۹ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

به بهانه‌ی آدینه ۳۷

یادِ تــُــو قرن‌هاست که در جمعه‌ها حاضر است...


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۵۹]


امام سجاد (علیه السلام): آخرین سفارش حضرت خضرِ نبی، به حضرت موسى این بود که:‌ هرگز کسى را به سبب گناهش خوار نکن. 

+


+

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

۲۰۲_ کلا هفته‌ی خوبی بود

راستش این چند روز می‌خواستم بیام درباره‌ی اینکه چجوری باید به هم‌خوابگاهی‌های محترمم حالی کنم نباید این‌قدر با گربه‌ها بازی کنن که اینا به اینجا عادت کنن و من یهو نصفه‌شب یکی‌شون رو روی سینک ظرف‌شویی ببینم!، غر بزنم! ولی خب از اون‌جایی امروز قراره تا آخرش روز خوبی باشه غر نمی‌زنم و حداقل جزئیات رو نمیگم :)

امروز میان‌ترم داشتم و از ابتدای ورود به دانشگاه این‌قدر برای امتحانی آماده نبودم که امروز بودم. هرچند بازم غلط دارم؛ ولی حس خوبی بود که این‌قدر در طول هفته خونده‌بودم که دیشب که همون شب امتحان باشه، دیگه مطلب جدیدی برای خوندن نداشتم. دیروز از یکی از دخترا یه‌سوال پرسیدم، برای اوشون هم ابهام ایجاد کردم و بعد دوتایی داشتیم روش فکر می‌کردیم! این‌قدر با حوصله و با شیوه‌های مختلف سعی می‌کرد بهم توضیح بده که دلم می‌خواست خودم رو بزنم به نفهمی که هم‌چنان برام توضیح بده :| شاعر که شفیعی کدکنی باشن میگن : 
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم!
حالا نه در این حد ولی خب! :))
 و راستش متاسف شدم برای خودم. که یه‌زمانی به لحاظ اطلاعات می‌تونستم این حس رو به بقیه بدم ولی نمی‌تونستم و می‌گفتم بلد نیستم جورِ دیگه‌ای توضیح بدم.

بعد از امتحان با یکی از هم‌اتاقی‌ها قرار بود بریم بیرون که ایشون کارش رو انجام بده. فقط آدرس داشتیم و حتی نمی‌دونستیم باید از کدوم در خارج شیم! در نتیجه آژانس گرفتیم. آدرس رو که گفتیم راننده گفت نداریم چنین میدانی! چندتا میدون اون اطراف رو گفت و منم گفتم احتمالا هم‌اتاقیم پشت تلفن بد شنیده و اونی رو که به لحاظ آوایی شبیه‌تر بود انتخاب کردیم و همون‌جا پیاده شدیم. انتظار داشتم یه عالمه‌ی دیگه هم راه داشته باشیم تا رسیدن بهش ولی وقتی توی گوگل مپ زدم متوجه شدیم دقیقا اون‌ور خیابون و روبرومونه :))
برگشتن رو پیاده اومدیم و بخشی از مکالمات امروز رو در ادامه می‌بینید:
[در حال رد شدن از جلوی سوپر مارکت]: عه! سوسیس‌ها رو! چقدر باحالن :|
[در حال رد شدن از جلوی میوه فروشی]: چه مغازه‌های خوشگلی!
[در حال رد شدن از ورودیِ یک کوچه]: عجب کوچه‌ی قشنگی!
چند دقیقه بعد: میگما اصلا کلا چه پنجشنبه‌ی خوبی!
در این لحظات به هم‌اتاقی‌م حق می‌دادم فکر کنه یه‌چیزی زدم!

و دیگه این‌که استاد حل تمرین معادلات‌مون رو خیلی دوست دارم. نمی‌دونم به خاطر اینکه دختره و مهربونه و چهره‌ش به دلم می‌شینه دوسِش دارم یا چون با جزئیات و شبیه معلمای دبیرستانم درس رو توضیح میده و حتی از زمانی که استاد درس میده هم بیشتر می‌فهمم. آیدی‌ش رو داده که جواب تمرین‌ها رو بفرستیم. داشتم عکسای پروفایلش رو نگاه می‌کردم که رسیدم به عکس پدربزرگ مرحومش و دیدم چقدر شبیهشه. دلم می‌خواست اون فاتحه¹ با این پیام به دستش برسه که "خیلی ممنون که این چشم‌ها و این نگاه قشنگ و مهربون رو برای نوه‌هاتون به ارث گذاشتین! که بتونه منی رو که به کلاس‌های حل تمرین دروس پایه پایبند نیستم از رفتن به جلسات داستان‌خوانیِ² چهارشنبه‌ها منصرف کنه و بکشونه پای مسئله‌های معادلات."
درباره‌ی این قسمت هم شاعر که این‌بار سعدی‌ست میگه:
درس معلم ار بود زمزمه‌ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریزپا را

¹هروقت می‌بینم یا می‌شنوم کسی فوت کرده حتی اگه اصلا نشناسمش، یا وقتایی که توی مسافرت از کنار بهشت زهرای شهرهای مختلف رد می‌شیم سعی می‌کنم حداقل یه صلوات براشون بفرستم. به امید این‌که سال‌ها بعد وقتی هیچ‌کس به یادم نبود و نیاز داشتم، یه‌نفر اتفاقی برای من هم هدیه‌ای چیزی بفرسته.

² راستی جلسات هفتگی مثنوی‌خوانی رو هم دارم میرم و خوش می‌گذره ^_^ فقط امیدوارم ترم‌های بعد هم با برنامه‌ی کلاسیم تداخل نداشته باشه و بتونم برم.
  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶

۲۰۱_ غزل شماره‌ی ۲۳۴

 
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
ز باغ عارض ساقی هـزار لاله برآید
 
نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
 
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
که شمه‌ای ز بیانش به صد رساله برآید
 
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بی‌ملالت صد غصه یک نواله برآید
 
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
 
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآید
 
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید
 
 
+ با تشکر از تیم خوش‌ذوق رادیوبلاگی‌ها و ایده‌ی قشنگ‌شون به مناسبت روز بزرگداشت حافظ (:
  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۲۴ مهر ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۳۶

دل‌مرده‌ام قبول! ولی ای مسیــحِ من!

یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.



دعای فرج: کلیک


امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام):‌ زبان خود را به نرم‌گویى و سلام کردن عادت ده، تا دوستانت زیاد و دشمنانت کم شوند.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۱ مهر ۹۶

۱۹۹_ حرف بزنیم، قبل از سوء تفاهم!

در پست‌های قبل، یکی از هم‌اتاقی‌ها هم‌اتاقیِ سابق نامیده می‌شده، زین پس عالیه می‌نامیمش، گرچه اسمش عالیه نیست! و امیدوارم خودمم یادم بمونه. هم‌اتاقیِ دوم مثل سابق الف. نامیده می‌شه.

الف امشب ازمون خواست ویژگی‌های خوب و بدش رو بگیم. توی ذهنم داشتم به اون ویژگی‌ای که چند روزه بهش فکر می‌کنم، فکر می‌کردم. تقریبا ۱۴ روز. بحث سرِ جذب بود؛ جذب افراد به یک خُلق، مکان، تفکر یا تشکل خاص با اخلاقِ خاص مثلا نصیحت یا مهربونی. از ۱۴روز پیش به این فکر می‌کنم که نکنه اون پیامی که فرمانده -من بهش می‌گم فرمانده -، هماهنگ‌کننده‌ی جمعی که پارسال باهاشون دوست بودم و امسال آشنا، یه شب سرد آبانی، وقتی مشغول حل تمرینات ریاضی بودم فرستاد و حس دلگرم‌کننده بودنش به‌قدری بود که می‌خواستم با شما، خواننده‌های وبلاگ، به اشتراک بذارم؛ مصنوعی بوده؟ نکنه اون جمله‌ی "چند روزه ندیدیم‌تون، دل‌تنگ‌تون شدیم" طبق برنامه و در راستای جذب حداکثری send to all شده؟ با خودِ جذب مشکل ندارم. شاید کسی حسی رو تجربه کنه که دلش نیاد بقیه تجربه نکنن و بخواد اونا هم اون حس رو بچشن. همین‌طور که خودمم خواستم. حرفم سرِ طریقه‌ی جذب بود، سرِ مصنوعی بودن رفتارهای مهربانانه. (راستش در این قسمت به فکر فرو رفتم که نکنه منم از این رفتارها داشته‌باشم؟‌) این‌که کسی محبتی رو، حالا با هر درجه‌ای، بهم ابراز کنه و بعد بفهمم هدفش اونی نبوده که من فکر می‌کردم، حس خوبی بهم نمیده. بهم میگه من ویژگی‌ای نداشتم که به خاطرش، به خاطر خودم، لایق محبت باشم. می‌دونم، کمی سخت می‌گیرم. ولی خب یکی از بدترین کارهایی که یه‌نفر می‌تونه در حقم انجام بده اینه که حرفی رو بزنه، من باور کنم، و بعدا بفهمم چیزی که باور کردم دروغ بوده. هم نسبت به اون فرد حس بدی پیدا می‌کنم، هم نسبت به زودباوری خودم. خب امشب فهمیدم این ویژگی متعلق به همه‌ی افرادِ اون جمع مخصوصا فرمانده نبوده و کمی خیالم راحت شد. ولی هنوزم باید فکر کنم. دقیقا قبل از این بحث بود که یه‌نفر بهم پیام داده‌بود و از قسمت بیوگرافی‌ش فهمیدم مدیرِ روابط عمومیِ فلان تشکل‌ـه. تقصیری نداشت ولی شاید اگه بعد از حرفامون پیام می‌داد با اون جوابِ نهِ سرد مواجه نمی‌شد!

بعد عالیه گفت هر کدوم‌مون از اخلاق خاص‌مون که بقیه هم بهتره رعایت کنن حرف بزنیم. خوشحال شدم و به عنوان اولین نفر شروع کردم. گفتم که وقتی عصبانی یا ناراحتم و می‌خوام تو خودم باشم، یعنی واقعا نمی‌خوام کسی باهام حرف بزنه و مثلا سعی در آرام‌ کردن یا شاد کردنم داشته‌باشه. نه که دوست نداشته‌‌باشم ولی خب ممکنه ترکش‌هام به اون فرد هم اصابت کنه و میشه نور علی نور! گفتم که از بعضی شوخی‌ها خوشم نمیاد و تو این زمینه با اعضای خانواده‌مم که برام عزیزترینن شوخی ندارم. هر کدوم از مواردی که گفتم، قبلا و در رویارویی با افراد دیگری باعثِ سوءتفاهم شده‌بود. حرف زدیم و احتمالا از این به بعد هم حرف‌های ناگفته، کمتر ناگفته بمونن.


+ از پنج‌شنبه‌ی گذشته تا الآن، شش روز گذشته. پنج روزش خوب بوده. خوب یعنی می‌خواستم بیام و بنویسم ولی چیزی برای نوشتن نداشتم. همه‌ش لبخند بوده. یا لبخند ناشی از مرور عکس‌های اون روز، و یا لبخندِ خسته‌ی پایان یک روز مفید! :)

امید است که بقیه‌شم همین‌جور بگذره. اساتید این ترمم تفاوت‌های رفتاری زیادی دارن ولی همه‌شون رو دوست دارم! :) دوست داشتم از اتفاقات لبخند‌دار و بامزه‌ای که سرِ کلاس‌ها رقم زدن بنویسم، ولی فعلا حسش نیست.


+معمولا کارهای آسونم ناتموم نمی‌مومن! ولی کتاب‌هایی رو که در چند پست قبل مشغول خوندن‌شون بودم، خونه جا گذاشتم و فعلا خبری از ادامه نیست! :)

+و مورد آخر درباره‌ی پست‌های جمعه‌هاست. نمی‌دونم ادامه داشته‌باشن یا نه. نظر یا پیشنهادی ندارین؟


دانی که پس از عمر چه مانَد باقی؟

مِهـــر است و محبت است و باقی همه هیچ...

# مولانا

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶

۱۹۸_ وفا به رنگ کربلا ۱

بخش‌هایی از کتاب:


 □چقدر مسئله مهم است که موضوع شب عاشورا می‌شود، حرف اول و سوال جدی یکی مثل زینب کبری از یکی مثل امام حسین(علیه‌السلام). قصه‌ی بی‌وفایی، قصه‌ی همیشگی تاریخ است و حتی در اوج داستان کربلا هم مسئله‌ی جدی و اساسی گفتگوها...

ماندن یا رفتن.

و اصلا کربلا محک وفاداری‌ها می‌شود، حسینی که در همه‌ی راه به خویش "می‌خواند"، آن هنگامه از خویش "می‌راند".

معمای خواندن و ماندن؛ قصه‌ی "خواندن" را می‌فهمیم اما راز "راندن" را نمی‌فهمیم.

اما داستان همان است که خود به زبان آورد: اصحابی به وفاداری شما ندیدم. از این این همه صفت "وفا"؟

چرا وفا؟ مگر چه رازی در این صفت است که اصحاب عاشورا به آن ستوده می‌شوند؟

باری، اساس دوستی‌ها و بالاتر از آن گروه‌ها و سازمان‌ها و تشکل‌ها وفاست. اگر همه‌چیز باشد این یکی نباشد هیچ است و اگر این باشد بقیه هم خواهد آمد. سلام بر اهل وفا!


‌□ نماز عاشورا که شروع شد، آتش شیطنت یزیدیان بیشتر شد: "نماز شما قبول نمی‌شود..." و شروع کردند تیراندازی... اما نماز باید خوانده می‌شد. دو نفر محافظ نماز امام شدند... زهیربن‌قین و سعیدبن‌عبدالله.

سوال کرده‌بود: آیا وفا کردم؟ و تاریخ جواب داد: سعید! تو دیگر چه‌کار باید می‌کردی که نکردی؟!

ولی ارباب زودتر از همه زودتر جواب داد، چه جوابی! بله، تو پیشاپیشِ من در بهشتی! جلوتر از حسین!

 وفاداران همیشه پیشتازند.

□ یک عمر به پای حسین(علیه‌السلام) بود و باز هم نگران: یعنی حسین(علیه‌السلام) من را پذیرفته‌ست؟

نه فقط خون، که خون جگر نیز در راه حسین خرج کرد. "چهار بار" این مسیر طولانی، این دشت برهوت را فقط به خاطر او طی کرد: حسین (علیه‌السلام).

از همه جالب‌تر باز هم خود را بدهکار می‌دانست: آیا وفا کردم؟

از آیین وفاداران به دور است که خود را طلبکار بدانند، آن هم به خاطر چند صباح رفاقت و همراهی. 

خوشا وفایی که به پای حسین باشد! یک عمر دویدن و باز هم خود را بدهکار دانستن. خوشا این نگاه ارباب! و خوشا جواب ارباب به باوفایان: فقالَ نَعَم انتَ اَمامی فی الجنّة.

وفاداران به امید همین لبخند امام‌شان زنده‌اند. 

وقتی شبیه فاطمه لبخند می‌زنی

بر چینی شکسته‌ی دل، بند می‌زنی...


□ به ما یاد داده‌اند صبح و شب با امام حسین (علیه‌السلام) باشیم، با روضه‌هایش...

با کربلا ارتباط بگیر، وصل شو! این تصویر را باید ساخت. باید همیشه خودت را برای وفا آماده کنی. "بهترین کارگاه وفادار سازی" کربلاست! و بهترین راهش ارتباط دائم با کربلا است، با همین سلام، حتی خیال قشنگ حضور! لذت دیدار امام! تصور زیارت! 

□ دائم باید خود را در این فضا قرار داد: یا لیتنا... کاش با شما بودیم(زیارت وارث)

آرزوی یاری، آرزوی شیرین وفاداری!

لایق وصل تو نیستم ولیکن بگذار

زندگی چند صباحی به "خیالت" بکنم



+مسابقه‌ی سراسری کتابخوانی؛ کتابِ "روضه‌ی اصحاب چیست؟". یه کتاب نسبتا کم‌حجمه از همین نویسنده؛ سید علی‌اصغر علوی. در اپلیکیشن طاقچه هم موجوده. توضیحات کاملش در این لینک.

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۴ مهر ۹۶

۱۹۷_ خاگینه، گل نرگس و محبوبه‌ی شب

قبل از اومدن به خوابگاه، آخرین باری که رفته بودم خونه‌ی دوستم؛ برای اولین‌بار و به تنهایی قرمه سبزی کرد. منم خوشم اومد و دستورش رو نوشتم و خونه‌ی خودمون پیاده‌ش کردم. به جز علی‌اصغر که طبق معمول سیاست تخریبی رو پیش گرفته‌بود و اگه این‌کار رو نمی‌کرد شک می‌کردم که خوشمزه نبوده، بقیه‌مون راضی بودیم و اینجا بود که استارت جوگیری بنده زده‌شد و تصمیم گرفتم امسال از سلف غذا نگیرم مگر در دو مورد؛ یک اینکه بادمجون داشته‌باشه، اون استثناست؛ و دو اینکه هفته‌ای یه‌بارم کباب رزرو کنم که نمیرم از بی‌گوشتی :/ زیرا گوشتِ غیر چرخ‌‌کرده نمی‌خورم و مامان می‌ترسه کم‌خونی بگیرم. این‌قدر آسمون ریسمون بافتم که بگم ما داریم غذا می‌پزیم! یه روز ظهر بچه‌ها گفتن خاگینه درست کنیم؟ من گفتم توش گل نرگس داره؟😶 گفتن این جمله همانا و باز موندن دهان اونا همانا. گفتم خب یه عکس ازش تو اینرنت دیدم تزیینش شبیه گل نرگس بود در ناخودآگاهم اینجوری شکل گرفته و اینکه "گ" هم داره. به عنوان حسن(؟) ختام گفتم: خرما رو که دیگه داره؟ گفتن چون "خ" داره؟ و ازم شنیدن احسنت!

خب حالا که با معیارها و سطحِ تصوراتم آشنا شدین بریم سر اصل مطلب. آوتار محبوبه‌ی شب گل نرگس‌ـه و به همین دلیل توی تصوراتم هم شبیه گل نرگس‌ بود! و نمی‌دونم دقیقا چه‌جوری توضیح بدم. امروز که دیدمش و هنوز هم باورم نمیشه دیدمش تصوراتم به هم ریخت؛ خیلی دختر گلی بود ولی شبیه گل نرگس نبود :دی الآن اگه بخوام یه گل رو تو تصوراتم بهش نسبت بدم اون گل صورتیِ پنج گلبرگه‌ی توی شکلک‌ها رو نسبت میدم. این.


دیشب که رفته‌بودم مسجد مثل هر دفعه یه‌سری هم به کتابایی که جلوی مسجد در قالب یه نمایشگاه کوچک عرضه کرده‌بودن، زدم. تازگیا از یه نویسنده خوشم اومده، دیشبم چشمم خورد به یه کتاب از همین نویسنده و از ذهنم گذشت که بگیرم برای محبوبه و به همین زودیا هم ببینمش(و همین امشب فهمیدم ریسک کردم کتابی رو که خودم هنوز نخوندم برای این‌کار انتخاب کردم). بعد از اتمام مراسم کمی فکر کردم و مطمئن شدم؛ و چون می‌خواستم شک نکنم و منصرف نشم؛ همونجا در حالی که منتظر هم‌اتاقیم ایستاده‌بودم، توی وبش نظر گذاشتم که ببینیم همدیگه رو فردا؟ ایشون بعد از نماز مشکل داشت و منم قبل از نماز کلاس. چون هفته‌ی بعدم می‌خواستم غیبت کنم نمیشد امروز نرم. و بدین شکل قرار کنسل شد. امروز رفتم کلاس و یکی از بچه‌ها که زودتر از من اومده‌بود، گفت استاد نمیاد و تشکیل نمیشه. خوشحال گشتم و بهش پیام دادم و برنامه‌ی دیدار دوباره شکل گرفت. از اون‌جایی که قبلا درباره‌ی بدقولی افراد نوشته بود همه‌ش می‌ترسیدم دیر برسم😶 که خدا رو شکر زودتر رسیدم. به رواق حضرت زهرا که رسیدم بعضیا رو که می‌دیدم تو ذهنم با خودم می‌گفتم خدا کنه ایشون محبوبه نباشه! دیگه بالاخره دیدیم همدیگه رو :) از ظهر تا حالا انقدر برای هم‌اتاقی‌‌هام تعریف کردم که الف میگه منم دفعه‌ی بعد با خودت ببر ببینمش! 

شاید اگه من طبق معمول یه‌ذره کم‌حرف نبودم، بیشتر خوش می‌گذشت. ولی همین‌شم این‌قدر خوش گذشت که تمام مسیر برگشت رو چه تو اتوبوس و مترو و حتی راهروهای دانشکده وقتی به امروز فکر می‌کردم دوباره خوشحالی می‌دوید تو صورتم و لبخند می‌زدم :)

این تسبیح خوشگل رو نیز یادگاری گرفتم :)



و نکته‌ی جالب ماجرا؛ کلاس ساعت دو رو که رفتم همون کسی که بهم گفته‌بود کلاس صبحم تشکیل نمیشه گفت راستی چند دقیقه بعد از اینکه رفتی، برنامه عوض شد و استاد اومد و کلاس تشکیل شد :/ من بهش میگم قسمت! :)

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۳ مهر ۹۶

۱۹۶_ رفاقت به سبک حبیب ۲

بخش‌هایی از کتاب:


□ در پای دوستی این‌گونه بودن، مختص حبیب است:

صف نماز ظهر عاشورا برپا شد... آن‌چنان که دانی. و زهیربن‌قین و سعیدبن‌عبدالله محافظ جان امام علیه‌السلام در نماز شدند. اما در این میانه یکی فریاد زد: نمازتان قبول نیست... فریاد نحس حصین‌بن‌نمیر بود. حبیب بی‌تاب شد... "نماز همه قبول باشد ولی نماز پسرِ دختر رسول خدا قبول نباشد...؟" حبیب بی‌تاب‌تر شد... شمشیر کشید و وارد میدان شد و پای همین رفاقت کشته‌شد، رفاقت پای محبوبش حسین علیه‌السلام. همه "محافظ تَنی امام" شدند. زهیربن‌قین و سعیدبن‌عبدالله حنفی، اما حبیب "محافظ فرهنگی نماز امام" شد، حافظ فرهنگ ظهر عاشورا.


□جز حسین چه کسی‌ می‌تواند همه را این‌قدر به هم مهربان کند. نام او رمز همه‌ی دوستی‌هاست. الحسینُ یَجْمعُنا: تنها اوست که می‌تواند همه‌ی سلیقه‌ها را به هم نزدیک کند. عامل اشتراک هر ره‌گذری حسین است.

و حبیب ریش‌سفید این راه است.

تنها حسین علیه‌السلام است که دوستی‌اش فزاینده است. فزاینده از جنس خیر کثیر؛ او فرزند کوثر است.

رقیب را بد نمی‌داند...هر عشقی، هر دوستی غیور است، تاب رقیب ندارد جز عشق حسین! 

که دائم به دنبال دوستان بیشتر برای جمع دوستانش می‌گردد. مثل حبیب!


□حبیب هنوز درس رفاقت می‌دهد، کلاس همیشگی او دایر است. حبیب تمام‌نشدنی‌ است؛ تا حسین، حسین است، حبیب هم حبیب است. این را باید از زوار حبیب پرسید که ملتمسانه به او می‌گویند: "یا حبیب! سجِّل سجِّل زوارک!" حبیب اسم زوارت را بنویس! 

حبیب هنوز در عالم رفاقت سنگ تمام می‌گذارد. برای کسانی که او را رفیق خود می‌دانند. کافی‌ست دست رفاقت به او بدهی، آن‌وقت حبیب هم تو را به حبیبش، حسین علیه‌السلام، خواهد رساند.


عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

ای خواجه درد نیست و اِلا طبیب هست

                                          و اِلا حبیب هست!


□ هیچ‌کس با شهدای کربلا، قابل مقایسه نیست. نه امروز، نه دیروز، نه از اول اسلام و نه تا آن‌زمان که خدای متعال بداند و بخواهد. آن شهدا ممتازند؛ و نظیری دیگر برای علی‌اکبر و حبیب‌بن مظاهر نمی‌شود پیدا کرد. مقام معظم رهبری ۱۳۷۲/۱۰/۲۶

  • قـاصِدَک
  • شنبه ۱ مهر ۹۶

۱۹۵_ رفاقت به سبک حبیب ۱

بخش‌هایی از کتاب:


■ اگر کربلا دارالشفاست باید دردها را به کربلا برد تا شفا گرفت، به حکم:

"طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند"

باید اهل درد شد و درد را شناخت تا درمان گرفت، آن‌جاست که

"خوشا دردی که درمانش حسین است" معنا پیدا می‌کند.

دردی که این‌بار به دارالشفای کربلا عرضه خواهیم داشت، "درد رفاقت" است، امان از رفاقت‌های نیمه راه!


□ از اصحاب سوال کرد: چرا آمدید کربلا؟ جواب دادند: اتینا لننصر غریب فاطمه. داستان رفع غربت بود از غریب فاطمه. رفاقت‌ها کاش رنگ کربلا داشته‌باشد. کاش همه حبیب باشند، رفیق! آمدند تا حبیبِ کربلا -حسین علیه السلام- غریب نباشد. هفتاد و دو حبیب به پای یک حبیب، همه جمع شدند تا حبیب دو عالم غریب نماند.


□ تک‌خوری ممنوع!

همه‌جا رفقا را به یاد داشته‌باش، حتی در به حسین رسیدن.

بنوش و بنوشان! برس و برسان!

به یاد شب هفتم محرم حبیب که از کربلا خارج می‌شود. اینجا سفر بازگشت از وحدت به کثرت است، سفرِ سوم. من الحق الی الخلق، داستان آبشار و فواره!

فرجام ما "سیر من الحق الی الخلق" است. برگشتن فواره‌ها را ننگ نشمارید.

به سمت رفقا رفتن تا دیگران را هم با هدیه‌ای آشنا کند، هدیه‌ای از جنس یاری و همراهی، همراهی با حسین. و این جدا شدن و کندن از خوبی و رهایی مقطعی از حسین برای رسیدن و رساندن مجدد به حسین، کارِ حبیب است و رفقای حبیب.


□ بعضی دوستی‌ها انسان را بیچاره می‌کند. حبیب که سهل است، هر کس دیگر را هم بود این‌طور بیچاره می‌کرد. با رفقایش به حسین علیه السلام پیوست. اما باز دلش آرام نشد. باز هم سراغ دوستانی می‌گشت برای حبیبش حسین. ۹۰ نفر دیگر از قبیله‌ی خود را هم شیدای حسین کرد و آورد. اما حیف که نشد ...

حسین راز همه‌ی دوستی‌ها و نخِ تسبیح رفاقت‌هاست. هرجا نام اوست حرکتی از این جنس را می‌توان دید. اشتیاقی به نام رفاقت؛ رفاقت به سبک حبیب.


□ اگر کسی حبیب حسین باشد، مگر دیگر رهایش می‌کنند؟

یک قدم حبیب را بچش تا همیشه مشتاق طعم حبیب شوی. یک لحظه با حسین بودن کیمیا می‌کند، چه برسد که هشتاد سال با حسین باشی. و البته حسین هم در عالم رفاقت غوغاست. گفتند حسین علیه السلام برای حبیب شکسته شد. حسین برای پیرغلامانش پیر می‌شود. همان‌طور که پیرغلامانش به پای او پیر می‌شوند و برای او شکسته. وقتی حبیب کشته شد، "بانّ الانکسارُ فی وجه الحسین". رفاقت به سبک حبیب حسین و حسین حبیب. 


□ دید امام علیه السلام تنهاست، تنها رفیق همیشگی‌اش. یک جمله برایش نوشته بود: بیا! مولا نوشته بود بیا ای حبیب ما. تنها همین، چقدر پیامش غریب بود. آمد تا رفیقش تنها نباشد. برای همین به او می‌گویند: حبیب. یا نعم الحبیب...


  • قـاصِدَک
  • شنبه ۱ مهر ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
همــه‌ی شهــر به بیچـارگی‌ام خندیدند
پس چه خوبست سـرم پیش تو پایین باشـد

********************

منُ یادِ خودم بنداز دوباره