۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۱۵_ خود شناسی

وی از همان بچگی عادت داشت وسط لذت بردن از خوشبختی‌ها و نعمت‌هایش به روزی فکر کند که دیگر نداردشان.

 بعد از اتمام دوران طفولیت که وی دیگر بچه نبود و خوشبختی‌هایش وسط بازی‌کردن‌هایش که شامل کل لحظات طفولیتش می‌شد، نبود؛ و نمی‌توانست بازی را به هم بزند تا مثلا خاطرات خوشش کمتر شود و از غصه‌ی فرداهایش بکاهد؛ تنها کاری که یاد گرفته و دریغ نمی‌کند، کوفت کردن آن لحظات بر خودش است!


  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۴۲

خبری می‌خواهم...! قدر یک قاصدک از تو اثری می‌خواهم...

#مهدی فرجی


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند. [۶۵]


امیرِ مومنان علی(علیه السلام): آن‌که لغزش خود را ببیند؛ لغزش دیگران در نظرش کوچک جلوه خواهد کرد.

پیامبر مهربانی(ﷺ): آن‌که نسبت به دوست خود محبتی داشته باشد و او را با خبر نکند، به او خیانت کرده است!

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

۲۱۳_ اولین سفر بسیار کوتاه عمرم بود!

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده‌ست.

مردم می‌آیند و می‌روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی‌گیرد. دیگر کسی نقش بر این سینه‌ی سخت و ستبر نمی‌کَند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون، عفریت فرهادکُش نشسته است. هر روز پایین می‌آید و در گوش‌ات نجوا می‌کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می‌شود. تو اما باور نکن. عفریت فرهادکُش دروغ می‌گوید. زیرا که تا عشق هست، شیرین هست. 

عشق اما گاهی سخت می‌شود، آن‌قدر سخت که تنها تیشه از پس آن برمی‌آید. روی این بیستون ناساز و و ناهموار گاهی تنها با تیشه می‌توان ردی از عشق گذاشت؛ وگرنه هیچ‌کس باور نمی‌کند که این بیستون فرهادی داشت.

***

ما فرهادیم و دیگران به ما می‌خندند. ما فرهادیم و می‌خواهیم بر صخره‌های این دنیا، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم؛ از ملکوت تا مغاک. عشق، شیر و عشق، شکر؛ عشق، قند و عشق، عسل؛ شیر و شکر و قند و عسلِ عشق، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است. خسروِ ما اما خداوند است.

ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده‌ایم. ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه‌ی هرچه سنگ و صخره می‌زنیم. ما به عشق این خسرو... وگرنه شیرین بهانه است

***

ما می‌رقصیم و بیستون می‌رقصد. ما می‌خندیم و بیستون می‌خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند. آن‌ها که نمی‌دانند خسرو ما چقدر شیرین است!


# بخشی از کتاب "من هشتمینِ آن هفت نفرم" از عرفان نظر آهاری که در اتوبوس خوندم و بسی خوشم اومد.

یاد این بیت افتادم:

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است

 خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است 

#سیف فرغانی


+از بدشانسی‌های دیروز می‌تونم به این اشاره کنم که من صندلی کنار پنجره نبودم و هنگام عبور از جنگلِ واقعا رنگارنگ گلستان هی حسرتِ صندلی کناری رو می‌خوردم!

+ و عنوان "نمی‌دونم خوشحال باشم یا ناراحت"ترین روزِ دوران تحصیلی رو هم میدیم به دیروز! وقتی چهار پنج ساعت از حرکتم به سمت مشهد می‌گذشت و چهار پنج ساعت به رسیدن مونده‌بود پیام‌های گروه رو خوندم و فهمیدم استاد امتحان امروز رو که به خاطر اون برمی‌گشتم، کنسل کرده! :| دوست داشتم توانایی پرواز می‌داشتم و برمی‌گشتم. گرچه کلا از عروسی جماعت خوشم نمیاد چون با اغراق جداترین تافته‌ی ممکنِ جمع هستم؛ ولی خب بدم نمیومد می‌تونستم بمونم و امشب هم اون‌جا می‌بودم!

+امشب عروسی دخترعمه و پسرعمه‌م بود! :) ان‌شاءالله همه‌ی نوگلان نوشکفته‌ی باغ گلستان زندگی خوشبخت بشن! :))

++ تقریبا ۱۹ساعت تو راه بودم(رفت و برگشت)، سیزده چهارده ساعت هم ساکن بودم! از رکورد خوشم میاد کلا! :))

+ولی واقعا دوست داشتم بیشتر پیش خانواده می‌بودم.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

۲۱۲_ یک استاد خوب

کاری می‌کنه منی که دو ماه و نیم پیش نوشته بودم:
"مسخره‌ است که باید بین زبان و ساختمان داده و این چرت و پرتا و چند روز بیشتر موندن پیش خانواده و بیشتر دیدن بابا بزرگم یکی رو انتخاب کنم. مسخره‌تر این‌که باید اولی رو انتخاب کنم."؛ امشب بیام بنویسم:
مسخره است که نمی‌تونم نیمه‌شب چهارشنبه برگردم و باید بین حضور در عروسی عمو و حضور در کلاس یکی رو انتخاب کنم. مسخره‌تر این‌که وقتی عمو زنگ زد و از خاطرات چند سال پیشش گفت که بین امتحان پایان‌ترم شش واحدی‌ش و عروسی برادرش با قاطعیت دومی رو انتخاب کرده؛ من روم نشد بگم مشکلم میان‌ترم پنجشنبه نیست چون هرجور شده واسه اون بر‌می‌گردم و مشکل من یک جلسه غیبتی‌ست که برای این درس مرتکب میشم!

+ یه چیز مسخره‌ی دیگه هم این وسط هست. این‌که چرا مدام شیطون گولم می‌زنه و فکر می‌کنم چون پزشکی نمی‌خونم بهم میگه درس و دانشگاه نباید اولویت اول باشه و اگه پزشکی می‌خوندم برعکس بود؟ و اساسا مهندسی چه کم از پزشکی و طبابت دارد؟ رشته‌های به این عشقی! :))

+پنجشنبه این‌قدر حالم خوب بود که اون دو ساعت بین امتحان معادلات و زبانم بی‌خیال خوندن شدم و دلم می‌خواست بیام از خوش‌حالی‌م بنویسم! ولی گذاشتم برای وقتی که برسم خوابگاه. با این‌که امتحان زبان کمی از خوبی حالم کاست بازم این‌قدر انرژی داشتم که تصمیم گرفتم از راه غیر میان‌بر بیام خوابگاه بلکه تخلیه شم که وقتی رسیدم، مخ هم‌اتاقی‌هام رو نخورم! متاسفانه نه تنها انرژی‌م تخلیه شد، که به صورت کاملا پنچر رسیدم اتاق، از خستگی! و حال پست گذاشتن هم نداشتم دیگه. این رو نوشتم که یادم بمونه یک پست با اون حال و هوای شنگولانه و ز غوعای جهان فارغ به وبلاگم بدهکارم و دفعه‌ی بعد به تعویق نندازمش حتی اگه فکر کنم به نظر بقیه مسخره‌ست! :))


و سخن آخر از # فروغ فرخ‌زاد:

می توان عاشق بود،
به همین سادگی...
من خودم،
چند سالی ست که عاشق هستم
عاشق برگ درخت 
عاشق بوی طربناک چمن
عاشق رقص شقایق در باد 
عاشق گندم شاد...
آری 
می‌توان عاشق بود 
مردم شهر ولی می‌گویند،
عشق یعنی رخ زیبای نگار!
عشق یعنی خلوتی با یک یار!
یا بقول خواجه،
عشق یعنی لحظه ی بوس و کنار!
من نمی‌دانم چیست 
این‌که این مردم گویند...
من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم...
عشق را اما من،
با تمام دل خود می‌فهمم!
عشق یعنی رنگ زیبای انار... :)

عاشق باشیم! :) حتی اگه نه یاری نه نگاری و نه کناری داریم :دی

+بعدانوشت: اگه بین درس خوندنات یه سری هم به کلبه‌ی محقرانه‌ی خواهر عزیزت زدی، تولدت مبارک پسرک! :))
+بعدانوشت‌تر: دلم برای این بعدانوشت‌ها تنگ شده بود :دی
  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۵ آذر ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
هَمــه‌ی شَهــر به بیچـارگی‌اَم خندیدند
پَـس چه خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشـَـد

*******************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن.

+مناجات شعبانیه