۱۵۵_ تحول یا سیر تکاملی؟ و پرده‌برداری از یک رویای عجیب نوجوانی!

هرچند وقت یک بار به این موضوع فکر می‌کنم. بیشتر بعد از فکر کردن به برنامه‌هایی مانند «از لاک جیغ تا خدا» یا کتاب‌ها و خاطراتی که از زبان تازه مسلمان شده‌ها می‌خوانم. این که تغییر و تحول ناگهانی در جهت مثبت بهتر است یا آنکه از اول آدم در فکرِ آن راه باشد و تلاش کند و کم‌کم سیر صعودی و تکاملی هم داشته باشد؟ مثلا درباره‌ی چادری بودن یا حجاب داشتن. چادر برای من از ۱۲سالگی و با پیشنهادِ شرطی گونه‌ی مادرم شروع شد که جنبه‌ی اجبار هم نداشت. و حتی گاهی فکر می‌کنم آن شرط را گذاشت که من قبول نکنم و به آن فعالیتی که برای ادامه‌اش شرطِ پوشیدن چادر را گذاشته‌بود ادامه ندهم. که خوشبختانه این طور نشد. آن روز من چادر پوشیدم اما چادری نشدم، چون خاطراتی از ۲سال بعد هم بدون چادر به یاد می‌آورم. از ۱۵سالگی به بعد نه پیشنهاد بود، نه عادت و دلبستگی. واقعا دوستش داشتم و بدون چادر احساس می‌کردم که چیزی کم است. بعد از خواندن تعداد زیادی کتاب بالاخره توانستم به چشم میراث حضرت زهرا(سلام الله علیها) به چادر نگاه کنم. وقتی حرف‌های کسانی را که تازه مسلمان یا باحجاب یا دچار هر تغییر مثبتی شده‌اند و ممکن است از خانواده و دوستانشان طرد هم شده‌باشند، می‌شنوم یا می‌خوانم؛ احساس عجیبی بهم دست می‌دهد. احساس می‌کنم نزد خدا عزیزترند. هم برای سخت بودن نقطه‌ی شروع؛ چون طعم زندگی بدون قوانین مربوط به آن را چشیده‌اند و سخت است یکهو و به طور اختیاری خود را از آن کارها محروم کنند. و هم برای سخت بودن شرایطشان بعد از تغییر. مثلا درباره‌ی حجاب؛ شاید مادر آن‌ها مثل مادر من از چادری بودن فرزندشان خوشحال نشود. شاید آن دختر هیچ‌وقت نگاه تحسین آمیزِ پدرش را بعد از مهمانی‌ای که او تنها دختر چادری جمع بوده و یا خوشحالیِ ته صدایش را موقعی که هنگام رانندگی به آینه نگاه می‌کند و با ذوق می‌گوید:«دخترِ با حجاب بابا!» حس نکند. دوستانش مثل دوستانِ خوب و صمیمی من درک نکنند که پوشش او هیچ حجاب و حایلی برای دوستی و رفاقت کردنش نیست و او را از جمع خود برانند. حق هم دارند اگر عزیزتر باشند. گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش من هم مثل آنها بودم. و گاهی هم فکر می‌کنم کاش مادرم از کودکی مرا با چادر آشنا می‌کرد! در مستندی خانم دکتری ایرانیِ مقیم یکی دیگر از کشور‌ها(اسمش یادم نیست) را دیدم که در اوایل جوانی و پس از تحقیق و مطالعه به حجاب روی آورده‌بود. می‌گفت در خانواده‌ی ما هیچ اجبار و گرایشی برای ما بچه‌ها در نظر گرفته نشده بود، از هیچ چیز صحبت نمی‌شد. و به معنای واقعی آزاد بودیم که خودمان راه و روش زندگیمان را انتخاب کنیم، اما حالا با خودم می‌گویم کاش پدر و مادرم حداقل از بعضی چیزها برایم صحبت می‌کردند و با آن مفاهیم آشنا می‌شدم. تا زودتر به این نتایج می‌رسیدم و حقیقت را پیدا می‌کردم. اینها را گفتم که تهش بگویم هنوز هم نفهمیدم تغییر و تحول سخت‌تر است یا ثابت‌قدم بودن در ادامه‌ی راه!

۲. شخصی حواسش نبود و به‌جای گفتنِ «من برم کنار آبسردکن آب بخورم» گفت« من برم کنار سردخونه غذا بخورم!» و من یک ساعت او را تحت نظر داشتم تا ببینم کجا دست از پا خطا می‌کند و می‌توانم مچش را بگیرم و در چشم‌هایش زل بزنم و بگویم: فکر کردی من نمی‌فهمم خون‌آشامی؟ و تا بخواهد تغیر حالت دهد و مرا ببلعد بگویم: یه پست پیش‌نویس دارم که توش همه‌چی رو راجع به تو نوشتم و رمزش رو دادم به یکی از دوستام که اگه من مردم اونا رو بخونه و به پلیس خبر بده! کلا تخیلات جنایی دوست می‌داریم!

فکر کنم اول راهنمایی بودم؛ پای ثابت یکی از رویاهایم دزدیده شدن توسط یک مردِ قاتل زنجیره‌ای و زندانی شدن در پشت‌بام یک برج بلند بود! گاهی به این فکر می‌کردم زیرزمین تاریک و نمور بهتر است یا پشت‌بام؟ و می‌گفتم پشت‌بام، چون باید یک ذره مهربانی داشته‌باشد و مرا از دیدن آسمان محروم نکند تا در ادامه‌ی راه من بتوانم عاشقش شوم! مسخره نکنید دیگر! دوست داشته شدن از جانب کسی که همه را به چشم طعمه‌ای برای قتل بعدی‌اش می‌نگرد و معتقد است باید زمین را از آدم‌ها پاک کند؛ یکجور حس با ما به ازین باش که با خلق جهانیِ خاصی دارد! تازه فکر می‌کردم چقدر بیچاره‌ و طفلکی‌است که کسی عاشقش نمی‌شود و من هم که کلا به فکر کار خیر! البته گاهی هم به این فکر می‌کردم که اعتماد به چنین آدمی سخت است. ممکن است برای موردِ جدید بیاید از من هم مشورت بگیرد و من ندانم که مورد بعدی خودم هستم و برای قتل خودم گزینه‌های بهتر و هیجان‌انگیزتری پیشنهاد دهم! بعدترها خشونت را نسبت به خودم نیز در تخیلاتم اضافه کردم. شکنجه‌های او و اعتصاب غذاهای من! هیجان داشت به نظرم! ۳.امشب داشتم کانالی را می‌خواندم که از کتک‌خوردن توسط همسرش هم نوشته بود. یاد خیالاتم افتادم. حالا و در این سن حتی فکر کردن به اینکه کسی را دوست داشته باشم و فکر کنم او هم دوستم دارد و مرا بزند وحشتناک است. اینکه هم  مامن و ماوا و گوش شنوایی باشد برای التیام دردِ دل‌های خارج از خانه و هم خودش دردی باشد که آن‌را نتوانم با کسی به اشتراک بگذارم مگر چند غریبه که مرا از کانالم بخوانند وحشتناک است. اینکه آن زن هم می‌تواند به همسرش فحش دهد و هم بگوید دوستت دارم، برایم غیرقابل درک است. البته شاید بزرگتر که شدم تصورم باز هم فرق کند اما الآن این آن دردم از یارست و درمان نیز همی نیست که من فکر می‌کنم. حالا فکر می‌کنم هیجان با اتفاقات قشنگ‌تری باید چاشنی زندگی باشد نه با اتفاقاتی که وقتی بچه و غرق در کتاب‌های تخیلی جنایی بودم برایم هیجان‌انگیز بود!


نهاده‌است به غبغب ترنج قالی کرمان
نشانده بر عسل لب انارهای بدخشان
نشسته‌است به تختی، به تختی از گل و کاشی
سی و سه بافه رها کرده در شکوه سپاهان
سپرده روسری‌اش را به بادهای مخالف
به بادهای رها در شب کویر خراسان
دو دست داغ و نحیفم میان زلف پریشش
لوار شرجی قشم است در شمال شمیران
برآن شدم که ببوسم عروس شعر خودم را
ببوسمش به خیال گلاب‌گیری کاشان
غزل رسید به آخر هنوز اول وصفم
همین‌قدر بنویسم فرشته‌ایست به قرآن

#حامد عسکری


  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۲۲

اِنَّکَ قَریبٌ مُجیبٌ

 تـُــو نزدیک و پاسخ گویـے.

 بہ این جای دعا کہ مےرسم صدایم را بـے جوهر مےکنم

 و بہ تـُـو سلام مےدهم 

هر کُجـا کہ هستے برگرد...



+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج :)‌⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۳۹]


❣️مولا على(علیه‌السلام): گرسنگى کشیدن، نیکو یاورى است براى به بند کشیدن نفس و درهم شکستن عادت‌هاى آن.

امیرالمومنین علی (علیه‌السلام): چه بسا روزه‌داری که از روزه‌اش جز گرسنگی و تشنگی بهره‌ای ندارد.


دریافت
توضیحات: 

استاد پناهیان؛ یاد امیرالمومنین(علیه‌السلام) در ماه مبارک رمضان

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۲ خرداد ۹۶

۱۵۳_ قاطی پلو

هفته‌ی پیش بعد از شنیدن مکالمات یه‌نفر و دیدن قیافه‌ی نگران و مضطربش بهش گفتم اگه ازم کمکی برمیاد براش انجام میدم. گفت و انجام دادم. با خوشحالیش، خوشحالیِ اون شبم تامین شد. مامانم همون لحظه‌ها زنگ زد و مثل همیشه خوشحالیم از صدام معلوم بود و این شد که براش تعریف کردم. گفت: همیشه همه راست نمیگن. بهش گفتم زیادی بدبینی و اضطرابِ چشمای اون شخص دروغ نمی‌گفت. این هفته بازم دیدمش. همونجا و با همون مقدمات و مکالمات. این دفعه فهمیدم که چشم‌ها هم میتونن دروغ بگن. شک کردم که ممکنه حق با مامان باشه. از ترس اینکه بقیه‌ی مکالمه هم تکرارِ هفته‌ی پیش باشه، ازش نپرسیدم که کاری ازم بر میاد یا نه. همون احساس بدی که نسبت به خودم داشتم کافی بود، نمی‌خواستم ته‌مونده‌ی اعتمادمم از بین بره.


به داداشم زنگ زدم گفتم: واسه تولد مامان تو برو انتخاب کن، عکسش رو واسه منم بفرست، اگه تصویب شد پول بریزم به حسابت از طرف جفتمون باشه. گفت: باشه ولی قبلش یه کاسه و یه تابلو هم بخر! گفتم: واسه چی؟O_o گفت: روی تابلو بنویس امروز بهار است و من نمی‌توانم آن را ببینم بذار کنارت. چشماتم ببند و کاسه رو بذار جلوت! بعد از خندیدن و گفتنِ نصیحت‌های همیشگی¹ گفتم: اینجا دانشگاه‌ست‌ها! گفت: بهتر! دانشجوها قشر دلسوزی هستن اتفاقا! گفتم: طبق جک‌ها که دانشجوها قشر بی‌پولی هستن اتفاقا!


هم‌اتاقی رفته خونه‌شون و مامان هرشب که زنگ می‌زنه اظهار ناراحتی می‌کنه از تنهایی من. و نمی‌دونه چقـــــدر خوش می‌گذره! شب‌ها پنجره بازه، روزا پنکه کلا روشنه. آهنگ‌ها رو بدون هندزفری گوش میدم و میتونم باهاش همخوانی کنم. و از همه مهمتر اگه بخوام میتونم برای همه‌ی وعده‌های غذایی بادمجون درست کنم!


برای دومین بار از وقتی که یادم میاد، جوراب رنگ تیره خریدم و چشمم که به پاهام میفته هم احساس پسر بودن بهم دست میده و هم احساس یکی از دوستام بودن!‌ جا داره به سیاستِ خرید جورابم اشاره کنم که البته تا امسال به کارم نیومده بود! چند سالی هست که جورابام معمولا حداقل از ساق پا به پایینشون سفیدِ خالی‌ان. اینجوری وقتی لنگه به لنگه گم بشن مشکلی پیش نمیاد و میشه یکی از این و یکی از اون پوشید بازم!:دی 


۱. یه‌بار براش رفته‌بودم رو منبر، بهم گفت تو از مامان بیشتر نصیحت می‌کنی! و بعدشم خطاب به مامانم که تو اتاق نبود، بلند گفت: مااامااان! بیا به این یکی مامان بگو بی‌خیال شه! :))) آیا بده که از هر رفتارِ نوجونیم که پشیمون شدم بهش تذکر میدم ممکنه بعدا پشیمون شه؟ البته من خودمم معتقدم هیچی مثل خوردن سرِ خود آدم به سنگ تاثیر نداره! ولی خب حس می‌کنم وظیفمه و باید بگم! خواهر بزرگتری گفتن! :))


۲. (این قسمت مربوط به یه قسمت بود که قبل از انتشار حذفش کردم و یادم رفت اینو حذف کنم :|)

یه‌بار خیلی خوشحال بودم، یه‌شالِ خاکستری خریدم. از مغازه که اومدم بیرون دیدم بیشتر شبیه سبزه :/ یه‌بارم یه خوراکی با جلد قرمز خریده‌بودم و بعدش دیدم نارنجیه! و طبیعتا طعمش فرق داشت. تازه این هندزفریمم اولش مشکی دیدمش و بعد مجبور شدم بپذیرم قهوه‌ایه! فعلا نظریه‌م اینه که شاید به نوع خاصی از کوررنگی مبتلام که شدتش با خوشحالیم رابطه‌ی مستقیم داره. حالا این رنگ‌هایی که گفتم مثلا سبزِ پسته‌ای و خاکستریِ پررنگ رو تصور نکنینا، نزدیک به هم‌شون رو تصور کنین. :)


*عنوان نام غذایی‌ست که در پرتال با نام پلومکزیکی موجود بود و منم نمی‌دونستم چیه. رزرو کردم و در سلف با غذایی گوشتی مواجه شدم که به نام قاطی پلو مشهور بود :| 


خدایا، شِفا یعنی تــُـو،

وقتی تــُـو در دلَـم نباشی،

من مجموعہ‌ای می‌شوم از دردها.

+یا من اسمه دوا و ذکره شفا



و اینم آخریش :)


لبِ خاموش، نمودارِ دلِ پرسخن است. 



من اسیـــرم در ڪف مهـر و وفای خویشتن

ورنه او سنگین‌دلِ نامهـــربانی بیش نیستـ 


#رهی معیری


+یک روزِ مُحـــــرَم نشوند این رمضان‌ها ...


#محمدسهرابی


++ دریافت

توضیحات: استاد پناهیان؛ به کوچکیِ آه، به بزرگی خدا
  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۹۶

۱۵۲_ کابویِ بدون اسلحه


گفتم

شکســتم توبـــہ‌ها

گفتے

کہ بخشــیدم بیـــا...


+ماه رمضان برام خیلی یادآور ماه محرم‌‌‌‌ـه.

+ کم‌کم داشتم نگران خودم می‌شدم! از چیزایی خوشم میومد که قبلا نکوهششون می‌کردم و احساس می‌کردم دارم خطرساز میشم واسه خودم. خوشحالم که خوردم به ماه رمضان :))

+ افطاری تنهایی نمی‌چسبه! مخصوصا اگه علاوه بر خانواده، آبجوشِ همیشگی مسجد هم نباشه! هرچی امروز لذت برده بودم، داداشم زنگ زد و با توصیف سفره شست برد :| خب اگه منم یادم نمی‌رفت رزرو کنم حرفی برای گفتن داشتم ولی امشب نداشتم. البته فقط در این زمینه‌ها! امروز یه‌ روزِ خوب بود. با اینکه اولش خواب موندم و کلاس بعدی رو هم با ۱۵ دقیقه تاخیر غیبت خوردم و الآنم که آخرشه باید تا صبح بیدار باشم تا این ۶۰ صفحه تموم شه:/، ولی روز خوبی بود؛ با اومدن نمرات میان‌ترم‌های گسسته بالاخره یه درس هم پیدا شد که خیالم راحت باشه، از خانواده اجازه گرفتم واسه اعتکافِ آخر ماه، البته در این موارد اول باید اجازه‌ی بابا رو گرفت که بشه به مامان گفت من که اجازه‌ی اصلی رو گرفتم! :) حالا اگه توی قرعه‌کشی اسمم در بیاد! و دیگه اینکه بعد از افطار هم اتفاق خوبی افتاد :)

+چرا بعد از این همه مدت به جای دوستم باید خواب باباش رو ببینم!؟:‌| البته یه حدس‌هایی می‌زنم، ولی اون حرف‌ها(که الآن دیگه خیلی هم یادم نمیاد) و یادی از قدیما دیگه باید بین من و دوستم رد و بدل میشد، نه من و باباش!:/ 

+ این ۳روز فقط با مشتق درگیر بودم:/ یکی از بچه‌های اقتصاد امتحان داشت و چون رشته‌ی دبیرستانش انسانی بود از منم کمک خواست. این چه وضعیه خب؟ گناه دارن. هرچی حد و مشتق و انتگرال ما از سوم دبیرستان تا همین ترم دوم خوندیم اینا توی یه ترم باید بخونن!

+سه شنبه هم پایان ترم آز فیزیک دارم! جزوه هم ندارم. در وصف کار عملی هم همین بس که آزمایش آخر هی در شگفت بودیم که چرا ولت‌متر صفر نشون میده؟ یکی از آقایون به طور خودجوش اومد کمک و خیلی ضایع بود که کلا یکی از قطعات رو نذاشته بودیم تو مدار!:/

+ هفته‌ی پیش یه دختربچه‌ی ناناز با چادر گل‌گلیِ صورتی و آبی ایستاده بود که باباش ازش عکس بگیره، منم از فرصت استفاده کردم و از نیمرخش عکس گرفتم. عکسه خوب نشده‌ها ولی می‌بینمش ذوق می‌کنم :)

+ امشب که بدون گوشی رفتم بیرون احساس یک کابویِ بدون اسلحه رو داشتم! :)

+قبول باشه نماز و روزه‌هاتون :))

+ به‌ جان خودم من معمولا این ماه کم‌‌حرف میشم! حالا تا ببینم در مَجاز چگونه‌ام!

  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۷ خرداد ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ‌ ۲۱



نشاط این بهارم بی گل رویت چه کار آید!؟

 تو گر آیى، طرب آید، بهشت آید، بهار آید!

 #بیدل دهلوی

(و در این هنگام، ما یاد فینگیل‌بانو میفتیم! :) )


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج :) : عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۳۸]


🌸پیام‌آور مهر و رحمت(صلی الله علیه و آله):

اگر بندگان بدانند که در ماه رمضان چه نعمت‌ها و آثارى هست، آرزو مى‌کنند که ماه رمضان یک سال باشد.


۷



+ ۱۰ روز مونده به پایان ماه رمضان سال۹۱ این متن رو در یک وبلاگ خوندم.

"بیاین این چند روز باقی‌مونده‌ی ماه رمضان رو قبل از افطار، زیارت عاشورا بخونیم. این کار چندتا حسن داره؛ اول اینکه روزه‌مون رو با روضه بر ارباب بی کفنمون باز میکنیم.

دوم اینکه نگاه با ارزش امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رو به خودمون جلب میکنیم.

و آخر اینکه به برکت زیارت عاشورا، اگه کم و کاستی توی روزه‌مون داشته باشیم، ان‌شاالله خدای مهربونمون چشم پوشی میکنه." 

مطمئنا اگه الآن اینو می‌خوندم تحت تاثیر قرار نمی‌گرفتم مثل اون‌موقع، ولی به‌ هر حال از اون موقع و حتی برای بعد از ماه رمضان، خوندنش شد جزو دوست داشتنی‌های من. شما هم اگه خواستید این ماه امتحان کنید، شاید مشتری دائم بشید. :)

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۵ خرداد ۹۶

۱۵۰_ آدمی‌زاد هرچه نداشته‌باشد، باید یک یار غار داشته‌باشد...:)

شرمنده‌ی وبلاگم می‌شدم این هفته‌ها که اغلبشون، ارسال پست رو باز نمی‌کردم مگه برای بهتر کردن حالم.

امشب اما صدای خنده‌های ممتد ۴نفره‌ی اتاق ۳نفره‌ی ... بود که سکوت شب رو شکسته‌بود. و خواستم ثبت شه. :) 

+امروز مشغول پرکردن یه پرسشنامه بودم. نوشته‌بود تعداد دوست‌های صمیمی در خوابگاه؟ بلند خوندمش و بلند هم جواب دادم و نوشتم: صمیمی هیچی! الف داشت اسم دوستان خوابگاهیِ صمیمیش رو که من هم جزوشون بودم مرور می‌کرد که این رو شنید و گفت: دستت درد نکنه دیگه! 

چند دقیقه پیش میون این خنده‌ها وقتی یاد رفقای شفیق و دور و مهربونم افتادم کمی و فقط کمی امیدوار شدم که تا پایان این ۴سال دو نفر از این‌ها هم به جمعِ یارهای غارم اضافه شن. شاید :) مهم اینه که من امشب خوب موقعی یاد اونا افتادم و لبخندی که روی لبم نشست از ته دل بود. :)

 

 

+ادامه‌ی عنوان: برای وقت‌هایی که روزگار کنار گوشش سیلی می‌خوابانَد، که کنارش همه‌چیز را مدتی فراموش کند. :) #خانم کارما

 

 زِ یاد دوست شیرین‌تر چه‌کار است؟ :)

# مولانا

 

+ صدای یه پرنده‌ی جدید رو کشف کردم الآن! :) ۴:۰۹. 

به‌قول فاطمه یا سارا، وقتی از صدای پرنده‌ها حرف می‌زنم، از چه چیزی حرف می‌زنم؛

ببخشید دیگه، ترسیدم بخوام برم بیرون هم‌اتاقیم بیدار شه، از همینجا روی تخت ضبط کردم!

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۵ خرداد ۹۶

۱۴۹_ یا قدیم الفضل، و یا دائم اللطف! ظرفیت هم لطفا :)

استاد می‌گفت: همین الآن که من نام استادیوم را ببرم و شما به آن توجه کنید، در ذهنتان تصویری از استادیوم خلق می‌شود و تا هرزمان که توجه‌تان به استادیوم معطوف باشد، آن تصویر در ذهن شما هست و لحظه به لحظه در حال خلق هستید. توجه خدا به ما هم همین‌ گونه‌ست. اکنون که ما نفس می‌کشیم، خدا آن به آن در حال نگاه و عنایت به ماست. اگر یک لحظه نگاهش را از ما بردارد دیگر مایی وجود نخواهد داشت. ضرب به ضرب ضربانِ قلب ما با توجه و عنایتِ او صورت می‌گیرد. خدای دائم‌الفضل ما :)


داشتم با خدایم حرف می‌زدم. در آغاز سخن می‌خواستم فقط یک شکرانه‌ی بهاری باشد، به پاس شنیدن صدای آراسته‌ی پرنده‌ها به نم‌نم باران و برای فرستادن گل‌هایی که هنگام بوییدن‌شان با خود می‌گویم چه کسی در این لحظه سرمست‌تر از من است وقتی غرق در بوی خوش آن‌ها چشم‌هایم را می‌بندم و احساس می‌کنم می‌توانم ساعت‌ها در این حالت بمانم؟، به خدای زیبایم ‌گفتم که چقدر از این آبیِ آسمانیِ پس‌زمینه‌ی سروهای سر به فلک کشیده به وجد می‌آیم. و یک لحظه با خودم فکر کردم چقدر من کمـــــم برای شکرگزاری و لذت بردن از این نعمت‌ها.

یاد حرف دیگری از همان استاد افتادم که می‌گفت: از عالم بزرگی پرسیدند در اوقات پر فضیلتی مانند شب‌های قدر از خدا چه بخواهیم؟ گفت: ظرفیت. و ادامه داد که می‌دانید بچه‌ها، شاید خیلی از توجهات ویژه‌ای که خدا به انسان‌های بزرگ داشته را نسبت به ما هم داشته‌باشد، در حقیقت باران رحتمش بیش از آنچه فکر می‌کنیم بر سرمان می‌بارد؛ اما ظرف‌های ما یا کوچک است و یا کلا برعکس گرفته‌ایم آن‌ها را. 

و بعد احساس دختر بچه‌ی هفت‌ساله‌ای را داشتم که غذایش را خوب خورده، در جمع کردن سفره کمک کرده و حتی پیشنهاد شستن ظرف‌ها را هم داده که البته به علت کوتاهی قدش رد شده‌، و وقتی بالاخره از جنب و جوش می‌ایستد، با شنیدن صدای مادرش که " خب، وروجک! بگو ببینم چی می‌خوای؟" چشم‌هایش برق می‌زند و تصویر عروسکی که روز قبل در فروشگاه دیده، در ذهنش قوت می‌گیرد.

لبخندم عمیق‌تر شد و گفتم: خدای نزدیک‌تر از من به من و خدای مهربان‌تر از مادرم! می‌شود قبل از اعطای هر نعمتی که با جان و دل هم پذیرایش هستم، لطفا و لطفا کمی هم ظرفیتِ داشتنش را به من بدهی؟ 



+تمـــــامِ کہکشــــان نشانہ از تــُـــو دارد :)

+خدا، 

     نه برای خورشید 

                        و نه برای زمین 

                               بلکه برای گل‌هایی که برایمان می‌فرستد؛

       چشم به راه پاسخ است.


بعدانوشت‌ها: ۳:۴۴

- تا دقایقی دیگر صدای پرنده‌ها را می‌شنویم :) 

- طبق معمول این ترم ۸صبح هم کلاس دارم! 

- انگار تازه صدای اهالی خونه رو کشف کردم! که این‌قدر خوشحال میشم. :)

- اصلا انگار تازه لذت بردن از داشتن قوه‌ی شنوایی‌م رو جدی گرفتم! 

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۳ خرداد ۹۶

۱۴۸_ ای حال نامعلوم

طفلے به نام شادی دیری است گمشده است،

با چشم‌های روشن براق

با گیسوی بلند به بالای آرزو

هر کس از او نشانے دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر


+چون آرزو داشت! :)


...در دوردست باغ برهنه چکاوکی

بر شاخه مے سراید

این چند برگ پیر

وقتی گسست از شاخ

آن‌دم جوانه‌های جوان

باز مے‌شود

بیداری بـہـــــار

آغاز می‌شود


 #هر دو از دکتر شفیعی کدکنی دوست‌داشتنی :) 



۱. فکر می‌کردم زیادی حساسم. از آقای تعمیرکار گوشی خوشم نمیومد و در عین حال، حوصله نداشتم و بلد نبودم برم جای دیگه. بازم رفتم همونجا. یکی دیگه بود. این‌دفعه راحت‌تر باهاش حرف زدم و مشکلم رو گفتم، خیلی راحت‌تر! برخوردا فرق داره واقعا! 

 ۲. با داداشم که حرف می‌زدم با همون لحن دوست داشتنی و انگار معمولیش گفت ۲تا گلدون جدید خریده، یه کاکتوس که تا حالا ندیده‌بوده و در گذر زمان و در اثر مراقبت‌های خوب رنگ خاصی پیدا می‌کنه و یک حسن یوسف، و پرسید تو هم خرافاتی که درباره‌ی این گیاه هست رو قبول نداری دیگه؟ گفتم اصلا نشنیدم! امشب که گوگل رو باز کردم و کلیک کردم برای نوشتن و البته بدون نوشتن حتی یک حرف، اولین حدس‌هایی که زد مربوط بود به انواع کاکتوس‌ها، حسن‌یوسف‌ها، خرافات درباره‌ی حسن یوسف و چندتا چیز مربوط به همینا! بدونِ اینکه هیچ‌وقت اینا رو سرچ کرده‌باشم! برام جالب بود. چگونه؟

تابستون قرار بود من ماهانه بهش حقوق بدم تا ایشون مراقبت از کاکتوس‌های من رو در نبودم به عهده بگیره! و من پولم کجا بود آقا؟:دی امشب خودجوش گفت حواسش به گل‌های من هم هست. :) 


 ۳. خب، من فکر می‌کنم همون‌طور که مامان‌ها دروغ بچه‌هاشون رو تشخیص میدن، بچه‌ها هم این توانایی رو درباره‌ی درو‌غ‌های مصلحتی اونا دارن، حتی از روی صدا. کمی هم به حس ششم ربط داره البته! :))


۴.نمی‌تونم توصیف کنم و شما نمی‌تونید درک کنید داشتن یک استاد اندیشه‌ی عالی چه مزه‌ای داره اگه خودتون تجربه نکرده‌باشید. :)


۵. ترس بچگی‌هام، گاهی پررنگ میشه. احتمالا از بیکاریه! ذهن بیکار جولان‌گاه شیطان است به هرحال!


۶. به طور دوست‌نداشتنی‌ای، نمی‌تونم بعضی چیزا رو هضم کنم. نمی‌دونستم میتونم اینقدر با عینک بی‌عدالتی به اطرافم نگاه کنم. بعضی وقتا منطق سرم نمیشه! عکس نینی پروفایلِ بقیه در نظرم ناعادلانه‌ست وقتی یکی تازه بچه‌ش رو از دست داده. بخور و بخواب و ببرِ بعضیا که بماند، شغل راحت بعضیا در نظرم ناعادلانه‌ست وقتی یکی از جونش مایه میذاره و کمتر از حقش عایدش میشه. غر زدن خود بی‌دردم و امثال من ناعادلانه‌ست وقتی یکی دردی داره که کسی نمی‌دونه و همیشه لبخند به لب داره و صبوره و شکرگزاره! 


++ خیلی وقت بود که بهتون نگفته‌بودم چقـــــدر از داشتن اینجا و بیشتر، شما خوشحالم :)) همون پروژه‌ی ابراز محبتِ دی‌ماه فکر کنم!

+هم‌چنان در نوسان و مغلوبِ اون میل غالب! انگار چشمام منتظرن بیکار شم، تنها شم، بعد به شرایط سخت و انبوهِ دل‌تنگی‌های آدمای اطرافم فکر کنم و اونا هم خودشون رو خالی کنن! کی گفته مداد رنگیِ سفید به درد نمی‌خوره؟

  • قـاصِدَک
  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶

۱۴۶_ انتظار دیدن چیزی جز انگشتِ جوهری مرا دارید؟


آرزو هستم؛ یک رای‌دومی* خوشحال! :))


*بنا به نظر دوستان اصلاح شد. به نظر من که انتخابات مجلس کوچولو بود و حساب نیست!:دی ولی ظاهرا رای‌دومی حساب میشم! البته من همچنان خودم رو رای‌اولی حساب می‌کنم! :))

بعدانوشت: خب، نتایج هم که مشخص شد. اول تبریک میگم به همگی‌مون که آینده‌ی کشور برامون مهم بود و شرکت کردیم. و ویژه‌تر به طرفداران آقای روحانی :) ۱۴:۴۰

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۲۰


_ یک شب، حوالی همین ساعت یک شب بخیر بگو و یک عمر بیدارم کن!


 ‌_ دل بی‌قرار نیست، ادا در میاوریم!

چشم انتظار نیست، ادا در میاوریم!

بر لب دعای ندبه و غرقیم در گناه

این انتظار نیست ادا در میاوریم...

 


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


 

دعای فرج⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۳۷]


+ خداوند می فرماید:

بنده ی من با هیچ چیز بهتر از آنچه بر او واجب کرده‌ام، محبوب من نمی‌شود . 


+ پیامبر مهر و رحمت (صلى‌ الله علیه و آله) فرمودند:

نگاه خود را به گرفتار و معلول‌ها و جذامی‌ها، طولانى نکنید چون نگاه طولانى شما، آنها را محزون و رنجیده خاطر مى‌کند.


وقتی حسین(علیه‌السلام) در صحنه است،

اگر در صحنه نیستی هر جا خواهی باش!

چه ایستاده به نماز، چه نشسته بر سفره شراب!


#شهید گلستانی

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
همــه‌ی شهــر به بیچـارگی‌ام خندیدند
پس چه خوبست سـرم پیش تو پایین باشـد

********************

منُ یادِ خودم بنداز دوباره