✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

۴۰ مطلب با موضوع «من و افکار و احساسات و خیال‌پردازی‌ها» ثبت شده است

 به‌شخصه پدرم در اومد! یعنی یک فایل‌های صوتی‌ پشت صحنه‌ای تو گوشیم هست که میتونم کلی باهاشون بخندم. و یه‌چیزی هم فهمیدم که چقدر نفس کم میارم. و اینم پیشاپیش بگم که بله میشه گفت دقیقا تا دی‌ماه سال بعد میتونم هروقت که ۱۹سالگیم رو به زبون بیارم، ذوق کنم و لبخند بزنم، حتی اگه وسط خوندن یه متن جدی باشم:دی

نه‌تنها من که هم‌اتاقیم هم معتقده صدای من شبیه این نیست!

راهنمایی‌ها و ایرادات‌تون رو هم پذیراییم :) میدونین؟ من خیلی غر شنیدن رو دوست دارم! امشب هم که حال من خیلی خوبه و میتونین هرقدر که دلتون خواست از طولانی‌بودن پست‌ها هم غر بزنین! می‌خونم و لبخند می‌زنم، اینجوری :)))))

خب دیگه میتونین به‌جای خوندن ادامه‌ی پست، صدای من رو تحمل کنید :)

 

 

 

گاهی به‌سرم می‌زند عینکم را بزنم و بنشینم پشت این میز چوبی روبرو و نهایت تلاشم را بکنم که با خودکار آبی آسمانی مورد علاقه‌ام بر روی دفتر کوچکی به همین رنگ برای آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام چند خطی بنویسم. مثل آن‌وقت‌ها که با ذوق و شوق به چرندیاتم بال و پر میدادم؛ فقط برای دیدن لبخند معلم ادبیاتم، که خوب بلد بود چگونه به یک دختر ساکت ۱۳ساله که از قلم به دست گرفتن می‌ترسد، جرئت بدهد و با برق چشم‌هایش و کلمات تحسین‌آمیزِی که فقط برای دلخوشی شاگردش به‌زبان میاورد، به‌یاد دخترک بیاورد که "نمی‌توانم" مرده‌است و قبر نمادینش هم همان گوشه‌ی کلاس است.

دخترک را به این باور رسانده‌بود که در این زمینه حتما نخواسته‌است که نتوانسته، و الا کار که نشد دارد :)

حالا این دختر ۱۹ساله(:دی) که به اندازه‌ی کافی از باورها و آرزوهای ۵سال پیشش فاصله گرفته، این چند روز نهایت تلاشش را کرد که برای دوستش متنی کوچک آماده کند. آخر دوستش هزارکیلومتر با او فاصله دارد و کادویی هم حالاحالاها بدستش نمی‌رسد. ویژگی دیگری هم هست که باعث شده دخترک فقط برای او این فکر به سرش بزند؛ که ۳سال در یک کلاس بوده‌اند اما دوست دوست نبوده‌اند و فرصت‌های بسیاری بوده که می‌توانسته حضورا لبخند بر لبش بیاورد اما نخواسته‌. حال می‌خواهد جبران کند. اگر واقعا باور دارد که او در زمره‌ی دوستان صمیمی‌اش قرار گرفته، به اندازه‌ی تمام لحظاتی که با دیگران خندیده‌ یا حتی گریه کرده‌، باید بتواند از پشت این صفحه کلید و نمایشگرِ بی‌احساس، احساساتش را برایش بازگو کند.

 و چه کند که از این راه دور جز آرزوکردن و دعا کردن چیزی بلد نیست؟

و چه آرزویی بهتر از عشق؟ برایش خوش‌ترین یادگارِ ماندگار در این گنبدِ دوار را آرزو می‌کنم. عشقی را که به قول خودش هرثانیه نگاهش به اندازه‌ی یک قرن او را شارژ کند.

و آرزو می‌کنم که دختربچه‌ی یک‌ساله‌ی حس و حالش هیچ‌وقت زمین نخورد و عروسکش پرت نشود و آبنباتش همیشه بدست باشد و شیرین هم باشد.

و برایش آرزو می‌کنم دستِ پرمهری که یارای بلندکردن او را از هر زمینِ حضیضی داشته‌باشد و توانِ تکاندنِ دلش از غبارِ غم را هم.

و ۲۰سالگی‌ای را آرزو می‌کنم که کابوس نباشد، هراس به‌همراه نداشته‌باشد و هیولای زمانی نباشد که همه‌چیز به سرعت بگذرد، ساعتِ برناردی باشد که درست در لحظات سرشار از لبخند بایستد، آن‌قدر که دلش سیر شود از آرامشِ جاریِ آن لحظاتِ ساکن.

آرزو می‌کنم که شیطنتش واقعی باشد و خنده‌اش از ته دل باشد که مادرش هم بخندد، او هم از ته دل، که خنده‌ی مادر حال آدم را خوب‌تر هم می‌کند.

و آرزو می‌کنم در ۲۰سالگی‌اش اشکی ریخته‌نشود مگر از سر شوق و نرسد آن روز که گریه بخواهد مرهمش باشد.

پس در این بامداد چهارم اسفند و نخستین روز این بیست‌سالگیِ صورتی برایت آرزو می‌کنم؛ هم عشق و آرامش و هم خنده و گریه‌ات گره بخورد به رسیمانِ محکم خدایی که دست توانایش از همه‌ی دست‌ها بلندتر است و کافی‌ست بخوانیمش تا اجابت کند، هم این آرزوهای من را و هم آن آرزوهایی را که موقع فوت‌کردن شمعِ بیست‌سالگی‌ات می‌‌کنی.

تولدت مبارک زاده‌ی سرمای اسفندماه :)

دلت گرم و لبت خندون :)

 

 

+ حدیث! میتونم بگم که در واقع اگه تو دل‌نوشته‌هات رو نمی‌نوشتی که من دور و بر همونا بچرخم، چیزی به ذهنم نمی‌رسید!دستت درد نکنه خلاصه! :)

اینم یادم رفت تهش بگم، که بقول خودت الهی که سعادت دنیا و آخرت نصیبت باشه دوست خوبم :)))

این‌قدر توی وبلاگت خوندم ۲۰سالگی که آخرشم سوتی دادم و به‌جای ۱۹ گفتم: ۲۰!

 

+ بعدانوشت: چرا من نمیتونم اینو یجوری بذارم که دانلود نخواد؟:( قبلا اینجوری نبود که!

خودم فهمیدم! :)

 

قـاصِدَڪــ
۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۱۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ نظر

هرقدر که بعضی موقعا از حافظه‌ی کوتاه‌مدتم می‌نالم همون‌قدر حس ششم شگفت‌زده‌م می‌کنه!

از رمز قبلی گوشیم که یک الگو بود خسته‌شده‌بودم و دوماه پیش خواستم عوضش کنم، با خودم گفتم شروع می‌کنم به فکر کردن و اولین و بی‌ربط‌ترین کلمه‌ای که به ذهنم اومد رو میذارم واسه رمز و این‌چنین کردم. چند روز پیش هی با خودم فکر می‌کردم فرض کن یه‌روز مجبور شی رمزتو به یه‌غریبه بگی، با توجه به این‌که غریبه‌ست، مسخره‌ست خب!

و دیروز هرچی رمزشو میزدم میگفت اشتباهه، آخراش دیگه بعد از هربار سی‌ثانیه هم باید صبر می‌کردم، خیلی تمرین خوبی بود برای بالابردن آستانه‌ی تحمل! بعد دیدم یهو شارژش از ۱۰۰ اومد به ۱۴! دیگه ترسیدم، بعد از کلاس رفتم تعمیرات موبایل، اولین‌سوالی که پرسید: رمزش رو بگو! 

منم تو دلم گفتم: عمرا! و بلند گفتم: نمی‌تونم بگم! گفت: چرا؟ گفتم: راستی شارژشم اینجوری شده! گفت اصلا مطمئنی رمزت درسته؟ گفتم بله، چند دقیقه قبلش باهاش کار کرده‌بودم. چندتا سوال دیگه پرسید و دوباره گفت: رمزش چی بود؟ گفتم: آقا رمزش رو هرچی زدم نشد دیگه، کار دیگه‌ای می‌تونین بکنین؟

منم که نمی‌تونستم با اطلاعات روی گوشی خداحافظی کنم، از اوشون خداحافظی کردم و ناامیدانه برگشتم خوابگاه. بعد از سی‌بار تلاش بالاخره باز شد! با این‌که فهمیدم مشکل کوچکش از کجا بود ولی به‌سان یک مارگزیده‌ی بی‌منطق بازم می‌ترسیدم و تا شب نذاشتم قفل شه!


+ اولین جلسه‌ی تربیت‌بدنی بالاخره امروز تشکیل شد، استادش هم مثل اغلب بقیه‌ی استادا خیلی خوب بود و در نوع خودش متفاوت هم بود. منم بر اثر ذوق‌زدگی و جوگیری بسیار و تلاش برای ورزشکار نشان‌دادن خود! (که البته موفق هم بودم) الآن بی‌حرکت افتادم روی تخت!

+ از بی‌نظمی پست قبلی خوشم نمیومد(؟)، گفتم یه‌چیزی بنویسم همین‌جوری! و می‌ترسم مثل مرداب باشه و فردا هم با همین بهانه دوباره یه‌چیزی بنویسم همین‌جوری!



آن چنان مِـــــهرِ تـُـواَم دَر دِل و جـان جای گِرِفت 

ڪـہ اَگَر سَـر بِرَوَد اَز دِل و اَز جان نَرَوَد 


#حافظ


بعدانوشت: خوانندگان محترم؛ یک مشاعره‌ی کوچولو هم با هنرنمایی محبوبه‌ی شب در ادامه صورت گرفته :)))

بعدانوشت‌تر: و خانومِ حدیث و جناب دچـــار هم حضور پررنگی به عمل رساندند :)))

با تشکر از هر۳نفر :))

قـاصِدَڪــ
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۹ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۵۴ نظر

باید اعتراف کنم من آدم جوگیری هستم. اونقدر که آخر ترم وقتی مطمئن شدم این ترم چشمم به چشم استاد فیزیکم نمیفته از طریق صفحه‌ی درخواست تجدید نظر بخاطر رفتار و حوصله و لبخند همیشگیش ازش تشکر کردم، شاید نمی‌دونست که چقدر بعضی کارای کوچکش اول صبحی به آدم انرژی میداد!

البته جدای از اون‌که بعضی اوقات شدید میفتم روی دور تشکر‌کردن، کلا خوشم میاد از این‌کار. احساس می‌کنم در بعضی موارد یه‌ذره هم در کاهش غروری که همه میگن دارم و خودمم تازگیا پذیرفتم موثره. در باب تشکر و شکرگزاری اول سعی کردم این عبارت رو قشنگ واسه خودم جا بندازم که من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق. و حالا که فکر می‌کنم تقریبا برام جا افتاده، رفتم روی یک مفهوم دیگه که توی کتاب اخلاق خوندم. این که شکرگزاری یعنی اظهار نعمت و استفاده از اون در راهی که منعِم صلاح میدونه. این یکی رو واقعا تا حالا بی‌توجهی می‌کردم بهش. یاد اون وقتایی میفتم که مامانم غذای ابداعی درست می‌کنه و من بعد از چندقاشق دست می‌کشم و تشکر می‌کنم، و مامانم میگه: تو که خوب نخوردی! یا مطمئنا همین استادم خوشحال‌تر میشد اگه نمرم بالاتر می‌بود. یا اصلا اگه از پست‌های آموزنده‌ی جناب میرزا طی نظری حاوی غلط نگارشی تشکر کنم شاید با خودشون بگن: کاش استفاده‌ی لازم رو هم می‌کردین! کلا دارم بیشتر به این موضوع توجه می‌کنم. همه‌ی اینا رو نگفتم که اینو بگما ولی باعث فکرکردن به این موضوع این بود که می‌خواستم از فردی که اوایل سال تحصیلی واسه بیدارشدن برای نماز صبح بهم یه‌راهکار داده‌بودن، تشکر کنم.

خطاب به اوشون: نمی‌دونم رهگذر بودین یا نه و اگه آره بازم گذرتون میفته یا نه، ولی به‌هرحال اگه بعدها اینا رو دیدین، بگذریم از وقتایی که یادم میره، ولی شب‌هایی که یادم مونده و خوندمش، حداقل بیدار دیگه شدم. و اون‌قدر ذوق‌زده شده‌بودم که فقط چون خصوصی نظر داده‌بودین عمومیش نکردم وگرنه همون روزا می‌نوشتمش! :)


بذارین یه‌چیزی رو بگم؛ شانس آوردیم که نگار، همون که خودش آدرس اینجا رو پیدا کرده‌بود و دوستش داشتم و متولد ماه تولد من بود، آدرس اینجا رو داره و ممکنه بعد‌ها بخونه اینجا رو وگرنه باید پست‌های طولانی شامل توصیفات من از رفتارای خوب اساتید رو تحمل می‌کردیم! هرچند فکر می‌کنم نتونم از استاد اندیشه‌مون نگم و بالاخره یه‌روز دربارش می‌نویسم.


نمی‌دونم چرا این استادا، بیشتر دروس عمومی، موقع‌ درس‌دادن انقدر به من نگاه می‌کنن، یعنی خیلی ضایع است که هم خودشون و هم درسشون رو دوست دارم؟


یه کِرِم مرطوب‌کننده خریدم که حاوی روغن بادامه و پس از چندبار استفاده مطمئن شدم که هرچی بادوم تلخ داشتن ریختن توش، حتی بوشم تلخه!


چیپس با طعم ماست و خیار و نعناع خورده‌بودین؟! من که اولین‌بارم بود میدیدم حتی! یه خوراکی هم دیدم که فکر کردم بستنی زمستونیه و با ذوق و شوق و با یاد بچگی‌هام خریدم. بعد که بازش کردم و تعجب کردم، دیدم روش نوشته: پشمک لقمه‌ای حاج یعقوب! به‌شخصه اگه جای حاج‌عبدالله بودم، این‌ شباهت رو برنمی‌تابیدم(معنیشو نمی‌دونم ولی احساس کردم اینجا بکار میاد! با کلاسم بود تازه!) و یه حرکتی می‌زدم!


جالب نیست که از بین این‌همه دست‌اندرکاران سلف همونی که من ازش خوشم میاد و نیمروهای خوشمزه‌ای هم می‌پزه، اسمش آرزوئه؟ این همون بعد آرزوشناسیه که می‌گفتما! :)


خیلی بیشتر از یک هفته‌ست که اون پیرمرده رو ندیدم و سلامت باشی باباجان‌هاشو نشنیدم.


در این طبقه فقط یک نفر هست که اتفاقا اتاق بغلیه و تا حالا یک کلمه هم باهم حرف نزدیم و اصلا صداشو هم نشنیدم. جالب اینجاست که این ترم یک کلاس عمومی مشترک هم داریم و بذارین در این وانفسا اشاره کنم به مسیر یه‌ذره طولانی پیاده‌روی‌ای که این دانشکده‌ تا ایستگاه اتوبوس داره! و حتی در این مسیر هم هیچ‌وقت با هم هم‌قدم نشدیم! و تمام سعی‌ام اینه که یادم نیفته اسمش ساراست که تصورم از ساراها فرو نریزه :) ولی احساس می‌کنم بالاخره باید یه‌حرکتی جهت آشنایی‌مون بزنم! 


در عوض این یکی اتاق بغلی یه‌نفر هست که اسمشم نمیدونم و صبحا که تازه از خواب پا میشه، خیلی دوست‌داشتنی غر می‌زنه و کلا خیلی پرانرژیه. شبا هم گیتار می‌نوازد و ما را هم به فیض می‌رساند. و هرچی بگم از پرانرژی و خونگرم‌بودنش کم گفتم :) وقتی می‌بینمش یاد پرتقال‌بانو و فینگیل‌بانو( به‌ترتیب حروف الفبا) میفتم!


علاقه‌ی من به اینجا و شما اونقدر پیش رفته که در واقعیت هم از شما حرف می‌زنم. خداییش این‌همه احساس خوبی که داشتم و چیزای مفیدی که آموختم و لبخندهای یهویی‌ای که توی کلاس و اتوبوس و خوابگاه به‌یاد شما زدم، که همه‌ی اینا در حالیه که تازه شش‌ماهه با بیان آشنا شدم( جا داره که دوباره فینگیل یاد ورزشکارا بیفته! )، حتی بیست درصدشم توی اون سه‌سال و نیمِ قبلیِ وبلاگ‌نویسیم نبوده و اون درصد کمی هم که بوده باز مربوط به دوستای بیانیم بوده!


می‌خواستم درباره‌ی یه موضوع دیگه هم بنویسم ولی انگار فقط تونستم با نگار بی‌ رودروایسی دربارش حرف بزنم و موضوع مربوط میشه به وبلاگ‌هایی که میخوندیم و خداحافظی کردن.


و من حس و حال پست‌ گذاشتن نداشتم و فقط می‌خواستم که یه تشکر کنم ولی وقتی قبلش پست پرانرژی فینگیل‌بانو رو خوندم، این‌چنین شد! عنوان پر فینگیل‌ترین پست تا اینجا هم تعلق می‌گیره به ایشون قطعا! :)


۰



مى گویند تقوا از تخصص لازم تر است!

آن‌را مى پذیرم، اما مى گویم؛

آن‌کس که تخصص ندارد و کارى را مى پذیرد، بى تقواست!

#شهید مصطفى چمران


 کوچہ بہ کوچہ دستان بستہ‌اش چہ عاشقانه می‌لرزید، حیدر!


پ.ن: الآن معنی اوشونو سرچ کردم.

پ.ن۲: اگه اینجوری فکر می‌کنین که چون پست طولانی بود و می‌خواستم هم خودم و هم شما رو گول بزنم؛ سایز فونت رو به‌جای ۳ گذاشتم روی ۲، درست فکر می‌کنین! با عرض معذرت از بانو هوپ البته! :)

قـاصِدَڪــ
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

خدا رو شکر عصر یکشنبه کلاس نداشتم و تونستم کلش رو با کیمیا و غزال بگذرونم. غزال رو از خرداد و کیمیا رو از آخرای شهریور ندیده‌بودم. بعد از ابراز احساسات نشستیم و شروع کردیم به حرف‌زدن. یه‌ذره اونا درباره‌ی نبرد سهراب و گردآفرید حرف زدن و من شنیدم، بعد درباره‌ی شغل آینده‌ی غزال که قراره معلم بشه و کمی هم از هم‌رشته‌ای‌ها و استادا حرف زدیم. و نهایتا رسیدیم به بحث شیرین لهجه‌ها! و چندی هم شیرازی و مشهدی و یزدی به هم آموختیم و تمرین کردیم و کلی خندیدیم. بعدشم رفتیم موزه‌ی حرم که جل‌الخالق گویان از یک بخش به بخش دیگر می‌رفتیم. و حقیقتا می‌خواستم عکس ماهی شیطان یا چیزی شبیه به این رو بذارم که الآن فهمیدم منتقلش کردم به لپتاپم، دیگه خودتون سرچ کنین و ببینین و شگفت‌زده شین:دی


امروز فردی به‌نام نسرین زنگ زده‌بود که اصرار داشت من فریبا هستم دخترعمش! و اگه نیستم چرا شمارم به‌نام فریبا روی گوشیش سیوه؟ بعد از کلی تکرار این جمله که من فریبا نیستم و نمی‌دونم چرا شماره‌ی من توی گوشی شماست، موقع قطع‌کردن به فرد دیگری که اونور موجود بود گفت: اینم که همش میگه من فریبا نیستم، شارژمم الکی تموم کرد، اَه!



 تا حالا زیاد اتفاق افتاده که دل و عقلم با هم هماهنگ نباشن، و موقع دعا‌کردن یا درخواست از دیگران حتی اونی رو به‌زبون آوردم که عقلم میگه، در حالی که در اون لحظات خواسته‌ی قلبیم دقیقا برعکس بوده، فقط اون حسی که پشیمونی در آینده رو بهم هشدار میده وادارم کرده تا اونجوری حرف بزنم. و در این موارد حتی اگه منصفانه هم باشه، به خودم حق نمی‌دم که مخاطبم رو سرزنش کنم، این جمله باید  نهادینه بشه که آدما قدرت فکرخوانی ندارن و من حق ندارم انتظاراتی ازشون داشته‌باشم که به این قدرت احتیاج داره حتی اگه مثلا بدیهی باشه!

این چند روز چندین‌بار موقعیتی پیش اومده که یه نفر خواسته‌ای ازم داشته که احتمال می‌دادم خواسته‌ی قلبیش برعکس گفتارش باشه. ولی من دقیقا کاری رو انجام دادم که خودش گفته و متقابلا به دیگرانم حق نمیدم که بعدها منو سرزنش کنن!

و الآن دارم فکر می‌کنم که نکنه من فقط فکر می‌کردم که اونا خواسته‌های عقلم بوده و نکنه یک خودفریبی‌ای بیش نبوده‌باشه!


   +خدایا لطفا یه‌لبخندی، حرفی، راهنمایی‌ای، پس‌گردنی‌ای حتی! لابلای صفحات کتابا و رفتار آدما و توی آبی آسمونم باشه قبوله، فقط من بفهممش! مثل اون آرامش و اطمینانی که تابستون بین حرفای مصدقه بهم دادی. این بنده‌ی فراموشکارت هرچند وقت یه‌بار یه‌تلنگر می‌خواد دیگه، که بفهمه باید کدوم طرف بره، بنده‌ای که حتی نمیفهمه همین الآن هم کدوم‌ طرفیه!


++ همه‌چی خوبه و مسئله دقیقا همینه که همه‌چی خوبه! آدم باید یه احساس دغدغه‌ای،  دردی، رنجی داشته‌ باشه که باعث انگیزه‌ی تلاش مضاعفش بشه دیگه، از اونا که تهش میشه یه لبخند و یه‌خدایا شکرت و احساس سبکی‌ای که تا هفته‌ها همراهشه و تعجب می‌کنه از اینکه چگونه هنوز از خوشحالی پرواز نکرده :))

+++ امروز به یک سوال اساسی برخوردم و اون اینه که چرا بعضی از وبلاگ‌ها یا پست‌ها هستن که نمی‌تونم نظرنداده از اون صفحه خارج شم؟ نمی‌دونم جدا. دیگه ببخشین اگه نظرات بی‌ربط و خنده‌دار و حتی نامفهومی براتون می‌نویسم، در این موارد" دلم می‌خواد" ِ دلم بر این ندای عقلم که "اینا چیه می‌نویسی دختر؟" فائق اومده :)



مرگ تو درست از لحظه ای آغاز می شود،

که در برابر آنچه مهم است؛ سکوت میکنی.

#مارتین لوتر کینگ

× : و من امروز سکوت کردم! چون اون دوتا جمله‌ی اوشون تا زمانی که واکنش مخالفی دریافت نکنه مشمول حرف سیاسی و خلاف قوانین گروه نمیشه! سکوت کردم و هی حرص خوردم. و این جمله رو دیدم و بیشتر خودمو سرزنش کردم.


کسـے از تـُـــو چون گریزد

ڪـہ تـُــو‌اش گریزگاهـے

#سعـــــدی

÷! :میدونم تکراری بود!


٪! : یا ایهاالعزیز تمام ندارها!

ما را بہ جبر هم که شده سربہ‌زیر کن

خیری ندیده‌ایم از این اختیار‌ها


 

قـاصِدَڪــ
۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۴ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۷ نظر
می‌خواستم این پاراگراف رو فقط بنویسم صد و دومین دل‌خوشیِ البته نه‌چندان کوچکم دوستان و آشنایان ماه و محشری‌ست که دارم چه غیرمجازی و چه نسبتا مجازی، بعد دیدم ممکنه چندسال دیگه که اینا رو می‌خونم یادم نباشه منشا این‌فکر چی بوده. پس باید بشکافم موضوع رو. یکی از بهترین لذت‌ها، لذت یادگیری و فهمیدنه. البته درمورد من واسه مسائل درسی صدق نمی‌کنه! فقط شاید یه‌ذره درسای تجربی‌تر و ملموس‌تر استثنا باشن. دوستی دارم که شیراز درس می‌خواند و در دانشگاه اونا ترم‌اولی‌ها را آنگول می‌نامند! از آن‌جهت که مثلا در آنی گول می‌خورند و سال‌بالایی‌ها را نیز سرآنگول گویند. ایشون منو به گروهی افزود که خودش و سرآنگولش بودن و قضیه اینجوریه که هرروز بخشی از یک pdf رو می‌خونیم و شب درباره‌ش حرف می‌زنیم. توی همین چندشب چیزای زیاد و لذت‌بخشی یاد گرفتم و فهمیدم که چقدر درمورد برخی مسائل زندگی اشتباه فکر می‌کردم. جدای از این چیزا دارم راه و روش بحث‌کردن رو هم یاد میگیرم. در واقعیت و در چندسال پیش من اینجوری بودم که معمولا نمی‌تونستم از باورهام دفاع منطقی کنم و استدلال ارائه بدم و در مواقع کم‌آوردن نه‌فقط صدا یا دستام که در موارد حاد‌تر تصویر طرف مقابل توی چشمامم می‌لرزید:دی بچه بودم دیگه. از چندسال پیش تا الآن هم سعی کردم اصلا با کسی بحث نکنم. ولی به هرحال ممکنه پیش بیاد و خوشحالم که دارم مهارت‌هاشو یاد می‌گیرم.


امشب اولین شب تنهایی من تا اینجای عمرمه! یه‌شب هم‌اتاقیم، همونی که هم‌استانیم بود و دوستش به هم‌اتاقی بودن من باهاش غبطه می‌خورد، اومد و گفت آمادگی‌شو داری یه‌چیزی بهت بگم؟ گفتم: آره بگو.  گفت: من دارم از این اتاق میرم. گفتم: میری پیش الف؟( همون دوستش) و تایید کرد. گفتم:چه جالب، بسلامتی. گفت ناراحت نشدی؟ گفتم: نه‌، اونم تنها شده‌بود دیگه، اینجوری به جفتتون بیشتر خوش می‌گذره. هرچند که با اوشون شباهت‌های بیشتری داشتم و می‌دونم که با رفتنش دیگه از بعضی حرفا و کارا و حس‌ها خبری نیست، ولی به‌هر حال قرار نبود همیشه کنار هم باشیم که. آخر هفته‌ها رو هم دیگه تنهام و شاید تازه خوابگاهی‌بودن و از خانواده دور بودن رو حس کنم، اونم شاید:دی
من بچگی‌هام فقط از ۲چیز می‌ترسیدم؛ تنهایی و تاریکی. در واقع مورد دوم به این علت بود که مامانم از تاریکی می‌ترسید و من احساس می‌کردم وقتی مامانم می‌ترسه حتما چیز وحشتناکیه پس منم باید بترسم! هرچند الآن دیگه فقط من می‌ترسم! و دارم به این فکر می‌کنم که خیلی کار بدیه که لامپ تا صبح روشن باشه آیا؟

امشب توی سلف یه فسقلی ۲یا۳ساله بود که لابد بچه‌ی یکی از مسئولین بود و همینجوری واسه خودش اونجا می‌چرخید. براش دست تکون دادم و اومد پیشم، چند جمله‌ای اون گفت که من نفهمیدم و چند جمله هم من گفتم که اون نفهمید و فقط فهمیدم که اسمش سِوْداست و اونم فهمید که من فهمیدم اسمش سوداست:دی بدین‌صورت که بعد از اون‌که اسمشو بهم گفت، رفت یه‌دور زد و امد گفت: اگه گفتی اشمم چی بود؟ گفتم: سودا. اونم گفت: آفّلین! دوباره داشت یه چیزی می‌گفت که من نمی‌فهمیدم و یهو وسطش دوید رفت سمت مادرش احتمالا. چندی گذشت و غذام تموم شده‌بود. من یه اصل واسه خودم دارم و اینه که از بچه‌جماعت نباید بی‌خداحافظی جدا شم، حتی اگه دیدار اول و آخرمون باشه. در این راستا تا جایی که می‌شد آروم رفتم ظرفمو تحویل دادم و برگشتم سمت میزی که نشسته‌بودم، واسه اینکه ضایع نباشه بازم آهسته رفتم سمت آبسرد‌کن و ناچارا با طمانینه یه‌لیوان آب خوردم و دوباره اومدم سمت همون میز و  یه‌ذره منتظر شدم. نگاهم افتاد به یکی از مسئولین که داشت منو نگاه می‌کرد و دیدم ضایع‌ست همونجا بیکار ایستادم، پس دوباره آروم‌آروم رفتم سمت آبسردکن و بالاجبار یه‌کم دیگه آب خوردم:دی و واقعا گنجایش سومین‌بار آب‌خوردن رو نداشتم پس این‌دفعه در جایی دور از دید مسئولان منتظر شدم که بالاخره اومد و براش دست تکون دادم و با خیال راحت اومدم بیرون :) 

نمی‌دونم چرا تازه ۲روز بعد از تایید نهایی همه‌ی نمرات یادم افتاد که معدلم رو که ۱۶/۵۲ شده به مامانمم اعلام کنم و تنها دغدغه‌ی تحصیلی من در حال حاضر اینه که نمره‌ی اون درسی که فروردین وارد میشه جوری باشه که معدلم بشه ۱۶/۶۱ که حداقل یه حسی بهش داشته‌باشم!

از مزیت‌های قبولیم در این‌شهر اینه که اگه هرجای دیگه‌ای بودم امکان نداشت هفته‌ی آینده ۲تا از دوستامو و هفته‌ی بعد هم یکی دیگه رو اونجا ببینم، میان اردو :))

احساس می‌کنم مامانش بهش گفته لباساتو کثیف نکنیا! و بقیه‌ی بچه‌های کوچه دارن جلوش فوتبال بازی می‌کنن.
حالا لطفا الآن نیاین بگین جلوش کوچه نیست! :)


گوینـد دِل به آن بُتِ نا‌ِمهـربان نده
دِل آن زمان رُبود که نا‌مِهربان نَبود

#اصلی قمی



مرغ دل مـــــا را
که به کس رام نگردد،
آرام تـُـویـــے
دام تـُـویــــے
دانه تـُـویـــے، تــُو

#حبیب خراسانی


بعدانوشت: شاید باورتون نشه، در واقع منم باورم نمیشه ولی داره برف میاد، اونم یهویی و درست و حسابی :))


راستی برف مذکور در پست قبل بیش از یک‌ساعت نبارید و حتی به این‌درجه هم نرسیده‌بود. 00:55ـه
و مجددا بعدانوشت: من الآن انقدر خوشحالم که در پوست خود گنجانیده نمیشم. اصلا هم انگار نه انگار که تنهام و آسمون هم انقدر خوش‌رنگ و دوست‌داشتنیه که حتی لامپ رو هم خاموش کردم. چقدر خوبه که تخت آدم کنار پنجره باشه‌ها :) خداجونم یه‌عالمه ممنونتم! :) ۳۲ دقیقه بعد از قبلی!


قـاصِدَڪــ
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۰۴ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ نظر
اگه هم‌اتاقیم عضو کانال تلگرامی توییتر دانشگاه نبود و امشب بهم عکس پایین رو نشون نمی‌داد، شما روزهای آینده شاهد پستی می‌شدید با عنوانِ من و سلف؛ این قسمت گلدان توت‌فرنگی:) 
جدای از اینکه این‌هفته آفرینشگاه غذایی(یه‌چیزی تو مایه‌های سلف) به گیاهخواران نیز توجه بیشتری کرده و پیتزا سبزیجات و پیراشکی سبزیجات و خوراک سوسیس گیاهی و... رو هم در چند روز به منو اضافه کرده_ که البته تا حالا هیچ‌کدوم رو نخورده‌بودم ولی امروز برای ناهار مورد سوم رو داشتم_ با افزدون گزینه‌ای به‌نام گلدان توت‌فرنگی موجبات خنده رو فراهم کرد.
اول از دیدن چنین چیزی در فهرست تعجب کردم ولی بعد با خودم گفتم: خب حتما دسره دیگه، باید خوشمزه باشه. داداشم به‌شوخی می‌گفت: محض احتیاط با خودت یه گلدون هم ببر!
می‌تونید تصور کنید طبق معمول یادم نخواهم‌بود چی رزرو کردم و با بشقاب و قاشق و چنگال می‌رفتم توی صف و کارتمو می‌زدم. بعد اونا میزی رو نشونم میدادن که روش چندتا گلدان با نهال توت‌فرنگی گذاشته‌شده و قطعا من اینجوری میشدم:| و بعدش دوباره با هم‌اتاقی‌ها تا چند دقیقه از ته دل می‌خندیدیم :) فرض کنیم اصلا دسر بود چجوری بعضیا امروز باهاش نون‌سنگک رزرو کردن؟:دی( خب البته میتونه مثلا برای صبحانه‌ی فرداش هم گرفته‌باشه)

اتاقمون یه‌گلدون حاوی چیزی غیر از کاکتوس کم داره :)

+ هردفعه که با قطار میام، به‌لطف بحث‌های هم‌سفرها بعضی از توصیه‌های مستقیم و غیرمستقیم تربیتی مامانم، معلمام و کتابایی که خوندم، میره زیر سوال. اما خب به‌ عنوان یه‌تجربه ارزش به‌خاطر سپردن رو دارن.



جز کوی تـُـــو ، دل را نبُوَد منزل دیگر 
گیرم که بُوَد کوی دگر، کو دلِ دیگر؟


#ظریف اصفهانی


بعدانوشت: خب ظاهرا توت‌فرنگی بوته می‌باشد نه نهال! همین‌قدر که نگفتم درخت، جای شکر داره!
بعدانوشت‌تر: روز انتشار اولیه بجای "روزهای آینده" نوشته‌بودم" دوشنبه" که امروز( که دوشنبه‌ست) متوجه شدم اشتباه فکر می‌کردم و اصلاح شد. و سوالی که برام پیش اومده اینه که واقعا من چرا انقدر مطمئن بودم؟
بعدانوشت‌ترتر: جل‌الخالق! الآن فهمیدم چرا اونقدر مطمئن بودم، چون واقعا واسه دوشنبه بوده، داشتم اسکرین‌شات‌ها رو نگاه می‌کردم، دیدم که واسه ۱۱بهمن رزرو بوده، ولی دیروز که نگاه کردم نبود! چگونه واقعا؟
یعنی باید دوباره پست رو ویرایش کنم و بنویسم دوشنبه؟ بی‌خیال دیگه، سخت نگیرین. الآن مهم اینه که رزرو گلدون من از پرتالم غیب شده!
قـاصِدَڪــ
۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

+ بس که ساکنان اتاق بغلی این آهنگ رو گذاشتن، با بارون فقط به‌یاد این آهنگ و نهایتا به‌یاد اونا میفتم!

احساس می‌کنم به انواع و اقسام حالت‌هایی که دچارم و گاهی به‌شوخی بیماری می‌نامم‌شون، خودسانسوری رو هم باید اضافه کنم. و این مربوط میشه به فکرکردن به‌ مطالب همون جزوه‌ی مهارتها:دی

۴سال پیش که می‌رفتم کلاس زبان، سر یکی از بحث‌های آزاد استاد ازمون خواست درباره‌ی آزادی حرف بزنیم و اول تعریفش کنیم، هرکسی یه‌چیزی گفت. آخرشم خودش نظرشو گفت که: بنظر من آزادی یعنی انجام هر عمل یا حتی فکرکردن به هرچیزی که دنیای طرف مقابل رو خراب نکنه.

من اون‌روز از این جمله خوشم اومد و یادداشتش کردم. و گاهی وقتا بهش فکر می‌کردم. اینجور که ایشون می‌گفت یعنی یجورایی آزادی نسبیه. خب من الآن آزادی بیان دارم. می‌تونم خیلی‌چیزا رو بنویسم. ولی اگه به باورها یا همون دنیای شما آسیب بزنه، یعنی پامو بیش‌ از حد گلیمم دراز کردم. من دوست ندارم اینجوری بشه ولی همه رو که نمیشه همیشه راضی نگه‌داشت. مثلا ممکنه یه‌نفر یه باوری داشته‌باشه که اشتباه باشه، من نمی‌تونم بخاطر آسیب‌نزدن به باور اشتباه یه‌نفر دیگه، باور درست خودمو_ جایی که لازمه ابراز بشه_ مخفی کنم. یا ممکنه اصلا باور من اشتباه باشه، تا بیانش نکنم که نمی‌فهمم اشتباهه. بالاخره یکی باید بهم بگه که اشتباه فکر می‌کنم.

نمیدونم اینا چه‌ربطی داشت به اونی که داشتم بهش فکر می‌کردم:/ 

اصل مطلب این بود که؛ هر انسانی حق داره با بعضی چیزا موافق باشه و با بعضی چیزا مخالف. حق ابراز نظر بدون توهین به نظر دیگران هم که مسلمه دیگه. احساس می‌کنم دارم خودمو نادیده می‌گیرم، شاید سرکوب واژه‌ی درستی نباشه. جل‌الخالق! اصلا نمی‌دونم چجوری باید توصیف کنم. خیلی مسخره‌ست که آدم نتونه حرف یا نظرشو بگه نه؟ نظری که اظهارش حقشه و بطور منطقی و قانونی کسی هم نمی‌تونه اعتراض کنه و بهش خرده بگیره؟ 

خب از این حرفا خارج میشیم و میریم تو فاز روزانه‌نویسی خودمون:)

امشب داداشم داشت فیلم ترسناک می‌دید و نقطه‌ی اوج فیلم برق قطع شد:دی. بارون هم میومد تازه، فضا معنوی بود خلاصه!

الآنم داره بارون میاد همچنان:) 

۱۰۱. آسمون قرمز شبای زمستون رو هم به دل‌خوشی‌هام اضافه می‌کنم:)

شعری که در تصویر می‌بینید و خط دوستمه قرار بود این باشه: چیزی کم از بهشت ندارد، هوای تو!


و طبق معمول خندیدیم:)


تمام ناتمام من، با تو تمام میشود💚

#حمید مصدق


دست به بند می‌دهم 

گر تـُـــو اسیر می‌بری

#سعـــــدی


عشق را

هیچ پایانـے نیست

یار وقتی کہ تـُــویـے

#سید علی میرفضلی


باورم نمیشه! پرانتز نذاشتم! اگه تا ۲۴ساعت دیگه بعدانوشت هم ننویسما جایزه بهم تعلق می‌گیره، از طرف خودم البته:)

و مسلما برای اعلامش نمیام بعدانوشت بنویسم:دی

قـاصِدَڪــ
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر
امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.
اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.

یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که قبلا گفته‌بودم حرف زدم، هوا سرد بود و من چسبیده‌بودم به پنجره و گریه می‌کردم؛ مثلا از خانواده قهر کرده‌بودم و منتظر بودم یکی بیاد منت‌کشی! خانواده هم سرگرم فیلم بودن و فکر می‌کردن من در حال بازی‌کردنم. تا اینکه بابابزرگم اومد خونمون و سراغ منو گرفت و هرچی صدام زدن نرفتم پیششون، تا اونا بیان و منو در اون حالِ زار ببینن و دیگه هوس نکنن زیر قولشون بزنن:دی
خیلی چیزای دیگه هم یاد گرفتما ولی چون امتحان تستی بود و متناسب با یک امتحان تستی خوندم، جزئیاتش یادم نمیاد، بعدا میگم بهتون.

کلی واسه تعطیلات برنامه‌ریزی کرده‌بودم، کلی کتاب خریدم که باید بخونم (و اگه من با همین وضع هی برم کتابفروشی ورشکست خواهم شد)، فیلم‌هایی هست که باید ببینم، مامانم برنامه‌ریزی کرده واسه یه‌مسافرت ۳روزه حتی، به جایی که تا حالا نرفتیم و البته دوست نداشتم به این زودیا بریم، با فاطمه هم قرار گذاشتیم که این ۳ماه ندیدن رو جبران کنیم.
 اینا یک‌طرف و اون پروژه‌ی دوست‌نداشتنی که روز تحویل حضوریش وسط تعطیلاته یک‌طرف:| از یه‌طرف میگم یه‌ذره تلاش کنم، به‌هرحال نمره‌ی ۱۵ بهتر از ۱۲ـه ( البته اینا حدسه‌ها، ممکنه کمتر یا بیشتر شم) البته اگه بتونم انجامش بدم، از یه‌طرفم میگم بی‌خیال، این‌ترم که گذشت و ترم دیگه جرات داری از این‌نمره‌ها بیار فقط:/ این ۱۱روز رو برو خوش بگذرون. 
از شدت سردرگمی زنگ زدم به مامانم و اون هی توصیه‌های تغذیه‌ای می‌کرد و منم همینجوری اشکامو پاک می‌کردم. خیلی خنده‌دار بود. البته اوشون نفهمید من دارم گریه می‌کنم، یه قسمتم گوشی دست بابام بود و بعد از غرغرای من بابام داشت دعوتم می‌کرد به آرامش که مامانم فهمید دارم غر میزنم و هی به‌ بابام میگفت بهش بگو نگران نباشه، بابامم بهم میگفت، دوباره مامانم یه‌جمله‌ی دیگه رو به بابام میگفت و اونم به من انتقال میداد و چندین جمله بدین صورت به‌گوشم رسید و وسط گریه‌ واقعا زدم زیر خنده:دی 

میگم خدا رو شکر این عمومی‌ها هستنا وگرنه بیچاره میشدم و باز هم خدا رو شکر که زبان ۳واحدیه. ریاضی رو که ابراز نگرانی کرده‌بودم، خب؟ نمرات میان‌ترم دومش اومد و ۲برابر آنچه که فکر می‌کردم گرفتم و دیگه نگران نمره‌ی پایان‌ترمم نیستم.

خب از بحث درس بیایم بیرون، فکر کنم ۲هفته از اومدنم می‌گذره و گل‌های نرگسی که با خودم آوردم به اندازه‌ی کافی خشک شدن ولی واقعا دلم نمیاد بندازمشون دور، دوست دارم خوشون پودر شن! من دلم نمیاد خب.

یه‌چیز دیگه هم این‌چند روز فهمیدم؛ قرآن آرامش‌بخش‌تر از اون چیزی بود که قبلا فکر می‌کردم. ۲بار به‌قصد گریه رفتم نمازخونه ولی بعد از نماز، چند صفحه قرآن که خوندم کاملا آروم شدم :)
اگه الآن دارین پیش خودتون میگین چقدر این‌دختر گریه میکنه، باید بگم درست فکر می‌کنین، من حتی واسه اون پیرمرده که کنار ایستگاه مترو ۳تابسته دستمال‌کاغذی رو ۲تومن می‌فروشه هم گریه می‌کنم، آخه تو این هوای سرد؟!
البته بیشتر از اون‌چیزی که فکرش رو هم بکنین می‌خندم:)


امروز توی اتوبوس نصف بچه‌ها در حال خوندن جزوه و کتاب بودن، منم هندزفری در گوش( همون آهنگ قبلیَم هنوز) به در و دیوار و دار و درخت نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم؛ خب من نمی‌تونم وقتی از چیزی لذت می‌برم لبخند نزنم، وقتی عمیقا از آهنگ و هوا و شلوغی اتوبوس و مقنعه‌م خوشم میاد، نمی‌تونم بروز ندم:)

آخریشم اینکه امشب به مدیر یکی از کانال‌هایی که دوستشون دارم( دختر بودن ایشون) پیام دادم و حسم رو گفتم، اوشونم تشکر کرد. حس خوبی بود:)
و آخرتر هم اینکه جدای از اینکه امتحان فیزیک فردامو گند بزنم یا نه خیلی خوشحالم که اینا تموم شدن و دارم میرم خونمون^_^



‏تـُـــو به هـَـر نگاهے، ببری هـزارها دل ❣

#شهریار


ز یاد دوست شیرین تر چه کارست؟ ❣

# مولانا


سری ز خواب بر آور که صبحِ روشن شد.

#کلیم کاشانی

بعدانوشت: باورم نمیشه ولی امتحانش خوب بود اگه خدا بخواد :) ۱۲:۰۸ ِ روز بعد، بعد از امتحان ( قبل از زنگ‌زدن به مامانم حتی) :)
بعدانوشت۲: یه‌سوالم بود که تا حالا نمونه‌ش حل نکرده‌بودم و تنها سوالی بود که هیچی بلد نبودم، یه‌چیزایی نوشتم و تهش هم نوشتم: می‌دونم غلطه ولی تنها چیزی بود که به ذهنم رسید! :) چند دقیقه بعد.

قـاصِدَڪــ
۲۷ دی ۹۵ ، ۰۳:۵۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر
سلام بر بلاگرای گوگولی و گل‌گلی( این‌دوتای اولی فقط واسه خانما:)) و مهربون و بافرهنگ و باشخصیت ... بازم بگم آیا؟:)
چندین روز پیش حدیث پیشنهاد داد یه نگاه به لیست مخاطبام بندازم و اونایی رو که تلگرام ندارن یا دارن و باهاشون توی گروه مشترکی نیستم رو در نظر داشته‌باشم و هرچند وقت یه‌بار احوال‌شونو بپرسم.
امشب دوزِ محبتم بسیار زده‌بود بالا.
پروژه‌ی ابراز محبت به رفقا رو شروع کردم.
باورم نمیشد ولی با بعضیا آشنایی ۸ساله( از اول راهنمایی) داشتم و مثلا تا حالا بهش نگفته‌بودم که چقدر از شخصیت آروم و باوقارش خوشم میاد یا فلان‌روز وقتی فلان‌کار رو انجام داد چقدر خوشحال شدم. یا مثلا تا حالا بطور نوشتاری به برادرم نگفته‌بودم که دوستش دارم!
من عاشق حرف‌زدنم وقتی که دوستام خواب باشن، یعنی صبح که بیدار شدن پیامای منو ببینن،
ساعت مناسبی هم بود، تقریبا به‌هر کدوم( همون گروه الآن ۹نفر‌ی تلگراممون به‌اضافه‌ی برادرم)احساسم از اول آشنایی‌مون( طبیعتا این شامل داداشم نمیشه دیگه:)) رو و اینکه وقتی اسمشونو می‌شنوم یاد چه‌چیزی میفتم رو گفتم و آخرشم یه‌دوستت دارم اضافه کردم که واقعا از ته قلبم بود و البته از بعضیاشون خجالت هم می‌کشیدم یه‌ذره چون خیلی صمیمی نبودیم تا حالا. و به چندتا هم کلا خجالت کشیدم بگم!
از شانس من بعضیاشون که باید الآن خواب می‌بودن هم به اذن خداوند بیدار شدن:دی

خلاصه اینکه مثل منِ قبل از امشب چغندر نباشین و به دوستاتون و اعضای خانوادتون ویژگی‌های مثبتشون و خاطرات خوبتون رو یادآوری کنین و بگین که چقدر دوستشون دارین یا بهشون افتخار می‌کنین.

می‌خواستم الآن تک‌تک بیام وبلاگ‌هاتون و اینا رو بهتون بگم، ولی راستش زیادین، سخته و منم تنبل:دی، یه‌ذره هم اگه خدا بخواد خجالت می‌کشیدم:دی
از همین‌جا بپذیرین دیگه؛
من همه‌ی همتونو یعنی؛ اونایی که دنبال می‌کنم، اونایی که شاید دنبال نکنم ولی نظر میدم، و شاید هیچ‌کدوم ولی فقط بخونم‌تون رو
 مثل خواهرِ نداشته‌م و برادرم می‌دونم و از آشنایی باهاتون بی‌نهایت خوشحالم و افتخار هم می‌کنم بسی:)
و امیدوارم هرجای این ایرانِ دوست‌داشتنی هستین( آه، چقدر جالب و جدی شد) سلامت و موفق  باشین و آرامش همراهِ همیشگی‌تون باشه:)
و خدا رو شکر می‌کنم که با بیان آشنا شدم!
خلاصه همینجوری مهربون و حسِ خوب پراکننده بمونین، باشه؟
این‌کار رو هم انجام بدینا و البته به انتخاب واژگان‌تون هم دقت کنین، واکنش‌های قشنگی دریافت می‌کنین;)
شب یا احیانا صبح و روزگارتون کلهم اجمعین بخیـــــر:))

=))

مولا علی(علیه‌السلام): مهربانی و اظهار دوستی، محبت می‌آورد.( در به‌جا و به‌موقع بودنش و بحث‌های شرعی و عرفیِ مربوط به جایگاه و عنوانِ شخص مورد محبت واقع‌شونده هم که شکی نیست، دیگه؟ :) )

بعدانوشت: الآن من کلی اسکرین‌شات حال‌خوب‌کن دارم ( یجورایی حال‌خوب‌کن‌ترین حتی) ( مثلا این) که ان‌شاءالله فردا حال‌خوب‌کن تر هم میشه، حس و حالِ خوب یه‌چیزی تو همین مایه‌هاست دیگه، مگه نه؟:). چند دقیقه مونده به ۴ می‌باشد:|
بعدانوشت: فکر کنم بتونم عنوان پُر پرانتز ترین پستمو( نسبت به طولش) بدم به ایشون:دی. یک‌ساعت بعده:|



قـاصِدَڪــ
۲۳ دی ۹۵ ، ۰۳:۰۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹ نظر

چند روز پیش درباره‌‌اش در یکی از همین وبلاگ‌های بیان خواندم، و کمی هم به آن فکر کردم، نامه‌ای به ده‌سال بعدِ خودمان؛ هیجان‌انگیز بود.

خب اول خواستم برای خودم در ۱۰سال آینده آرزوهای رنگ‌رنگی بکنم، از آن‌انرژی مثبت‌دارها، بعد دیدم اگر منِ ۱۰سال دیگر کسی باشد که فکرش هم را هیچ‌وقت‌نکرده‌ام، گناه دارد خب!

می‌دانید؟ من هروقت یک آدم‌بزرگِ هم‌نام خودم را می‌بینم و می‌شناسم با خودم فکر می‌کنم شاید من شبیه او شوم.

تابحال ۳مورد بوده.

اولی خواهرِ مربیِ مربیِ کاراته‌ام بود. ۷سال پیش که برای اولین‌بار در مسابقه شرکت کردم، باختم اما خوشحال بودم، چون تنها پرچمی که به نفع من رفت بالا متعلق به کسی بود که اسم خودم را داشت، البته از آن دو داور دیگر زیباتر هم بود. یک آرزوی جوان و مهربان ورزشکار که رنگِ آبیِ مانتویش هم بسیار زیباترش کرده‌بود.

دومی معلم زیست راهنمایی‌ام بود. تنها معلمی که در آن‌روز پاییزی ابری اشک اغلب‌مان در آورد. هرچند به حرف‌هایش خندیدیم، به توصیه‌هایی که کرده‌بود. در راه آمدن از مدرسه به خانه مسیر همیشگی را اندکی تغییر دادم، به اندازه‌ی یک کوچه زودتر راهم را از خیابان اصلی جدا کردم تا کسی اشک‌هایم را نبیند، گریه می‌کردم چون یادم نمی‌آمد آخرین‌باری که من اول به پدرم گفتم دوستت دارم، کِی بود. مادرم چقدر نگران شد وقتی چشم‌هایم را دید و چقدر خندید وقتی علتش را فهمید و پدرم هم پشت تلفن چقدر هنگ نمود! وقتی پس از سلام و احوال‌پرسی و ترکیدنِ دوباره‌ی بغضم گفتم دوستش دارم. هرچند بعدها از حرف‌های همان معلم فهمیدم ابراز علاقه به پدرها آنقدرها هم که آن‌روزها فکرش را می‌کردم سخت نیست و حتی می‌تواند گفتاریِ بدین شکل هم نباشد، اما آن‌روز اگر نمی‌گفتم سبک نمی‌شدم. بگذریم، داشتم می‌گفتم دومی هم یک آرزوی معلم متفاوت و ماندگار در ذهن من بود.

سومی مادر یکی از اعضای کوچک کلاس بود، می‌نشست در باشگاه تا کلاس دخترش تمام شود، خانه‌دار بود. ویژگی خاصی نداشت و در واقع اگر هم داشت برای من نبود که خب طبیعی‌ست و تنها چیزی که باعث شده در ذهنم بماند همان آرزوبودنش است. یک آرزوی قدبلند. یک اعترافی بکنم؟ راستش چیز دیگری هم یادم می‌آید، اما همه‌چیز را که نمی‌شود گفت، می‌شود؟ همین‌قدر می‌دانم که دوست نداشتم در آینده مثل او شوم. بگذارید پای احساسِ بُعد آرزوشناس وجودم.( ابدا منظورم قضاوت نیست، بنظر من هر آدمی حق دارد که دوست نداشته‌باشد شبیه افرادی باشد و این به‌معنای بد بودن آن افراد هم نیست، شاید ویژگی‌های معمولی‌ای داشته‌باشد که من دوست ندارم مثلا)

بحث اصلی درباره‌ی آن نامه بود، اگر در آن‌نامه هی حرف‌های خوب‌خوب برای خودم بنویسم و مثلا بگویم مطمئنا تو تا الآن دوسوم راه تحقق آن‌چیزهایی را که مربوط به تیتر خبریِ ۵سال بعدت است طی کرده‌ای، و این‌طور نباشد و شبیه آرزوی سوم باشد از آن‌جهت‌هایی که شما نمی‌دانید و شاید خودم هم درست نمی‌دانم؛ خب شاید بزند زیر گریه، آرزوی ۱۰سال بعد را می‌گویم، شاید به تمام این‌روزها و رویاها بخندد و خوش‌خیالی بپندارد حالِ خوبِ غالبِ باارزشِ این دورانم را.

پس یک تصمیم گرفتم؛ نوشتن نامه را موکول می‌کنم برای روزی که احساس کنم به ته خط رسیده‌ام، برای روزی که احساس کنم از آن بدتر نمی‌شود که این نکته‌ی مهمی‌ست، از حال فلاکت‌بار آن روزهایم برایش بنویسم و حسابی از اوضاع ۱۰سال بعد ناامیدش کنم و بترسانمش. مطمئنا نوشتن این‌نامه در یک شب اتفاق خواهد افتاد، نامه‌ای بدخط و اشک‌آلود که مچاله می‌شود و احتمالا پرت می‌شود به تهِ کمدی چیزی، شاید هم اصلا به‌یک پست رمزدار در این‌وبلاگ تبدیل شود. با این شرط مطمئنا ۱۰سال بعدش که نامه را باز کنم باز هم می‌زنم زیر خنده که چقدر زود ناامید شده‌بودی دختر و جایت خالی که حالِ خوب این‌روزهایم را ببینی و به‌جای آبغوره‌گرفتن، با همان لبخند معمولی همیشگیت از زندگی لذت ببری.

راستش را بگویم؟ در اینصورت چنین نامه‌ای به احتمال زیاد نوشته نخواهد شد چون هرقدر هم که حالم بد شود باز می‌گذارم برای حالِ بدتر. اصلا شاید هم هیچگاه احساس نکنم که به آخر رسیده‌ام، بله این بهتر است. گزینه‌ی دیگری هم هست، همین چندخط را بگذارم به حساب آن‌نامه، اگر حالم بد باشد که چیزهایی به خودم یادآوری کرده‌ام و اگر هم خوب باشد که خب خوب است دیگر، چه می‌خواهد؟ بیکار که نیست بنشیند و برود در عمق این حرف‌های سطحی و این بامدادِ معمولی در خوابگاه را به‌یاد بیاورد؛ لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد به مرورِ پست‌های وبلاگِ ده‌ساله‌اش.


+ خب پس تکلیف عنوان هم مشخص شد:)

+ طبیعی‌ست که هر آدمی به‌زبان خودش (حتی اگر به‌نظر بقیه جالب نباشد) با خودش حرف بزند دیگر؟




سبزنوشته هم چون بسیار طولانی می‌باشد و شعری‌ست که زمانی ورد زبانم بود و دوستش داشتم و نمی‌توانم از گذاشتنش صرف‌نظر کنم، می‌ماند برای ادامه‌ی مطلب. و بگذارید قبلش بگویم یکی از معدود سه‌نقطه‌هایی که دوستش دارم، همین سه‌نقطه‌ی آخر این شعر است که خودم اضافه می‌کنم.


قـاصِدَڪــ
۱۶ دی ۹۵ ، ۰۳:۴۴ موافقین ۵ مخالفین ۱ ۶ نظر

این جمله‌ی دل به دل راه داره هست خب؟

دیشب و امشب عمیقا حسش کردم:)) البته خفیفشو‌ها مثلا در حد به فکر هم افتادن، که میتونه یادِ خیر باشه یا بد!

دیشب نسبت به یکی از خوانندگان وبلاگ،

و امشب نسبت به رفیقی که انقدر خاطره‌ی خوب از خودش به‌جاگذاشته که نتونم بهش فکر نکنم، رفیقِ‌قدیمی‌ای که روزگاری، روزگار می‌گذروندیم با هم و مثل خواهرِنداشته بودیم برای هم.

( از خواننده‌های آشنای روشن و خاموش اینجا خواهش می‌کنم این خط بالا را نه به رویِ خودشان بیاورند و نه من و نه مرجعِ ضمیرهای سوم‌شخصم؛ باتشکر:) )


من که نمی‌دونم چرا شبِ یلدا رو تبریک میگن، ولی به‌هرحال پیشاپیش یلداتون مبارڪ و قدرِ کنارهم بودنتون رو بدونین، فکر نکنین الآن می‌خواستم از زبانِ یک ترم‌اولیِ خوابگاهی که اولین‌سال است یلدا را جایی غیر از خانه می‌گذراند بگما؛ که من در دل‌تنگ‌نشدن استادم. وقتی امروز داداشم عکس نرگسای حیاط رو فرستاد ناخودآگاه براش نوشتم: کوفتت بشه، ایش:دی.که البته دوجانبه بود؛ هم کیفیتِ عکس که احساس کردم از گوشی من بهتره و هم بوی اونا:). البته اینم بگم وقتی فهمیدم امکان داره تعطیلات بین دوترم رو نتونم برم خونه، فهمیدم قابلیت اینو دارم که دلم تنگ بشه و گریه هم کنم حتی!مخصوصا وقتی دیدم بهمن و اسفند تعطیلی ندارن. حاشیه‌ی پررنگ‌تر از متنِ این موضوع اینجاست که در اون ایام سلف غذا نمیده:(


بعد از دیدن این عکس پایین باورهام فرو ریخت اصلا:دی، خلاصه راحت باشین دیگه. ولی من همچنان معتقدم اگه یه‌ربات بود که هم می‌شد باهاش قهر کرد و در مقابل چشمانِ ورقلمبیده‌! و پر از التماسش خوراکی خورد و بهش نداد و هم غرغرای آدم رو گوش می‌داد؛ خیلی خوب می‌شد:). البته باید بشه این قسمتای خاطراتش رو پاک کردا، به‌هرحال اونم دل داره دیگه. بعدم اگه اینا یادش بمونه ممکنه‌ برخورد دفعه‌ی بعدش با این لطافت نباشه. آدم ربات بزرگ نکرده که با خشونت باهاش رفتار کنه؛ والا .



یه‌استاد چجوری میتونه انقدر باانرژی و باوجدانِ کاری  باشه که خجالت بکشم به حذف درسش فکر کنم ؟ البته امیدوارم نیفتم که این دیگه خجالتِ عُظماست:دی

در دو چَشـــــمِ مَن نشیـــن

ای آن‌کـــہ از من، من‌تَـــری

#مولانا


بہ چہ کار آیدت آن دل

کہ بہ جـانـان نسپـاری

#مولانا


+ یکی منو از جهالت در آره دیگه، بیش از حد درباره‌ی خودم و زندگیِ شخصی‌م می‌نویسم آیا؟ پشیمون میشم؟ هویتمو پنهان بنمایم؟:دی. آیا این غلط است که اینجا را تبدیل کردم به دفترخاطراتم؟و سوالاتی از این دست. نظری انتقادی پیشنهادی دارین بطور واضح اگه بگین ممنون میشم:)

++من هی میخوام کم پست بذارم، یا طولانی ننویسم، هی نمیشه، به بزرگواری خود ببخشید:)

+++ راستی اگه آخرین بعدانوشتِ پست قبل رو که درباره‌ی دلایلم در رابطه با زیاد گشتنِ احتمالی‌ من توی وبلاگتونه رو نخوندین، بخونین که تعجب نکنین از این موضوع:)

قـاصِدَڪــ
۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

خب وقتی بیدار میشی و می‌بینی خواب موندی و دوساعت بعد متوجه می‌شی اون روز نوبت تو بوده که ارائه بدی و یادت هم نبوده ، دقیقا نمی‌دونی خوشحال باشی یا ناراحت !


اگه خوابگاهی هستین و به‌هر دلیلی جیغ‌و‌داد می‌کنین ، کمی آروم‌تر لطفا . شاید یه‌بیچاره‌ای بخواد نیم‌ساعت بخوابه و ربطی‌هم نداره که ساعت ۹ـه . از شنیدن صدای خنده‌هاشون خوشحال میشم ولی جیغ و داد و آهنگاشون اصلا برام جذاب نیست . کاش می‌دونستم این دیوارا رو از چی ساختن که اینقدر راحت صدا رو منتقل می‌کنن . ( مربوط به امشب نیست البته )

دیروز رو با خانواده‌ی عموم که اومده‌بودن مشهد گذروندم . کاری نکردم که خسته باشم ولی واقعا خسته بودم . وقتی گوشی رو طبق معمول برای ۴زمان مختلف کوک کردم . نذاشتمش زیر بالشم . یه‌کم دورتر قرارش دادم تا مجبور شم از جام بلند شم و اینجوری خوابم بپره . خب فکر کنم یه‌کم زیادی دورتر بوده که اصلا صداشو نشنیدم :دی

 انتظار افت شدید معدل واسه ترم اول رو داشتم ولی دیگه نه انقدری که دارم ازش می‌ترسم .

احساس می‌کنم یه‌کم نازک‌نارنجی شدم ؛ داره بهم ثابت میشه که من در این ۴سال دوستی پیدا نخواهم کرد که مثل دوستای قبلیم باشه . هم‌کلاسیِ خوب نه‌ها ، اونا رو پیدا کردم . فکر کنم سطح توقعم رفته بالا . بچه‌تر که بودم وقتی یکی ازم می‌پرسید چندتا دوست داری ؟ یا یه‌چیزی تو این‌مایه‌ها ؛ دوست داشتم اون عدده بزرگ باشه ، الآن دوستای من محدود میشن به همون گروهِ ۱۳ نفره‌ی تلگرام که با کمترینشون حداقل ۳ساله که هم‌کلاسیَم و حتی اگه دوست هم نبوده‌باشیم اما همدیگر رو به اندازه‌ی یه دوست معمولی می‌شناسیم . بطور افراطی‌ای دلم می‌خواد همش حرف بزنم البته فقط در مَجاز . تو خونه وقتی اینقدر رگباری همه‌ی اتفاقات بی‌ربط رو واسه مامانم تعریف می‌کردم بهم میگفت کلاه‌قرمزی ، هرچی هم بهش میگم شباهتی ندارم قبول نمی‌کنه :) فکر کنم فقط چون شخصیت موردعلاقه‌ی بچگی‌هامه اینجوری بهم میگه . 

دبیرستان چقدر خوب بود . بدون بعضی دغدغه‌ها شوخی می‌کردیم و می‌خندیدیم . 

جلسه‌ی اول کلاس مهارت‌ها ؛ استاد این سوال رو پرسید که فرض کنین قراره ۱۵ سال دیگه یه‌روزنامه درباره‌ی شما یه‌خبر بنویسه ، تیترش چیه ؟ من فکر کردم . دیدم ۱۵ سال دیگه ، من احتمالا کمربند دان‌۲ کاراته‌مو گرفتم ، وضعیت خط‌م عالی شده ، یه‌کتابخونه‌ دارم که کلی کتاب شعر دوست‌داشتنی دارم ، شاید چند جزء قرآن هم حفظ کرده‌باشم ، ۲یا۳تا هنر جدید هم یاد گرفتم ، وبلاگم ۱۵ساله شده ، شاید عنوان مهندس رو هم یدک بکشم و جایی کار کنم ، شاید خانواده‌ی دوست‌داشتنیِ دیگه‌ای هم داشته‌باشم . خب هیچ‌کدومِ اینا تیتر نیست . برای من هدفیه که به واقعیت تبدیل شده و خیلی‌هم شادی‌آور بوده ولی تیتر نیست . هربار که استاد دوباره سوالشو می‌پرسید و اصرار داشت که همه به سوالش جواب بدیم ، کلافه می‌شدم ، الآنم همینطور . خب حتما که نباید تیتر باشه مگه نه ؟ 


هوای دیروز اینجا برفی بود خداروشکر . وقتی امروز اینو دیدم خوشحال شدم . شاید بعضی آدما نمی‌دونن که چقدر می‌تونن برای بقیه تولیدکننده‌ی انرژی مثبت باشن ، اگه می‌دونستن که دریغ نمی‌کردن ، می‌کردن ؟ لبخند بزنین دیگه . لبخند که دلیل نمی‌خواد ، همین که ناراحت نباشین کافیه . پس لبخند بزنین ، راستی به استادا هم فحش ندین :دی ، شاید استاد منفور شما ، استاد مورد‌علاقه‌ی یکی دیگه باشه خب :))



برای توضیح عنوان ؛ اشاره به همون روش درمانی‌ای که حالم را خوب می‌کند که همان پست‌گذاشتن باشد :) و با توجه به این‌که این پست را ابتدا چندساعت پیش گذاشتم و بنابه‌دلایلی اندکی تغییر کرد و الآن شما دوباره این را می‌بینید ، باید بگم که این روش درمانی تا الآن که برای من بسی جواب داده :) آیا شما هم احساس می‌کنید من دوباره غرغرو شدم ؟:)

راستی چقدر هم‌استانی‌های من توی بیان زیادن ، آدم اصلا احساس غربت نمی‌کنه :))



#خوبى‏ با خوشى‏ تفاوت دارد؛ دارو براى مریض خوب است، ولى خوش نیست و شیرینى‏‌ها و چربى‏‌ها براى او خوش است، ولى خوب نیست؛ که با نیاز او و با اندازه‏‌هاى او نمى‏‌سازد.

تطهیر با جارى قرآن، ج۳، ص۲۱۵.


دَر دایـــره‌ی قسمت ما نقطه ی تســـــلیمیم 

لُطف آن چہ تـُـــو اَندیشـے حُکم آن چہ تـُـــو فَرمایـے

#حافظ


چَـــــرخ گردون چہ بچـــرخد چہ فلان ؛

تـُـــــو بِخَـــــند :)


دیدی کـہ از آن‌روز چـہ شب‌ھا بگذشت ؟

#سَـــــعدی


بعدانوشت : راستی اگه شما هم مثل من افرادی رو که دوست دارین با صفت‌هایی که دوست دارین توی گوشی‌تون سِیو می‌کنین و علاقه‌ی زیادی هم به اسکرین‌شات گرفتن دارین ، قبل از فرستادن اونا واسه بقیه یه‌نگاه اجمالی بهش بندازین که مثل من سوتی ندین :دی . این دفعه رو شانس آوردم که نه صفتش ضایع بود و نه فردی دید که نباید می‌دید !

قـاصِدَڪــ
۲۱ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر