✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:)) راستی اگر تصمیم به دنبال‌کردن اینجا گرفتین، قبلش اینو بدونین که من طولانی می‌نویسم، گاهی علاوه بر اون زیاد هم پست میذارم، چرت و پرت هم بلدم بنویسم تازه! :) خلاصه از ما گفتن بود، وقتتون باارزش‌تر از این حرف‌هاست :))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

حسین جان ،


کارم ز خواب و نگاه عکس حرم گذشته است


این روزها به ساک مسافران تو غبطه میخورم . . .


عاشقِ این عکسم .


قـاصِدَڪــ
۳۰ آبان ۹۵ ، ۰۲:۳۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۸ نظر
سلام
داشتم عناوینِ پستامو می‌خوندم و دیدم جای این عنوان خالیه ؛ پس بر آن شدم که جاشو پر کنم :دی . این از انگیزه‌ی پست :))
الآن یادم اومد اون‌موقعا هم که یه چیزایی می‌نوشتم و اسمشونو میذاشتم شعر ؛ گاهی اوقات اول اسم براش میذاشتم و بعد می‌سرودمش :دی .

کاش یاد بگیریم دیگران رو از اومدن به یه رشته‌ی تحصیلی ناامید نکنیم صرفا بخاطر اینکه خودمون توش موفق نبودیم . اینو واسه خودم نگفتما چون حداقل در این زمینه نگرانِ چیزی نیستم . 

آیا عجیبه که هنوز هم دلم تنگ نشده ؟ آیا من مشکل دارم ؟ مامانم میخواست با داداشم این چند روز رو بیان اینجا و من تلاش کردم منصرفشون کنم که موفق هم شدم ؛ واقعا نمیدونم دلیل اصلی کارم چی بود ولی فرعیش این بود که باید عادت کنن . واسه تعطیلی بعدی هم ترجیح میدم همینجا بمونم ؛ نه که خیلی عاشق اینجا باشما البته هستم اما منظورم اینه که دلیلش این نیست . اتفاقا جاده رو هم خیلی زیاد دوست دارم . از قضا نزدیکِ تولد داداشمم هست ؛ و واقعا نمیدونم چرا . حالا این همه الآن اینجوری میگم بعد می‌بینین پا شدم رفتم :دی

تا دیشب با خودم می‌گفتم اینجا هیچی کم ندارم ، همه چی خوبه . دیشب یه خواب با حسِ ترسناک و غمناک دیدم و از خواب پریدم و خب حسِ بدی بود ؛ بعدش به خودم گفتم بفرما ؛ الآن اگه خونه بودی ، داداشتو بیدار می‌کردی ، حداقل دوتایی می‌ترسیدین :دی . پس نظرم بدین صورت تکامل پیدا کرد که ؛ همه چی خوبه ، فقط داداشم رو کم دارم که وقتی از خواب می پرم برم بیدارش کنم :))

از سخت‌ترین کارای عمرم کادوخریدن واسه بابا و داداشم بوده و هست و احتمالا خواهدبود ؛ اصلا درمانده میشم موقع این‌کار ؛ اگه پیشنهادی چیزی واسه یه پسرکِ ( کافِ تحبیب است نه تصغیر ) ۱۶ساله ( چقدر زود داره بزرگ میشه ! ) دارین ، بگین . کتاب نباشه فقط :دی



ای کہ هَـوای منی ، بـے تـُــو نَفَـس ادعاستـ 

ذکــــرِ کـــــمالاتِ تـُـــو تذکـــرة‌الاولـــیاستـ 

#محمدرضا طریقی


جانـــــے و دلـــــے ای دل و جانَم همـــــہ تـُـــو

#مولانا

ما عَبدِ حُسینیم و چنین مولایـے ؛ گر دستِ غلامِ خود نگیرد عَجَـب است . 


بعدانوشت : چرا مغزِ محترمِ  من متوجه نیست الآن من باید خواب باشم ؟ :)) 

بعدانوشت۲: یه عکس هم این وسط بود با این مضمون که ( بیمار خنده‌های تواَم ، بیشتر بخند ) ؛ که هی خواستم باهاش ارتباط برقرار کنم و هی نشد و حذفش نمودم :)) در جوابِ سوال احتمالی‌تون که چرا گذاشته‌بودی از اول ؟ باید بگم اونجا سالن مطالعه بود و لپتاپ بود و اینجا اتاقه و الآن با گوشی دارم می‌بینم و می‌نویسم و بنظرم دیگه خوشگل نیست ، بعدشم آدم بابت تصیماتِ غیرِمهمی که یه‌نفر نیمه‌شب می‌گیره ازش سوال نمی‌پرسه ، اون یه‌نفر اگه دلیل حالیش می‌شد ، الآن خواب می‌بود :)))  ۲:۲۴ ـه :)

قـاصِدَڪــ
۲۷ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹ نظر

فردا و بطور دقیق‌تر ۴/۵ساعت دیگه میان‌ترم اخلاق دارم ؛

 احساس می‌کنم خیلی‌جاهارو خوب نخوندم که کاذب نیست و بعضی چیزایی رو هم که خوندم از ذهنم پریده که احتمال داره کاذب باشه . 

اصلا از یه‌ساعتی که بگذره و بیدار باشم ، حواسم کلا قاطی میشه ؛ الآن هم دلم می‌خواد تمرینِ خط کنم و هم مسائل ریاضی حل کنم و هم شعر حفظ کنم و هم پوشه‌های گالری و موسیقی‌مو مرتب کنم و هم عکسامو ویرایش کنم و مشخصه که می‌خوام پست هم بذارم دیگه ؟ :)))

یه‌نمه معتقدم آدم نباید خوشی‌هاشو جار بزنه البته هنوز درست‌و‌حسابی بهش فکر نکردم ؛ حسی که دیشب داشتم و اتفاقی که افتاد تا حالا تجربه نشده‌بود و عالی بود ( البته یه حسِ خوبِ سطحی و وسیع از یه اتفاق کوچولوی ( در نظر من بزرگ ) مذهبی بود فقط :) )

هروقت بیشتر از حد معمول بیدار بودم یه‌حرفایی به ذهنم هجوم آورده که بنویسم اما مطمئن نبودم که بعد از طلوع آفتاب پشیمون نشده‌باشم ، پس هیچ‌وقت منتشر و حتی تبدیل به پیش‌نویس نشدن .

اگه همینجوری به نخوابیدنم ادامه بدم فردا بیچاره میشم :)

و کلامِ آخر ، خطاب به افرادی که حضوری منو دیدن بجز حدیث : به‌جانِ خودم من نمی‌خوام مغرور جلوه کنم فقط آداب معاشرت و احتمالا صِدام ضعیفه :|||



جـــــان ببَر آنجـا که دلَـم برده‌ای 

#مولانا


حالِ خرابِ حضرتِ پاییـــز مالِ من

شأنِ نزولِ ســـــوره ی باران به نــــامِ تـُــــو

تنها نه من به "مہرِ" تـُــو "آذر" به جان شدم

دلتنگیِ دقایقِ " آبان" به نامِ تـُــــو

#علیرضارنجبر

اینو فقط بخاطر بازی با کلماتِ خوشگلش گذاشتما .


پیامبر ( ﷺ ) : ارزش محبت به استمرار آن است و نه به مقدار آن .


بعدانوشت : جالبه که دیشب یادم رفت بنویسم البته عجیب نیست ؛ به‌هر‌حال :

اَلحَمــــدُ لِلّٰہ

قـاصِدَڪــ
۲۲ آبان ۹۵ ، ۰۳:۳۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

سلام

امروز ساعت ۸ اومدم دانشکده به نیت اینکه اگه خدا بخواد ۲۰ برگردم خوابگاه .
البته در این بین فقط  ۴تا۶ خالی بود . 
دیشب هم ساعت ۳ خوابیده‌بودم بدون هیچ دلیلی .
ظهر  برای دومین‌بار رفتم نمازخونه‌ی دانشکده ، موقع وضوگرفتن چادرمو آویز کردم و بعدش یادم رفت که برِش دارم .
خب رفتم با چادرنمازای اونجا نمازمو خوندم و موقع بیرون اومدن دیدم ، عه ! چادرم نیست ! رفتم وضوخونه و دیدم اونجا هم نیست . ۱۲ کلاس داشتم ، هفته‌ی پیش هم نرفته‌بودم و واقعا نمی‌دونستم چکار کنم . نمی‌دونم اسم این حسمو چی بذارم ولی خیلی مستاصل شده‌بودم . داشتم به‌این فکر می‌کردم که دوختنِ یه‌چادر جدید چقدر طول می‌کشه و در این فاصله هم‌اتاقی‌م اجازه میده از چادرِ اضافی‌ش استفاده کنم یا نه ؟. دیگه دونه‌دونه از همه‌ی اونایی که اونجا بودن پرسیدم شما یه چادر اضافی ندیدین یا کسی که چادرشو اشتباه برداشته‌باشه ؟ اون آخرای سالن با لبخند گفت : آره جا گذاشته بودی ، من آوردمش اینجا ، بیا چادرت . ازش تشکر کردم چون واقعا خوشحال شدم . ولی می‌تونست بذاره همونجا باشه بالاخره می‌رفتم سراغش دیگه . خب چکاریه آخه ؟ . ممکن بود با این آداب معاشرت ضعیفم اصلا از کسی نپرسم . بعد ممکن بود اشکم در بیاد . اونجوری نگاه نکنین ؛ ممکن بود خب :))
می‌رسیم به قسمت خوبِ ماجرا ؛ رفتم کلاس و دیدم استاد هنوز نیومده و ۲۰ دقیقه‌ی بعد هم نیومد و با فراغ خاطر برگشتم نمازخونه واسه استراحت تا کلاسِ بعدی . و اونجا توی تلگرام پیام اومد که کلاس ۶تا۸ هم کنسل شده ، اصلا نمی‌دونستم با اون همه خوشبختی چکار کنم ؟ [ اشک شوق ]
قسمت این بود که بیام مسجد واسه مراسمِ بدرقه‌ی کاروانی که راهیِ کربلا بودن . مستندِ معبر رو هم آخرش پخش کردن ؛ خوب بود برام حسش . 
و در پایان توجهتون رو جلب می‌کنم به چندین عکس که در روزای اخیر گرفتم و خب ادیت کردم ناجور هم ادیت کردم و دلم خواست اصلا :دی

و
و
و


و بعدشم باید بگم ؛ از من و دوربینِ گوشیِ من چه توقعی دارین ؟


من دِلَـم پیشِ کسـے نیست ، خیالَـت راحَـتـ 

مَنَـــم وُ یک دلِ دیوانه ے ، خاطـِر خواهَـتـ 

 #فاضِـل نَظَـری

+ بابتِ عنوان طولانی و رویِ اعصابم عذر میخوام :)

+ لحنم که عوض نشده نه ؟ با ذکر این مقدمه مقدمِ یکی از بچه‌ها رو گرامی می‌دارم ؛ البته باید در پست قبل گرامی می‌داشتم که یادم رفت و درواقع مطمئن نیستم که بازم به اینجا سر بزنه ، حالا به هرحال . خوش اومدی :))
اون فایل صوتی رادیو بلاگی‌ها رو برای سه نفر پخش کردم ؛ بعد با خودم گفتم خنگ الآن وبلاگت لو رفت ! داشتم تو ذهنم بررسی می‌کردم که واسه کیا گذاشتم و کیا ممکنه حال داشته‌باشن منو پیدا کنن و باید چه حسی داشته‌باشم ؟
و به این نتیجه رسیدم که به هم‌اتاقی‌هام نمی‌خوره حال داشته باشن . و موند همون یه‌نفر که حال داشت دیگه :))
قبلا می‌خواستم در موردش پست بذارما ، باید زودتر اقدام می‌کردم . همین‌قدر بگم که وقتی فاطمه ازم پرسید دوستی پیدا کردی یا نه ؟ گفتم دوست پیدا نکردم ولی یه‌نفر رو دوست دارم :دی . خلاصه اینکه جاتون خالی هیجان‌انگیز بود دیگه . من الآن دوباره مثل دیشب بی‌خوابی زده به‌سرم ؛ می‌ترسم اگه بیشتر ادامه بدم چرت و پرت بگم . شبتون بخیـــــر :)))

بعدا اضافه شد : یعنی دقیقا ۲۰-۸-۹۵ ساعتِ ۱۴:۰۰


قـاصِدَڪــ
۱۹ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

من هی این عکسِ دسته‌جمعی رو نگاه می‌کنم هی ذوق می‌کنم . خیلی باحاله خب .

دیگه دیدم زشته همش برم تو نظرات مراتب ذوقم رو ابراز کنم گفتم اینجا بگم .

تازه عاشقِ ژست نیلوفر هم شدم :)) نمی‌شناختمش البته . بهار هم با تصوراتی که توی ذهنم داشتم مطابقت داشت :)

خلاصه همه واقعا گوگولی بودن . 

جا داره یه‌بار دیگه از طریق همین تریبون به بلاگفانی‌ها خسته نباشد بگم . خیلی عکسشو دوست دارم .


امروز میان‌ترم زبان داشتیم که فقط ۴نمره بود و خوب بود .


جدای از برنامه‌ی کلاسی اسم نوشته‌بودم واسه کلاس برنامه‌نویسی . دیروز جلسه‌ی توجیهی‌ش بود ، گفت خودمونو معرفی کنیم و بگیم چقدر از برنامه‌نویسی میدونیم . منم گفتم . آرزو بووووق ، ورودی ۹۵ رشته‌ی کامپیوتر و صفرِصفر . انقدر ذوق کردم که گفتم صفرم . اصلا انگار یه‌بارِ سنگینی از روی شونه‌هام برداشته‌شد . 


اون پستِ فلافلِ خبرساز بود که گفتم بدون بشقاب و قاشق و چنگال رفتم تو صف ؟ جاتون خالی دوشب پیش یادم نبود چی رزرو کردم و با بشقاب و قاشق و چنگال رفتم تو صف و چی شد ؟ آفرین ؛ یدونه دوغ داشتم فقط :دی . فکر کنم چهره‌ی منو هیچ وقت فراموش نکنن .


دیگه خبری نیست ، نه یه‌چیزی ؛ داداشم تغییر رشته داد به ریاضی . در طول مدت تصمیم‌گیری‌ش خیلی ناراحت بودم که به هیچ دردی نمی‌خورم و نمی‌تونم از سردرگمی برهانمش . الآن با اینکه میدونم ممکنه بعدا پشیمون بشه حتی اگه اون احساسش اشتباه باشه ، همین‌که پشتِ تلفن صداش خوشحال‌تره ، منم خوش‌حالم . فقط امیدوارم دیگه مثل یه بچه‌ی خوب بچسبه به همین .



# اَبرھای سیــَـہ مُژده‌هاے بارانند .


# تـُـــو بخنــد تا سراسیـــمہ شود بوے بَـہار .


قـاصِدَڪــ
۱۷ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹ نظر

منِ احتمالا ۱۷ سال پیش :))



بعدانوشت : داشتم جوابِ نظرِ حدیث رو می‌نوشتم ، حرفای مامانم یادم اومد ،

همیشه میگه : تو بی‌نهایت جیغ‌جیغو و گریه‌کن بودی ، در نتیجه در بیشتر عکس‌ها مخصوصا اونایی که در بغل افراد متفرقه گرفته شده با دهانی باز مشغول گریه بودم ، یکی نیست بگه : حالا اون قیافه‌ی کج‌و‌کوله‌ی من عکس‌گرفتن داره آخه ؟؟

در اغلبِ بقیه‌ی عکس‌ها هم شیطنت برق می‌زنه در چشمام اصلا ؛ یعنی یا قبل از وقوع خرابکاری بوده یا بعدش :دی

اینایی که گفتم واسه اوجِ طفولیتمه‌ها ، از یه‌جایی به بعد بچه‌ی خوب و ساکتی شدم !


بعدانوشت‌تر : چرا نباید یادم باشه وقتی بچه بودم ، ازم می‌پرسیدن اسمت چیه چی می‌گفتم ؟

یهویی یاد ۴سال پیش که دخترِ همسایه‌مون یک‌سال و اندی‌ش بود افتادم ، بهم می‌گفت : آدِدو و حتی آدُدو . از بچه‌های فامیل هم اَلِژو و آلِزو و آلِژو و آژِژو رو یادمه :دی. آخی چقدر زود بزرگ شدن اینا :))

قـاصِدَڪــ
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۷:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

سلام

اولین میان‌ترمِ عمرمو پشتِ سر گذاشتم امروز و دقیقا آسون‌ترین سوال رو اشتباه نوشتم . 

استادِ مبانی‌مون - که نمی‌دونم چرا انقدر فکر می‌کنم مهربونه و بعضی از بقیه‌ی بچه‌ها این‌طور فکر نمی‌کنن - ۷تا تمرین داده‌بود که مهلت تحویلش تا ۴شنبه بود . من تا دیروز فقط یدونه‌شو حل کرده‌بودم و خجالت می‌کشیدم برم اونو بدم . بازم فکر کردم و دوتای دیگه رو هم نوشتم و رفتم دانشکده . دقیقا نیم‌ساعت توی راهروها دنبال اتاقش می‌گشتم ، بالاخره توی گروه پرسیدم و تونستم پیداش کنم و جواب همون ۳تا رو بهش بدم . یعنی تقریبا ۲/۵ ساعت واسه مبانی وقت گذاشتم و تازه انقدر انرژی گرفته‌بودم که می‌خواستم بازم مبانی بخونم ، دیگه ضمیر ناخودآگاهم به صدا در اومد و گفت بشین ریاضی بخون بچه ، فردا امتحان داری . دیروز استاد ریاضی رو هم دیدم و با خودم گفتم کاش دفترم رو آورده‌بودم که اشکالام رو ازش می‌پرسیدم . بعد همونجا توی ایستگاه شروع کردم به حدحل‌کردن که اگه به یه‌اشکال دیگه برخوردم تا نرفتم خوابگاه همینجا ازش بپرسم ، به‌هرحال یدونه‌هم یدونه‌ست . و ۲تا سوال پیدا کردم . یکیشو حل کردم و دیدم فقط ۲کلمه‌ست و با خودم گفتم حتما یه‌نکته‌ای داره که من ازش غافلم . ۱۰ دقیقه هم دنبال اوشون گشتم تا بالاخره توی یه راهرو دیدمش . اون‌سوالِ مسخره و آسون با همون ۲‌‌-۳ کلمه حل می‌شد و خیلی خجالت کشیدم که ازش پرسیدم ، فکر کردم با خودش میگه این مثلا فردا هم امتحان داره ! و اون سوال آسونی که گفتم امروز اشتباه نوشتم دقیقا شبیهِ همین دیروزی بود . 

دیشب خیلی استرس داشتم و به‌مرحله‌ی ( خدایا غلط کردم ، از شنبه جدی‌تر شروع می‌کنم ) رسیده‌بودم ، مامانم گفت شربت زعفرون بخور . یادِ امتحان نهایی‌ها افتادم .

کوثر و فاطمه‌ خونه‌ی ما بودن و فرداش امتحان هندسه داشتیم ، ساعت ۱۴:۳۰ بود و علیرغم تمام تلاش‌هایی که فاطمه برای فهموندن قضایای هندسه به من داشت ، من هیچـــــی یادم نمی‌موند . خیلی وضعیت بدی بود ، هنوز یه‌فصل هم کامل نخونده بودم . مامانم شربت زعفرون واسمون آورد که از استرسمون بکاهد و خب میدونین که زعفرون شادی‌آوره دیگه . حالا تقی‌به‌توقی می‌خورد می‌زدیم زیر خنده . انقدر اون‌روز خندیدم که واقعا دلم درد گرفته‌بود . از اون به‌بعد هرزمان که یکی زیاد می‌خندید می‌گفتیم حتما زعفرون زده :دی

واسه عصرونه هم روزایی که پیشِ هم بودیم از اقلامِ روبرو هرچی در دسترس بود میاوردیم سرِ سفره : نان و پنیر و گردو و گوجه و خیارسبز و سبزی . بعد من یه مشکلی دارم اینه که بنظرم اینا باید همزمان تموم شن .

حالا شما در نظر بگیرین ، خیار تموم می‌شد ، گوجه می‌موند پس دوباره خیار خرد می‌کردیم . بعد اینا می‌موند پنیرِ هدف‌گذاری‌شده تموم می‌شد ، دوباره پنیر میاوردیم . بدین شکل ما تا یک‌ساعت هم مشغول خوردن بودیم حتی :))


بچه‌ها امروز می‌گفتن از سر و صدای طوفانِ دیشب نتونستن خوب بخوابن ، من گفتم : طوفان ؟؟! گفتن آره دیگه ، گفتم ؛ پس حتما چون پنکه روشن بوده ما متوجه نشدیم ، بعد اونا گفتن : پنکه ؟؟!


انقدر اینجا منظره‌های خوشگل‌خوشگل دیده میشه با این برگ‌های پاییزیِ رنگارنگ ، منم هی فرت‌و‌فرت عکس می‌گیرم و صدالبته که عکسا اونقدر خوشگل نمیشه :(


اسمِ هم‌اتاقی‌م دراومده واسه کربلا ؛ انقدر خوشحال بودم که من زودتر به مامانم خبر دادم تا اون به‌خانوادش .


راستی یکشنبه‌ها میرم مرکز مشاوره ، این‌هفته یه تست گرفت و رنگِ شخصیتمون و ویژگی‌هاشو گفت ؛ احساس خیلی خوبی داشتم که آدمایی مثل خودم اونجا بودن ؛ اینکه نمی‌تونستیم احساساتمون رو بروز بدیم ، وقتی کسی باهامون دردودل میکنه نمی‌تونیم همدردی کنیم و فقط دنبال راه‌حل می‌گردیم ، برنامه‌ریزی‌ روزانه و خیلی ویژگی‌های دیگه که من همیشه فکر می‌کردم بعضی‌از اونا بخاطر روابط عمومیِ ضعیفمه و نباید اونجوری باشم . خیلی خوب بود مخصوصا وقتی واسه مشاغل مناسب ، تخصص‌های کامپیوتری رو هم گفت . 


فعلا همینا دیگه . شاید با خودتون بگید من چرا اینا رو می‌نویسم ، باید بگم چون می‌خوام همه‌ی اینا رو بعدا یادم بمونه :)


# الهـــــے و ربّـے مَن لــے غَیرُڪ ...


اون لحظه‌هایی که خیلی ناامید یا خسته میشم و دلم می‌خواد غر بزنم یا گریه کنم ، فکر کردن به این جمله عجیب حالمو خوب می‌کنه و مشکلاتم‌رو برطرف ، مخصوصا که یجورایی کسی رو اینجا ندارم ( منظورم خانواده و دوسته وگرنه صدالبته که شهرِ امام‌رضا و این‌حرفا ؟ :) ) .

قـاصِدَڪــ
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

سلاااام


دیشب که داشتم برنامه‌ی امروزم رو توی دفترچه یادداشتم می‌نوشتم ، اون بالاش نوشتم :

 ۸ آبان ۹۵ ، یه روز عالـے ، سلام :)

پس با اینکه خسته‌اَم ؛ غر نمی‌زنم که حسش خوب بمونه :))

ببینید در دبیرستان به من برنامه‌نویسی یاد ندادن و منِ صفرکیلومتر دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم ؛ خب گاهی خیلی واسم سخته که کلی از بقیه عقبم ولی نمی‌دونم چرا هی بیشتر دارم عاشقش میشم :) 

 خیلی از لهجه‌ی مشهدیا خوشم اومده ، هی استیکرای توی گروه رو می‌نگرم و می‌خندم ، احساس خوبی بهم دست میده وقتی تو ذهنم سعی می‌کنم مثل اونا حرف بزنم .

چون گفتم غر نمی‌زنم پس دیگه حرفی نمی‌مونه :))

نمیدونم چرا پُستم نمیاد !

من لبخندِ اینو دوست دارم :))


قَـــــصدِ جانَم کرده‌ای ؟

جانَـم فَدایِ قَصــدِ تـُـــو ...:)

#کوروش نامے


+من * تو* نوشتن به شکل بالا رو دوست دارم :)


قـاصِدَڪــ
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۰:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

اِهِم‌اِهِم 

رونمایی می‌کنم از شامِ امشبم که البته الآن خورده‌شده .


بذارین توضیح بدم :

اینجا واسه شام دوتا صف هست ، یکیش واسه سلفه و یکیش آفرینشگاه .

من واسه اولین‌بار رفتم از منوی آفرینشگاه یدونه فلافل و دوغ رزرو کردم ، فکر می‌کردم ساندویچه خب :|

پس بدون بشقاب و قاشق و چنگال رفتم تو صف .

فکر می‌کنین چه حالی داشتم وقتی یک‌عدد فلافل گذاشت کفِ دستم ؟

باید بودین قیافه‌ی خانومه رو می‌دیدین .

الآن فکر می‌کنه از کجا اومدم که بشقابم نمی‌شناسم حتی :|||

تازه هول شدم ، نونم یادم رفت بردارم .

نمیدونین چقدر خندیدم که ، اصلا در یک‌ماهِ اخیر بی‌سابقه بود :))

هم‌اتاقی‌مم درحالِ مخابره‌کردن این عکس و خبر واسه دوستاش بود .

دلم نمیومد بخورمش ، اگه راه داشت میذاشتمش لای دفترخاطراتم :)

هرچی دیروز گریستم چندبرابر الآن خندیدم :))


خیلی بیش‌از حد بی‌محتوا بود ، خودم میدونم .


+اون لکه‌های رنگیِ قرمزی هم که پایین بشقابه ، قضیه‌ش اینه که هم‌اتاقی‌م به‌زور مقداری از غذاشو ریخت تو بشقابم که گناه‌دارم و غذام کمه و اینا که منم گفتم میخوام عکس بگیرم و برشون گردوندم .

قـاصِدَڪــ
۰۱ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ نظر