۸ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

به بهانه‌ی آدینه ۴۱


روزگار بی تو در یک اغمای طولانی است،
 یک کمای مستمر تا آخرین رگه های حیات... 
ما بی تو لاعلاجیم!


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.




امام حسن مجتبی (علیه اسلام): هر که بر نیک گزینىِ خداوند پشتْ گرم باشد، آرزو نمى کند در وضعى جز آن که خدا برایش اختیار فرموده، قرار گیرد. 
امیرِ مومنان(علیه السلام) :‌ شکر هر نعمتی در این است که انسان آن‌چه خدا بر او حرام کرده از آن دوری نماید.


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۴۰

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست ‏

همچنانش در میان جان شیرین منزلست

 ‏⁧#سعدى


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند. [۶۰]


امیر مومنان علی(علیه السلام) : 

بزرگترین تکلیف الهی محبت و نیکی کردی کردن به پدر و مادر است.

با ریشه‌کن کردن بدی از سینه‌ی خود، بدی را از سینه‌ی دیگران بیرون کن.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۹ آبان ۹۶

۲۰۹_ در دل مانده رویایت...

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می‌میرم برایت

ای نام و نشان من، جان من جهان من 

می‌گیرم سراغت، می‌گریم ز داغت

خونت جوهر هستی، شورت در سر هستی 

آه ای راز عطشان، جانم را بسوزان

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می میرم برایت

مصباح الهُدایی تو، محبوب خدایی تو

روشن از تو راهم، محتاج نگاهم

ای عشق نخستینم، معیار دل و دینم

جانم را رها کن، نذر کربلا کن

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می میرم برایت

ای خاکت بهشت من، زیبا سرنوشت من 

ای حصن حصینم، باقی از تو دینم

نامت محییُ الاموات، مِهرت قاضی الحاجات 

جان عالمی تو، اسم اعظمی تو

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می میرم برایت


+ الف. داشت گوش می‌داد، به دلم نشست.

+بعدانوشت: اینم الآن شنیدم: وداع(سید مجید بنی فاطمه). 

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۶

۲۰۸_ به بهانه‌ی آدینه ۳۹


آمدم بنویسم: "دل از یاد تو یک دم نیست خالی" سعدی

 دلم راضی نشد. گفتم بنویسم: "هرگز دلم از یاد تو غافل نشود" ابوسعید ابوالخیر

  خجالت کشیدم. خواستم دست‌خالی نباشم؛ به دلم آمد بنویسم:

 ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

 می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

 حافظ ‌


+تقریبا نود درصد عکس‌ها و سبز‌نوشته‌های اول پست‌های آدینه‌ها منبع‌شون سایت یا صفحه‌ی اینستاگرامِ احرار گروپ است. فکر می‌کردم چون آدرس سایت توی عکس هست لازم نیست بگم. ولی فهمیدم باید بگم!


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۶۱]


+امیرالمؤمنین علی (علیه السلام): هر چه محبت داری نثار دوستت کن امّا هر چه اطمینان داری به پای او مریز...

امام کاظم(علیه السلام):ملایمت و مهربانى نیمى از زندگى است.


+

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶

۲۰۷_ تمام حرفایی رو که نیمه‌شب‌ها به سرم می‌زد تو یه پست رمزدار بنویسم و یه روزی آدرس رو بهش بدم، گفتم.

اون‌قدر با هم و نزدیکِ هم بودیم که امشب نمی‌دونستم چجوری باید برات بنویسم. حرف نزنم و بنویسم. نیم ساعت برای نوشتنِ آغازگر مکالمه فکر کردم. وسطاش راه افتادم. آخراش کم آوردم باز... از شرمندگی.


واقعا اون زمانا که دو ساعت می‌نشستیم و خیال می‌بافتیم برای‌ آینده یه درصد هم فکر می‌کردیم این شکلی باشه؟ تو توی یه کشور دیگه و من اینجا، مشهد، خاطرات پنج شش سال دوستی‌مون رو دوره کنیم و بخندیم و بعد، تو از این چهار پنج سالِ بعد از قطع رابطه‌مون بگی و گریه کنیم؟

+خدایا! لطفا و خواهشا یا مهر من رو به عنوان دوست به دل کسی ننداز یا بهم یاد بده چجوری رفیق بمونم. همین عذاب وجدان برام بسه.

+ولی نمی‌تونم انکار کنم که سبک شدم تقریبا.

+خدایا تو بخوای میشه، خوب باشه آینده.

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۰ آبان ۹۶

۲۰۶_ قبلا که نمی‌تونستم به زیباییِ ایشون، این حس رو توصیف کنم؛ بهش می‌گفتم قانون اینرسیِ مخصوص آدما.

+ بازنشر از کانال عطیه میرزاامیری (@atiyeemirzaamiri)

این وابستگی عجیبم نسبت به "مکان ها" حالم را آشوب و بهم میزند. شبیه زخمی شده ام که دائم چسبی روی آن زده میشود و به محض التیامش کنده میشود. بی سرزمین تر از باد شده ام. به محض عادتم به یک شهر و یک محیط باید کنده شوم و برم به محیطی دیگر. روزها تلاش میکنم خودم را با تخت لغزنده ی اتاق شماره ی دوی سوئیت هفت سازگار کنم. سازگار که میشوم باید کنده شوم و بروم درون اتاق روی پشت بام خودم. شب ها سعی میکنم با سکوت کش دار اتاق روی پشت بامم رفیق شوم و دوباره از نو باید رو تختی را بکشم و برگردم. تحمل دلتنگی خیلی راحت تر از سختی جابه جایی ست. شما کمتر دلتنگ دوست مقیم یک کشور دیگرتان میشوید تا همکاری که هرروز چشم تان به او می افتد...
  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۸ آبان ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۳۸

ای آفتاب روشن و ای سایه‌ی همای!

ما را نگاهی از تــُـو تمام‌ست، اگر کنی

#سعدی


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۶۰]


+ مولا علی (علیه سلام): از لغزش دیگران خوش‌حال مباش زیرا نمی‌دانی روزگار با تو چه خواهد کرد.


آن که کینه را کنار بگذارد، قلب و عقلش آرامش مى یابد.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۵ آبان ۹۶

۲۰۴_ اتوبوس‌نوشت

از عوارض ساعت‌ها و بارها تلاش برای نصب یه‌ نرم‌افزار و باز هم نتیجه نگرفتن؛ به جز گذشتن از خیرِ نمره‌ی اضافی مربوط به تمرینای اون قسمت چی می‌تونه باشه؟ ساعت چهار و پنجاه دقیقه بیدار شدم با خودم فکر می‌کنم باید یه نرم‌افزاری رو خودم نصب کنم تا بتونم نماز بخونم. همین‌که یاد کلمه‌ی "نصب" افتادم دوباره دراز کشیدم و خوابیدم ‌:|


ولی واقعا برام جالبه که جدای از بلد نبودن کمی بدشانسی هم با من هست معمولا. یعنی اتفاقات پی‌در‌پی خنده‌داری برام میفته که برای بقیه پیش نمیاد! چندبار خواستم بنویسم ولی جزئیاتش زیادی زیاده و مجالِ شرح قصه نیست!


یه‌کم انرژی از خوشحالی پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش مونده‌بود!، که دیشب با تلاش برای هنرنمایی روی کمد تخلیه شد. دیدم ساکنین سایر اتاق‌ها برای جینگول‌سازی انواع قسمت‌ها اعم از در و دیوار و قفسه و کمد و یخچال یه تلاشی کردن؛ گفتم مام یه حرکتی بزنیم بالاخره! باقی‌مانده‌ش کِی تکمیل بشه خدا می‌دونه!


دیروز سرِ کلاس ساختمان داده با هر خنده و لبخند به این فکر می‌کردم که چند سال دیگه چجوری به خودم بقبولانم که چند سال بودن توی این شهر و دانشگاه یه دوره‌ی موقتی بوده و تموم شده رفته و من دیگه بچه‌ها و این استاد (های) نازنین رو نمی‌بینم؟ دلتنگی برای خانواده بالاخره تموم میشه وقتی برگردم، ولی اون موقع دلم برای یه‌عده دیگه تنگ میشه و اینو هیچ‌کاریش نمیشه کرد. هرقدر هم کشش بدم تهش تموم میشه اینجا بودنم. احتمالا قانون پایستگی دل‌تنگی هم وجود داره  و کلا دلتنگیِ آدما از بین نمیره و از شخصی به شخص دیگه منتقل میشه و بالاخره آدمی‌زاد همیشه دلش تنگه. 


+ من وقتی از دلتنگی حرف می‌زنم منظورم الزاما یه حس غمگین نیست. یه اشتیاق شدیده برای دوباره دیدن، بدی‌ش اینه که می‌دونی اون لحظه امکانش نیست، بدترش هم اینه که بدونی کلا امکانش نیست. یکشنبه‌ی هفته‌ی پیش وقتی استاد مثنوی‌خوانی‌مون گفت آدم گاهی دوست داره دلتنگ باشه و دوست نداره از اون حس اشتیاقِ دیدار یار در زمان فراق دل بکنه و بعد هم یه حکایت در این باب تعریف کرد لبخند زدم و تایید کردم. یعنی چند سال بعد که برای رفع دلتنگی پناه ببرم به پوشه‌ی ویس‌های دسته‌بندی نشده و اتفاقی ویس مربوط به این جلسه رو پخش کنم، بازم تایید می‌کنم؟


چقدر خوبه که از آینده خبر نداریم. یه دلخوشیِ کوچولو ته دل آدم هست که ممکنه همه‌ی چیزای غیر دلخواهی که بهشون فکر می‌کنی برعکس از آب در بیان، یا فعلشون یا قیدشون. کار که نشد نداره :)


+الآن داریم از آرامگاه خواجه‌ربیع (اگه اشتباه نکنم) برمی‌گردیم. کلا قبرستان‌ها مکان‌های آرامش‌بخشی‌ان واسه من. ولی اینجا بهترین‌جایی بود که تا حالا دیده‌بودم و اولین جایی که اگه قرار باشه شب هم اونجا بخوابم نمی‌ترسم. باصفا و آروم بود :)

+یه فرفره‌ی چوبی فیروزه‌ای هم خریدم که حالا حالاها باهاش سرگرمم و ذوق می‌کنم :))


صبا گر از سر زلفش به گورستان برد بویی

ز هر گوری دو صد بی‌دل ز بوی یار برخیزد...


# عراقی

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۴ آبان ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
هَمــه‌ی شَهــر به بیچـارگی‌اَم خندیدند
پَـس چه خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشـَـد

*******************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن.

+مناجات شعبانیه