۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۲۰_ آخرین پست ۹۶ خاکستری‌م

این دفعه دوست نداشتم زودتر بیام شهرمون! نه که دوست نداشته باشم، ولی به اونجا عادت کردم. به این‌که کسی رو نمی‌شناسم و کسی هم من رو نمی‌شناسه و کاری به کار هم نداریم. به کسی دل‌بستگی آن‌چنانی ندارم و خلاصه حس رهایی داره. و البته که گاهی آدم دلش حس رهایی نمی‌خواد، یه حسی می‌خواد که بندش کنه به یه کسی، به یه جایی... فقط این موقعا دلم واسه شهرم تنگ میشه! :) و البته وقتایی که دلم آسمون آبی می‌خواد! :)

وقتی که اومدم ذوق و شوق دفعات قبل رو نداشتم. اگه با هم‌اتاقی‌م هم‌سفر نبودم و توی ترمینال هم هم‌کلاسی‌م رو نمی‌دیدم شک نداشتم که با توجه به اون سندرم "پارسال این موقعا" و با یادآوری پارسال این موقعا، اشکم به راه بود!

چیزی که در ۹۶ دریافتم این بود که یه روز معمولی، چقدر آسون و غیر منتظره می‌تونه تبدیل شه به یه روز بد! و بدین طریق قدر روزهای معمولی رو دونستم و نهایت سعی‌م رو کردم به این که تبدیل‌شون کنم به یه روز خوب و حتی خاطره‌انگیز! :)

دیگه این‌که بیش از پیش به قطعی نبودن همه‌چی پی بردم. 

از دستاوردهامم می‌تونم به ترک اعتیاد وبلاگ اشاره کنم :دی

گرچه اتفاقی که دوستش نداشتم، مال ۹۵ بود ولی خب تو ذهنم برای ۹۶ ثبت شده. دوسش نداشتم ولی روزای خوب و روشن هم داشته، که اکثریتشون به لطف دوستان (هم واقعی و هم مجازی) بوده. رنگش خاکستریه تو ذهنم. امیدوارم ۹۷ سبزآبی باشه! :)

 

دیروز کتاب استاد عشق رو خوندم. فکر کنم قبلا فاطمه‌ی رگها (که چند وقته جای ستاره‌ش خالیه) معرفی‌ش کرده‌بود. جدای از نکاتی که به طور مستقیم یاد گرفتم، تصمیم گرفتم تو سال جدید تمرین کنم درست و غلط خودم رو به طور غیر مستقیم هم به کسی دیکته نکنم! و به معنای واقعی، به تمام سلایق، علایق، باورها و رویاهای دیگران احترام بذارم. اگه روزی ازدواج کنم و بچه‌ای داشته‌باشم اولین چیزی هم که به اون یاد میدم همینه. این‌جوری یه قدم نزدیک‌تر می‌کنمش به دوری از حسادت، کمبود اعتماد به نفس، مسخره کردن، غرور و خیلی چیزای دیگه.

از اون‌جایی که بسیار از این کتاب خوشم اومد، ازتون می‌خوام که اگه کتابی خوندین یا فیلمی دیدین که بیوگرافی‌طور بوده، معرفی کنین بهم :)

 

این آهنگه هم ربطی به عید نداره ولی همین‌جوری میذارم :دی (معجزه‌ی عشق، امیرحسین افتخاری):

 

 

عیدتون هم مبارک. سال نوتون هم پر از آرامش و سلامتی و صلح و شادی و احساس مفید بودن! :)

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶

اولین درس: با خودمون مهربون باشیم :)

1. بالاخره منم تونستم این هفته یه فیلم ببینم :| wonder رو دیدم. (چون الی تعریف کرده بود😁) میرندا کسی بود که من عمیقا درکش می‌کردم. دلم براش می‌سوخت؛ بخشی از خودم رو می‌دیدم و دلم برای اون بخش خودم می‌سوخت! کسی که بیشتر از بقیه می‌دونه تقصیر خودشه و خراب کرده منم ولی خب دلم که می‌تونه بسوزه واسه خودمون! هوم؟ اون لحظه که پشت تلفن به آگی گفت می‌تونی به ویا هم بگی دلم براش تنگ شده؟، چشمای منم براش اشکی شده بود شاید چون می‌تونستم شب‌های بسیاری رو که با چشمای خیس به نزدیک‌ترین دوست قدیمی‌ش فکر می‌کرده، ببینم.

خوشحالم که تهش یه حرکتی زد! :)


2. داره بارون میاد :) هرچند برای چندمین بار متوالی باید لباسایی رو که شستم از روی بند بردارم و دوباره بشورم (:|) ولی بازم از ته دلم خوشحالم.

∞. اگه یه روز بارونی یکی رو دیدین که هی لبخند می‌زنه، از اون لبخندایی که یهو با فکر کردن به بعضیا میاد رو لب آدم، و فرت و فرت از زمین و هوا عکس می‌گیره و با خودشم حرف می‌زنه، شاید من باشم :)


3. اولین جلسه‌ی اون کارگاهه رو که گفته بودم، شرکت کردم. استاد یه‌جاش گفت با خودتون مهربون باشین. زمان‌های زیادی بوده که شما بیشتر از خودتون به راحتی و نظر دیگران فکر کردین و اهمیت دادین و اون‌قدر یه‌سری حقوق‌تون رو کمرنگ دیدین که فراموشش کردین. از الآن نوبت خودتونه! یه سری تمرین هم دادن که یه‌نمه مردم‌آزاری به نظر میاد :| به مامانمم که گفتم خندید و گفت ملت فکر می‌کنن دیوانه‌ای :| (و خب چیزی که مهمه دقیقا همینه که خب فکر کنن، به من چه :)) ) ولی به طور کلی پیشنهاد من به شما اینه که دچار اضطراب اجتماعی نشین. البته نمی‌دونم این تمرین‌ها برای کسی هم که دچارش نیست سخته یا نه :|

3.1. خب چند تاشون رو بگم :دی برید یه جای شلوغ مثل ایستگاه اتوبوس یا سایت دانشکده یا کلاس یا هرچی و با صدای بلندی که توجه همه رو جلب کنه اعلام کنین فلشون گم شده و مشخصاتش رو بدین. نکته‌ی مهم اینه که "ببخشید" و این‌جور کلمات رو هم در حرفاتون به کار نبرین.

در تمرین بعدی شما میرین فروشگاه، یه سری چیز میز بر‌می‌دارین و درست موقع پرداخت هزینه می‌گین عه، پول نیاوردم همراهم! و می‌ذارین سرِ جاش و میاین بیرون، سطح بالاترش اینه که می‌تونین هم نذارین سرِ جاش :|

این یکی بامزه‌ست :) توی خیابون مسافتی رو عقبکی راه برین :)

یه تمرین هم هست به نام تمرین پارک ملت که البته زوده برای الآن. باید رفت وسط پارک ملت وایساد از ملت پرسید پارک ملت کجاست! بعد اگه گفتن همین‌جاست شما کجاش رو می‌خوای؟ باید بگیم خودش رو می‌خوام :|

دیگه این‌که صدای خودتون رو ضبط کنین و گوش بدین. توی ‌گروه‌ها ویس هم بفرستین.

و این‌که ویژگی‌های مثبت‌تون رو بنویسین. وایسین جلوی آینه و در حین یا‌دآوری اونا به خودتون بگین دوسِت دارم :دی


0. نمی‌دونین من الآن چه کیفی می‌کنم! توی خود خوبگاه جایی نیست که بتونم هم در فضای دل‌انگیز بارون باشم و هم کارام رو انجام بدم منظورم مثلا آلاچیقه. الآن دانشکده‌ام و در بوستان (فضای آزادی بین دو یال از ساختمون دانشکده که سایه‌بان و پریز برق هم داره) نشستم و قراره بعد از انتشار این پست، همون‌طور که صدای بارون رو می‌شنوم و عمیقا لذت می‌برم و سعی می‌کنم از سرما نلرزم، درس هم بخونم :دی



دور تا دور خانه را آینه می چینم،

من عاشق آن "لبخــندی" هستم که با یادت بر چهره ام می نشیند. :)

#فاطمه فهمیده، از کانال @understoodf

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۱۰ اسفند ۹۶

God is always on time, trust him

+++ رفیق شفیقم (فاطمه) جمعه راهی کربلا بود. حس باحالی داشتم. یه روستا رو تصور کنین کنار یه تپه‌ی سرسبز با مهِ صبحگاهی دل‌انگیز و اهالی مهربون. حالا فرض کنین یکی از مادربزرگ‌های عزیز این روستا پس از سال‌ها داره به آرزوش می‌رسه و می‌ره خونه‌ی خدا؛ با چارقد سفید تصور کردین دیگه؟ حس کردین چقدر همه‌ی اهالی روستا از پیر تا جوون براش ذوق دارن؟ خب حالا از روستا بیاین بیرون :) من به اندازه‌ی تمام اون روستا براش ذوق‌زده و خوشحال و نگران بودم. حسی بود که برای اولین‌بار تجربه کردم و دوست دارم تا مدت‌ها از یادم نره. بعدانوشت: یه چیزی تو مایه‌های وقتی همه خواب بودند. (با تشکر از محبوبه :) )


++ یکی از ویژگی‌هایی که در من هست و دوسِش دارم اینه که می‌تونم از چیزای ساده، زیاد لذت ببرم. یکی دیگه از ویژگی‌هام اینه که وقتایی که حالم خوبه و از چیزی راضیم مدام برمی‌گردم به عقب و عقب‌تر و سلسله اتفاقاتی رو که باعث شدن من در اون لحظه راضی باشم می‌نگرم و وقتی تقریبا می‌رسم به تهش، تا اون‌جایی که عقل خودم قد می‌ده، یه نفس عمیق می‌کشم و لبخند می‌زنم و کیف می‌کنم از این‌که پی می‌برم خدا از چند سال قبل برنامه‌ی لبخند و حس خوبِ امروز من رو چیده. موازی با این‌که این سلسله اتفاقات در زندگی سایرین هم اثرهای خودش رو گذاشته، بدون این‌که هیچی این وسط ناهنجاری ایجاد کنه. خیلی جالبه‌ها! من با اختیار خودم حوادثی رو رقم می‌زنم که یک اپسیلون هم به نتایج و تاثیرات عالی‌ای که ممکنه چند سال بعد برام داشته باشه فکر نمی‌کنم، یا شاید حتی به عقلمم نمی‌رسیده!

حالا دلیل ساده‌ی حالِ خوب یه سری روزام تو دانشگاه چیه؟

وقتایی که میرم سلف از جلوی آزمایشگاه‌ها و کارگاه‌های مربوط به بچه‌های عمران رد میشم. چند وقت پیش یهو به فکرم رسید ممکن بود من الآن از یکی از این کارگاه‌ها بیام بیرون و برم سلف. ممکن بود هیچ‌وقت با هم‌کلاسی‌های در حال حاضرم آشنا نشم. فکر کن از کنار نگار رد می‌شدم و نمی‌شناختمش. چه حیف می‌شد! گاهی با خودم میگم تو الآن هم از کنار بعضی‌ها رد میشی و نمی‌دونی که اگه با هم دوست بودین ممکن بود چه دوستای خوبی باشین. ولی ‌می‌دونین؟ من ایمان دارم که هر اتفاقی که خارج از قدرت انتخاب و اختیار من بوده و برام پیش اومده، بهترین اتفاق ممکن‌ـه! :) فکر کردن به این چیزا هم آروم‌ترم می‌کنه همیشه.

(قسمت اعظم این بخش قبلا نوشته شده بود. دلیل انتشار: امشب؛ به قول نگار شبِ قشنگ :) )


+جدیدا یه گروه هم عضو شدم، در واقع با اکراه عضو شدم، که به قول یکی از اعضاش، اعضاش کمی عجیب گرد هم جمع شدن. حالا بعد از گذشت چند هفته یه حسی بهم میگه یه چیزی هم اینجا هست که بعدا می‌فهمم و بازم یه لبخند و نفس عمیق و فکر کردن به حکمت و برنامه‌ریزی‌ِ دقیقِ خدای مهربونم منتظرمه... :)



من ندانم به نگاه تو چه رازی ست نهان

که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان!


#غلامعلی رعدی آذرخشی

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

قاطی‌پلو (2)

اهم‌اهم! :)

خب آدم هر چی بیشتر یه کاری رو انجام بده براش راحت‌تر میشه. و چند روزه دارم این حس رو تجربه می‌کنم که راحت‌تر برای من اینه که دیگه پستی منتشر نکنم کلا :| پس در این راستا اومدم اینو بنویسم که این حس‌ها موکول شن به یک ماه بعد حداقل.

ترم سوم به خوبی و خوشی یک ماه پیش تموم شد و به طور شگفت‌انگیزی معدلم هم خوب شد. روزای خوبی رو گذروندم با این‌که خیلی معمولی و تکراری بودن و الآن از کلش فقط درس و پیاده‌روی و هندزفری و هوای ابری یادمه.

شاید باورتون نشه ولی اون اوایل یعنی پارسال که من هنوز با پدیده‌ای به نام آلودگی هوا آشنا نشده‌بودم فکر می‌کردم آسمون همیشه ابریه و شما فکر کن بین هوای آلوده و هوای تمیز و ابری تفاوتی قائل نمی‌شدم :| و تازه امسال پذیرفتم.

قبل از شروع امتحانات تمام ذهن من معطوف بود به دوست‌نداشتنی‌های خوابگاه. یعنی هر دفعه‌ که مامانم زنگ می‌زد رگباری همه‌ش از وضعیت خوابگاه می‌گفتم و این‌که چقدر دوسِش ندارم. بعد دیدم مامانم هر دفعه که زنگ می‌زنه جوری حال هم‌اتاقی‌هام رو می‌پرسه که مثلا نگرانه من باهاشون بد رفتاری نکرده‌باشم یه‌وقت! :| این شد که تصمیم گرفتم دیگه در این باره فکر هم نکنم چه برسه به صحبت با دیگران. خب هرچی بیشتر به یه چیزی فکر کنی و بهش پر و بال بدی، قوی‌تر میشه و باید نیروی بیشتری صرف کنی تا بتونی دیگه فکر نکنی. و الآن وضعیت بهتره و دیگه اون‌قدر ناراحت (غمگین نه‌ها، صرفا مخالف راحت) نیستم.

این از این.


مورد بعدی این‌که اولین تولد غافلگیرانه‌م رو تجربه کردم. چقدر خونسرد بودم واقعا :دی

یه کافه تازه افتتاح شده بود تو شهرمون و تا حالا نرفته بودم طبیعتا. رفیق شفیقم گفت رسیدی زنگ بزن من بیام بالا. منم زنگ نزدم و رفتم پایین و بدین صورت گند زدم به مقدمات جشن غریبانه و صمیمانه‌ی دو نفری‌مون :دی

دیگه این‌که فهمیدم یکی از کارایی که باعث میشه من هیجان‌زده شم و ضربان قبلم بره بالا و نتونم نیشم رو ببندم و حتی خوابم نبره فکر کردن به ایجاد حال خوب در عزیزانم به گونه‌ای منحصر به فرده! منحصر به فرد هم منظورم اینه که خودِ خودم باشم.


اممم... دیگه چی؟

آها ترم چهارم... چه زود گذشت و چه جالب که من اندکی هم بزرگ نشدم :| یعنی منم یه روز بزرگ میشم؟ (توی ذهنم همیشه فکر می‌کنم عشق آدما رو بزرگ می‌کنه. بزرگِ هنوز دوست‌داشتنی... دور به نظر می‌رسه :) )

از این ترم خیلی می‌ترسم. می‌ترسم تجربه‌ی معدل چهارده ترم دو تکرار شه و مهم‌تر از اون باعث شه کلا از ترم‌های زوج بترسم. طبق معمول بعد از اولین جلسه‌ی هر کلاسی که اومدم خوابگاه شروع کردم به حرف زدن درباره‌ی استادا و جمله‌ی تکراریِ عجب استاد دوست‌داشتنی‌ای بود :| هم‌اتاقی‌م می‌گفت هر وقت استادی بود که دوستش نداشتی بیا بگو. و این ترم این استاد رو پیدا کردم ^_^ استاد ادبیات‌مون. یعنی حیف اون ذوق و شوقی که واسه گرفتن این درس داشتم :| ایشون هر چیزی رو که امکانش باشه ربط میده به دین و مذهب. و اثراتش رو نمی‌بینه که چقدر سوال در ذهن من ایجاد می‌کنه و بعد از هر جلسه چقدر من و هم‌اتاقی‌هام بحث می‌کنیم و آخرش آیا به نتیجه برسم یا نه... دوست ندارم دیگه... می‌خواستم صرفا از ادبیات لذت ببرم. شاید تصور من غلط بوده از این درس. امیدوارم یک اپسیلونْ اعتقاد و باورهایی که به نظر خودم دارم و دوسشون دارم تا پایان ترم هم‌چنان برام باقی بمونه.


مسئله‌ی بعدی که فکرم رو درگیر کرده‌بود، اینه که کسی می‌دونه آیا یک استاد حق داره حوصله نداشته باشه برگه‌ها رو تصحیح کنه یا نه؟ حتی اگه قبلش خبر داده باشه؟ واقعا برام سواله. یعنی می‌خوام بدونم من حداقل تو ذهن خودم حق اعتراض دارم یا نه.


راستی رفتم مرکز مشاوره و کارگاه چگونه در جمع بدون اضطراب صحبت کنیم ثبت نام کردم. بعد الآن نگرانم نکنه همون جلسه‌ی اولی بخواد تو جمع صبحت کنیم؟ :دی


فکر کنم خیلی طولانی شد. درباره‌ی بقیه‌ی درس‌ها و اساتید هم بعدا اگه حرفش پیش اومد می‌نویسم. ولی فعلا بگم که چهار تا از شش‌تای باقی‌مونده رو هم دوست دارم :)


یکی از راهکارهام برای تازه نگه‌داشتن حس خوب روزهای خوب، عکس گرفتن از اون حال و هوا و فضاست. عکس زیر خلاصه‌ای از روزهای خوب ماه آذر و دی‌ـه که چیز زیادی درباره‌شون ننوشتم.



درویشی از ابوسعید ابوالخیر پرسید:

او را کجا طلب کنیم!؟

گفت: کجایش جستی که نیافتی؟

+حکایت منم هست.

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶
منُ یادِ خودم بنداز دوباره