِ رنگارنگ و رویاییِ خالی از دل‌تنگیای دم غروب و یه زمستون سردِ سفید و برفیِ به‌یادموندنی

و امیدوارم کلا ۹۶موندگار بشه تو ذهنتون تا سال‌های سال به‌لحاظ خوبیاش البته! :)

 

+خیلی زیاد یهویی شد!

+بعدانوشت: از دیشب تا حالا داره بارون میاد. درست و حسابی و بهاری! :) امیدوارم کل سال هم به همین نکویی باشه برای هممون. لحظه‌ی سال تحویل به‌یادتون هستم، بارونم که هست وُ :))) ۱۰دقیقه مونده به ۹۶

 

  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

۱۱۳_ باز کن پنجره‌ها را

 و بهاران را باور کن :)

این سنبل‌خانومِ ما توی باغچه‌ست و امیدوارم خودش هم اینو ترجیح بده به کنار سایرِ سین‌ها بودن :) 


فکر کنم قصد دارم در این چند روز سرانه‌ی مطالعه‌ی ۹۵ و ۹۶ خودم رو ببرم بالا! هدف‌گذاریم تا پایان روز پنجم ۸تا کتابه و امیدوارم که بشه. خب، وقتی می‌خوام از فیدیبو بخرم بیشتر اونایی رو انتخاب می‌کنم که حداقل چندتا نظر مثبت هم داشته‌باشن، اما دیشب فاقد نظر هم خریدم و امیدوارم بتونم اولین نظر مثبت رو ثبت کنم. بعد از اون هم با کیمیا قرار گذاشتیم بریم کتابخونه و به یادگیری همدیگه کمک کنیم!


شبا که می‌خوام بخوابم و یادم میاد تمام آلارم ها رو غیرفعال کردم، یک حس خوبی بهم دست میده :) البته فکر کنم دوباره باید چندتا بذارم. سوال من اینه که چرا اهل خونه می‌بینن داریم به ظهر نزدیک میشیم و منو بیدار نمی‌کنن؟ و بعدش هم میگن تو چقدر می‌خوابی! داداشم امروز میگفت تو ساعت بدنت که هیچ، تاریخ بدنت تنظیمه! امروز روز جهانی خوابه! :) حالا یه‌امروز شد ۸ساعت‌ها!


مامانم اومده میگه: چندتا از اون لاک‌هاتو بده. میگم واسه چی میخوای؟( غرقِ کتاب بودم و وقتایی که نمی‌خوام از جام تکون بخورم با پرسیدن سوالاتی از این دست برای خودم وقت می‌خرم.) گفت واسه بابابزرگت! راستش یه‌لحظه فکر کردم بابابزرگ قاطی کرده. و مامانم گفت: واسه علامت‌گذاری می‌خواد و اینا! و نیست که من خیـلی طرفدار لاک می‌باشم! همون چندتا هم پیدا نشدن و مامانم به نههههههِ موجود در نگاهم التفاتی ننمود و رنگ‌های مخصوص شیشه رو برد! :))


داشتم وبلاگ‌های دنبال‌شده‌مو می‌نگریستم دیدم چندین‌نفر خیـــــلی وقته نیستن و بعضیاشون خیلی وقته نظری رو هم تایید نکردن، ان‌شاءالله این کمرنگ‌بودن‌ها واسه این باشه که اینقدر حال‌شون خوب هست و با آدمای اطرافشون روزگار خوبی رو می‌گذرونن که اینجا در اولویت‌های آخرشون قرار گرفته :) و روزهای خوب‌شون در سال جدید هم تداوم داشته‌باشه :))


ما یه نکته‌ای داریم تو خونه‌مون که واسه کادوخریدن به این توجه می‌کنیم که در حال حاضر به چی احتیاج داره و همون رو می‌خریم. بعضی موقعا هم خودمون کادوی درخواستی‌مون رو میگیم:دی مثلا من از الآن گفتم که واسه تولدِ سال بعدم چی دوست دارم :) البته این با اون‌که من عاشق غافلگیرشدنم تناقض نداره‌ها، چون از لحاظ حافظه ارادت خاصی به این ماهی قرمزا دارم! :)) امسال واقعا موندم که چی واسه مامان بگیرم. هدیه‌گرفتن اون وقتایی که همینجوری داری میری و می‌بینی اون کالای پشت ویترین چقدر به فلانی میاد سخت نیست و خیلی هم لذت‌بخشه ولی وقتایی که احساس می‌کنی باید یه‌چیزی برای فرداش بخرم سخته. توجه به اینکه هرچی هم باشه از ناراحتیش کم نمی‌کنه، سخت‌ترش می‌کنه. می‌دونین، بچه‌تر که بودم کادو رو میذاشتیم به عهده‌ی بابا و من و علی‌اصغر هنرنمایی‌های دیگه‌ای می‌کردیم. کارت‌پستال و نقاشی و اینجور چیزا! هم خودمون واقعا خوشحال می‌شدیم و هم مامان. البته اینو وقتی فهمیدم که یکی از اون کارت‌ها رو توی گاوصندوق دیدم. توش به خراب‌کاری‌هایی که تا اون روز رو نشده‌بودن هم اعتراف می‌کردم، روزای خوبی بود :)) راستی تبریکِ پیشاپیش :))


شنیدین میگن اول سال هرکاری کنی تا آخرش همونجوری پیش میره؟ من سال سوم بود فکر کنم، که سال تحویل ساعت دوی شب بود. بعد از تبریک و روبوسی و اینا پریدم توی اتاق که درس بخونم! (بعدانوشت!: منظورم برنامه‌ریزی‌شده و برمبنای همین سخن بود!) چشمم افتاد به کتاب تست فیزیک، همینجوری یه‌صفحه رو باز کردم و شروع کردم به حل‌کردن سوال اول، وسطاش دیدم اشتباه رفتم! رفتم سوال بعدی، از همون اولش بلد نبودم! از ترسِ اینکه کل سال این‌شکلی بشه کتاب رو بستم و سعی کردم این خرافات رو باور نکنم :))) 



به زیبایـےات بگـو آرام‌تـر!

اینطور که بی‌مـحابا پیش می‌رود،

چیـزی برای بـَـھار

نخواهد ماند.

#حمید جدیدی



هـَـر کـُـجا باشـے

بـَـھار همـانجاست!

مثــــل قلب مـَـن.

#معصومه صابر


ان‌شاءالله سال توپی پیش رو داشته‌باشید و توش پر باشه از اتفاقات خوبِ غیرمنتظره، مخصوصا اونایی که انتظارش رو می‌کشید اما انتظارش رو ندارید :))

  • قـاصِدَک
  • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

۱۱۲_ بہ بهانہ‌ی آدینہ ۱۱

چـون یاد تـُــو مـے‌آرم

خـُود هیـچ نمـے‌مانم

#سعـــــدی


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج ⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند. [۲۸]


امام باقر(علیه‌السلام): چون فرصت دست دهد به سوى هدف خود بشتاب، و هیچ فرصتى مانند روزهاى فراغتِ همراه با تندرستى نیست.


● نتیجه‌ی ۱۴۰۰ سال تلاش برای تحریف دین

ما برخی از مفاهیم سیاسی دین را هم غیر سیاسی فهم می‌کنیم، این نتیجه‌ی تلاش ۱۴۰۰ ساله‌ایست که برای تحریف دین و غیرسیاسی جلوه دادن آن کرده‌اند.

#استاد پناهیان

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۷ اسفند ۹۵

۱۱۱. :) مرد که گریه نمی‌کنه؟

قبلا فکر می‌کردم این جمله رو یه مردِ مغرور گفته. الآن اما فکر میکنم ممکنه این جمله‌ی مزخرف تنهاچیزی باشه که به ذهن یه دختر رسیده، شاید دختری که طاقت دیدن اشک‌های برادر احساساتیش رو نداشته. 

+ درسته تمام زمانی که با ناتوانی فقط بهش نگاه می‌کردم، این جمله در ذهنم می‌چرخید، ولی نگفتمش :)

++هرچی به عکس‌ها نگاه می‌کنم، بیشتر باورم نمیشه، هیچ‌جاش ننوشته " لبخند صاحب این عکس فقط سه‌ماه دیگر اعتبار دارد." چقدر مرگ غریب‌‍ه و به‌قول یه‌نفر( که هرچی تلاش کردم یادم نیومد ولی احتمالا از همین اهالی بلاگستان باشن) چقدر هم قریب...




+++ بخشی از دعای معراج هست که امین رستمی خونده و فکر نکنم که نشنیده‌باشید. برای من هم آرامش‌دهنده‌ست و هم خاطره‌انگیز :) دوسال پیش شنیدمش، توی یه‌وبلاگ بطور خودکار پخش میشد. بمدت یک‌هفته صبح‌ها زودتر بیدار میشدم و قبل از مدرسه وبلاگش رو باز می‌کردم و دو یا سه‌بار به ایشون گوش می‌سپردم! میتونستم دانلودش کنم (که بعد از اون یه‌هفته لذتش در برابر لذت چند دقیقه خوابِ بیشترِ صبح زود کم آورد و همین کار رو کردم که در مسیر مدرسه گوش بدم.) اما وبلاگش هم برام حس خوبی داشت. اسمش رو یادم نیست ولی مشتمل بر چند کلمه بود و در هر کلمه هم "سین"‌ی نهفته! گفته‌بودم واج‌آرایی دوست دارم دیگه. :)     

- لبخند عنوان مربوط به شماره‌ی پست می‌باشد!:)        

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵

۱۱۰_ خب، فعلا که زندگی بی‌مکث! جریان داره!

فکر می‌کنم باید درباره‌ی مرگِ دلخواهم و وقایع بعد از اون تجدید نظر کنم. اگه الآن دارین فکر می‌کنین دمِ عیدی این چه پست‌هایی‌ست که میذاری؟ باید بگم مگه چیه؟ شاید بهار اونقدر قشنگ و دل‌زنده‌کن باشه که با این حرفا مشکل خاصی پیش نیاد. همیشه دوست داشتم بطور هیجان‌انگیزی بمیرم ولی با توجه به اینکه آدم وقتی می‌میره دیگه مرده و چیزی که مهمه آرامش بقیه‌ست، فکر کنم یک مرگ بدون آسیب‌تر مورد مناسب‌تری باشه.

دیگه اینکه من واقعا هنوز هم نبودِ ظاهریِ همیشگیِ یک‌نفر رو درک نمی‌کنم، شاید چون ظاهریه! و تازه فهمیدم مامانم چقدر صبور و تودار و بقول خودش راضی به رضای خداست! دیروز توی بهشت زهرا وقتی همکاراش بهش میگفتن خانم فلانی تو همیشه خودت بقیه رو نصیحت میکردی، الآن دیگه نباید اینقدر گریه کنی، دلم میخواست دعواشون کنم، همونقدر که دلم میخواست بچه‌های کوچیک رو شوت کنم و همونقدر که روز قبل‌ش میخواستم با همه‌ی آدما قهر کنم. مادرم بیش از حد تصورم خوبه. ملت به من میگفتن نباید گریه کنم و مادرم رو دلداری بدم، وضعیت برعکسه. البته تا دیروز! و البته‌تر که دیروز هم وظیفه‌مو انجام ندادم. فاطمه میگفت برو پیش مادرت و آرومش کن ولی من تا جایی که زشت نباشه، دور شدم و پشت به جمعیت گریه کردم و اگه ممکن بود گوشام رو هم میگرفتم. و هموقدر که رفیقِ روزای سختِ دوستام نیستم، بدرد خانواده هم نمی‌خورم! به مامانم میگم فکر کنم قاطی کردی و هنوز داغی که کمی آرومی! با اشک‌هاش می‌خنده و میگه منم دوستش دارم و از اون حرفایی که همه شنیدیم می‌زنه، که حقه و سرانجام همه‌ست و با گریه هیچ اتفاق خاصی نمیفته جز ناراحتیِ اوشون و البته تجربه‌هایی هم از فوت اون‌یکی مادربزرگم داره و معتقده آدم نباید با بی‌قراری‌هاش باعث ناراحتی مضاعف بقیه بشه! فکر کنم شغلش و اینکه مدام به بقیه مشاوره میده تا اعماق وجودش رسوخ کرده! و البته داره در من هم رسوخ می‌کنه! خلاصه اوضاع کمی آرومه (البته من فقط باطن خودم رو میدونم پس درباره‌ی بقیه منظورم ظاهرشونه) و طبیعتا زندگی هنوز جریان داره، آسمون هنوز آبیه، شکوفه‌ها دیرتر از پارسال ولی به‌هرحال باز شدن، شهر هم با بساط ماهی‌قرمزفروشان بوی عید میده. امروز داشتم با بی‌حوصلگی به کاکتوسِ اعظم‌م که قدیمی‌ترینشونه و فکر کنم نوعی آلوئه‌وراست می‌نگریستم و میگفتم تو هم که مثل علی‌اصغر هی قد میکشی همش! و چشمم افتاد به دوتا جوونه‌ی نسبتا بزرگ و کمی خوشحال شدم. و برعکس تفکرم هنوز هم بهشت‌زهرا برام آرامش داره. و موقع گریه‌کردن و البته با کمی هم تعجب، عذاب وجدان میگیرم چون همش یاد یه کلیپ میفتم که مربوط بود به دیدار یک مادرِ شهیدِ مدافع حرمِ لبنانی با پسرش که گریه نمیکرد و میگفت اینجور گریه‌ها فقط برای اهل بیت شایسته‌ست.

دیروز فهمیدم دختردایی کوچیکه کلاس اوله! اینقدر تعجب کردم که به خواهرش میگفتم نرگس تو باورت میشه ریحانه میتونه بخونه؟ و ریحانه میگفت تازه عرشیا (شایدم ارشیا) هم کلاس اوله. و من گفتم جل‌الخالق! چه‌خبره اینقدر زود دارین بزرگ میشین؟ این عرشیا نوه‌ی یکی از خاله‌هامه و یک عرشیای دیگه هم نوه‌ی یکی‌دیگه‌ست. به‌روی خودتون نیارین ولی دقیقا همین دوتا رو میخواستم شوت کنم! این دومیه فکر کنم پنج‌سالشه و بطور غیرباوری هنوز "س" رو "ش" تلفظ میکنه. و دیروز قبل از اینکه چشمم بیفته به اشک‌های یواشکیِ پسرخاله‌م و دوباره گریم بگیره، با دختردایی‌ها سعی داشتیم روی تلفظ عرشیا کار کنیم. ولی کاملا بی‌فایده بود. شوشپانشیون و شیخ‌شیخی از جمله کلماتی بود که به ما می‌فهموند این شیوه‌ی تلفظ اونقدرها هم بد نیستا! و حداقل بدرد خندیدن می‌خوره!

مامانم گفت قراری رو که قبلا با بچه‌ها گذاشتیم، اگه میتونم جلوی خودم رو بگیرم و ناراحتشون نکنم، برم. و واضحه که میتونم! چون توی بستنی‌فروشی با بی‌بی‌م خاطره ندارم! و خدا رو شکر بجز حدیث و فاطمه بقیه‌شون نمی‌دونن که بخوان تسلیت بگن و من گریم بگیره! البته شایدم بدونن! و شایدم گریم نگیره اصلا! من از اونایی‌ام که تا قبل از این به‌ندرت کسی اشکم رو دیده‌بود. به‌هرحال فعلا قراره فردا با بچه‌ها بریم محل همیشگی واسه تجدید دیدار.

بجز پارسال که کنکور کلا نظم زندگی رو به نظم دیگه‌ای تغییر میده، چند سالی بود که سال تحویل یا شمال بودیم خونه‌ی عموم و یا مشهد بودیم حرم. امسال دوباره خونه‌ی بابابزرگیم، نسبتا سخت و سنگینه، امیدوارم بابابزرگم زودتر آرامش قبلی‌ش رو بیابه. و چقدر دلم می‌خواست که حرم می‌بودم.

و دارم به تجدید نظر درباره‌ی شیوه‌ی زندگی هم فکر میکنم. با توجه به اینکه در آخر فقط خودم به‌درد خودم میخورم. حتی نوه‌ای که فکر میکرد عاشق مادربزرگشه در کمتر از چند روز و برعکس شب‌ها، روزها حسابی خودش رو فریب میده و به عکس‌ها نگاه نمی‌کنه و خلاصه تلاش میکنه که نبودش رو یادش بره. و دارم بیشتر به این جمله ایمان میارم که خوشبختانه یا متاسفانه زمان همه‌چیز رو حل می‌کنه.

بعدانوشت: چیزی که خیلی خوشحالم میکنه اینه که این دوسال اخیر خیلی چیزا رو فهمیدم در نتیجه نسبت به خانوادم کارایی رو انجام دادم که الآن تقریبا حسرتی ندارم. البته وظیفه‌م بوده‌ها ولی قبلا حالیم نبود. 



حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی؛
وقت رفتن است.
بازهم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی،
لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود.
آی؛ ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان 
چقدر زود
دیر می شود...

#قیصر امین‌پور
  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵

پستِ حال‌خوب‌کنی نمی‌باشد.

شبِ شنبه حالم خوب نبود، البته اون‌موقع نمیدونستم. دلم می‌خواست بیام و کلی غر بزنم و شمام رفاقتی و از روی رودروایسی هی بگین: آره آرزو حق با توئه، چه شرایط غیرجالبی و اینا! ولی خوشبختانه میدونستم که حق با من نیست و ننوشتم و رفتم پناهگاهِ نزدیکم یعنی نمازخونه و گریه کردم.

امروز گریه کردم، زیادم گریه کردم. اما هنوزم باور نکردم که دیگه مامان‌بزرگم رو نمی‌بینم. همش فکرمی‌کنم دفعه‌ی بعد که برم و بیام بازم هست. اصلا باور نکردم که از همون شبِ شنبه دیگه مامان‌بزرگی در کار نیست.

من هروقت ناراحتم دوست دارم واسه چندساعت هم که شده با یکی قهر کنم! امروز اولش خواستم با اون کسی که منو توی ترمینال دید و تسلیت گفت قهر کنم، که دفعه‌ی بعد توی ترمینال به‌کسی تسلیت نگه، شاید اون فرد هیچی ندونه، اگه آبی هم پوشیده‌باشه احنمالش بیشتره! اما قهر نکردم، به‌جاش سعی کردم بخندم و لبخند بزنم که عذاب وجدان نگیره. بعد خواستم با راننده‌ی اتوبوس قهر کنم که به‌جای فیلمای مزخرفی که همیشه میذاشت، چندتا آهنگ شاد مزخرف‌تر رو هی تکرار می‌کرد. بعد که پیاده شدم و فهمیدم حرفای فاطمه دروغی مصلحتی بوده تا من بیام، دلم خواست با اون قهر کنم. اما بعدش مامانم از راه رسید و گفتم کی بهتر ازمامانم؟ بهش گفتم تا اطلاع ثانوی با جنابعالی قهرم که نگفتی باید زودتر بیام. فاطمه گفت حال مامانم بهتر از من نیست و حواسم باشه و حق ندارم اونجوری حرف بزنم. یه‌سر رفتم خونه‌ی بابابزرگ و با فاطمه اومدیم خونه. کادوی تولدش رو بهش دادم. اونم از ماجراهاش تعریف کرد و خندیدیم. عصر هم بابابزرگم یه خاطره تعریف کرد که شاید ده سالِ پیش من و نجمه دو ساعت توی حموم قایم شده‌بودیم و تخمه می‌خوردیم! و اهالیِ کوچه دنبال ما می‌گشتن و چون بارانِ شدیدی هم در حال باریدن بوده، فکر می‌کردن ما توی جویی که از وسط باغ بابابزرگم میگذره غرق شدیم! و بالاخره بی‌بی رو پخ نمودیم و به این بازی پایان دادیم. اینجا هم هرچهارتامون خندیدیم. من و نجمه و نرگس و بابابزرگ. فکر کنم بابابزرگ هم باور نکرده هنوز. منم همش یادم میره! امشب که با نرگس بیکار توی اتاق  نشسته‌بودم، چندتا از وبلاگ‌های شما رو خوندم و بعدش اومدم یه‌ذره روی اون پروژه‌ی سه نقطه کار کنم که دیدم بلد نیستم! فکر می‌کنم جنسِ نبودنش از اون نبودنای خوابگاه‌بودنِ منه. می‌بینم نیستا ولی درک نمی‌کنم که کلا نیست. مامانم الآن در پاسخ به اشک‌ها و غرهای من میگه به‌جای حالِ غیرخوب این روزای آخر تصویرش تو ذهن تو همون تصویر قشنگ قبلیه. دیدم راست میگه. هنوزم همون مامان‌بزرگِ موقشنگِ چند پست قبله برام. از این بابت خدا رو شکر. تنها مشکلی که دارم اینه که میخوام با همه‌ی آدما قهر کنم، یا حداقل چندساعت سایلنت باشن.

الآن اومد‌ه‌بودم که با وبلاگمم قهر کنم ولی طاقت نمیارم. نمی‌خواستم اینا رو بنویسم که خاطرِ خوش شما رو آزرده کنم ولی احساس کردم برای خودِ آیندم لازمه! پس اگه معتقدین نباید می‌نوشتم، معذرت میخوام ازتون.


میشه یه صلوات برای مامان‌بزرگِ این دخترکِ بی‌اعصاب! بفرستین؟ ممنونم.
  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵

۱۰۸_ بہ بهانہ‌ی آدینه ۱۰


ما مشـق غَــم عشق تـُــو را خـُـوش ننوشتیم 

اما تـُـــو بکش خط به خطاى همـــه‌ى ما

#فاضل نظری


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج⇦ عهد با زلف تو بستیم، خدا می‌داند. [۲۷]


+ امیرِ مومنان علی(علیه‌السلام): آن‌که به خاطر هر خطایی، از برادرانش جدا شود، دوستانش کم می شوند.


● ابراز ولایتمداری تکی؟!

امام زمان(عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف) در توقیع شریف خود تصریح فرمودند: " که اگر شیعیان ما جمع شوند و به عهدی که ما به گردن آنها داریم وفا کنند، به‌سرعت سعادت مشاهده‌ی ما نصیب‌شان می‌شود." یعنی اینکه هرکس «تکی» به حضرت ابراز ولایتمداری کند، مانع ظهور را برطرف نمی‌کند! طبق این روایت، ولایت‌پذیری حضرت باید «عَلَى اجْتِمَاعٍ مِنَ الْقُلُوبِ» باشد.

#استاد پناهیان

بعدانوشت: میشه اگه حال داشتین برای آرامش و سلامتی تنی چند از آشنایان و دوستان من دعا بفرمایین؟ :) بسیار ممنونم ازتون :))

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۰ اسفند ۹۵
مهربون‌خدایِ من!
هَمــه‌ی شَهــر به بیچـارگی‌اَم خندیدند
پَـس چه خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشـَـد

*******************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن.

+مناجات شعبانیه