۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

230_ قرار بود پستی بین امتحانی باشه و دعای شما بدرقه‌ی امتحان دومم!

خب هم‌اینک از سر امتحان فارسی پا شدم و یازده ریضمو دارم. برای فارسی فقط دو سه ساعت خوندم به صورت روخوانی! دو تا از پاورها رو هم می‌خواستم صبح پاشم بخونم که یادم رفت و سر امتحان با دیدن سوالاشون یادم اومد. با توجه به اینکه آدم تو محدودیت‌ها شکوفا میشه به امید شکوفایی با خیال راحت اومدم سر جلسه! شاید براتون جالب باشه بدونین شکوفایی چه استعدادی؛ بچه‌های مشهدی‌مون یه اصطلاح دارن به نام تَف دادن. من اون اوایل فکر می‌کردم تفت دادنه! بعدا که در چت‌ها مشاهده کردم فکر کردم تُف دادنه! و بالاخره به لطف فینگیلیش‌نویسان عزیز فهمیدم که فتحه داره. اینجوری که من فهمیدم تف دادن یعنی چرت و پرت نوشتن و نمره گرفتن؛ که برای امتحانای عمومی کارآمدتره. دیگه منم چون برای این امتحان آماده نبودم و ۳واحد هم الکی نیست، باااید توانایی‌ش به وجود میومد. تقریبا هم اومد:دی آخه من قبلا معتقد بودم که نباید استاد رو الکی معطل کرد و وقتی چیزی رو بلد یا مطمئن نبودم نمی‌نوشتم. ولی امروز هـــــرچی که به ذهنم رسید نوشتم، جسارتا به پاس تمام جلساتی که استاد دیر اومد و ما معطل بودیم. :))

+تا اینجاش رو نوشته بودم ولی استرس نذاشت بیشتر بنویسم و مجبور شدم به جاش، به مرور بپردازم.


و اما بگم از ریضموی عزیزم :| دیروز موقع درس خوندن فهمیدم واقعا چه مباحث شیرینی رو هی غیبت کردم و سر کلاس درس گوش ندادم. خیلی بهشون علاقمند شدم. حالا اگه افتادم، قول میدم هم تمرین تحویل بدم و هم گوش کنم :( فقط یه مشکلی که هست اینه که این ترم آخرین ترمی بود که ریاضی مهندسی در چارت ما بود. از ترم آینده یه چیز دیگه‌ست که شبیهشه. امیدوارم اینجوری نباشه که این مباحث حذف شه و بقیه بمونه. 

ولی خیـــــلی احساس رهایی دارم :) فکر نمی‌کردم بعد از امتحانی که احتمال افتادنم زیاده انقدر حس خوب داشته باشم. 

من گاهی وقتا که خیلی خوشحالم و تا چند روز به خوشحالیم فکر می‌کنم و هی لبخند ناخودآگاه می‌زنم؛ تو دلم میگم همه‌ی اشکا و دلتنگیا و سختیا می‌ارزه به چنین روزایی. روزایی که باید حواسم باشه خنده‌م رو جمع کنم. روزایی که انقدر ضربان قلبم بالا میره و انرژی‌م زیاد میشه که فکر می‌کنم باید بدوم تا دشت یا بروم تا سر کوه و خلاصه انگار دورها آوایی‌‌ست که مرا می‌خواند! :)

+بعدانوشت: فارسی رو که خوب شدم و اون همه شعری که حفظ کردم و تف دادنم :))، کار خودش رو کرده بود. ریضمو هم پاس شدم! سهِ ششِ تیر.

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

229_ وسواس عددی

۱. در این پست، پاراگراف چهارم ازش رونمایی کرده بودم. چند روزی هست که نمره‌های میان‌ترم معماری اومده، شدم 17/7. استاد همیشه یه وقتی رو میذارن که دانشجو بیاد ببینه برگه رو و احتمالا توضیحاتی بده و این‌طور که شنیدم، معمولا نمره بیشتر میشه. حالا شک دارم برم مثلا هجده بگیرم که رند شه یا همین‌جوری خوشگل‌تره. اگه 17/71 که بود اصلا به تغییرش فکر هم نمی‌کردم. ولی خب فکر نمی‌کنم یه‌صدم بدن! یعنی اگر هم جایی رو پیدا کنم که بهم کم نمره داده باشن و بتونم تقاضای افزایشش رو مطرح کنم، روم نمیشه بگم یه صدم می‌خوام! :|

بعدانوشت: شدم ۱۸/۲ (:( چقدر یک استاد می‌تونه باهوش باشه! در دنیا کلی جواب غلط برای یه سوال وجود داره که پشت هرکدومش ممکنه کلی استدلال مختلف باشه. من یه جواب نادرستی نوشتم و حالا خودم یادم رفته استدلالم چی بوده؛ ولی استاد برام توضیح میده! شگفتا! سی‌و‌یکم خرداد.

۲. اگه خدا بخواد و ویس‌هام تموم شه. چند دفعه باید این جمله رو توی دفترم بنویسم که آرزوجان لطف کن و دیگه از این تصمیم‌ها نگیر که بخوای و به کسی هم قول بدی که به کمک هم و با استفاده از ویسِ جلسات جزوه بنویسین. تو در این راه به یه خودشناسی دیگه هم رسیدی. البته قبلا می‌دونستی ولی نه در این حد. این‌که معمولا از حرف تکراریِ بدون تقاضا بدت میاد. حالا درسته ده بیست بار زیاده واقعا ولی خب دیگه بخشی از خوبی استاد به خاطر همینه که بی‌منت نهایت تلاشش رو می‌کنه همه بفهمن، حتی اگر با تکرار زیاد باشه. حالا جالب اینجاست اولین باری که دارم هر مطلب رو می‌نویسم چقدر جدیده برام :دی

۳. بنده برای بار دوم تکرار می‌کنم که اون پست لینک‌شده رو دوست دارم. یعنی بگن یه شب خوشحال نام ببر یکی از گزینه‌هام یکی از شبای بهمن نودوپنجه. خوشحال بودم و وقتی پست رو نوشتم، خوشحال‌تر هم شدم، چون نظرایی نوشتین که توقع نداشتم. حتی سارا و شباهنگ (که کم نظر میدادن) هم پای اون پست نظر دارن، یعنی همه‌ی عوامل دست به دست هم داده بودن! :)

خب دیگه این آقاهه اومد گفت 5دقیقه دیگه بریم بیرون و سالن مطالعه تعطیله و باید جمع کنم برم. وگرنه ممکن بود تا یکی دو ساعت دیگه همچنان بنویسم :))


۴. فقط یه سوال بپرسم. شما احساس می‌کنین من زیاد غر می‌زنم؟ کلا احساس می‌کنین که در نوشتن چیزی افراط می‌کنم؟ خوشحال میشم بگین اگه چیزی تو ذهنتون هست.

∞. دوستتون دارم آشناهای مجازی نادیده و نزدیک! :)


بعدانوشت: ۵. وبلاگ و فضای مجازی مثل اون وقتا برام شور و حال‌آفرین نیست. ولی هم‌چنان دوسش دارم، پخته‌تر شاید :) به کمک وبلاگ‌ها و نوشته‌های شما بوده که من از خیلی چیزا مطلع شدم یا حال افرادی رو در زندگی واقعی‌م درک کرده‌م که خودم موقعیتشون رو تجربه نکرده بودم. به هر حال خیلی خوشحالم که با این فضاها آشنا شدم.


بعدانوشت ۴.۱. الآن از هم‌اتاقی‌م پرسیدم گفت زیادِ زیاد نه ولی غر می‌زنی. یادم باشه بعد از امتحانات، جدی‌ درباره‌ی غر زدن و آثارش بخونم. و اگه نتیجه به این سمت بود، امیدکارم بتونم کمش کنم. (بعضی از امیدوارهای تایپی‌م رو امیدکار نوشته‌م. اولی‌ش رو حدیث تصحیح کرد و حس خوبی داشتم اون شب) (تازه دقت کردم دیدم خیلی هم معنی میده :دی. این یه بار همینجوری بمونه) و واقعا امیدوارم ثمره بده امیدم :))

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

۲۲۸_ از مجموعه‌ی هیچ قصه‌ای بی‌ قهر و غر و غصه نیست + مجموعه‌ی مکملش.

۱. بعد از اون باری که همراه آسیه رفتم که دوره‌ی آردوینو رو ثبت‌نام کنه و در اون مدت زمانی که منتظر اومدن ثبت‌نام کننده بودیم ازم پرسید تو هم میای؟ و منم بدون بیشتر فکر کردن گفتم آره؛ تندیس دومین سریع‌ترین تصمیم‌گیری‌م رو میدم به امروز. که پس از مقداری بحث با مامان رفتم تو سایت و برای همین سه‌شنبه بلیت گرفتم. شب که بشه پشیمون میشم.
مامان جان فرمودن از غرورته که فلان کار رو انجام نمیدی. و من معتقدم به خاطر خجالتی‌بودن، آدم‌گریزی، درون‌گرایی یا هر چیز دیگه‌ایه. و منصفانه باشه یا نباشه معتقدم بخشی از این مشکل تقصیر خانواده‌مه. به هر حال من بچه‌ای بودم تربیت‌پذیر و می‌شد مثل بچه‌های دیگه باشم و مثل آدمیزاد با آدما ارتباط برقرار کنم ولی نشده. و این همه‌ش تقصیر من نیست. منم اینا رو بهش گفتم. اصلا گیریم باشه. مغرور هم هستم. کی با شنیدن تو مغروری، مشکلش حل شده؟ اونم از زبان مادرش که می‌دونه دخترش این روزا اعصاب نداره؟ 
گرچه مامان معتقده اینا دعوا و قهر نیست ولی آشتی کردیم الآن. چون من تو ذهنمم با افراد قهر و آشتی می‌کنم دیگه اونا که نمود بیرونی داره‌ جای خود! 

۲. هیچ از کار این آدم‌بزرگا سر در نمیارم. مگه قرار نبود غم و رنج مشترک آدما رو به هم نزدیک کنه؟
دوست دارم به بعضیا بفهمونم حرف مفت اون‌قدرا هم که فکر می‌کنن مفت نیست! ولی خب اینجوری خودمم میرم قاطی آدم‌بزرگا (اگر نباشم)

۳. اگر من سه‌شنبه برم و شرایط جوری بشه که لازم نباشه فعالیت‌های آزمایشگاه رو انجام بدیم و مثل اون دفعه بشه که به خاطر امتحان ساختمان از شمال برگشتم و وسط راه فهمیدم کنسل شده، یا من می‌دونم و استاد که مهلت تحویل رو گذاشته بین فرجه‌ها! یا هم طبق معمول با خودم قهر می‌کنم. بیچاره خودم :|

از مکمل این مجموعه یا همون مجموعه‌ی زندگی هنوز (و همیشه) خوشگلیاش رو داره ۱. دقیق یادم نیست ولی حداقل چهار سال پیش بود که می‌رفتم کلاس فوتسال و کوچکترین عضو هم بودم. یکی از شبای قدر یه‌نفر اومد و مشغول احوال‌پرسی شد. هی به ذهنم فشار آوردم و وقتی دیدم یادم نمیاد گفتم حتما یکی از تجربیای مدرسه‌مون بوده دیگه. بعد که گفت تابستون میای فوتسال؟ یادم اومد اولین آهویی بوده که افتخار آشنایی باهاش رو داشتم. شماره‌م رو گرفت که اضافه‌م کنه به گروه و من بی‌اندازه خوشحال شدم که بالاخره یه برنامه‌ی ورزشی هم به تابستونی که فقط براش برنامه‌ی کامپیوتری و هنری ریختم، افزوده شده.

۲. فقط یک عدد برادر منه که می‌تونه در هر شرایطی هر حرفی رو جوری بزنه که آدم با اخم هم بخنده یا شمام از اینا دارین؟

۳. چند روز پیش با مینا خونه‌ی فاطمه اینا بودیم. خواهراش هم بودن و مشغول پختن شله‌زرد نذری. بعد قرار شد بمونیم و برای تزیین کمک کنیم. یه جا وسط کار _که الحق هم خرابکاری بود_ خواهرزاده‌ی فاطمه به مامانش گفت مامان این دوتا کین اومدن خونه‌مون دارن شله زردا رو خراب می‌کنن؟ :)) آی خندیدیم و چسبید این حرف راست بچه! :)

+چون یک ساعت و نیمه که دارم می‌نویسم، شاهد هر دو مجموعه‌ی آرزو بودیم. وگرنه اولش فقط مجموعه‌ی اول بود. :)
  • قـاصِدَک
  • شنبه ۱۹ خرداد ۹۷

227_ حالا که به لبخند رسیدیم.

بازنشر از صفحه‌ی اینستاگرام yasin.kiyani

شب اول به کمرویی گذشت. به تعارف شنیدن و طفره رفتن. به سر پایین انداختن و با پرز مبل ور رفتن. به سکوت از ترس گلایه شنیدن. شب اول رفته‌بودیم که «چه عجب از اینور ها!» و «راه گم کردی»ها و «آفتاب از کدام ور در آمده»های طلبکار بشنویم و «نفرمایید»ها و «زیر سایه‌ی شما بودیم»های شرمنده جواب بدهیم.

رسم همه‌ساله اگر نبود، شاید حتی نمی‌رفتیم. وقتی هم که رفتیم هنوز دور و خوددار بودیم. حال دیدن آشنای قدیمی، وقتی آنقدر از دیدارتان گذشته که دیگر حرف مشترکی بینتان نمانده، چه حالیست؟ همان.

شب اول به شکایت گذشت. مثل همه‌ی مهمانی‌های رسمی که یخ مجلس را به حرف‌های سیاسی می‌شکنند، به «آقا، وضع مملکت خراب است»ها، به «زندگی چقدر سخت شده»ها. به «دست به دلم نگذار»ها، به «چی به سرمان آمده»ها. «چی به سرمان آمده»ها، «چی به سرمان آمده»ها...

دست پیش را گرفتیم که پس نیفتیم. آن طرف اما سکوت بود. سر تکان دادن و کمی لبخند. «خودت چطوری»ها و «حالا سخت نگیر»ها و «میوه بفرمایید»ها.

از جایی به بعد دیدیم جای بدهکار و طلبکار عوض شده، خجالت کشیدیم. سرمان را انداختیم پایین و ساکت شدیم.

بخشیده شدن،همان فاصله‌ی بین دو سکوت بود. سکوت از سر ترس و سکوت از سر شرم. همانجا تمام شد.

بعدش دیگر نشستیم و چای خوردیم، تخمه شکستیم، یاد قدیم کردیم و به فین‌فین‌های بندنیامدنی وقتی مثل همیشه پبش‌بینی دستمال‌لازم شدن را نکرده بودیم، خندیدیم.

وقت خداحافظی با خودمان می‌گفتیم چه خوب که رسم‌های قدیمی هنوز هستند. رسم قدیمی اگر نبود شاید اصلا نمی‌رفتیم.

#یک_از_سه


+ شب اول من که توی اتوبوس گذشت. حسِ متنش رو دوست دارم تجربه کنم. 

++ عنوان نام کتابی بود که وقتی داشتم بین قفسه‌ها دنبال یه کتاب دیگه می‌گشتم چشمم افتاد به جلد زردش و بعد به عنوانش و برای یک لحظه حس خوبی پیدا کردم. گفتم شاید وقتی عنوان باشه و شمام یهو چشمتون بیفته بهش حس خوبی پیدا کنین :)

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

۲۲۶_ با تمام کوچکی‌ش چقدر چیز واسه دل‌بستن داره، همین دنیایی که قرار بود یادم باشه محل گذره فقط.

مهدیه (یکی از دو دوست قدیمیِ تازه پیدا شده در اینستا) پیام داد که امروز با فلانی حرف زدم. فلانی یه فامیله مثلا. پرسیدم فلانی کیه و من فقط یه فلانی می‌شناختم که بلاگری بود بلاگفایی و در دل یک درصد هم فکر نمی‌کردم متظورش همون شخص باشه! شخصی که همیشه می‌خوندم نوشته‌هاش رو و تحت تاثیرش بودم. یاد اون یه باری افتادم که برام کامنت گذاشت و بال در آورده بودم از خوشحالی! یاد این‌که خودمونیم چقدر بچه بودم. و نهایتا وقتی مهدیه گفت منظورش همونه، چند بار با خودم گفتم جل‌الخالق! و چقدر کوچکه دنیا!

گفته بودم زیاد پیش میاد بشینم ربطِ اتفاقات به هم رو پیدا کنم. یا شایدم اتفاقات رو به هم ربط بدم.
بعضی روزا نتایج ترسناکی می‌گیرم. نتیجه‌ی ترسناک مثل وابستگی یا علاقه‌ی شدید به چیزی یا کسی. و خب کیه که ندونه آدم معمولا با چیزایی که دوسشون داره امتحان میشه؟ اینو داشته باشیم.
ترم پیش استاد دانش خانواده ازمون پرسید که قصدتون از ازدواج چیه؟ حالا اگه کاری به زمانش نداشته باشیم. جوابا متنوع نبودن: نیاز عاطفی، استقلال، خلاصی از خانواده‌ی در حال حاضر و این چیزا. یه نفر گفت فقط دوست دارم مادر بشم. جوری با عشق این جمله رو گفت که استاد پرسید خب اگه همسرت نتونه بچه‌دار بشه چطور؟ گفت طلاق می‌گیرم. گفت اگه خودت مشکل داشته باشی چی؟ بدون مکث گفت خودم رو می‌کشم!
من اون لحظه برای اولین‌بار از ذهنم گذشت که چقدر زیاد سخته چیزی رو با تمام وجود بخوای و با نرسیدن به همون چیز آزمایش بشی. هیچ‌وقت این‌قدر عمیق درکش نکرده‌بودم. حالا امروز بعد از ربط دادن یه اتفاق جدید به اتفاقات قبلی، این فکر از ذهنم گذشت که نکنه خدا بخواد  اینجوری امتحانم کنه؟ بعد سعی کردم حواسم رو پرت کنم که اصلا بهش فکر نکنم که مثلا خداجانم نفهمه پاشنه‌ی آشیلم کجاست! :| یه ندایی تو ذهنم گفتم خداست‌ها! از ته قلب و مغزت هم خبر داره. از چیزایی که شاید خودتم ندونی الآن. ترسیدم راستش. ولی هنوزم نه به اندازه‌ای که مهربونی‌ش رو حس می‌کنم.

چند وقتی هست یه تگِ تصمیم ایجاد کرده‌م تو اپلیکیشن دفترچه خاطرات گوشی‌م. طرفای امتحان معماری زیاد نوشتم براش. مثلا این‌که فلان روز پیاده‌روی رو به خوندن فلان مبحث ترجیح دادم. یا فلان روز به جای این‌که ریاضی مهندسی گوش بدم، هی ابرا رو نگاه کردم و کتاب الکترونیکی خوندم و کیف کردم از ریاضی مهندسی گوش ندادنم!
و اما هدف این امر: این‌که بدونم اون روز چی از دست دادم و چی گرفتم به جاش. یعنی به هر حال باید یه لذتی برده باشم دیگه. اون لذت رو ثبت می‌کنم. و بعدا مثل چنین روزایی که نمره‌ی میان‌ترم ریضمو میاد و می‌گیرم سه و نیم از شانزده و خشنود نمیشم از رکوردزنی‌م، تا می‌خوام غصه بخورم، میرم تصمیماتم رو نگاه می‌کنم و به خودم میگم تو اون موقع لذت بردی. یا الآنم هم‌چنان از تصمیمت راضی‌ای و ناراحت نمیشی و یا ناراضی‌ای که خب پس عبرت می‌گیری و دفعه‌ی بعد می‌شینی مثل بچه‌ی آدم به درس و مشقت می‌رسی! کار خوبیه اگه ادامه‌ش بدم.

چند وقتی هم هست که به سرزنش‌گر درونم زیاد محل نمیدم. یعنی بعد از سوتی‌ها و خرابکاری‌هام، نهایتا تا چند ساعت بعدش اجازه میدم سرزنشم کنه. بعدش دیگه ساکتش می‌کنم و میگم خب تجربه شد دیگه! و آموزه‌های کارگاه رو با خودم تکرار می‌کنم که باید با خودم مهربون باشم. امیدوارم با این منطقِ  "خب تجربه شد دیگه" خرابکاری‌های بزرگ درست نکنم واسه خودم!

دلم که خب تنگ نشده، ولی دلم می‌خواد زودتر برم خونه یه‌کم غذای سالم بخورم برگردم به تنظیمات کارخونه :|

+واسه حال خوبِ دوستام و خانواده‌هاشون، التماس دعا لطفا! :)


هزار و یک‌ اسم‌ داری‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطیف» را دوست‌تر دارم‌ که‌ یاد ابر و ابریشم‌ و عشق‌ می‌افتم. خوب‌ یادم‌ هست‌ از بهشت‌ که‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسیم. بس‌ که‌ لطیف‌ بودم، توی‌ مشت‌ دنیا جا نمی‌شدم. اما ...
زمین‌ تیره‌ بود. کدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختی‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تیرگی‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تیره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و دیوار دیگر نور از من‌ نمی‌گذرد، دیگر آب‌ از من‌ عبور نمی‌کند، روح‌ در من‌ روان‌ نیست‌ و جان‌ جریان‌ ندارد.

حالا تنها یادگاری‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشک‌ است‌ که‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ کرده‌ام، گریه‌ نمی‌کنم‌ تا تمام‌ نشود، می‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هایم‌ سنگ‌ریزه‌ ببارد.

یا لطیف! این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ اشک‌ سنگ‌ریزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ شیشه‌ها بشکند و دل‌های‌ نازک‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
وقتی‌ تیره‌ایم، وقتی‌ سراپا کدریم، به‌ چشم‌ می‌آییم‌ و دیده‌ می‌شویم، اما لطافت‌ که‌ از حد بگذرد، ناپدید می‌شود.

یا لطیف! کاشکی‌ دوباره‌ مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ می‌بخشیدی‌ تا می‌چکیدم‌ و می‌وزیدم‌ و ناپدید می‌شدم، مثل‌ هوا که‌ ناپدید است، مثل‌ خودت‌ که‌ ناپیدایی... 
یا لطیف! مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

‌#عرفان‌ نظرآهاری‌
از کتاب «در سینه ات نهنگی می تپد»

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷
منُ یادِ خودم بنداز دوباره