✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:)) راستی اگر تصمیم به دنبال‌کردن اینجا گرفتین، قبلش اینو بدونین که من طولانی می‌نویسم، گاهی علاوه بر اون زیاد هم پست میذارم، چرت و پرت هم بلدم بنویسم تازه! :) خلاصه از ما گفتن بود، وقتتون باارزش‌تر از این حرف‌هاست :))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

آخرین مطالب

۴ مطلب با موضوع «حاوی بازی‌های وبلاگی» ثبت شده است

‌﷽


*نشأت‌گرفته شده از وبلاگ آقای سر‌به‌هوا( توی پیوندهای روزانه هست)


۱.خریدنِ جوراب و ساق‌دست


۲.وقتی شارژ گوشیم به ۳درصد رسید خاموش نشه و تا ۱درصد بره.


۳.بستنی


۴.وقتی یه نوزاد با کلِ دستِ کوچولوش یه انگشتمو سفت می‌گیره.


۵.یه کوچولو اسمم رو طورِ جدیدی تلفظ کنه.


۶.لبخند زدن مخصوصا بی‌دلیل


۷.کشیدن لپ داداشم و یهو ول‌کردنش


۸.به مامانم بگم گوگولی


۹.بقیه به سوتی‌ها و خنگ‌بازیام بخندن.


۱۰.پست‌گذاشتن در اینجا و خوندن وبلاگ‌های بقیه


۱۱.وقتی بعد از چندساعت برم تلگرام و ببینم بچه‌ها زیاد حرف زده‌باشن.


۱۲.دیدن و بوییدن گل نرگس و اینکه بچینم و بذارمش لای انگشتام.


۱۳.بفهمم همزمان با اینکه من به یک نفر فکر می‌کردم اونم به یاد من بوده.


۱۴.خریدن کتاب


۱۵.بعد از یه مدت که عینک می‌زدم چند روز نزنم و بالعکس.


۱۶.غذا خوردن با قاشق یه‌بار مصرف 


۱۷.آب‌خوردن از  آب‌سردکن با لیوان‌ یه‌بار مصرف


۱۸.موقعیتِ فرستادن استیکرایی که دوست دارم جور شه.


۱۹.باعث خوشحالیِ غافلگیرانه‌ی یه نفر بشم.


۲۰.بوسیدن دست بی‌بی و بابابزرگم.


۲۱.خندیدن بابام 


۲۲.مسافرتایِ شمال


۲۳.بدنیا اومدن یه کوچولوی جدید توی اقوام.


۲۴.پوشیدن لباس نو و نگاه‌کردن جلوی آینه.


۲۵.گوشیم بیفته زمین و طوریش نشه.


۲۶.حل کردن یه مسئله بعد از مدت‌ها.


۲۷.هوای بارونی پاییز یا برفیِ زمستون


۲۸.آسمون آبی با درختای پر از شکوفه‌های صورتی


۲۹.بوی خاک نم‌خورده


۳۰.یه‌خریدِ طولانی با لیست به‌همراه یه دوست که ختم به خوردن بشه.


۳۱.ظرف شستن یا جوراب شستن وقتی که اعصابم خورده.


۳۲.گفتنِ ویژگی‌های خوب اطرافیان بهشون.


۳۳.نگاه کردن عکس‌های تو گوشی.


۳۴.ماه محرم و ماه رمضان و شعبان


۳۵.وقتی حوصلم سر میره‌، سعی کنم شعرایی رو که دوست دارم با خطِ مثلا خوب بنویسم.


۳۶.پلاستیک‌های کوچولوی خوشگلی که مغازه‌دارا میدن.


۳۷.اسباب‌بازیای رنگ‌رنگی 


۳۸.بریدن چوب با اره‌مویی


۳۹.پیدا کردن یه‌سایت کاربردی یا وبلاگ باحال که بشینم آرشیوشو بخونم.


۴۱.آش‌های جمعه‌های مامانم


۴۲.قورمه‌سبزی‌های سالی یه‌بار عمه


۴۳.آبگوشتای نذری خاله


۴۴.چای بی‌بی


۴۵.وقتایی که بی‌بی و بابابزرگم جداجدا از خاطرات جوونی‌شون برام حرف می‌زنن.


۴۶.خریدن دفترچه‌یاداشت‌ در سایزهای گوناگون


۴۷.هوای شهریور


۴۸.حدس‌زدن


۴۹.شرکت کردن در هرجور مسابقه‌ای که حداقل متوسط باشم توش.


۵۰.حال معنوی خوب


۵۱.حس سبکی و لبخند بعد از گریه‌کردن وقتی ناراحت بودم.


۵۲.درست‌کردن سالاد شیرازی


۵۳.خوردن هر مدل غذایی که بادمجون داشته‌باشه و گوشت نداشته‌باشه.


۵۴.ماشین آروم حرکت کنه و دسمتو از شیشه ببرم بیرون.


۵۵.جوابی که آخرین لحظه‌های امتحان می‌نویسم درست باشه.


۵۶.فکر کردن به این‌که در روزگارانِ آینده عمه! و مادر و مادربزرگ میشم.


۵۷.شناختن و به‌یاد آوردن اسم افرادی که فقط یه‌بار دیده‌باشم‌شون.


۵۸.خردکردن و سرخ‌کردن سیر و پیاز و سیب‌زمینی و بادمجون.


۵۹.نگاه‌کردن به دفترها و دست‌خط قدیمام از ابتدایی تا دبیرستان.


۶۰.نگاه‌کردنِ عکس‌های آلبوم.


۶۰.یه کوچولو داستانای خیالی‌شو واسم تعریف کنه و منم همراهیش کنم.


۶۱.ترافیک دم عید جاده‌ هراز با هوای آفتابی و آسمون آبی و ابرای سفیدِ خوشگل.


۶۲.دیدن پلاک از شهر یا استان خودم در بقیه‌ی استان‌ها.


۶۳.پیدا کردن شکل‌های مختلف توی ابرا یا طرح‌های موزاییک


۶۴.خوندن کتابای روان‌شناسی و تست‌های روان‌شناسی


۶۵.یه بچه کوچولو توی بغلم درحال راه‌رفتن یا روی پاهام درحال تکون‌دادن خوابش ببره.


۶۶.خنکیِ اونورِ بالش


۶۷.دیدن هرگونه بچه‌ی هر حیوونی.


۶۸.چای بیدمشک


۶۹.رسیدن در آخرین لحظه به اتوبوس


۷۰.وقتی یه‌بچه کوچولو بغل مامانش جلومه و برگرده به من نگاه کنه و براش شکلک درآرم و اونم بخنده و البته مامانش متوجه نشه.


۷۱.بیدار کردنِ داداشم با ترفندهای متفاوت.


۷۲.خوردن هرگونه غذای تند یا به‌همراه سس فلفل


۷۳.برنامه‌ریزی


۷۴.حرف زدن با یه‌دوست وقتایی که دوست دیگه‌ای آنلاین نیست.


۷۵.احساس تهی بودن و هیچ‌بودن در برابر خدا


۷۶.فکر کردن زیاد به خدا و مهربونی و حکمت و قدرتِ نامحدودش و اینکه از رگ گردن بهم نزدیک‌تره و بجز خوب برام نمی‌خواد.


۷۷.دیدن یا شنیدن اسمم 


۷۸.تا لحظه‌ی آخر درس نخونم و امتحان لغو شه.


۷۹.خوندن وبلاگم و دفتر خاطراتم.


۸۰.خوابیدنِ دم صبح وقتی این‌طور که از پنجره معلومه هوا سرده.


۸۱.رکورد خودمو بزنم‌، در هر زمینه‌ای.


۸۲.وقتی دیر میرسم استاد هم دیر بیاد یا مثلا اومده و موقع حضور غیاب هنوز به اسمم نرسیده.


۸۳.اولین نفری باشم که یه‌خبر خوب رو به یکی بدم.


۸۴. دیدن لبخند ناخودآگاه یه‌ نینی‌کوچولو وقتی که خوابه.


۸۵.دیدن یه پلاک یا شماره‌ی رند


۸۶.صدام وقتی که سرما می‌خورم.


۸۷.وقتی دکتر هم سرم میده و هم آمپول، آمپولش از اونایی باشه که میشه توی سرم زد.


۸۸.وقتی بیدار میشم و می‌بینم خواب ترسناک یا غمناکم صرفا یه‌خواب بوده و علاوه بر اون هوا هم روشنه و لازم نیست که تلاش کنم بعد از اون بخوابم.


۸۹.وقتی یه خواب خوب و عجیب می‌بینم و اون حسِ باحالش تا چندلحظه بعد از بیداری هم باهام می‌مونه.


۹۰.وقتی یه بچه گریه کنه و شکلات همراهم باشه و البته اونم آروم شه دیگه.


۹۱.و وقتی یه‌بچه‌ی دیگه با دیدن این صحنه میاد جلو تا به اونم شکلات بدم‌، بازم داشته‌باشم و شرمنده نشم.


۹۲. دیدن یه‌جعبه مدادرنگی قد و نیم‌قد


۹۳.بوی پا‌ک‌کن


۹۴.اختلاط با دوستان 


۹۵.خوابیدن چنددقیقه‌ای توی کتابخونه یا نون‌پنیر خوردنامون( من و فاطمه و کوثر)، یا اینکه کسی نباشه و با سر و صدا خوراکی بخوریم.


۹۶.فروکردن مدادمغزی توی پاک‌کن و بیرون‌آوردنش جوری که مغزش نشکنه.


۹۷.نوشتن روی شیشه‌ی بخار گرفته.


۹۸.وقتایی که از شدت خنده دلم و لپم درد می‌گیره.


۹۹.این‌که هرسال توی مسافرت واسه ناهار یه‌جای مشخص نگه‌میداریم و من ساعتشو با سالهای قبل که نوشتم مقایسه می‌کنم.


۱۰۰.صرف کردن آهنگ با فعل‌ها و حرف‌های مختلف


++۱۰۱. آسمون قرمز شبای زمستون


++۱۰۲.دوستان و آشنایان ماه و محشری که دارم هم غیرمجازی و هم ( بقول جناب میرزا) نسبتا مجازی


+ ۳ساعت دیروز صرفِ نوشتن‌شون کردم و یه‌ساعت امروز اینجا:) قبل از نوشتن فکر نمی‌کردم به ۱۰۰تا برسه ولی الآن از بعضی از شخصی‌ترهاش صرف‌نظر کردم که ۱۰۰تا رو اینجا بنویسم.


حـَـواسَم بہ تـُـــو هستـ 

ڪہ از مـَن پـَـرتــے :)


#کـوروش نامـی


هَــــرکُـجا خندیدی، هـَــرکُجـا خنداندی

خُـــوشبختــے همان‌جاستـ 


چرا من هردفعه کلیک می‌کنم روی متن یکی از آهنگ‌های این بنده‌ی خدا؟:

جـــانـــا تـُـــو ماهِ روشنــے، زیبا به وصفِ شبنمــے:)


بعدانوشت: در حضور این پستِ بلندبالا پستِ طولانی‌ای می‌مونه آیا؟:دی

و طبق مععمول بازم بعد‌نوشت:دی: آقایون و خانم‌ها ببینید من کلا یادم میره تیکِ نظر خصوصی رو بذارم، اگه در جواب نظر خصوص‌تون بوده و یا همین‌جوری احساس می‌کنین به قیافه‌ش می‌خوره خصوصی باشه، خودتون زحمتشو بکشین، دستتونم درد نکنه:).امروز چندین‌بار اشتباه کردم!خخخ

قـاصِدَڪــ
۱۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۶ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

سلاااام:)

بعد از دیدن پست جولیک( که شما هم دعوتید به دیدنش و انجام این بازیِ وبلاگی:)) به این فکر می‌کردم که چجوری مادر رو خوشحال کنم، و بطور ضایعی زنگ زدم بهش و گفتم مامان چکار کنم که خیلی خوشحال شی، گفت همین‌که داری میای من خیلی خوشحال میشم، گفتم خب حداقل یه‌چیزی بگو برات بیارم که دوست داشته باشی و دوباره گفت: خودت بسلامتی بیای برای من کافیه! مطمئنا اگه تا فردا هم این سوال رو می‌پرسیدم به شیوه‌های مختلف همینو می‌گفت:دی. بهش گفتم پس فعلا علی‌الحساب برای شادی و لبخند مادرجان‌ِ جولیک و تمام مادرای دنیا دعا کن تا من برسم:)

+ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم:)

این‌دفعه خودِ خودم تنهایی و بدون کمک کسی اومدم شهرمون منظورم اینه که هی از بقیه سوال نپرسیدم و ابراز نگرانی هم ننمودم:)

هرچند این‌که چشمان خانواده بعد از ۷۵ روز به جمال من روشن شد خودش جای بسی فرح و شادمانی داشت اما بمنظور خوشحال‌تر ساختنشان( بویژه مامانم) هدایایی نیز به خودم ضمیمه کردم:). 

خب حالا می‌خوام از صحنه‌ی پیاده‌شدنم از اتوبوس براتون بگم، می‌تونین یه دختر چادری ۱۹ ساله( الآن فهمیدین به روایتی فردا تولدمه یا واضح‌تر بگم؟:دی) رو تصور کنین که کوله‌پشتی بر پشت و کیف بر دوش و پلاستیک در دست و فرفره‌ای به‌غایت گوگولی در اون دست تصور کنین که در عین حال که سعی می‌کنه جوری وایسه که فرفره‌ش تندتر بچرخه با لبخندی ضایع به خیابان و مغازه‌های وطنش چشم دوخته و ذوق هم دارد بسی:)) نمی‌دونم بیان امشب قاطی کرده و عکس آپلود نمیشه یا مشکل از منه، به‌هرحال فردا هم تلاش می‌کنم تا عکس فرفره‌مو بذارم:))

بعدانوشت: بالاخره شد!

عصر هم رفتیم بیرون که عینک بخرم چون قبلی در خوابگاه شکست و خب از این‌بابت هم ذوق دارم:) کلا امروز برای هممون یه روز خوب بود:)

و جا داره بگم جدای از اینکه هیچ‌جا خونه‌ی خود آدم نمیشه، هیچ حمامی هم حمامِ خونه‌ی خود آدم نمیشه!

و اما؛ در باب تاریخ تولد من روایات مختلفی وجود داره که محکمترین‌شون میگه فردا یعنی ۹اُم پای به عرصه‌ی هستی نهادم:) که البته شناسنامه اینو نمیگه. امشب که رفتم سراغ گوشی و با حجم انبوه پیام‌های تبریک دوستام مواجه شدم، علی‌الخصوص پیامک و عکس پروفایل حدیث، حسابی مشعوف و ذوق‌زده شدم:) چقدر زود گذشت، سه‌سال پیش که همین موقعا تولد دختر‌عمه‌م بود تو دلم می‌گفتم فاطمه چقدر بزرگ شده، کِی میشه منم ۱۹سالم بشه؟:دی


و # سعـــــدی در رابطه با دوستانِ عزیزِ ما می‌فرماد:

ذوقـــــے چُنان ندارد بـــے دوست زندگانـــــے^_^


بهای وصل تو را گر جان بَود خریدارم

#حافظ


+برای من پست بی‌عکس مانند آشِ بی‌کشک می‌باشد.(شاید واسه شما فرقی نکنه ولی واسه من آشِ بی‌کشک مانندِ پستِ بی‌عکس می‌باشد:دی( بعدانوشت: شبیه اثبات به روشِ بازگشتی شد!))

++ آقا، داداشم فردا امتحان داره، خاموشی زدن، خب من خوابم نمی‌بره!

+++ مسابقه‌ی فان‌ساز بلاگفان (اولی از پیوندهای روزانه ) اینا رو هم شرکت کنین دیگه، جمله‌سازیِ طنزتون از من که بدتر نیست، بعدم قراره دور هم بخندیم، هرچی بدتر بهتر اصلا:دی)

بعدانوشت: رفتیم عینک‌هامون رو تحویل گرفتیم( من و داداشم)، من عینک اونو زدم گفتم چقدر شبیه‌ِ مامان‌بزرگا میشم، اونم عینک منو زد و گفت منم شبیه بابابزرگا میشم، وقتی پیر شدیم باید عوض کنیم!۱۸:۰۰‌ ِ نُهُمِ دی‌ماه

بعدانوشت‌تر: گاهی وقتا حس می‌کنم دارم شورشو در میارم با این بعد‌انوشت‌هام:دی. غرض از مزاحمت این‌بود که بگم من اون بالا واسه این نوشتم چادری که یعنی باید با اون وسایل حواسم به چادرمم باشه که خب صحنه‌‌ی جالبی بوجود میاره وگرنه من کی باشم که بخوام ادعایی در هر زمینه‌ای داشته‌باشم و البته که اشتباه از من بود که یادم رفت اینو همون بالا بگم:)) ارادت‌مندِ همه‌ی غیرچادری‌ها(گرچه کلا دسته‌بندی جالبی نیست) هم هستیم ما;) یه‌ربع‌به‌۲۳ ِ همین‌روز.

قـاصِدَڪــ
۰۹ دی ۹۵ ، ۰۱:۳۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

منِ احتمالا ۱۷ سال پیش :))



بعدانوشت : داشتم جوابِ نظرِ حدیث رو می‌نوشتم ، حرفای مامانم یادم اومد ،

همیشه میگه : تو بی‌نهایت جیغ‌جیغو و گریه‌کن بودی ، در نتیجه در بیشتر عکس‌ها مخصوصا اونایی که در بغل افراد متفرقه گرفته شده با دهانی باز مشغول گریه بودم ، یکی نیست بگه : حالا اون قیافه‌ی کج‌و‌کوله‌ی من عکس‌گرفتن داره آخه ؟؟

در اغلبِ بقیه‌ی عکس‌ها هم شیطنت برق می‌زنه در چشمام اصلا ؛ یعنی یا قبل از وقوع خرابکاری بوده یا بعدش :دی

اینایی که گفتم واسه اوجِ طفولیتمه‌ها ، از یه‌جایی به بعد بچه‌ی خوب و ساکتی شدم !


بعدانوشت‌تر : چرا نباید یادم باشه وقتی بچه بودم ، ازم می‌پرسیدن اسمت چیه چی می‌گفتم ؟

یهویی یاد ۴سال پیش که دخترِ همسایه‌مون یک‌سال و اندی‌ش بود افتادم ، بهم می‌گفت : آدِدو و حتی آدُدو . از بچه‌های فامیل هم اَلِژو و آلِزو و آلِژو و آژِژو رو یادمه :دی. آخی چقدر زود بزرگ شدن اینا :))

قـاصِدَڪــ
۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۷:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ نظر


سلام

منم بطور خودجوش در چالش بهار شرکت می‌نمایم ( البته یه نیمچه دعوتی از جانب سارا به عمل اومده‌ها )

و البته اون آسوناشو مینویسم :دی

اولین خاطره از زندگیم :

زمانی که داداشم بدنیا اومده بود و من ۲سال و ۱۰ ماه و ۲۷ روزم بود ، بابام رفته‌بود بیمارستان تا مامانم و داداشمو بیاره من خونه بودم و بی‌بی‌م . وقتی در حیاط رو باز کردن و من چشمم به اون جسم کوچولوی باندپیچی‌شده ی سفید افتاد ازش بدم اومد فلذا شروع کردم به بستن درهای هال که اونا نتونن بیان تو . البته ما دوتا در داشتیم که قدم نمی‌رسید قفلشون کنم فقط هلشون میدادم بسته شن و بین این دوتا در فاصله است . هی من یکیو میبستم و میرفتم سراغ اون یکی و هی بی‌بی‌م پست سرم میومد و درا رو باز میکرد لازم به ذکره من حین دویدن از این در به اون در جیغ زنان میگفتم : وااای لولوخُرخُره ، نمیذارم بیارینش تو و از این چرت‌و‌پرت‌ها :دی

بهترین عکسی که از طبیعت گرفتم :

من کلا تو کارِ نمای دور نیستم و البته‌ی منظره‌ی جذابی هم ندیدم به این زودیا :)

ما که از مدرسه خداحافظی  کردیم ولی عکساش هست و چون عکس تکی با یونیفرم نداشتم یه دسته‌جمعی‌شو میذارم و شمام برای اینکه بیکار نباشین و خسته نشین ، خودتون حدس بزنید من کدومم ؛ باشه ؟؟

به علت کمبود استیکر در دو مورد از تکنیک دوسر یه استیکر استفاده کردم :دی

ببخشین که بسی خلاصه و بی‌مزه بود ؛ به شدت درگیر جمع‌وجور کردن وسایلم و ردیف کردن بقیه‌ی کارام هستم و این پست رو هم در حالی که توی خیابون توی ماشین نشستم براتون گذاشتم .


بعدا نوشت : راستی تو عکس بالا یک عدد معلم دین‌و‌زندگی هم حضور داره که یکی از بهترین معلمای دوران تحصیلم بوده :))

قـاصِدَڪــ
۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر