✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:))

++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

+++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

بایگانی

۹ مطلب با موضوع «فعلا بدون دسته‌بندی» ثبت شده است

رهبرانقلاب: از شما جوان‌ها، هم خیلی راضی‌ام، هم خیلی ‌دوستتان ‌دارم. ممکن است [بسیاری ‌از] جوانان را نشناسم، اما همینطور دورادور همه‌تان را دوست دارم. ۹۵/۷/۱۱

+=)


و جدا از شوخی؛

تـُـــو تمنّای من و یار من و جان منـے

پس بمان تا که نمانم به تمنّای کسی

#مولانا


بہ کوتاهی آن لحظه‌ی شادی که گذشت،

غصہ هم می‌گذرد:)

#سهراب سپری


+همین ۹ساعت پیش تصمیم داشتم مدتی پست نذارم تا تکلیفم با خودم مشخص شه؛ مشکل همیشگیِ من با خودم دقیقا همینه که تکلیفم با خودم مشخص نیست! و جرات خیلی چیزا رو هم ندارم!

+ خب دیگه، خیلی طولانی‌‌بودن پست قبل خنثی شد! البته قبل از خداحافظی دعوت‌تون می‌کنم به خوندنِ اولین برگ از بخش شعرانه‌ی وبلاگ حدیث؛ باشد که مشتری شین!

قـاصِدَڪــ
۱۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

یک کانال تلگرامی :

قدر این جمعه هایی که همه اعضای خانواده کنار هم هستند را بدانیم ، 

یک وقتی میرسد که همینجور از اعضای خانواده کم میشود :(

آخر هم  می‌بینی یک جمعه خودَت ماندی و خودَت ...


+ از دیدن و نوشتنِ سه ‌نقطه‌‌ در آخر جملات ( که اینجا اندکی لازم بود ) اصلا خوشمان نمی‌آید :)


+ به گمانم اولین جمعه‌ی بدین شکل ، جمعه‌ترین جمعه‌یِ عمرِ هر آدمی باشد !

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این کلمات را به زبان بیاورم ( یک مدل ترس از انرژیِ منفیِ نهفته ، در نظر بگیرید ) چه برسد به نوشتن !


+ خطاب به جنابِ میرزا : این چند خط نهایتِ تلاشم بود دیگه ! مقبول واقع شد ؟ :)


جُمعــــہ‌جان !

مولایَـــــم چہ شُــد ؟


+اَللّهُمَّ عَجِّـــــل لِوَلِیِّڪَ‌الفَـــرَج :)


قـاصِدَڪــ
۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۲:۴۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

در ادامه‌ی عنوان : و این به‌بیانِ ساده‌تر یعنی اگه حال و وقت ندارین ، نخوندنِ این پست رو بهتون توصیه می‌کنم ؛ چقدر من به فکر وقتِ شمام اصلا !


الا یا ایها‌الباتجربه‌ها ! یه‌سوال دارم از حضورتون ؛

اینکه من بطور ضایعی با اسم و رسم خودم دارم می‌نویسم ، ممکنه باعث شه بعدا پشیمون شم ؟

اگه جواب مثبته ، بخاطر اونایی‌ست که ممکنه از وبلاگ به من برسند یا برعکس ؟ ( نظرِ خودم بیشتر روی دومیه )

حالا اگه آیدی تلگرام‌مون هم یه‌جوری باشه که بشه باهاش اینجا رو پیدا کرد( برعکسش اصلا صادق نیست ) ، تاثیری روی شدت جواب میذاره ؟

از دیروز که با سرچ‌کردنِ آیدیِ دونفر به وبلاگِ متروکه و البته درسی‌شون رسیدم ، بیشتر ذهمنو درگیر کرده . اینم بگم که خیلی حس باحالی بود فقط حیف که متروکه و درسی بود :) . و در جواب اینکه چرا این‌کار رو کردم باید بگم که بهشون می‌خورد آدرسِ وبلاگ هم باشن و می‌خواستم ببینم فقط منم که اینجوریَم یا نه ( این‌که یه‌نامِ کاربری رو چندجا استفاده کنم ) .



گر از دَرَت برانی ، ور نزدِ خـــود بخوانی 

رو کن به‌هر‌که خواهی ، گُل پشت‌ و رو ندارد 

# فکر کنم شهریار بود :)


قـاصِدَڪــ
۱۲ آذر ۹۵ ، ۰۲:۳۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

فردا و بطور دقیق‌تر ۴/۵ساعت دیگه میان‌ترم اخلاق دارم ؛

 احساس می‌کنم خیلی‌جاهارو خوب نخوندم که کاذب نیست و بعضی چیزایی رو هم که خوندم از ذهنم پریده که احتمال داره کاذب باشه . 

اصلا از یه‌ساعتی که بگذره و بیدار باشم ، حواسم کلا قاطی میشه ؛ الآن هم دلم می‌خواد تمرینِ خط کنم و هم مسائل ریاضی حل کنم و هم شعر حفظ کنم و هم پوشه‌های گالری و موسیقی‌مو مرتب کنم و هم عکسامو ویرایش کنم و مشخصه که می‌خوام پست هم بذارم دیگه ؟ :)))

یه‌نمه معتقدم آدم نباید خوشی‌هاشو جار بزنه البته هنوز درست‌و‌حسابی بهش فکر نکردم ؛ حسی که دیشب داشتم و اتفاقی که افتاد تا حالا تجربه نشده‌بود و عالی بود ( البته یه حسِ خوبِ سطحی و وسیع از یه اتفاق کوچولوی ( در نظر من بزرگ ) مذهبی بود فقط :) )

هروقت بیشتر از حد معمول بیدار بودم یه‌حرفایی به ذهنم هجوم آورده که بنویسم اما مطمئن نبودم که بعد از طلوع آفتاب پشیمون نشده‌باشم ، پس هیچ‌وقت منتشر و حتی تبدیل به پیش‌نویس نشدن .

اگه همینجوری به نخوابیدنم ادامه بدم فردا بیچاره میشم :)

و کلامِ آخر ، خطاب به افرادی که حضوری منو دیدن بجز حدیث : به‌جانِ خودم من نمی‌خوام مغرور جلوه کنم فقط آداب معاشرت و احتمالا صِدام ضعیفه :|||



جـــــان ببَر آنجـا که دلَـم برده‌ای 

#مولانا


حالِ خرابِ حضرتِ پاییـــز مالِ من

شأنِ نزولِ ســـــوره ی باران به نــــامِ تـُــــو

تنها نه من به "مہرِ" تـُــو "آذر" به جان شدم

دلتنگیِ دقایقِ " آبان" به نامِ تـُــــو

#علیرضارنجبر

اینو فقط بخاطر بازی با کلماتِ خوشگلش گذاشتما .


پیامبر ( ﷺ ) : ارزش محبت به استمرار آن است و نه به مقدار آن .


بعدانوشت : جالبه که دیشب یادم رفت بنویسم البته عجیب نیست ؛ به‌هر‌حال :

اَلحَمــــدُ لِلّٰہ

قـاصِدَڪــ
۲۲ آبان ۹۵ ، ۰۳:۳۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

سلام

تو سایت دانشگاه نوشته همین فردا کلاسها شروع میشه ، امکان پذیره آیا ؟؟

آآیا مسخره نیست که من با دوتا چمدون و دوتا پتو و کلی پلاستیک از راه که میرسم بهم بگن کلاست شروع شده ؟؟

خب اگه اول میرفتم خوابگاه و با دوتا آدم آشنا میشدم و بعدش قرار بود برم کلاس ، کمتر استرس میداشتم .

و من چه غلطی باید بکنم که تازه فردا میخوایم راه میفتیم ؟؟

من خیلی میترسم و استرس دارم ؛ گرچه فکر میکنم این مال الآنه که دورم و وقتی برم اونجا انقدر میترسم و هیجان‌زده هستم که یادم میره بترسم:دی

خب ببینین من همینجا توی دبیرستانم کلی سوتی میدادم ؛ بچه‌ها در جریانن .

پس دانشگاه دیگه جای خود دارد :دی

لطفا بگین چه‌کارایی رو نباید و چه‌کارایی رو باید انجام بدم این روزای اول ( بجز در باب دوست‌یابی که کاملا توجیه شدم ) ؟؟

توصیه‌هاتون رو از این ترم‌اولی ترسو دریغ نفرمایین:دی

قـاصِدَڪــ
۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

چند روز پیش مکالمه‌ای بین من و مادرم صورت گرفت بدین مضمون :

+ چقدر تو گوشیتی تو ؟ پاشو ظرفا رو بشور حداقل میری خوابگاه یه چیزی بلد باشی 

- بشکنه این دست که نمک نداره ، کل این تابستون آن هنگام که من برنج‌ها می پختم و ظرفها می شستم ، در حالی که سرِپا ایستادن برای سلامت روح و روان و جسم و جان من خوب نبود ؛ شما پشت میزت روی صندلی لمیده بودی و راحت بودی .*

+ فکر میکنی فقط پشت میز نشستنه ؟

- آره اصلا حاضرم جامو باهات عوض کنم . صبح تا ظهر میشینم و کارمو میکنم .

+ صبح تا ظهر میشینم و اشکای مردم رو می بینم و آه و ناله و درد دل هاشون رو گوش میکنم .

و من ساکت شدم و فکرکنان به آشپزخونه رفتم تا ظرفا رو بشورم . 

و من باشم دیگه حرفِ اضافی نزنم .

سخته گوش دادن به حرفای آدمای درد کشیده‌ای که ؛ انقدر تحمل کردن که بالاخره یه‌جا مقابل یه غریبه شکستن ؛ و دیگه نتونستن تو خودشون بریزن ...

من نه میتونم و نه دیگه میخوام که جامو با مامانم عوض کنم .


* حسابی پیاز داغشو زیاد کردما ؛ شاید دوبار در هفته ظرف شسته باشم کلا

** چندتا میخچه‌ی ناقابل کفِ پای اینجانب ظاهر شد و دکتر گفت زیاد نایستم . من این سخن را آویزه‌ی گوش نموده و در قبال خواسته‌های اطرافیان روزی چندبار با آب و تاب بهشون میگم :دی

*** محل کار مامانم بیمارستانه .



از بادِ خـــــزان در چمنِ دهر مرنج

#حـــــافِظ


بہ هر کَس می‌رسم نامِ تـُــو را با ذوق می‌گویَم ؛

شبیہِ اولیـن تکلیفِ یک طفلِ دبســـــتانی

سیّدتقی سیدی


+این پست ۲۶اُم نوشته شده بود البته ولی دوست داشتم در آینده نمایش داده شود .

قـاصِدَڪــ
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

در کمال ناباوری نتایج اومد :)

مشہـــــد


بعدانوشت : راستی عیـــــدتون مُبـــــارک باشه :))

قـاصِدَڪــ
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

چندروز دیگه اگه دیدید ؛ 

یه کیف ، واسه خودش پیاده حرکت میکنه ؛

تعجب نکنین ، اینا کلاس اولی اَن ❤️



هی نگیم دلم فلان چیز رو میخواد ؛ ازش صلاحمون رو بخوایم .


+ امکان نداره این دوتا رو ببینم و لبخند نزنم :)

و


با هـــــرچہ نشینے و با هرچـــــه باشے ، خوےِ او گیرے ...

# مقالات شمس


قـاصِدَڪــ
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

فکر میکنم پست دیشب از اثرات شب و تغییرات هورمونی بود !

امروز که بیدار شدم ؛ به قدری با دیشب فرق داشتم که میخواستم پاکش کنم اونو.

نتیجه گرفتم از یازده به بعد دیگه نباید پست بذارم اصلا نباید فکر کنم .


+ صبور و مهربون باش آرزو .


قـاصِدَڪــ
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۲۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر