✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:)) راستی اگر تصمیم به دنبال‌کردن اینجا گرفتین، قبلش اینو بدونین که من طولانی می‌نویسم، گاهی علاوه بر اون زیاد هم پست میذارم، چرت و پرت هم بلدم بنویسم تازه! :) خلاصه از ما گفتن بود، وقتتون باارزش‌تر از این حرف‌هاست :))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱۴ مطلب با موضوع «فعلا بدون دسته‌بندی» ثبت شده است


آرزو هستم؛ یک رای‌دومی* خوشحال! :))


*بنا به نظر دوستان اصلاح شد. به نظر من که انتخابات مجلس کوچولو بود و حساب نیست!:دی ولی ظاهرا رای‌دومی حساب میشم! البته من همچنان خودم رو رای‌اولی حساب می‌کنم! :))

بعدانوشت: خب، نتایج هم که مشخص شد. اول تبریک میگم به همگی‌مون که آینده‌ی کشور برامون مهم بود و شرکت کردیم. و ویژه‌تر به طرفداران آقای روحانی :) ۱۴:۴۰

قـاصِدَڪــ
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ نظر

و شگفتا از خودت دختر! :)

+انصافا بیدار موندن تا اذان صبح آسون‌تره تا بیدار شدن! :)

بعدانوشت: مخصوصا که صدای پرنده‌ها رو هم بهتر و بدون خواب‌آلودگی میشه شنید. :) ۴:۰۹‌.

بعدانوشت‌تر: و این‌که محو شدن تدریجی ستاره‌ها و روشن شدن تدریجی آسمون رو ببینی، خیلی حس خوبیه. :) اگه دور تا دورم رو ساختمون احاطه نکرده‌بود و برآمدن خورشید رو هم می‌دیدم، خوب‌تر می‌شد. :) نیم‌ساعت بعد از قبلی.

قـاصِدَڪــ
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۴۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

الآن حسی را دارم که موقع همه‌ی اولین‌های نوشتاری‌ام داشته‌ام؛ اولین جمله، اولین املا و اولین انشای درست و حسابی.

من اوایل جمله‌ساز خوبی نبودم، یعنی جملاتم فقط ابراز علاقه بودند! حتی اگر معلم می‌گفت: با سوسک جمله بسازید، ابتدا می‌نوشتم من سوسک را دوست دارم.(نخطه) بعد سرم را کج می‌کردم و پس از کمی نگاه کردن می‌گفتم: سوسک است‌ها! از همان‌ها که با دیدنش به یک‌جای مرتفع پناه می‌بری و با ترس داد می‌زنی: بابااااا بیا اینو بکش! و تا زمانی که محدوده‌ی امنت پاکسازی نشده پایین نمی‌آیی. پس دست از خوردن انتهای مداد خوشمزه‌ام می‌کشیدم و دوباره با مشقت آن را همان‌طوری که معلم گفته بود بین انگشتانم قرار میدادم و پس از اصلاحات جمله‌ام تبدیل میشد به: من سوسک را دوست ندارم.(بازم نخطه)

با این اوصاف موقع ایجاد کردن یک طبقه‌بندی جدید در موضوعاتم با خودم گفتم: تو و شبیه نویسنده‌ها نوشتن؟ تو و شبیه نویسنده‌ها فکر کردن حتی؟ بعد گفتم: مگه چیه؟( می‌دانید با چه لحنی باید بخوانید دیگر؟) اصلا حالا که اینطوری نگاه می‌کنی، اینجا را می‌گذارم برای روز مبادا!

می‌دانید؟ هروقت که آثار زیبای ادبی نویسندگان- چه معاصر و چه غیر معاصر_ را می‌خوانم و حسابی کیفور می‌شوم، با خودم می‌گویم: آخر چطور به ذهن یک نفر و فقط همان یک نفر رسیده این کلمات را بگذارد کنار هم و اثری را خلق کند که حتی من را هم بوجد بیاورد چه رسد به آن عاشقِ دل در گروی گیسوی دلدار سپرده! بعد هم برای آن‌که به خودم دلداری بدهم می‌گویم: مسئله دقیقا همین است دیگر‌، تو در بندِ این چیزها نیستی دختر! گاهی فکر می‌کنم تمام دلداگان جهان می‌توانند اثری بیافرینند که انگشت حیرت همگان بر دهان بماند، یا همان کفشان ببردِ خومان! البته حتما هم آن اثر نوشته نیست‌ها!

بطور محالی شاید من هم سال‌ها بعد درست در سکوت همان شب‌هایی که از فکر کردن به قد و قامت و زلف سیاه و چشمان نافذ زیر کمان‌ابروهای یار (:دی) خوابم نمی‌برد، یا شاید از فکرکردن به محبوبی والاتر و مرموزتر شب را زمان خواب نمی‌دانم، محاسبات و سودای مهندسی را رها کنم و دست به قلمِ نوشتن داستان و دل‌نوشته‌هایی بشوم که به‌خوبی هم به دل نشینند. کسی چه می‌داند؟


برای آن که خیلی هم در بند اول ناامیدتان نکرده‌باشم، باید بگویم از یک‌جایی به بعد و زمانی که حال داشته‌ام، انشاهای خوبی می‌نوشتم که آن را هم مدیون همان معلم ادبیاتم هستم. فقط اگر ضمن همه‌ی کارهای منحصر به فردش کوتاه‌‌نوشتنِ خاطرات را هم به من یاد می‌داد، شاید جماعتی دعاگویش می‌شدند ;)

+ در رابطه با عنوان هم باید بگویم از یک تازه دانشجوی مهندسی کامپیوتر که یاد گرفته اولین برنامه‌ی یک زبان جدید را با چاپ کردنِ hello world تست می‌کنند، چه انتظاری دارید؟

+ شاید هم این طبقه‌بندی فقط برای آن باشد که گاهی هم غیرمحاوره بنویسم! راستش را بگویم جورِ جالبی می‌چسبد، البته هنوز هم نظرم این است که خاطره‌نویسی به این شیوه برایم جالب نیست.

+ منظورم از ژست جوجه نویسنده ها هم همان عینک و میز و خودکار و دفترچه‌ی مذکور است. دوباره برگشته‌ام به دوران راهنمایی‌ام و درک می‌کنم که نوشتن روی کاغذ چه کیفی می‌دهد.


باور کنین اگه من اینجا یا توی کوچه‌ی پست قبل سُکنی داشتم و بی‌احساس‌ترین آدم جهان هم می‌بودم، بازم یه اثری از خودم به‌جا میذاشتم.


هَمــہ قبیـلہ‌ی مَـن عالِــمان دیـن بـودند

مَــرا معلم عشـق تـُـــو شاعـری آموخت

#سَعـــــدی


× به‌نظر شما کلمه‌ی مخالفِ عاقل چیه؟ 


بعدانوشت: اگه صاحب این صدایی که الآن میشنوم هم وبلاگ داشت شاید بجای اینکه با گریه و بیقراری هی راه بره و پشت تلفن بگه: دلم براتون یه ذره شده؛ بغضشو میریخت لابلای کلمات پست 00:28 ِ نیمه ی اسفندش! هم بهتر بود و هم نبود!

بعدانوشت‌تر: من همین الآن یه‌چیزی رو فهمیدم! اینکه اگه اسمش رو میذاشتم یه‌چیز دیگه کمتر احتمال داشت که یدونه‌ای بمونه :)) خب یه‌کاری می‌کنیم، من اینو حذفش می‌کنم، شماهایی هم که دیدین به روی خودتون نمیارین، بعدا اگه مطلبی بود که میتونست در این طبقه‌بندی قرار بگیره، دوباره می‌افزایمش! خوبه دیگه؟ :)) فقط زدم عنوان رو بی‌خاصیت کردم :)))

قـاصِدَڪــ
۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

باید اعتراف کنم من آدم جوگیری هستم. اونقدر که آخر ترم وقتی مطمئن شدم این ترم چشمم به چشم استاد فیزیکم نمیفته از طریق صفحه‌ی درخواست تجدید نظر بخاطر رفتار و حوصله و لبخند همیشگیش ازش تشکر کردم، شاید نمی‌دونست که چقدر بعضی کارای کوچکش اول صبحی به آدم انرژی میداد!

البته جدای از اون‌که بعضی اوقات شدید میفتم روی دور تشکر‌کردن، کلا خوشم میاد از این‌کار. احساس می‌کنم در بعضی موارد یه‌ذره هم در کاهش غروری که همه میگن دارم و خودمم تازگیا پذیرفتم موثره. در باب تشکر و شکرگزاری اول سعی کردم این عبارت رو قشنگ واسه خودم جا بندازم که من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق. و حالا که فکر می‌کنم تقریبا برام جا افتاده، رفتم روی یک مفهوم دیگه که توی کتاب اخلاق خوندم. این که شکرگزاری یعنی اظهار نعمت و استفاده از اون در راهی که منعِم صلاح میدونه. این یکی رو واقعا تا حالا بی‌توجهی می‌کردم بهش. یاد اون وقتایی میفتم که مامانم غذای ابداعی درست می‌کنه و من بعد از چندقاشق دست می‌کشم و تشکر می‌کنم، و مامانم میگه: تو که خوب نخوردی! یا مطمئنا همین استادم خوشحال‌تر میشد اگه نمرم بالاتر می‌بود. یا اصلا اگه از پست‌های آموزنده‌ی جناب میرزا طی نظری حاوی غلط نگارشی تشکر کنم شاید با خودشون بگن: کاش استفاده‌ی لازم رو هم می‌کردین! کلا دارم بیشتر به این موضوع توجه می‌کنم. همه‌ی اینا رو نگفتم که اینو بگما ولی باعث فکرکردن به این موضوع این بود که می‌خواستم از فردی که اوایل سال تحصیلی واسه بیدارشدن برای نماز صبح بهم یه‌راهکار داده‌بودن، تشکر کنم.

خطاب به اوشون: نمی‌دونم رهگذر بودین یا نه و اگه آره بازم گذرتون میفته یا نه، ولی به‌هرحال اگه بعدها اینا رو دیدین، بگذریم از وقتایی که یادم میره، ولی شب‌هایی که یادم مونده و خوندمش، حداقل بیدار دیگه شدم. و اون‌قدر ذوق‌زده شده‌بودم که فقط چون خصوصی نظر داده‌بودین عمومیش نکردم وگرنه همون روزا می‌نوشتمش! :)


بذارین یه‌چیزی رو بگم؛ شانس آوردیم که نگار، همون که خودش آدرس اینجا رو پیدا کرده‌بود و دوستش داشتم و متولد ماه تولد من بود، آدرس اینجا رو داره و ممکنه بعد‌ها بخونه اینجا رو وگرنه باید پست‌های طولانی شامل توصیفات من از رفتارای خوب اساتید رو تحمل می‌کردیم! هرچند فکر می‌کنم نتونم از استاد اندیشه‌مون نگم و بالاخره یه‌روز دربارش می‌نویسم.


نمی‌دونم چرا این استادای بیشتر دروس عمومی، موقع‌ درس‌دادن انقدر به من نگاه می‌کنن، یعنی خیلی ضایع است که هم خودشون و هم درسشون رو دوست دارم؟


یه کِرِم مرطوب‌کننده خریدم که حاوی روغن بادامه و پس از چندبار استفاده مطمئن شدم که هرچی بادوم تلخ داشتن ریختن توش، حتی بوشم تلخه!


چیپس با طعم ماست و خیار و نعناع خورده‌بودین؟! من که اولین‌بارم بود میدیدم حتی! یه خوراکی هم دیدم که فکر کردم بستنی زمستونیه و با ذوق و شوق و با یاد بچگی‌هام خریدم. بعد که بازش کردم و تعجب کردم، دیدم روش نوشته: پشمک لقمه‌ای حاج یعقوب! به‌شخصه اگه جای حاج‌عبدالله بودم، این‌ شباهت رو برنمی‌تابیدم(معنیشو نمی‌دونم ولی احساس کردم اینجا بکار میاد! با کلاسم بود تازه!) و یه حرکتی می‌زدم!


جالب نیست که از بین این‌همه دست‌اندرکاران سلف همونی که من ازش خوشم میاد و نیمروهای خوشمزه‌ای هم می‌پزه، اسمش آرزوئه؟ این همون بعد آرزوشناسیه که می‌گفتما! :)


خیلی بیشتر از یک هفته‌ست که اون پیرمرده رو ندیدم و سلامت باشی باباجان‌هاشو نشنیدم.


در این طبقه فقط یک نفر هست که اتفاقا اتاق بغلیه و تا حالا یک کلمه هم باهم حرف نزدیم و اصلا صداشو هم نشنیدم. جالب اینجاست که این ترم یک کلاس عمومی مشترک هم داریم و بذارین در این وانفسا اشاره کنم به مسیر یه‌ذره طولانی پیاده‌روی‌ای که این دانشکده‌ تا ایستگاه اتوبوس داره! و حتی در این مسیر هم هیچ‌وقت با هم هم‌قدم نشدیم! و تمام سعی‌ام اینه که یادم نیفته اسمش ساراست که تصورم از ساراها فرو نریزه :) ولی احساس می‌کنم بالاخره باید یه‌حرکتی جهت آشنایی‌مون بزنم! 


در عوض این یکی اتاق بغلی یه‌نفر هست که اسمشم نمیدونم و صبحا که تازه از خواب پا میشه، خیلی دوست‌داشتنی غر می‌زنه و کلا خیلی پرانرژیه. شبا هم گیتار می‌نوازد و ما را هم به فیض می‌رساند. و هرچی بگم از پرانرژی و خونگرم‌بودنش کم گفتم :) وقتی می‌بینمش یاد پرتقال‌بانو و فینگیل‌بانو( به‌ترتیب حروف الفبا) میفتم!


علاقه‌ی من به اینجا و شما اونقدر پیش رفته که در واقعیت هم از شما حرف می‌زنم. خداییش این‌همه احساس خوبی که داشتم و چیزای مفیدی که آموختم و لبخندهای یهویی‌ای که توی کلاس و اتوبوس و خوابگاه به‌یاد شما زدم، که همه‌ی اینا در حالیه که تازه شش‌ماهه با بیان آشنا شدم( جا داره که دوباره فینگیل یاد ورزشکارا بیفته! )، حتی بیست درصدشم توی اون سه‌سال و نیمِ قبلیِ وبلاگ‌نویسیم نبوده و اون درصد کمی هم که بوده باز مربوط به دوستای بیانیم بوده!


می‌خواستم درباره‌ی یه موضوع دیگه هم بنویسم ولی انگار فقط تونستم با نگار بی‌ رودروایسی دربارش حرف بزنم و موضوع مربوط میشه به وبلاگ‌هایی که میخوندیم و خداحافظی کردن.


و من حس و حال پست‌ گذاشتن نداشتم و فقط می‌خواستم که یه تشکر کنم ولی وقتی قبلش پست پرانرژی فینگیل‌بانو رو خوندم، این‌چنین شد! عنوان پر فینگیل‌ترین پست تا اینجا هم تعلق می‌گیره به ایشون قطعا! :)


۰



مى گویند تقوا از تخصص لازم تر است!

آن‌را مى پذیرم، اما مى گویم؛

آن‌کس که تخصص ندارد و کارى را مى پذیرد، بى تقواست!

#شهید مصطفى چمران


 کوچہ بہ کوچہ دستان بستہ‌اش چہ عاشقانه می‌لرزید، حیدر!


پ.ن: الآن معنی اوشونو سرچ کردم.

پ.ن۲: اگه اینجوری فکر می‌کنین که چون پست طولانی بود و می‌خواستم هم خودم و هم شما رو گول بزنم؛ سایز فونت رو به‌جای ۳ گذاشتم روی ۲، درست فکر می‌کنین! با عرض معذرت از بانو هوپ البته! :)

قـاصِدَڪــ
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر


+ همین دیگه، داره برف میاد و خوش‌حالیم ^_^



گیرم ڪہ هـزار مصحف از بر داری 

خود را چه کنـے که نفس کافر داری 

سر را بہ زمین گذاشتہ‌ای بہـر نماز ؟

آن‌را بہ زمین بنه ڪہ در سَـر داری


#ابوسعید ابوالخیر

قـاصِدَڪــ
۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۴ موافقین ۱۲ مخالفین ۰

رهبرانقلاب: از شما جوان‌ها، هم خیلی راضی‌ام، هم خیلی ‌دوستتان ‌دارم. ممکن است [بسیاری ‌از] جوانان را نشناسم، اما همینطور دورادور همه‌تان را دوست دارم. ۹۵/۷/۱۱

+=)


و جدا از شوخی؛

تـُـــو تمنّای من و یار من و جان منـے

پس بمان تا که نمانم به تمنّای کسی

#مولانا


بہ کوتاهی آن لحظه‌ی شادی که گذشت،

غصہ هم می‌گذرد:)

#سهراب سپری


+همین ۹ساعت پیش تصمیم داشتم مدتی پست نذارم تا تکلیفم با خودم مشخص شه؛ مشکل همیشگیِ من با خودم دقیقا همینه که تکلیفم با خودم مشخص نیست! و جرات خیلی چیزا رو هم ندارم!

+ خب دیگه، خیلی طولانی‌‌بودن پست قبل خنثی شد! البته قبل از خداحافظی دعوت‌تون می‌کنم به خوندنِ اولین برگ از بخش شعرانه‌ی وبلاگ حدیث؛ باشد که مشتری شین!

قـاصِدَڪــ
۱۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

یک کانال تلگرامی :

قدر این جمعه هایی که همه اعضای خانواده کنار هم هستند را بدانیم ، 

یک وقتی میرسد که همینجور از اعضای خانواده کم میشود :(

آخر هم  می‌بینی یک جمعه خودَت ماندی و خودَت ...


+ از دیدن و نوشتنِ سه ‌نقطه‌‌ در آخر جملات ( که اینجا اندکی لازم بود ) اصلا خوشمان نمی‌آید :)


+ به گمانم اولین جمعه‌ی بدین شکل ، جمعه‌ترین جمعه‌یِ عمرِ هر آدمی باشد !

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این کلمات را به زبان بیاورم ( یک مدل ترس از انرژیِ منفیِ نهفته ، در نظر بگیرید ) چه برسد به نوشتن !


+ خطاب به جنابِ میرزا : این چند خط نهایتِ تلاشم بود دیگه ! مقبول واقع شد ؟ :)


جُمعــــہ‌جان !

مولایَـــــم چہ شُــد ؟


+اَللّهُمَّ عَجِّـــــل لِوَلِیِّڪَ‌الفَـــرَج :)


قـاصِدَڪــ
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

در ادامه‌ی عنوان : و این به‌بیانِ ساده‌تر یعنی اگه حال و وقت ندارین ، نخوندنِ این پست رو بهتون توصیه می‌کنم ؛ چقدر من به فکر وقتِ شمام اصلا !


الا یا ایها‌الباتجربه‌ها ! یه‌سوال دارم از حضورتون ؛

اینکه من بطور ضایعی با اسم و رسم خودم دارم می‌نویسم ، ممکنه باعث شه بعدا پشیمون شم ؟

اگه جواب مثبته ، بخاطر اونایی‌ست که ممکنه از وبلاگ به من برسند یا برعکس ؟ ( نظرِ خودم بیشتر روی دومیه )

حالا اگه آیدی تلگرام‌مون هم یه‌جوری باشه که بشه باهاش اینجا رو پیدا کرد( برعکسش اصلا صادق نیست ) ، تاثیری روی شدت جواب میذاره ؟

از دیروز که با سرچ‌کردنِ آیدیِ دونفر به وبلاگِ متروکه و البته درسی‌شون رسیدم ، بیشتر ذهمنو درگیر کرده . اینم بگم که خیلی حس باحالی بود فقط حیف که متروکه و درسی بود :) . و در جواب اینکه چرا این‌کار رو کردم باید بگم که بهشون می‌خورد آدرسِ وبلاگ هم باشن و می‌خواستم ببینم فقط منم که اینجوریَم یا نه ( این‌که یه‌نامِ کاربری رو چندجا استفاده کنم ) .



گر از دَرَت برانی ، ور نزدِ خـــود بخوانی 

رو کن به‌هر‌که خواهی ، گُل پشت‌ و رو ندارد 

# فکر کنم شهریار بود :)


قـاصِدَڪــ
۱۲ آذر ۹۵ ، ۰۲:۳۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

فردا و بطور دقیق‌تر ۴/۵ساعت دیگه میان‌ترم اخلاق دارم ؛

 احساس می‌کنم خیلی‌جاهارو خوب نخوندم که کاذب نیست و بعضی چیزایی رو هم که خوندم از ذهنم پریده که احتمال داره کاذب باشه . 

اصلا از یه‌ساعتی که بگذره و بیدار باشم ، حواسم کلا قاطی میشه ؛ الآن هم دلم می‌خواد تمرینِ خط کنم و هم مسائل ریاضی حل کنم و هم شعر حفظ کنم و هم پوشه‌های گالری و موسیقی‌مو مرتب کنم و هم عکسامو ویرایش کنم و مشخصه که می‌خوام پست هم بذارم دیگه ؟ :)))

یه‌نمه معتقدم آدم نباید خوشی‌هاشو جار بزنه البته هنوز درست‌و‌حسابی بهش فکر نکردم ؛ حسی که دیشب داشتم و اتفاقی که افتاد تا حالا تجربه نشده‌بود و عالی بود ( البته یه حسِ خوبِ سطحی و وسیع از یه اتفاق کوچولوی ( در نظر من بزرگ ) مذهبی بود فقط :) )

هروقت بیشتر از حد معمول بیدار بودم یه‌حرفایی به ذهنم هجوم آورده که بنویسم اما مطمئن نبودم که بعد از طلوع آفتاب پشیمون نشده‌باشم ، پس هیچ‌وقت منتشر و حتی تبدیل به پیش‌نویس نشدن .

اگه همینجوری به نخوابیدنم ادامه بدم فردا بیچاره میشم :)

و کلامِ آخر ، خطاب به افرادی که حضوری منو دیدن بجز حدیث : به‌جانِ خودم من نمی‌خوام مغرور جلوه کنم فقط آداب معاشرت و احتمالا صِدام ضعیفه :|||



جـــــان ببَر آنجـا که دلَـم برده‌ای 

#مولانا


حالِ خرابِ حضرتِ پاییـــز مالِ من

شأنِ نزولِ ســـــوره ی باران به نــــامِ تـُــــو

تنها نه من به "مہرِ" تـُــو "آذر" به جان شدم

دلتنگیِ دقایقِ " آبان" به نامِ تـُــــو

#علیرضارنجبر

اینو فقط بخاطر بازی با کلماتِ خوشگلش گذاشتما .


پیامبر ( ﷺ ) : ارزش محبت به استمرار آن است و نه به مقدار آن .


بعدانوشت : جالبه که دیشب یادم رفت بنویسم البته عجیب نیست ؛ به‌هر‌حال :

اَلحَمــــدُ لِلّٰہ

قـاصِدَڪــ
۲۲ آبان ۹۵ ، ۰۳:۳۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

سلام

تو سایت دانشگاه نوشته همین فردا کلاسها شروع میشه ، امکان پذیره آیا ؟؟

آآیا مسخره نیست که من با دوتا چمدون و دوتا پتو و کلی پلاستیک از راه که میرسم بهم بگن کلاست شروع شده ؟

خب اگه اول میرفتم خوابگاه و با دوتا آدم آشنا میشدم و بعدش قرار بود برم کلاس ، کمتر استرس میداشتم .

و من چکار باید کنم که تازه فردا میخوایم راه میفتیم ؟

من خیلی میترسم و استرس دارم ؛ گرچه فکر میکنم این مال الآنه که دورم و وقتی برم اونجا انقدر میترسم و هیجان‌زده هستم که یادم میره بترسم:دی

خب ببینین من همینجا توی دبیرستانم کلی سوتی میدادم ؛ بچه‌ها در جریانن .

پس دانشگاه دیگه جای خود دارد :دی

لطفا بگین چه‌کارایی رو نباید و چه‌کارایی رو باید انجام بدم این روزای اول ( بجز در باب دوست‌یابی که کاملا توجیه شدم ) ؟؟

توصیه‌هاتون رو از این ترم‌اولی ترسو دریغ نفرمایین:دی

قـاصِدَڪــ
۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر