✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشـَـد

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن.

+مناجات شعبانیه

۷ مطلب با موضوع «خاطرات راهنمایی و دبیرستان» ثبت شده است

امروز پس از ماه‌ها و حتی شاید سال‌ها تنهایی رفتم خونه‌ی داییم. به دعوت دخترداییم. بعد از اینکه زندایی‌ تنهامون گذاشت تا راحت‌تر باشیم؛ چند دقیقه‌ی اول به سکوت و نگاه‌کردن گذشت! دختردایی کوچیکه که من بهش میگم فسقلی، وسایل نقاشیش رو اورد که نقاشی‌هاش رو نشونم بده. هربار که با لبخند معروفم زل می‌زدم بهش، اخمی ساختگی رو مهمون پیشونیش می‌کرد و می‌گفت: نگی فسقلی‌ها! نقاشی‌ها رو که دیدم بعد از پنج شش سال هوس نقاشی کردم! یه دفتر داد بهم و با مداد رنگی‌های مشترک مشغول شدیم. دو تا دختردایی دیگه هم که مشغول تلویزیون بودن هر از چند گاهی با نگاهی به نقاشی من به نظریاتم می‌خندیدن! این نقاشی که ملاحظه می‌کنید(که فکر کنم برای بهتر دیدنِ توضیحات بهتره در ابعاد بزرگتر ملاحظه کنید!) حاصل کار دو ساعته‌‌ی منه! اینقدر نقاشی نکشیده‌بودم که الآن دلم می‌خواست هرچی بلدم که البته چیز زیادی هم نیست، توی همین یکی پیاده کنم! بعد از کشیدن یک خانواده‌ی سه‌ نفره‌ی ستاره‌ی دریایی و یک عروسِ دریایی، گفتن شقایق دریایی هم بکشم. گفتم بلد نیستم و گفتن یه استوانه است با چند تا خط بالاش! پس اون دوتا استوانه‌ی سبز شقایق دریایی‌ان. سمت چپی که جنسیتش از سبیلاش معلومه خاطرخواه سمت راستیه که جنسیت ایشونم مثلا از مژه‌هاش معلومه! و البته ایشون هم به سمت راست نگاه می‌کنن تا با اوشون چشم در چشم نشن :| بعد از اینکه این دو تا رو دیدن بهم گفتن اصلا شقایق‌ها حرکت نمی‌کنن و اینا هیچ‌وقت به هم نمی‌رسن! :( بعد از ابراز ناراحتی بابت اینکه چرا زودتر نگفتین تا کنار هم بکشم‌شون، چندتا سنگ انداختم جلوی پاشون که نرسیدن‌شون علت دیگری داشته‌باشه! :| گوشه‌ی سمت چپ نقاشی هم مهد کودکِ "زیرآبی" دیده میشه با چندتا ماهی‌چه‌ی‌(بچه ماهی) بی‌رنگ! :| دیگه اینکه من به اون گیاهان سبز کمرنگ می‌گفتم علف دریایی! که پس از نشون دادن شاهکارم به زندایی ایشون گفتن مرجان هستن! :| نخل‌های روی جزیره رو هم بلد نبودم و از دخترداییِ وسطی کشیدن‌شون رو پرسیدم! اون خورشید زیر ابرها هم از قبل روی این صفحه بود و من یهو وسط کار تصمیم گرفتم خورشیدم اون پایین در حال غروب کردن باشه! رعد و برق هم که کلا دوست دارم دیگه! باید می‌بود! فکر کنم توضیحاتم تموم شد!



+نکاتی که از اسم و فامیلِ امروز یاد گرفتم؛ برای نوشتن اعضایی از بدن که جفت هستن، راست و چپ رو هم بنویسید! و ماشین از "عین": عروس!


شب که اومدم خونه رفتم سراغ نقاشیِ قبلیم که در حقیقت وسیله‌ای بود برای روانشناسیِ روانِ بنده توسط مدیرمون که مشاور هم بود و یادگاری نگهش داشتم. هفده اردی‌بهشت نود و چهار زنگ عربی نوبت رسید به من که برم اتاقش. اول گفت یه‌جا رو امضا کنم و اسم و فامیلم رو هم کنارش بنویسم. چند بار دیگه هم گفت امضا کنم. بعد گفت یه خونه و خورشید و رودخونه و درخت رو هم در مختصات دلخواه و با جزئیاتِ دلخواهم بکشم. اون پایین هم ازم خواسته بود سه حیوان و رنگ و غذا و ورزش و پدیده‌ی طبیعیِ مورد علاقه‌م رو بنویسم.

‌طبق چیزایی که بعدش یادم موند و نوشتم نتیجه‌ این بود:

در عین شکست‌ناپذیری آسیب‌پذیرم! روی وسایلم حساسم و اگه کسی بی‌اجازه ازشون استفاده کنه ناراحت میشم!(این خیلی تبصره داره) در دروس عمومی ضعیفم!(تا اون روز من نقطه‌ی قوتم عمومی‌ها بودنا! از اون به بعد درصدهای عمومیم به ۲۰ هم رسیدن-_- البته خدا رو شکر واسه کنکور چنین نشد :| ). فکر می‌کنم از برادرم خوشگل‌ترم!(می‌دونست که یه برادر دارم)(الآن اینجوری فکر نمی‌کنما!:دی) اعتماد به نفسم پایینه!(نظرم کاملا برعکس بود و بهش گفتم. گفتن که از صاف ننشستن و کج نگه داشتنِ سرم این رو برداشت کردن! البته الآن دیگه نظرم برعکس نیست واقعا! ) آرامش دارم و می‌تونم به دیگران هم آرامش بدم! شخصیت یا روحیه‌ی معنوی‌ای دارم! (چهره‌م کمی مظلوم‌نماست!) بیشتر دوست دارم الگو داشته باشم تا اینکه خودم الگو باشم. دو کلیدواژه‌ی "اضطراب" و "جمع‌بندی" هم نوشتم که یادم نیست تفسیرش چی بود. بی‌نظمم و اتاقم جا برای پا گذاشتن نداره! به اندازه‌ی کافی جدی نیستم در اموری که حتی باید باشم! تا حدودی بدبین هم هستم علیرغم اینکه سعی می‌کنم نباشم! در کارهای انفرادی موفق‌ترم نسبت به گروهی. تودارم. شادم. پرانرژی‌ام. مستقل‌ام. و می‌تونم خوب تمرکز کنم.

این حجم از علامت تعجب واسه اینه که خودمم توقع شنیدن اینا رو نداشتم، اینقدر با جزئیات. بعد که اومدم بیرون روی نقاشی و چیزایی که نوشته‌بودم فکر کردم که ببینم هر ویژگی رو از کدوم قسمت نتیجه گرفته. عجیب‌تر از همه همون بود که فکر می‌کنم از برادرم خوشگل‌ترم. نگاهم افتاد به ماهی‌ها که واسه یکی پولک کشیده‌بودم و واسه یکی نه! عجیب بود واسم! خطوطِ پل روی آب رو هم کامل نکرده بودم با اینکه هیچ‌کدوممون عجله‌ای نداشتیم! به نظرم الگوپذیری رو از روی طوطی گفته بود و بدبینی رو از بچه گربه. بی‌نظمی رو هم از غذاهایی که دوست داشتم نتیجه گرفته‌بود. و کارای انفرادی رو هم از ورزش‌های مورد علاقه‌م. فقط همینا رو فهمیدم :) موقع نوشتن پدیده‌ها خیلی برام سخت بود که چهارتا ننویسم و سایه بین‌شون نباشه! دوست دارم بعدها اگه دوباره مدیرم رو دیدم درباره‌ی اینا و مخصوصا تفسیرِ سایه ازش بپرسم! :))

+همه‌ی نمرات وارد شدن و به طور معجزه‌آسایی اونی رو که فکر می‌کردم نیفتادم! :دی ولی قراره خودم همین تابستون روش کار کنم -_- 

+خونه خیـــــلی خوبه، خیـــــلی! 

+این چند روز من به این نتیجه رسیدم که خواننده‌ی نوشته‌های شما بودن رو بیشتر دوست دارم نسبت به خونده‌شدن. :)

چشـــــم بد دور

کہ هـم جانـے 

و هـم جانانے ... :)


#حافظ


گفتم: «آباد توان ساخت دلـــم را ؟» گفتا:

«حُسن این خانہ همین است کہ ویران مانَد»


#فروغی بسطامی

قـاصِدَڪــ
۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۹ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ نظر

چند شبه ساعت پنج شش می‌خوابم! صبحه به عبارتی! یکی از این صبح‌ها بعد از اذان بساطم رو بردم وسط حیاط و شروع کردم به خوندن. جاتون خالی، انرژی مثبت از در و دیوار می‌بارید! صدای پرنده‌ها رو که در جریانید، روشن شدن تدریجی هوا هم لذتی داشت. تجربه‌ی خوبی بود. :)


بله دیگه! هنگامه‌ی امتحان و اضطراب است! :دی

آروم باشید دوستان! قرار نیست غر بزنم :) فردا آخریشه.


 فردا فیزیکه. پارسال هم آخرین امتحان بود فکر کنم، یازده خرداد. روز قبل ۴نفری جمع شده بودیم خونه‌ی یکی از بچه‌ها. و من همین امسال فهمیدم چقدر به اون خوندنای دسته‌جمعی عادت کرده بودم. طبق معمول کلی هم خندیدیم. وسطش یه نیمچه قهری هم اتفاق افتاد. از اون قهرای الکی که آدم هرچی فکر می‌کنه علتش رو یادش نمیاد. و البته با این وجود اولین و آخرینش بود. چندتا فصل هم موند که هرکس تنهایی بخونه. شب که رسیدم خونه تو گروه خطاب بهش گفتم: می‌دونم الآن وقتش نیست و ممکنه فکر کنی قاطی کردم... ولی تازه فهمیدم چقدر دوستت دارم! گفت اینا از نخوندنته آرزو! نمی‌فهمی چی میگی! به انضمام مقادیری شکلک خنده و تعجب. گفتم به جون خودم دوستت دارم! این دفعه فقط شکلک تعجب فرستاد و نوشت خودتی؟ یا قرآن! چیزی می‌خوای آرزو؟ کاری کردی خونمون؟ گفتم آره بابا خودمم! حالا ما یه بار ابراز احساسا کردیما! بالاخره قبول کرد و واکنشی در خور ابراز محبت نشون داد. بعد خطاب به حدیث نوشتم وقتی صدای تو رو هم پشت تلفن شنیدم و فکر کردم که دیگه نمی‌بینمت دلم تنگید و فهمیدم که تو رو هم دوست دارم. جفتشون آفلاین بودن. فکر کردم و بعد نوشتم کلا من امروز فهمیدم که چقدر دیر می‌فهمم! چندی گذشت و نوشت: آرزو من فهمیدم واسه چی اینجوری شدی! رماااااان*! باید یه عالمه رمان عاشقانه برات بخرم! نوشتم: نخیرم! فکر نمی‌کردم انقدر زود دوران با هم بودنمون تموم بشه. الآن حسش می‌کنم. اینا رو در حالی نوشتم که هی اشکام رو پاک می‌کردم تا درست حروف رو ببینم! من قبلش هیـــــچ وقت فکر نمی‌کردم روزی به خاطر چنین دلیلی نیم ساعت گریه کنم! آنلاین شد و نوشت: خدا رو شکر که به حس اومدی عزیززززم! با لحن خودش خوندم و خندیدم :) گفته بودم که یکی از القابم بی‌معرفت و بی‌احساسه، نه؟ :) پس عجیب نیست که این مکالمات رو نگه دارم و برام مهم باشه. :)

روز بعد به بقیه‌ی دوستامم گفتم که دوستشون دارم. طبیعتا واکنش‌های خنده داری دریافت کردم. و صد برابرش حس خوووب! با یه لبخند جمع نشدنی رفتم سر جلسه. بعدشم که قرار بود بریم بیرون، توی راه چشمم به هر کدومشون می‌افتاد لبخند می‌زدم. و سرانجام ظهر موقع خداحافظی فرا رسید. اون موقع واقعا فکر می‌کردم دیگه دوستی‌مون تمومه! هرچند بعضی‌ها واقعا کمرنگ شدن ناخودآگاه، ولی الآن که یک سال گذشته، خوشحالم که اشتباه فکر می‌کردم و حتی با بعضی‌هاشون صمیمی‌تر شدم از جمله حدیث و فاطمه۲ :)) احساس می‌کنم وقتی ارتباط بیشتر مجازی و از طریق نوشتن و نه حرف زدن باشه می‌تونم صمیمانه‌تر و بهتر رفتار کنم. به هر حال فرصت بیشتری برای فکر وجود داره. :)

+امشب با یادی از پارسال بهش گفتم نبودت تو تلگرام بدجوری حس میشه، من عکس پروفایل کیو نگاه کنم که نیشم باز شه؟ :) (قبلا بهش گفته بودم عکست رو که می‌بینم ناخودآگاه خنده‌م می‌گیره! ربطی هم به عکس نداره‌ها، هرچی بذاره همینم!) جالبه که اونم امتحان فیزیک داشت!

+ مقدمه‌ی فکر کردن به پارسال انتشار دو پست با عنوان «همانا با دوستان خود اینگونه با محبت صحبت کنید تا رستگار شوید :)» توسط الـی بود.


+پریشب می‌خواستم از یه نفر حلالیت بطلبم. هی نوشتم و پاک کردم. نتونستم! کِی میشه بتونم بشکنم خودم رو؟


* همان‌طور که مستحضرید من گاهی برای گریز از درس خوندن، کتاب غیر درسی رو با مدت بیشتری در برنامه وارد می‌کنم. پارسال به طور شدیدی به رمان‌ روی آورده‌بودم. از این به قول بقیه آبکی‌ها! ولی خوب بود. یه ذره احساساتم به کار افتاد!


+ یه‌چیزی؛ من انقدر از نخوندن و اینا میگم شما دیگه اونجوری فکر نکنید‌ها! گاهی حساس هم هستم تازه! :) البته بیشتر واسه جبران زحمات والدین و اساتید دوست داشتنی. و خودمم می‌دونم این ترم رو کوتاهی کردم.


سلطان کولر، پدر! :)



تـُـو بہ صد آینـــــہ

از دیدن خود

سیـر نه ای

من بہ یک چشـم

ز دیدار تــُـو

چون سیر شوم؟


#صائب تبریزی 



اگر مےشد صدا را دید؛

چه گل‌هایـے،

چه گل‌هایـے،

کہ از باغ صدای تـُــو 

بہ هــر آواز مےشد چید؛

اگر می‌شد صدا را دید...


# دکتر شفیعی کدکنی

قـاصِدَڪــ
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۳۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

 و بهاران را باور کن :)

این سنبل‌خانومِ ما توی باغچه‌ست و امیدوارم خودش هم اینو ترجیح بده به کنار سایرِ سین‌ها بودن :) 


فکر کنم قصد دارم در این چند روز سرانه‌ی مطالعه‌ی ۹۵ و ۹۶ خودم رو ببرم بالا! هدف‌گذاریم تا پایان روز پنجم ۸تا کتابه و امیدوارم که بشه. خب، وقتی می‌خوام از فیدیبو بخرم بیشتر اونایی رو انتخاب می‌کنم که حداقل چندتا نظر مثبت هم داشته‌باشن، اما دیشب فاقد نظر هم خریدم و امیدوارم بتونم اولین نظر مثبت رو ثبت کنم. بعد از اون هم با کیمیا قرار گذاشتیم بریم کتابخونه و به یادگیری همدیگه کمک کنیم!


شبا که می‌خوام بخوابم و یادم میاد تمام آلارم ها رو غیرفعال کردم، یک حس خوبی بهم دست میده :) البته فکر کنم دوباره باید چندتا بذارم. سوال من اینه که چرا اهل خونه می‌بینن داریم به ظهر نزدیک میشیم و منو بیدار نمی‌کنن؟ و بعدش هم میگن تو چقدر می‌خوابی! داداشم امروز میگفت تو ساعت بدنت که هیچ، تاریخ بدنت تنظیمه! امروز روز جهانی خوابه! :) حالا یه‌امروز شد ۸ساعت‌ها!


مامانم اومده میگه: چندتا از اون لاک‌هاتو بده. میگم واسه چی میخوای؟( غرقِ کتاب بودم و وقتایی که نمی‌خوام از جام تکون بخورم با پرسیدن سوالاتی از این دست برای خودم وقت می‌خرم.) گفت واسه بابابزرگت! راستش یه‌لحظه فکر کردم بابابزرگ قاطی کرده. و مامانم گفت: واسه علامت‌گذاری می‌خواد و اینا! و نیست که من خیـلی طرفدار لاک می‌باشم! همون چندتا هم پیدا نشدن و مامانم به نههههههِ موجود در نگاهم التفاتی ننمود و رنگ‌های مخصوص شیشه رو برد! :))


داشتم وبلاگ‌های دنبال‌شده‌مو می‌نگریستم دیدم چندین‌نفر خیـــــلی وقته نیستن و بعضیاشون خیلی وقته نظری رو هم تایید نکردن، ان‌شاءالله این کمرنگ‌بودن‌ها واسه این باشه که اینقدر حال‌شون خوب هست و با آدمای اطرافشون روزگار خوبی رو می‌گذرونن که اینجا در اولویت‌های آخرشون قرار گرفته :) و روزهای خوب‌شون در سال جدید هم تداوم داشته‌باشه :))


ما یه نکته‌ای داریم تو خونه‌مون که واسه کادوخریدن به این توجه می‌کنیم که در حال حاضر به چی احتیاج داره و همون رو می‌خریم. بعضی موقعا هم خودمون کادوی درخواستی‌مون رو میگیم:دی مثلا من از الآن گفتم که واسه تولدِ سال بعدم چی دوست دارم :) البته این با اون‌که من عاشق غافلگیرشدنم تناقض نداره‌ها، چون از لحاظ حافظه ارادت خاصی به این ماهی قرمزا دارم! :)) امسال واقعا موندم که چی واسه مامان بگیرم. هدیه‌گرفتن اون وقتایی که همینجوری داری میری و می‌بینی اون کالای پشت ویترین چقدر به فلانی میاد سخت نیست و خیلی هم لذت‌بخشه ولی وقتایی که احساس می‌کنی باید یه‌چیزی برای فرداش بخرم سخته. توجه به اینکه هرچی هم باشه از ناراحتیش کم نمی‌کنه، سخت‌ترش می‌کنه. می‌دونین، بچه‌تر که بودم کادو رو میذاشتیم به عهده‌ی بابا و من و علی‌اصغر هنرنمایی‌های دیگه‌ای می‌کردیم. کارت‌پستال و نقاشی و اینجور چیزا! هم خودمون واقعا خوشحال می‌شدیم و هم مامان. البته اینو وقتی فهمیدم که یکی از اون کارت‌ها رو توی گاوصندوق دیدم. توش به خراب‌کاری‌هایی که تا اون روز رو نشده‌بودن هم اعتراف می‌کردم، روزای خوبی بود :)) راستی تبریکِ پیشاپیش :))


شنیدین میگن اول سال هرکاری کنی تا آخرش همونجوری پیش میره؟ من سال سوم بود فکر کنم، که سال تحویل ساعت دوی شب بود. بعد از تبریک و روبوسی و اینا پریدم توی اتاق که درس بخونم! (بعدانوشت!: منظورم برنامه‌ریزی‌شده و برمبنای همین سخن بود!) چشمم افتاد به کتاب تست فیزیک، همینجوری یه‌صفحه رو باز کردم و شروع کردم به حل‌کردن سوال اول، وسطاش دیدم اشتباه رفتم! رفتم سوال بعدی، از همون اولش بلد نبودم! از ترسِ اینکه کل سال این‌شکلی بشه کتاب رو بستم و سعی کردم این خرافات رو باور نکنم :))) 



به زیبایـےات بگـو آرام‌تـر!

اینطور که بی‌مـحابا پیش می‌رود،

چیـزی برای بـَـھار

نخواهد ماند.

#حمید جدیدی



هـَـر کـُـجا باشـے

بـَـھار همـانجاست!

مثــــل قلب مـَـن.

#معصومه صابر


ان‌شاءالله سال توپی پیش رو داشته‌باشید و توش پر باشه از اتفاقات خوبِ غیرمنتظره، مخصوصا اونایی که انتظارش رو می‌کشید اما انتظارش رو ندارید :))

قـاصِدَڪــ
۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۶ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۷ نظر

ببینین، هی طولانی و غیر مفید می‌نویسم و شما هم که بزرگوارین و دعوام نمی‌کنین، منم از خدامه:) البته این‌یکی حتی خنده‌دار هم نیست و جدا با کمی عذاب وجدان نوشته‌شده با دلیل غیرمحکمه‌پسندِ می‌نویسم تا بماند برای آینده:). 


من مثل یه‌ بچه‌ی خوب:) توی سالن مطالعه در حال درس‌خوندن بودم که یکی از بچه‌ها خبر فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی رو بلند خوند و چون من امروز امتحان داشتم دیگه خبرای تعطیلی به من ربطی نداشت. خیلی برام یهویی بود، کلا از وقتی که اومدم خوابگاه و با تلویزیون خداحافظی کردم هر خبری برام ناگهانیه. رفتم تو فکر مرگ و اینکه چی ازم بجا می‌مونه، دیدم یه‌نمه می‌کشه به جاهای غمناک، موضوع رو عوض کردم و رفتم تو فکر اینکه با شنیدن نام هرکس اولین خاطره‌ای که ازش یادم میاد، چیه یا مثلا چه تاثیری توی زندگیم داشته( من گاهی وقتا یجوری تاثیر می‌پذیرم که خود عامل تاثیرگذارنده هم فکرشو نمی‌کنه)؛ و درست فهمیدین:) بخش عمده‌ی ادامه‌ی پست همین چیزاست.

افراد زیادی اومد تو ذهنم؛ معلمام، هم‌کلاسی‌هام، مغازه‌دارا، دکترا و پرستارا، اسامی عام‌ و بی‌ربط به من و مجری‌ها حتی!


مثلا با شنیدن نام قلی یاد چادر گل‌گلی آبیم میفتم و بالعکس! خونه‌ی ما و رفیق صمیمی قدیمم خیلی نزدیک بود و ما هروقت از کلاس یا خرید میومدیم و باید دل‌می‌کندیم چند دقیقه هم سرکوچه‌ی یکی‌مون درباره‌ی برنامه‌ی فردامون حرف میزدیم و بالاخره خداحافظی می‌کردیم. راهنمایی که بودم یه‌بار بعد از اینکه رفتم خونه و لباسامو عوض کردم دوستم زنگ زد و گفت یه‌لحظه بیا سر کوچه کارت دارم؛ من واقعا حال نداشتم دوباره لباس عوض کنم، چادر گل‌گلی آبی‌مو پوشیدم و رفتم سر کوچه؛ همون موقع یه موتور حاوی دو سرنشینِ بی‌ادب از کنارم رد شد و گفت: این باید زنِ قلی شه! همین‌قدر بی‌ادب بودن جوونای مردم:دی ولی باعث شدن حتی وقتی می‌خوام برم سر کوچه هم مثل آدم لباس بپوشم و با چادر گل‌گلی راه نیفتم تو کوچه:دی


مثلا یه مجری بود که فکر کنم خانم هاشمی بود. وقتی ۱۰سالم بود یه مسابقه‌ی تلویزیونی که از شبکه‌ی دو پخش می‌شد رو اجرا می‌کرد. یکی از روزا بعد از اونکه ارتباط با شرکت‌کننده برقرار شد، اوشون در جواب احوال‌پرسی مجری گفت: خوبم مرسی و مجری هم فرمود: بچه‌های عزیزم مرسی یه کلمه‌ی خارجیه و بهتره ما از کلماتی مانند ممنونم و سپاس‌گزارم استفاده کنیم. شاید باورتون نشه ولی از همون ۹سال پیش مرسی رو جز یکی‌دوبار که اونم بعدش عذاب‌وجدان گرفتم، بکار نبردم. بین این همه کلمه‌ی مانوس و نامانوسِ غیرفارسی، من فقط از مرسی استفاده نمی‌کنم، اونم چون خانم هاشمی گفته!


کلاس دوم یه ساعت از همینجا خریده‌بودم که ضدآب بود و تا کلاس پنجم که خراب شد از دستم درش نیاورده‌بودم، سه‌سالِ تمام. اون سال هم دوباره در سفرمون از اینجا رد شدیم و من یه‌ساعت کپیِ همون خریدم که فقط رنگ عدداش فرق می‌کرد و اینو دیگه فقط بعضی موقعا در میاوردم از دستم؛ یعنی اینقدر وابسته و علاقمند به ساعت بودم. کلاس اول راهنمایی یه نمایش اجرا کردیم که من اونجا نقش یه خرگوش به‌نام بی‌خیال رو داشتم که اعضای خونوادشو در یک حمله‌ی گرگی از دست داده‌بود و دیگه هیچی براش مهم نبود و مردم این‌لقب رو بهش داده‌بودن. و بعد از اون نمایش بود که من برای ۴سال تقریبا ساعت رو کنار گذاشتم و با شعارِ بی‌خیالِ زمان زندگی کردم! با شنیدن نام معلم هنرم یاد این میفتم.


از معلمای ابتداییم بیشتر توبیخ و تنبیه یادمه که تابستون حسابی براتون شرح دادم، البته با لبخندها؛ یعنی وقتی اینا یادم میاد ناراحت نمیشم، خب شیطون بودم و حقم بوده:)


ولی از معلمای راهنماییم کلی حرفای خوب‌خوب یادمه که بدرد کلِ زندگیم می‌خوره:) عاشق مدیرمون بودم، از اونایی بود که لبخند از لبش نمی‌رفت و منتظر یه مناسبت بود تا جشن بگیریم و جایزه بده:)


وقتی اسم معلم ریاضی اول دبیرستان رو می‌شنوم یاد نهنگ میفتم! یه‌سوال بود که توش جمله‌ای بود با مضمون این‌که نهنگ پستانداره، معلم ما قبول نداشت و دقیقا یادم نیست که آیا نهنگ رو با اون قیافش جزو ماهی‌ها حساب می‌کرد یا چیز دیگه! داشتم به هم‌کلاسیم میگفتم: دیروز توی فیلم دیدم نهنگه ۱۲ساعت بیرون از آب بود و معلم ما رو صدا زد و فرمود: بیرون! و دلیلش هم این بود که ما باهم صحبت می‌کردیم و و روی صحبتمون با کل کلاس نبوده. منم مثل دوران ابتداییم پا شدم برم بیرون که هم‌کلاسیم اندکی خواهش کرد و ایشون هم از ما درگذشت، منم معذرت‌خواهی کردم و گفتم: ولی خانم نهنگ پستانداره!

آقا من اینا رو میگم فکر نکنین خیلی شر بودما، اتفافا آروم هم بودم! وجدانم اشاره می‌کنه که اصلاح کن؛ حداقل به قیافم میخوره آروم باشم!


+ با سوالات امروز اخلاق یاد کنکور افتادم، مرحله‌ی اول ۲۵تا تستی بود در ۲۰دقیقه که جا داره بگم خدایا شکرت عجب شانسی آوردم:) طبق تجربه‌ای که از میان‌ترمش داشتم آیات و احادیث رو حفظ نکردم و امروز از بین اون همه روایت دقیقا همون تعداد انگشت‌شماری اومده‌بود که من عشقی خونده‌بودم‌شون:)مرحله‌ی دوم هم یه‌برگه شامل ۵تا سوال تشریحی بود که صرفا اسمش ۵تا بود و گرنه ایشون مثلا در سوال ۶ فرموده‌بودن که ماهیت زهد و صبر و حیا و توکل و یه‌چیز دیگه رو که اسمش یادم نیست توضیح بدین، بنظر من خود این، ۵تاسواله خب؛ این بود غرهای من از امتحان امروز:) با تشکر از شکیبایی شما:)


++ آخریشم این‌که من ۶روز غذای درست و حسابی نداشتم یعنی هی یادم می‌رفت رزرو کنم و بگذریم از فایده‌ی این امر که همان کم‌شدن جوش‌های صورت می‌باشد، بالاخره در یکی از این ۶روز مکالمات تلفنی من و مامانم میره به این سمت که ناهار چی داشتی دخترم؟ و دختر هم میگه: وای مامان بهت گفتم اینو خریدم؟ مامان هم میگه؛ بله گفته‌بودی، پرسیدم ناهار چی خوردی؟ و دختر میگه: راستی مامان نمرات تمرین سری‌ ان‌ام مبانی‌مون اومده، و بعد از شرح حالی مفصل مامان هنوز هم حواسش پرت نشده و دوباره میگه: نگفتی ناهار چی خوردی؟ و دخترک درمانده و کلافه از تمام‌شدن اخبارش میگه؛ هیچی و مادر با توجه به سابقه‌ی خراب دخترش در حالی که سعی می‌کنه خون‌سردی‌شو حفظ کنه میپرسه: دیشب چطور؟ و دخترِ بی‌نوا در حالی که سعی می‌کنه لبخندش در لحنش نمود داشته باشه جواب میده: و باز هم هیچی، و مامان میگه؛ حتما دیروزم ناهار نداشتی؟ و دختر با ذوق میگه: آفرین دقیقا! و خب دیگه بقیه‌ش اظهار لطف و محبتِ مادر-دختری‌ست که قابل پخش نیست:دی. دیروز ذوق‌زده و با خیالی آسوده به مامانم گفتم: من امروز ناهار داشتم! ایشونم فرمود: چه‌عجب، خسته نباشی:)



بیـــــمار غَـمَـم

عیـن دوایـے تـُــو مَـرا

#مولانا


چیزی کـم از بهشت نـدارد؛

هـَـوای تـُـــو

#قیصر امین‌پور


بعدانوشت: خطاب به فینگیل‌بانو؛ موقع دسته‌بندی پست‌ها یاد اون حرفت افتادم که گفته‌بودی یه دسته‌ی جدا به‌نام آرزو و سلف در نظر بگیرم:دی، کم بودن راستش وگرنه حتما این‌کار رو می‌کردم:)

و بازم بعدانوشت: معذرت می‌خوام اگه گاهی لحن جوابم به نظرتون یا نظرم در وبلاگ‌تون یا حتی تبادل نظر در وبلاگی دیگر مناسب به‌نظر نمیومده یا کمی تند بوده، تا حدودی به مضمونِ  *جنگ اول به از صلح آخر*  اعتقاد دارم:)

قـاصِدَڪــ
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

چند روز پیش درباره‌‌اش در یکی از همین وبلاگ‌های بیان خواندم، و کمی هم به آن فکر کردم، نامه‌ای به ده‌سال بعدِ خودمان؛ هیجان‌انگیز بود.

خب اول خواستم برای خودم در ۱۰سال آینده آرزوهای رنگ‌رنگی بکنم، از آن‌انرژی مثبت‌دارها، بعد دیدم اگر منِ ۱۰سال دیگر کسی باشد که فکرش هم را هیچ‌وقت‌نکرده‌ام، گناه دارد خب!

می‌دانید؟ من هروقت یک آدم‌بزرگِ هم‌نام خودم را می‌بینم و می‌شناسم با خودم فکر می‌کنم شاید من شبیه او شوم.

تابحال ۳مورد بوده.

اولی خواهرِ مربیِ مربیِ کاراته‌ام بود. ۷سال پیش که برای اولین‌بار در مسابقه شرکت کردم، باختم اما خوشحال بودم، چون تنها پرچمی که به نفع من رفت بالا متعلق به کسی بود که اسم خودم را داشت، البته از آن دو داور دیگر زیباتر هم بود. یک آرزوی جوان و مهربان ورزشکار که رنگِ آبیِ مانتویش هم بسیار زیباترش کرده‌بود.

دومی معلم زیست راهنمایی‌ام بود. تنها معلمی که در آن‌روز پاییزی ابری اشک اغلب‌مان در آورد. هرچند به حرف‌هایش خندیدیم، به توصیه‌هایی که کرده‌بود. در راه آمدن از مدرسه به خانه مسیر همیشگی را اندکی تغییر دادم، به اندازه‌ی یک کوچه زودتر راهم را از خیابان اصلی جدا کردم تا کسی اشک‌هایم را نبیند، گریه می‌کردم چون یادم نمی‌آمد آخرین‌باری که من اول به پدرم گفتم دوستت دارم، کِی بود. مادرم چقدر نگران شد وقتی چشم‌هایم را دید و چقدر خندید وقتی علتش را فهمید و پدرم هم پشت تلفن چقدر هنگ نمود! وقتی پس از سلام و احوال‌پرسی و ترکیدنِ دوباره‌ی بغضم گفتم دوستش دارم. هرچند بعدها از حرف‌های همان معلم فهمیدم ابراز علاقه به پدرها آنقدرها هم که آن‌روزها فکرش را می‌کردم سخت نیست و حتی می‌تواند گفتاریِ بدین شکل هم نباشد، اما آن‌روز اگر نمی‌گفتم سبک نمی‌شدم. بگذریم، داشتم می‌گفتم دومی هم یک آرزوی معلم متفاوت و ماندگار در ذهن من بود.

سومی مادر یکی از اعضای کوچک کلاس بود، می‌نشست در باشگاه تا کلاس دخترش تمام شود، خانه‌دار بود. ویژگی خاصی نداشت و در واقع اگر هم داشت برای من نبود که خب طبیعی‌ست و تنها چیزی که باعث شده در ذهنم بماند همان آرزوبودنش است. یک آرزوی قدبلند. یک اعترافی بکنم؟ راستش چیز دیگری هم یادم می‌آید، اما همه‌چیز را که نمی‌شود گفت، می‌شود؟ همین‌قدر می‌دانم که دوست نداشتم در آینده مثل او شوم. بگذارید پای احساسِ بُعد آرزوشناس وجودم.( ابدا منظورم قضاوت نیست، بنظر من هر آدمی حق دارد که دوست نداشته‌باشد شبیه افرادی باشد و این به‌معنای بد بودن آن افراد هم نیست، شاید ویژگی‌های معمولی‌ای داشته‌باشد که من دوست ندارم مثلا)

بحث اصلی درباره‌ی آن نامه بود، اگر در آن‌نامه هی حرف‌های خوب‌خوب برای خودم بنویسم و مثلا بگویم مطمئنا تو تا الآن دوسوم راه تحقق آن‌چیزهایی را که مربوط به تیتر خبریِ ۵سال بعدت است طی کرده‌ای، و این‌طور نباشد و شبیه آرزوی سوم باشد از آن‌جهت‌هایی که شما نمی‌دانید و شاید خودم هم درست نمی‌دانم؛ خب شاید بزند زیر گریه، آرزوی ۱۰سال بعد را می‌گویم، شاید به تمام این‌روزها و رویاها بخندد و خوش‌خیالی بپندارد حالِ خوبِ غالبِ باارزشِ این دورانم را.

پس یک تصمیم گرفتم؛ نوشتن نامه را موکول می‌کنم برای روزی که احساس کنم به ته خط رسیده‌ام، برای روزی که احساس کنم از آن بدتر نمی‌شود که این نکته‌ی مهمی‌ست، از حال فلاکت‌بار آن روزهایم برایش بنویسم و حسابی از اوضاع ۱۰سال بعد ناامیدش کنم و بترسانمش. مطمئنا نوشتن این‌نامه در یک شب اتفاق خواهد افتاد، نامه‌ای بدخط و اشک‌آلود که مچاله می‌شود و احتمالا پرت می‌شود به تهِ کمدی چیزی، شاید هم اصلا به‌یک پست رمزدار در این‌وبلاگ تبدیل شود. با این شرط مطمئنا ۱۰سال بعدش که نامه را باز کنم باز هم می‌زنم زیر خنده که چقدر زود ناامید شده‌بودی دختر و جایت خالی که حالِ خوب این‌روزهایم را ببینی و به‌جای آبغوره‌گرفتن، با همان لبخند معمولی همیشگیت از زندگی لذت ببری.

راستش را بگویم؟ در اینصورت چنین نامه‌ای به احتمال زیاد نوشته نخواهد شد چون هرقدر هم که حالم بد شود باز می‌گذارم برای حالِ بدتر. اصلا شاید هم هیچگاه احساس نکنم که به آخر رسیده‌ام، بله این بهتر است. گزینه‌ی دیگری هم هست، همین چندخط را بگذارم به حساب آن‌نامه، اگر حالم بد باشد که چیزهایی به خودم یادآوری کرده‌ام و اگر هم خوب باشد که خب خوب است دیگر، چه می‌خواهد؟ بیکار که نیست بنشیند و برود در عمق این حرف‌های سطحی و این بامدادِ معمولی در خوابگاه را به‌یاد بیاورد؛ لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد به مرورِ پست‌های وبلاگِ ده‌ساله‌اش.


+ خب پس تکلیف عنوان هم مشخص شد:)

+ طبیعی‌ست که هر آدمی به‌زبان خودش (حتی اگر به‌نظر بقیه جالب نباشد) با خودش حرف بزند دیگر؟




سبزنوشته هم چون بسیار طولانی می‌باشد و شعری‌ست که زمانی ورد زبانم بود و دوستش داشتم و نمی‌توانم از گذاشتنش صرف‌نظر کنم، می‌ماند برای ادامه‌ی مطلب. و بگذارید قبلش بگویم یکی از معدود سه‌نقطه‌هایی که دوستش دارم، همین سه‌نقطه‌ی آخر این شعر است که خودم اضافه می‌کنم.


قـاصِدَڪــ
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۳:۴۴ موافقین ۵ مخالفین ۱ ۶ نظر



دقیقا یادم نیست چه سالی بود ولی مطمئنم که راهنمایی بودم ، معلم دینی‌مون که علیرغم اینکه هرجلسه بلااستثنا از همه می‌پرسید ، خیلی دوسِش داشتیم بهمون پیشنهاد داد هر صبح که بیدار می‌شیم به امام‌زمان سلام بدیم و نگفت که ثواب داره و مثلا اینجور میشه و اینا . گفت کاری نداره که امتحان کنید و اگه خوشتون اومد ادامه بدین . من بخاطر اعتمادی که به معلمم داشتم همیشه بعد از سلام‌دادن یه‌حس خوب پیدا می‌کردم که مطمئن بودم امروز یه‌روز خوبه . اون سالها پیاده می‌رفتم مدرسه و توصیه‌های معلممون رو توی راه اجرا می‌کردم ، چقدر خوبه که معلما از این توصیه‌ها هم می‌کننا . از اون معلم تقریبا هیچی بجز چندتا نکته‌ی باحال که بهمون آموخته ، یادم نیست . همینان که می‌مونن . توصیه‌های کاربردی ؛ البته که نه فقط در این زمینه .

+ یه‌نفر ، یه عکس خیلی زیبا واسه پروفایلش گذاشته بود ، میخواستم به جای اینی که الآن هست اونو بذارم ولی وقتی اندکی در اینترنت سرچش کردم و نیافتمش حدس زدم احتمال داره که خودش اونو طراحی کرده باشه و نتونستم بذارمش اینجا . اما نوشته‌ای که روی عکس بود این بود که : تـُــو ماهِ کاملِ این آسمـــــان تیـــــره و تاری .


قـاصِدَڪــ
۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۲:۵۲ موافقین ۱۰ مخالفین ۰

سلام

اولین میان‌ترمِ عمرمو پشتِ سر گذاشتم امروز و دقیقا آسون‌ترین سوال رو اشتباه نوشتم . 

استادِ مبانی‌مون - که نمی‌دونم چرا انقدر فکر می‌کنم مهربونه و بعضی از بقیه‌ی بچه‌ها این‌طور فکر نمی‌کنن - ۷تا تمرین داده‌بود که مهلت تحویلش تا ۴شنبه بود . من تا دیروز فقط یدونه‌شو حل کرده‌بودم و خجالت می‌کشیدم برم اونو بدم . بازم فکر کردم و دوتای دیگه رو هم نوشتم و رفتم دانشکده . دقیقا نیم‌ساعت توی راهروها دنبال اتاقش می‌گشتم ، بالاخره توی گروه پرسیدم و تونستم پیداش کنم و جواب همون ۳تا رو بهش بدم . یعنی تقریبا ۲/۵ ساعت واسه مبانی وقت گذاشتم و تازه انقدر انرژی گرفته‌بودم که می‌خواستم بازم مبانی بخونم ، دیگه ضمیر ناخودآگاهم به صدا در اومد و گفت بشین ریاضی بخون بچه ، فردا امتحان داری . دیروز استاد ریاضی رو هم دیدم و با خودم گفتم کاش دفترم رو آورده‌بودم که اشکالام رو ازش می‌پرسیدم . بعد همونجا توی ایستگاه شروع کردم به حدحل‌کردن که اگه به یه‌اشکال دیگه برخوردم تا نرفتم خوابگاه همینجا ازش بپرسم ، به‌هرحال یدونه‌هم یدونه‌ست . و ۲تا سوال پیدا کردم . یکیشو حل کردم و دیدم فقط ۲کلمه‌ست و با خودم گفتم حتما یه‌نکته‌ای داره که من ازش غافلم . ۱۰ دقیقه هم دنبال اوشون گشتم تا بالاخره توی یه راهرو دیدمش . اون‌سوالِ مسخره و آسون با همون ۲‌‌-۳ کلمه حل می‌شد و خیلی خجالت کشیدم که ازش پرسیدم ، فکر کردم با خودش میگه این مثلا فردا هم امتحان داره ! و اون سوال آسونی که گفتم امروز اشتباه نوشتم دقیقا شبیهِ همین دیروزی بود . 

دیشب خیلی استرس داشتم و به‌مرحله‌ی ( خدایا غلط کردم ، از شنبه جدی‌تر شروع می‌کنم ) رسیده‌بودم ، مامانم گفت شربت زعفرون بخور . یادِ امتحان نهایی‌ها افتادم .

کوثر و فاطمه‌ خونه‌ی ما بودن و فرداش امتحان هندسه داشتیم ، ساعت ۱۴:۳۰ بود و علیرغم تمام تلاش‌هایی که فاطمه برای فهموندن قضایای هندسه به من داشت ، من هیچـــــی یادم نمی‌موند . خیلی وضعیت بدی بود ، هنوز یه‌فصل هم کامل نخونده بودم . مامانم شربت زعفرون واسمون آورد که از استرسمون بکاهد و خب میدونین که زعفرون شادی‌آوره دیگه . حالا تقی‌به‌توقی می‌خورد می‌زدیم زیر خنده . انقدر اون‌روز خندیدم که واقعا دلم درد گرفته‌بود . از اون به‌بعد هرزمان که یکی زیاد می‌خندید می‌گفتیم حتما زعفرون زده :دی

واسه عصرونه هم روزایی که پیشِ هم بودیم از اقلامِ روبرو هرچی در دسترس بود میاوردیم سرِ سفره : نان و پنیر و گردو و گوجه و خیارسبز و سبزی . بعد من یه مشکلی دارم اینه که بنظرم اینا باید همزمان تموم شن .

حالا شما در نظر بگیرین ، خیار تموم می‌شد ، گوجه می‌موند پس دوباره خیار خرد می‌کردیم . بعد اینا می‌موند پنیرِ هدف‌گذاری‌شده تموم می‌شد ، دوباره پنیر میاوردیم . بدین شکل ما تا یک‌ساعت هم مشغول خوردن بودیم حتی :))


بچه‌ها امروز می‌گفتن از سر و صدای طوفانِ دیشب نتونستن خوب بخوابن ، من گفتم : طوفان ؟؟! گفتن آره دیگه ، گفتم ؛ پس حتما چون پنکه روشن بوده ما متوجه نشدیم ، بعد اونا گفتن : پنکه ؟؟!


انقدر اینجا منظره‌های خوشگل‌خوشگل دیده میشه با این برگ‌های پاییزیِ رنگارنگ ، منم هی فرت‌و‌فرت عکس می‌گیرم و صدالبته که عکسا اونقدر خوشگل نمیشه :(


اسمِ هم‌اتاقی‌م دراومده واسه کربلا ؛ انقدر خوشحال بودم که من زودتر به مامانم خبر دادم تا اون به‌خانوادش .


راستی یکشنبه‌ها میرم مرکز مشاوره ، این‌هفته یه تست گرفت و رنگِ شخصیتمون و ویژگی‌هاشو گفت ؛ احساس خیلی خوبی داشتم که آدمایی مثل خودم اونجا بودن ؛ اینکه نمی‌تونستیم احساساتمون رو بروز بدیم ، وقتی کسی باهامون دردودل میکنه نمی‌تونیم همدردی کنیم و فقط دنبال راه‌حل می‌گردیم ، برنامه‌ریزی‌ روزانه و خیلی ویژگی‌های دیگه که من همیشه فکر می‌کردم بعضی‌از اونا بخاطر روابط عمومیِ ضعیفمه و نباید اونجوری باشم . خیلی خوب بود مخصوصا وقتی واسه مشاغل مناسب ، تخصص‌های کامپیوتری رو هم گفت . 


فعلا همینا دیگه . شاید با خودتون بگید من چرا اینا رو می‌نویسم ، باید بگم چون می‌خوام همه‌ی اینا رو بعدا یادم بمونه :)


# الهـــــے و ربّـے مَن لــے غَیرُڪ ...


اون لحظه‌هایی که خیلی ناامید یا خسته میشم و دلم می‌خواد غر بزنم یا گریه کنم ، فکر کردن به این جمله عجیب حالمو خوب می‌کنه و مشکلاتم‌رو برطرف ، مخصوصا که یجورایی کسی رو اینجا ندارم ( منظورم خانواده و دوسته وگرنه صدالبته که شهرِ امام‌رضا و این‌حرفا ؟ :) ) .

قـاصِدَڪــ
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر