✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

۱۴ مطلب با موضوع «من و دانشکده و هم‌رشته‌ای‌ها» ثبت شده است

هرقدر که بعضی موقعا از حافظه‌ی کوتاه‌مدتم می‌نالم همون‌قدر حس ششم شگفت‌زده‌م می‌کنه!

از رمز قبلی گوشیم که یک الگو بود خسته‌شده‌بودم و دوماه پیش خواستم عوضش کنم، با خودم گفتم شروع می‌کنم به فکر کردن و اولین و بی‌ربط‌ترین کلمه‌ای که به ذهنم اومد رو میذارم واسه رمز و این‌چنین کردم. چند روز پیش هی با خودم فکر می‌کردم فرض کن یه‌روز مجبور شی رمزتو به یه‌غریبه بگی، با توجه به این‌که غریبه‌ست، مسخره‌ست خب!

و دیروز هرچی رمزشو میزدم میگفت اشتباهه، آخراش دیگه بعد از هربار سی‌ثانیه هم باید صبر می‌کردم، خیلی تمرین خوبی بود برای بالابردن آستانه‌ی تحمل! بعد دیدم یهو شارژش از ۱۰۰ اومد به ۱۴! دیگه ترسیدم، بعد از کلاس رفتم تعمیرات موبایل، اولین‌سوالی که پرسید: رمزش رو بگو! 

منم تو دلم گفتم: عمرا! و بلند گفتم: نمی‌تونم بگم! گفت: چرا؟ گفتم: راستی شارژشم اینجوری شده! گفت اصلا مطمئنی رمزت درسته؟ گفتم بله، چند دقیقه قبلش باهاش کار کرده‌بودم. چندتا سوال دیگه پرسید و دوباره گفت: رمزش چی بود؟ گفتم: آقا رمزش رو هرچی زدم نشد دیگه، کار دیگه‌ای می‌تونین بکنین؟

منم که نمی‌تونستم با اطلاعات روی گوشی خداحافظی کنم، از اوشون خداحافظی کردم و ناامیدانه برگشتم خوابگاه. بعد از سی‌بار تلاش بالاخره باز شد! با این‌که فهمیدم مشکل کوچکش از کجا بود ولی به‌سان یک مارگزیده‌ی بی‌منطق بازم می‌ترسیدم و تا شب نذاشتم قفل شه!


+ اولین جلسه‌ی تربیت‌بدنی بالاخره امروز تشکیل شد، استادش هم مثل اغلب بقیه‌ی استادا خیلی خوب بود و در نوع خودش متفاوت هم بود. منم بر اثر ذوق‌زدگی و جوگیری بسیار و تلاش برای ورزشکار نشان‌دادن خود! (که البته موفق هم بودم) الآن بی‌حرکت افتادم روی تخت!

+ از بی‌نظمی پست قبلی خوشم نمیومد(؟)، گفتم یه‌چیزی بنویسم همین‌جوری! و می‌ترسم مثل مرداب باشه و فردا هم با همین بهانه دوباره یه‌چیزی بنویسم همین‌جوری!



آن چنان مِـــــهرِ تـُـواَم دَر دِل و جـان جای گِرِفت 

ڪـہ اَگَر سَـر بِرَوَد اَز دِل و اَز جان نَرَوَد 


#حافظ


بعدانوشت: خوانندگان محترم؛ یک مشاعره‌ی کوچولو هم با هنرنمایی محبوبه‌ی شب در ادامه صورت گرفته :)))

بعدانوشت‌تر: و خانومِ حدیث و جناب دچـــار هم حضور پررنگی به عمل رساندند :)))

با تشکر از هر۳نفر :))

قـاصِدَڪــ
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۴۹ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۵۴ نظر

باید اعتراف کنم من آدم جوگیری هستم. اونقدر که آخر ترم وقتی مطمئن شدم این ترم چشمم به چشم استاد فیزیکم نمیفته از طریق صفحه‌ی درخواست تجدید نظر بخاطر رفتار و حوصله و لبخند همیشگیش ازش تشکر کردم، شاید نمی‌دونست که چقدر بعضی کارای کوچکش اول صبحی به آدم انرژی میداد!

البته جدای از اون‌که بعضی اوقات شدید میفتم روی دور تشکر‌کردن، کلا خوشم میاد از این‌کار. احساس می‌کنم در بعضی موارد یه‌ذره هم در کاهش غروری که همه میگن دارم و خودمم تازگیا پذیرفتم موثره. در باب تشکر و شکرگزاری اول سعی کردم این عبارت رو قشنگ واسه خودم جا بندازم که من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق. و حالا که فکر می‌کنم تقریبا برام جا افتاده، رفتم روی یک مفهوم دیگه که توی کتاب اخلاق خوندم. این که شکرگزاری یعنی اظهار نعمت و استفاده از اون در راهی که منعِم صلاح میدونه. این یکی رو واقعا تا حالا بی‌توجهی می‌کردم بهش. یاد اون وقتایی میفتم که مامانم غذای ابداعی درست می‌کنه و من بعد از چندقاشق دست می‌کشم و تشکر می‌کنم، و مامانم میگه: تو که خوب نخوردی! یا مطمئنا همین استادم خوشحال‌تر میشد اگه نمرم بالاتر می‌بود. یا اصلا اگه از پست‌های آموزنده‌ی جناب میرزا طی نظری حاوی غلط نگارشی تشکر کنم شاید با خودشون بگن: کاش استفاده‌ی لازم رو هم می‌کردین! کلا دارم بیشتر به این موضوع توجه می‌کنم. همه‌ی اینا رو نگفتم که اینو بگما ولی باعث فکرکردن به این موضوع این بود که می‌خواستم از فردی که اوایل سال تحصیلی واسه بیدارشدن برای نماز صبح بهم یه‌راهکار داده‌بودن، تشکر کنم.

خطاب به اوشون: نمی‌دونم رهگذر بودین یا نه و اگه آره بازم گذرتون میفته یا نه، ولی به‌هرحال اگه بعدها اینا رو دیدین، بگذریم از وقتایی که یادم میره، ولی شب‌هایی که یادم مونده و خوندمش، حداقل بیدار دیگه شدم. و اون‌قدر ذوق‌زده شده‌بودم که فقط چون خصوصی نظر داده‌بودین عمومیش نکردم وگرنه همون روزا می‌نوشتمش! :)


بذارین یه‌چیزی رو بگم؛ شانس آوردیم که نگار، همون که خودش آدرس اینجا رو پیدا کرده‌بود و دوستش داشتم و متولد ماه تولد من بود، آدرس اینجا رو داره و ممکنه بعد‌ها بخونه اینجا رو وگرنه باید پست‌های طولانی شامل توصیفات من از رفتارای خوب اساتید رو تحمل می‌کردیم! هرچند فکر می‌کنم نتونم از استاد اندیشه‌مون نگم و بالاخره یه‌روز دربارش می‌نویسم.


نمی‌دونم چرا این استادا، بیشتر دروس عمومی، موقع‌ درس‌دادن انقدر به من نگاه می‌کنن، یعنی خیلی ضایع است که هم خودشون و هم درسشون رو دوست دارم؟


یه کِرِم مرطوب‌کننده خریدم که حاوی روغن بادامه و پس از چندبار استفاده مطمئن شدم که هرچی بادوم تلخ داشتن ریختن توش، حتی بوشم تلخه!


چیپس با طعم ماست و خیار و نعناع خورده‌بودین؟! من که اولین‌بارم بود میدیدم حتی! یه خوراکی هم دیدم که فکر کردم بستنی زمستونیه و با ذوق و شوق و با یاد بچگی‌هام خریدم. بعد که بازش کردم و تعجب کردم، دیدم روش نوشته: پشمک لقمه‌ای حاج یعقوب! به‌شخصه اگه جای حاج‌عبدالله بودم، این‌ شباهت رو برنمی‌تابیدم(معنیشو نمی‌دونم ولی احساس کردم اینجا بکار میاد! با کلاسم بود تازه!) و یه حرکتی می‌زدم!


جالب نیست که از بین این‌همه دست‌اندرکاران سلف همونی که من ازش خوشم میاد و نیمروهای خوشمزه‌ای هم می‌پزه، اسمش آرزوئه؟ این همون بعد آرزوشناسیه که می‌گفتما! :)


خیلی بیشتر از یک هفته‌ست که اون پیرمرده رو ندیدم و سلامت باشی باباجان‌هاشو نشنیدم.


در این طبقه فقط یک نفر هست که اتفاقا اتاق بغلیه و تا حالا یک کلمه هم باهم حرف نزدیم و اصلا صداشو هم نشنیدم. جالب اینجاست که این ترم یک کلاس عمومی مشترک هم داریم و بذارین در این وانفسا اشاره کنم به مسیر یه‌ذره طولانی پیاده‌روی‌ای که این دانشکده‌ تا ایستگاه اتوبوس داره! و حتی در این مسیر هم هیچ‌وقت با هم هم‌قدم نشدیم! و تمام سعی‌ام اینه که یادم نیفته اسمش ساراست که تصورم از ساراها فرو نریزه :) ولی احساس می‌کنم بالاخره باید یه‌حرکتی جهت آشنایی‌مون بزنم! 


در عوض این یکی اتاق بغلی یه‌نفر هست که اسمشم نمیدونم و صبحا که تازه از خواب پا میشه، خیلی دوست‌داشتنی غر می‌زنه و کلا خیلی پرانرژیه. شبا هم گیتار می‌نوازد و ما را هم به فیض می‌رساند. و هرچی بگم از پرانرژی و خونگرم‌بودنش کم گفتم :) وقتی می‌بینمش یاد پرتقال‌بانو و فینگیل‌بانو( به‌ترتیب حروف الفبا) میفتم!


علاقه‌ی من به اینجا و شما اونقدر پیش رفته که در واقعیت هم از شما حرف می‌زنم. خداییش این‌همه احساس خوبی که داشتم و چیزای مفیدی که آموختم و لبخندهای یهویی‌ای که توی کلاس و اتوبوس و خوابگاه به‌یاد شما زدم، که همه‌ی اینا در حالیه که تازه شش‌ماهه با بیان آشنا شدم( جا داره که دوباره فینگیل یاد ورزشکارا بیفته! )، حتی بیست درصدشم توی اون سه‌سال و نیمِ قبلیِ وبلاگ‌نویسیم نبوده و اون درصد کمی هم که بوده باز مربوط به دوستای بیانیم بوده!


می‌خواستم درباره‌ی یه موضوع دیگه هم بنویسم ولی انگار فقط تونستم با نگار بی‌ رودروایسی دربارش حرف بزنم و موضوع مربوط میشه به وبلاگ‌هایی که میخوندیم و خداحافظی کردن.


و من حس و حال پست‌ گذاشتن نداشتم و فقط می‌خواستم که یه تشکر کنم ولی وقتی قبلش پست پرانرژی فینگیل‌بانو رو خوندم، این‌چنین شد! عنوان پر فینگیل‌ترین پست تا اینجا هم تعلق می‌گیره به ایشون قطعا! :)


۰



مى گویند تقوا از تخصص لازم تر است!

آن‌را مى پذیرم، اما مى گویم؛

آن‌کس که تخصص ندارد و کارى را مى پذیرد، بى تقواست!

#شهید مصطفى چمران


 کوچہ بہ کوچہ دستان بستہ‌اش چہ عاشقانه می‌لرزید، حیدر!


پ.ن: الآن معنی اوشونو سرچ کردم.

پ.ن۲: اگه اینجوری فکر می‌کنین که چون پست طولانی بود و می‌خواستم هم خودم و هم شما رو گول بزنم؛ سایز فونت رو به‌جای ۳ گذاشتم روی ۲، درست فکر می‌کنین! با عرض معذرت از بانو هوپ البته! :)

قـاصِدَڪــ
۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر
امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.
اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.

یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که قبلا گفته‌بودم حرف زدم، هوا سرد بود و من چسبیده‌بودم به پنجره و گریه می‌کردم؛ مثلا از خانواده قهر کرده‌بودم و منتظر بودم یکی بیاد منت‌کشی! خانواده هم سرگرم فیلم بودن و فکر می‌کردن من در حال بازی‌کردنم. تا اینکه بابابزرگم اومد خونمون و سراغ منو گرفت و هرچی صدام زدن نرفتم پیششون، تا اونا بیان و منو در اون حالِ زار ببینن و دیگه هوس نکنن زیر قولشون بزنن:دی
خیلی چیزای دیگه هم یاد گرفتما ولی چون امتحان تستی بود و متناسب با یک امتحان تستی خوندم، جزئیاتش یادم نمیاد، بعدا میگم بهتون.

کلی واسه تعطیلات برنامه‌ریزی کرده‌بودم، کلی کتاب خریدم که باید بخونم (و اگه من با همین وضع هی برم کتابفروشی ورشکست خواهم شد)، فیلم‌هایی هست که باید ببینم، مامانم برنامه‌ریزی کرده واسه یه‌مسافرت ۳روزه حتی، به جایی که تا حالا نرفتیم و البته دوست نداشتم به این زودیا بریم، با فاطمه هم قرار گذاشتیم که این ۳ماه ندیدن رو جبران کنیم.
 اینا یک‌طرف و اون پروژه‌ی دوست‌نداشتنی که روز تحویل حضوریش وسط تعطیلاته یک‌طرف:| از یه‌طرف میگم یه‌ذره تلاش کنم، به‌هرحال نمره‌ی ۱۵ بهتر از ۱۲ـه ( البته اینا حدسه‌ها، ممکنه کمتر یا بیشتر شم) البته اگه بتونم انجامش بدم، از یه‌طرفم میگم بی‌خیال، این‌ترم که گذشت و ترم دیگه جرات داری از این‌نمره‌ها بیار فقط:/ این ۱۱روز رو برو خوش بگذرون. 
از شدت سردرگمی زنگ زدم به مامانم و اون هی توصیه‌های تغذیه‌ای می‌کرد و منم همینجوری اشکامو پاک می‌کردم. خیلی خنده‌دار بود. البته اوشون نفهمید من دارم گریه می‌کنم، یه قسمتم گوشی دست بابام بود و بعد از غرغرای من بابام داشت دعوتم می‌کرد به آرامش که مامانم فهمید دارم غر میزنم و هی به‌ بابام میگفت بهش بگو نگران نباشه، بابامم بهم میگفت، دوباره مامانم یه‌جمله‌ی دیگه رو به بابام میگفت و اونم به من انتقال میداد و چندین جمله بدین صورت به‌گوشم رسید و وسط گریه‌ واقعا زدم زیر خنده:دی 

میگم خدا رو شکر این عمومی‌ها هستنا وگرنه بیچاره میشدم و باز هم خدا رو شکر که زبان ۳واحدیه. ریاضی رو که ابراز نگرانی کرده‌بودم، خب؟ نمرات میان‌ترم دومش اومد و ۲برابر آنچه که فکر می‌کردم گرفتم و دیگه نگران نمره‌ی پایان‌ترمم نیستم.

خب از بحث درس بیایم بیرون، فکر کنم ۲هفته از اومدنم می‌گذره و گل‌های نرگسی که با خودم آوردم به اندازه‌ی کافی خشک شدن ولی واقعا دلم نمیاد بندازمشون دور، دوست دارم خوشون پودر شن! من دلم نمیاد خب.

یه‌چیز دیگه هم این‌چند روز فهمیدم؛ قرآن آرامش‌بخش‌تر از اون چیزی بود که قبلا فکر می‌کردم. ۲بار به‌قصد گریه رفتم نمازخونه ولی بعد از نماز، چند صفحه قرآن که خوندم کاملا آروم شدم :)
اگه الآن دارین پیش خودتون میگین چقدر این‌دختر گریه میکنه، باید بگم درست فکر می‌کنین، من حتی واسه اون پیرمرده که کنار ایستگاه مترو ۳تابسته دستمال‌کاغذی رو ۲تومن می‌فروشه هم گریه می‌کنم، آخه تو این هوای سرد؟!
البته بیشتر از اون‌چیزی که فکرش رو هم بکنین می‌خندم:)


امروز توی اتوبوس نصف بچه‌ها در حال خوندن جزوه و کتاب بودن، منم هندزفری در گوش( همون آهنگ قبلیَم هنوز) به در و دیوار و دار و درخت نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم؛ خب من نمی‌تونم وقتی از چیزی لذت می‌برم لبخند نزنم، وقتی عمیقا از آهنگ و هوا و شلوغی اتوبوس و مقنعه‌م خوشم میاد، نمی‌تونم بروز ندم:)

آخریشم اینکه امشب به مدیر یکی از کانال‌هایی که دوستشون دارم( دختر بودن ایشون) پیام دادم و حسم رو گفتم، اوشونم تشکر کرد. حس خوبی بود:)
و آخرتر هم اینکه جدای از اینکه امتحان فیزیک فردامو گند بزنم یا نه خیلی خوشحالم که اینا تموم شدن و دارم میرم خونمون^_^



‏تـُـــو به هـَـر نگاهے، ببری هـزارها دل ❣

#شهریار


ز یاد دوست شیرین تر چه کارست؟ ❣

# مولانا


سری ز خواب بر آور که صبحِ روشن شد.

#کلیم کاشانی

بعدانوشت: باورم نمیشه ولی امتحانش خوب بود اگه خدا بخواد :) ۱۲:۰۸ ِ روز بعد، بعد از امتحان ( قبل از زنگ‌زدن به مامانم حتی) :)
بعدانوشت۲: یه‌سوالم بود که تا حالا نمونه‌ش حل نکرده‌بودم و تنها سوالی بود که هیچی بلد نبودم، یه‌چیزایی نوشتم و تهش هم نوشتم: می‌دونم غلطه ولی تنها چیزی بود که به ذهنم رسید! :) چند دقیقه بعد.

قـاصِدَڪــ
۲۷ دی ۹۵ ، ۰۳:۵۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

وقتی فکر می‌کنم می‌بینم در این یک‌ترم ترم‌اولی بودنم حسابی سوتی دادم، حالا انگار بقیه چندترم ترم اولی‌اَن؟! خب یکی باید بیاد که ما بهش بگیم ترم‌اولی که از این لقب خلاص شیم دیگه:)

بعضی از این سوتی‌ها( از این واژه خوشم نمیاد زیاد و بجز گاف که اونم خوشم نمیاد نمیدونم جایگزینش چیه) انقدر ضایع بوده که تا ۲ساعت بهش فکر می‌کردم و هی آروم میزدم تو پیشونیم و به هم‌اتاقیم میگفتم: حالا چکار کنم؟ تو اگه بودی چه می‌کردی؟ در آخرین مورد ایشون فرمود: می‌خوابیدم! و دهانم دوخت:دی

آیا فقط دانشگاه ماست که قبل از امتحانات حتی، انتخاب واحد صورت می‌گیره؟! خب الآن من ریاضی‌مو بیفتم که بیچاره میشم، البته روی ۱۲یا۱۳حساب باز کردم حداقل ولی خب حساب خونه تا بازار دوتاست. فیزیک هم اگه بخواد مثل میان‌ترم سوال بده فقط معجزه لازم دارم:دی[ آیکون خجالت و عرق شرم و اینا]

در تفاوت دوران دانشجویی و دانش‌آموزی من همین بس که بعد از امتحان در جواب سوال مامانم که میگه چطور بود، با خنده میگم نمیفتم در حالی که اون‌روزا با لحنی‌اندوهبار می‌گفتم: اَه ۱۹ می‌گیرم!( البته بجز تحلیلی که اونو نیمه‌دانشجویی واکنش نشون دادم یعنی اندوهگین گفتم ۱۲ میگیرم):)

همون‌طور که میدونین، اگه نمی‌دونین هم که الآن می‌دونین، من کاملا دقیقه‌نودی هستم؛ زبان رو که ۱۲شب شروع کردم، مبانی رو ۴عصر شروع کردم، ریاضی رو هم دیروز همون ساعت ۴یا۵ شروع کردم، و خب دیدم چیز زیادی از فصل آخر نمیفهمم و نمی‌دونم چی شد که ۲:۴۵ خودم رو در یه‌سایت یافتم که داشتم خاطرات آمپول‌زدن مردم رو می‌خوندم! و خودم به حال خودم خندم گرفت، راستش روز قبلش یه‌پارچ شربت زعفرون خورده‌بودم و دیشب اثر کرده‌بود، از خوندن پستای شماها، پیامای تلگرام و هر چیز دیگه‌ای اون‌قدر خندیدم که آخرش مجبور شدم برم تو آشپزخونه به خندیدنم ادامه بدم تا هم‌اتاقیام بیدار نشن.

راستی گفتم آمپول‌زدن، من در باب پزشک و دندان‌پزشک و آمپول هم خاطرات گهرباری دارم که بدلیل ذیق‌( یا زیق؟)وقت یکیشو میگم فقط:)

 ۶سالم که بود رفتیم دندان‌پزشکی و نشستم روی صندلی، همینجور که آقای دکتر داشت دندونای منو معاینه می‌کرد، دستیارش اومد تو و گفت، سایزش خوبه؟ دکتر یه‌نگاه به اون وسیله‌ای که دستش بود و من نمیدونم اگه بگم قالب دندون مصنوعی درست گفتم یا نه انداخت و یه‌نگاه هم به من کرد و گفت بزرگه، منم فکر کردم اونا واسه منه، با سرعت هرچه تمام‌تر از زیر دست دکتر فرار کردم و درحالی که داشتم گریه می‌کردم وارد اتاق منشی شدم که کلی هم آدم نشسته‌بود، مامانم دنبالم اومد و من با گریه و داد و فریاد بهش می‌گفتم من دوندونامو دوست دارم، نمیذارم واسه من دندون‌مصنوعی بذارین و از این چرت و پرتا که طبیعیه دقیق یادم نباشه دیگه؟:) منشی و دکتر و دستیارش و اون‌خانمی که قالب برای اوشون بود زدن زیر خنده، و هنوز بعد از ۱۲سال هروقت خانم منشی منو می‌بینه میگه یادته اون‌روز چقدر کولی‌بازی در آوردی؟:دی

چقدر از بحث منحرف میشم من! یه‌پاراگراف بالاتر رو گفتم که بگم، در این دوران به اینترنت وابسته‌تر هم شدم حتی، و خب احتمالا دوباره تا عصر روز قبلِ امتحان بعدی که ۳روز بعده باز هم وقتمو تلف می‌کنم( البته چون عمومیه و عمومی‌ رو واقعا باید بیشتر بخونم شاید نقض شه) که دوستم پیشنهاد داد که اعتیاد به کتاب‌غیر درسی رو جایگزین کنم و پیشنهاد عالی‌ای بود.

اینم بگم دیگه خداحافظی می‌کنم، فرض کنین گوشیتونو روشن کنین و با این‌پیام از خواهرتون مواجه شین که ۳:۳۰ بامداد فرستاده و نوشته؛ گوشیم کم‌رنگ شده، چکار کنم؟:دی و در طی حرکتی خنگولانه یک اسکرین‌شات هم ضمیمه کرده تا بهش نخندین!( ساعت ۳ صبح بودا، متوجیهن که؟:)) وقتی روز بعد داشتم پشت تلفن شفاهی براش توضیح می‌دادم قشنگ معلوم بود قیافه‌ش اینجوریه:|. کسی هم باور نکرد آخرش، میگن کمبود خواب داشتی خودت اشتباه دیدی، شما باور کنین حداقل:دی. منظورم از کم‌رنگ شدن هم اینه که مشکی رو خاکستری پررنگ نشون می‌داد و پررنگ رو کمرنگ نشون میداد و غیره. خودم که به‌راحتی باور کردم، از این اعجوبه که در گرما و سرمای زیاد خاموش میشه بعید نیست به‌نشانه‌ی اعتراض در مقابل زیادکار کشیدن کم‌رنگ هم بشه.


این حرکت هست که پرتقال‌جان دیوانه ابداع فرموده و میگن تیکِ ناشناس رو بزنید و حرفاتونو بزنین، خب؟ من اینو نگه‌داشتم واسه روز مبادا. گفتم که بدونین اگه روزی چنین پستی گذاشتم یعنی حسابی حوصلم سر رفته و علاوه بر هدف اصلی حرکت، میخوام حدس بزنم کدومو چه‌کسی نوشته:)


اینو بعد از امتحان دیدم و می‌خواستم همون‌موقع بذارم دیدم یه‌ذره از صبح گذشته، الآنم نتونستم مقاومت کنم، شما هم به‌روی خودتون نیارین و فردا صبح به‌یاد بیاوریدش:)


این کہ یڪ‌روز مهندس برود در پـے شعر

سر و سرّیست ڪہ با موی پریشان دارد

#علی صفری


نہ خلاف عہد کردم ڪہ حدیث جز تـُـــــو گفتم

همہ بر سر زبانند و تـُـــــو در میان جــانـے

#سعدی


+ چند روز پیش پستی خوندم در نکوهش روزانه‌نویسی و لازمه بگم چقدر عذاب‌وجدان گرفتم یا خودتون از تغییرات اون گوشه‌ی سمت چپ متوجه شدین؟

++یه خواهش تهدیدگونه هم دارم؛ لطفا و لطفا در هرموردی که دیدین دارم زیاده‌روی می‌کنم یا کلا نیاز به تذکر دارم، بهم تذکر بدین:) البته از همین الآن می‌دونم یکیش طولانی‌بودن پست‌هاست، واسه این یکی اگه راهکار دارین، ارائه کنین لطفا:)

قـاصِدَڪــ
۱۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۲۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹ نظر

ساعت ۹ شب چی می‌تونه یه دانشجویی که فردا امتحان اخلاق داره و هنوز شروع نکرده رو بیشتر از کنسل شدن اون امتحان خوشحال کنه، نه واقعا؟:)

جنبه‌ی مثبت اتفاقات دیروز اینه که تعطیلات رو می‌تونم برم خونه و جنبه‌ی منفی‌ش رو هم به لطف جنبه‌ی مثبتش و البته با توجه به اینکه ۳۲ساعت گذشته بی‌خیال میشیم:))

داشتم واسه هم‌اتاقیم جیمیل می‌ساختم، بعد اسمشو زدم فاطمه، بهش که نگاه کردم یادم اومد اسمش این نیست، قبلا هم محبوبه صداش میزدم که اسم دوستشه و یه‌بارم بیشتر ندیدمش.امروز کیمیا رو هم بهش نسبت دادم( متاثر از نام یک عطرفروشی که تابلوشو دیروز دیدم) و همزمان با خوندن وبلاگ آقای میرزا می‌خواستم میرزا هم صداش کنم حتی:دی. 

چهارشنبه رفته‌بودم کتابفروشیِ دانشکده‌مون و کتابی رو می‌خواستم که روم نمیشد اسمشو بگم بعد هی خانومه خودش کتاب پیشنهاد می‌داد، منم که لبخند برلب هی میگفتم بله اینم کتاب خوبیه :) خب آخه برادر من، شل‌سیلوراستاین، اسمی باوقارتر از * کسی یک کرگدن ارزان نمی‌خواهد؟* نبود؟:دی، البته که خیلی هم جذابه:)

الآن منو ول کنین تا فردا از خاطراتم میگما:))

دیشب می‌خواستم یه پست غمبار بذارم و نذاشتم و الآن خوشحالم. به‌زبان ساده درگیری فکری من اینه که کِی مشخص میشه چکاره‌م؟ یعنی پیرو چه مکتبی‌اَم(اوه، چه بزرگونه شد)؟ اصلا وظیفه‌ی من چیه؟ و خیلی پرسشای دیگه که خب قطعا تو این دوره هست و یه‌چیز عادیه احتمالا.

عاشق این شدم و اینقدر این شعر رو زمزمه می‌کنم که؛ خب نمیدونم که چی!

بہ روزگارمون بخنـــد/ کہ خنده‌ی تو عالیہ‌/خیالتم که تختِ تخت/ خدا همین حوالیہ^_^

و چیز دیگه‌ای که می‌خوام بگم اینه که من عـــــاشـــــق استیکرای کله‌گردالی‌ هم شدم، همین:دی


واسه زیر تختِ خوابگاه هم صدق می‌کنه:)


اصلا عجب خلاقیتی در عکس بود، من که تحت تاثیر قرار گرفتم:دی. 

اگه فقط یه کلمه می‌بینید و خلاقیت رو حس نکردین باید بگم احتمالا نور صفحه‌ی گوشی یا رایانه‌تون کمه:)

بعدا نوشت: و اگه بازم کاملا واضح نیست، باید بگم اینو نوشته:

گفتم: شب مهتاب بیا

نازکنان گفت:

آنجا کہ منم

حاجتِ مهتاب نباشد.

#مهدی سهیلی


عطــر تـُـــو دارد این هَــــوا

سربہ‌هـَـــــواتَـریـــن مَـنَم

#مریم قهرمانلو


امام‌ علی(علیه‌السلام): هر غم و اندوهی را فرجی‌ست.


+ کوتاه بود دیگه:))

++حالا که منصفانه فکر می‌کنم نبود:)

بعدانوشت: دقت نکرده بودم که اولین پستِ زمستانِ اینجاست، زمستونتون سرشار از شادی‌های یهویی باشه؛

مثلا صبح از خواب پاشین و ببینین یه عالمه برف اومده:)

بعدانوشت‌تر: وقتی بدون هیچگونه توجهی به چندساعت آینده بشینی و لواشک بخوری، و خب همون چندساعت آینده با دل‌درد از خواب بیدار شی و دقیقا ندونی که چکاری می‌تونی انجام بدی، با خودت میگی الآن اگه خونه بودم، و بعد دوباره خودت میگی کوفت و اگه خونه بودم، لوس شدیا، یه‌عرق نعنا می‌خواد، بخور و بخواب دیگه. همان‌طور که مشاهده می‌کنین خودِ من در این‌زمینه یه‌ذره با خودش خشنه. و لازم به ذکره که اگه بهتر نشده‌بودم که حال اضافه‌کردن اینو نداشتم، داشتم؟:) این پرنده‌های خوش‌صدا هم سحرخیزنا!۵:۲۳ می‌باشد:)

قـاصِدَڪــ
۰۴ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

خب وقتی بیدار میشی و می‌بینی خواب موندی و دوساعت بعد متوجه می‌شی اون روز نوبت تو بوده که ارائه بدی و یادت هم نبوده ، دقیقا نمی‌دونی خوشحال باشی یا ناراحت !


اگه خوابگاهی هستین و به‌هر دلیلی جیغ‌و‌داد می‌کنین ، کمی آروم‌تر لطفا . شاید یه‌بیچاره‌ای بخواد نیم‌ساعت بخوابه و ربطی‌هم نداره که ساعت ۹ـه . از شنیدن صدای خنده‌هاشون خوشحال میشم ولی جیغ و داد و آهنگاشون اصلا برام جذاب نیست . کاش می‌دونستم این دیوارا رو از چی ساختن که اینقدر راحت صدا رو منتقل می‌کنن . ( مربوط به امشب نیست البته )

دیروز رو با خانواده‌ی عموم که اومده‌بودن مشهد گذروندم . کاری نکردم که خسته باشم ولی واقعا خسته بودم . وقتی گوشی رو طبق معمول برای ۴زمان مختلف کوک کردم . نذاشتمش زیر بالشم . یه‌کم دورتر قرارش دادم تا مجبور شم از جام بلند شم و اینجوری خوابم بپره . خب فکر کنم یه‌کم زیادی دورتر بوده که اصلا صداشو نشنیدم :دی

 انتظار افت شدید معدل واسه ترم اول رو داشتم ولی دیگه نه انقدری که دارم ازش می‌ترسم .

احساس می‌کنم یه‌کم نازک‌نارنجی شدم ؛ داره بهم ثابت میشه که من در این ۴سال دوستی پیدا نخواهم کرد که مثل دوستای قبلیم باشه . هم‌کلاسیِ خوب نه‌ها ، اونا رو پیدا کردم . فکر کنم سطح توقعم رفته بالا . بچه‌تر که بودم وقتی یکی ازم می‌پرسید چندتا دوست داری ؟ یا یه‌چیزی تو این‌مایه‌ها ؛ دوست داشتم اون عدده بزرگ باشه ، الآن دوستای من محدود میشن به همون گروهِ ۱۳ نفره‌ی تلگرام که با کمترینشون حداقل ۳ساله که هم‌کلاسیَم و حتی اگه دوست هم نبوده‌باشیم اما همدیگر رو به اندازه‌ی یه دوست معمولی می‌شناسیم . بطور افراطی‌ای دلم می‌خواد همش حرف بزنم البته فقط در مَجاز . تو خونه وقتی اینقدر رگباری همه‌ی اتفاقات بی‌ربط رو واسه مامانم تعریف می‌کردم بهم میگفت کلاه‌قرمزی ، هرچی هم بهش میگم شباهتی ندارم قبول نمی‌کنه :) فکر کنم فقط چون شخصیت موردعلاقه‌ی بچگی‌هامه اینجوری بهم میگه . 

دبیرستان چقدر خوب بود . بدون بعضی دغدغه‌ها شوخی می‌کردیم و می‌خندیدیم . 

جلسه‌ی اول کلاس مهارت‌ها ؛ استاد این سوال رو پرسید که فرض کنین قراره ۱۵ سال دیگه یه‌روزنامه درباره‌ی شما یه‌خبر بنویسه ، تیترش چیه ؟ من فکر کردم . دیدم ۱۵ سال دیگه ، من احتمالا کمربند دان‌۲ کاراته‌مو گرفتم ، وضعیت خط‌م عالی شده ، یه‌کتابخونه‌ دارم که کلی کتاب شعر دوست‌داشتنی دارم ، شاید چند جزء قرآن هم حفظ کرده‌باشم ، ۲یا۳تا هنر جدید هم یاد گرفتم ، وبلاگم ۱۵ساله شده ، شاید عنوان مهندس رو هم یدک بکشم و جایی کار کنم ، شاید خانواده‌ی دوست‌داشتنیِ دیگه‌ای هم داشته‌باشم . خب هیچ‌کدومِ اینا تیتر نیست . برای من هدفیه که به واقعیت تبدیل شده و خیلی‌هم شادی‌آور بوده ولی تیتر نیست . هربار که استاد دوباره سوالشو می‌پرسید و اصرار داشت که همه به سوالش جواب بدیم ، کلافه می‌شدم ، الآنم همینطور . خب حتما که نباید تیتر باشه مگه نه ؟ 


هوای دیروز اینجا برفی بود خداروشکر . وقتی امروز اینو دیدم خوشحال شدم . شاید بعضی آدما نمی‌دونن که چقدر می‌تونن برای بقیه تولیدکننده‌ی انرژی مثبت باشن ، اگه می‌دونستن که دریغ نمی‌کردن ، می‌کردن ؟ لبخند بزنین دیگه . لبخند که دلیل نمی‌خواد ، همین که ناراحت نباشین کافیه . پس لبخند بزنین ، راستی به استادا هم فحش ندین :دی ، شاید استاد منفور شما ، استاد مورد‌علاقه‌ی یکی دیگه باشه خب :))



برای توضیح عنوان ؛ اشاره به همون روش درمانی‌ای که حالم را خوب می‌کند که همان پست‌گذاشتن باشد :) و با توجه به این‌که این پست را ابتدا چندساعت پیش گذاشتم و بنابه‌دلایلی اندکی تغییر کرد و الآن شما دوباره این را می‌بینید ، باید بگم که این روش درمانی تا الآن که برای من بسی جواب داده :) آیا شما هم احساس می‌کنید من دوباره غرغرو شدم ؟:)

راستی چقدر هم‌استانی‌های من توی بیان زیادن ، آدم اصلا احساس غربت نمی‌کنه :))



#خوبى‏ با خوشى‏ تفاوت دارد؛ دارو براى مریض خوب است، ولى خوش نیست و شیرینى‏‌ها و چربى‏‌ها براى او خوش است، ولى خوب نیست؛ که با نیاز او و با اندازه‏‌هاى او نمى‏‌سازد.

تطهیر با جارى قرآن، ج۳، ص۲۱۵.


دَر دایـــره‌ی قسمت ما نقطه ی تســـــلیمیم 

لُطف آن چہ تـُـــو اَندیشـے حُکم آن چہ تـُـــو فَرمایـے

#حافظ


چَـــــرخ گردون چہ بچـــرخد چہ فلان ؛

تـُـــــو بِخَـــــند :)


دیدی کـہ از آن‌روز چـہ شب‌ھا بگذشت ؟

#سَـــــعدی


بعدانوشت : راستی اگه شما هم مثل من افرادی رو که دوست دارین با صفت‌هایی که دوست دارین توی گوشی‌تون سِیو می‌کنین و علاقه‌ی زیادی هم به اسکرین‌شات گرفتن دارین ، قبل از فرستادن اونا واسه بقیه یه‌نگاه اجمالی بهش بندازین که مثل من سوتی ندین :دی . این دفعه رو شانس آوردم که نه صفتش ضایع بود و نه فردی دید که نباید می‌دید !

قـاصِدَڪــ
۲۱ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر

عجیبه ؛ این‌همه حرف زدم بعد یادم رفته اینا رو بگم !؟

همان‌گونه که مستحضرید تعطیلات من همینجا سپری شد :)

دوشنبه رو هم باز همان‌طور که مستحضرید جایی نرفتم .

 اما سه‌شنبه ؛ یکی از دلایل خوابگاه موندنم کلاس ریاضی سه‌شنبه بود .

می‌تونین تصور کنین وقتی بیدار شدم و دیدم ساعت هشت و نیمه ، چه حسی داشتم ؟:| فقط یه‌دیوار می‌خواستم :دی

خیلی تصمیم سختی بود که برم فیزیک رو یا نه ، ولی وقتی از دیدن انرژی و لبخندِ همیشگیِ استادت انرژی بگیری ، مگه میشه نری ؟ رفتم که حالم خوب بشه و شد :))

اما واقعا حوصله‌ی حل‌تمرین فیزیک و مهارتها رو نداشتم پس نرفتم . به‌جاش برای اولین‌بار به کتاب‌فروشی دانشکده‌مون سر زدم و اینا رو به‌عنوان کادو واسه‌خودم خریدم ، همینجوری الکی . تازه قراره کاغذ کادو هم بخرم و بعد از خوندشون ، کادوشون کنم و بذارم برای روزی که دوباره حوصله نداشتم به‌خودم هدیه بدم :دی


علاقه‌ی من به افغان‌ها و لهجه‌ی دوست‌داشتنی‌شون بر دوستام پوشیده نیست :) حالا شما هم می‌دونین :)

اما امان از چهارشنبه :| داشتیم بصورت پیاده به‌سمت حرم می‌رفتیم ، وسطاش دلم درد گرفت ، قرص هم همرام نبود و ناچارا برگشتم :( دیگه واقعا از دست خودم عصبانی بودم ، پس به‌عنوان یه تنبیه مناسب همه‌ی لباس‌های نشسته رو البته به‌جز یه‌شلوار شستم . سخت بودا ولی چسبید :) دیگه چیزی نیست البته امیدوارم . آها دوشب پیش ساعت دوازده و نیم تصمیم گرفتم از بی‌خوابی‌اَم استفاده کنم و دسر درست کنم . دقیقا یک‌ساعت فقط داشتم هم می‌زدم ، و سرانجام شیرها تبخیر شدن و آخرشم نشاسته‌ها حل نشدن ! تا ساعت ۲ توی آشپزخونه بودم و دست‌از پا درازتر برگشتم . صبحش دستورشو از مامانم پرسیدم و ان‌شاءالله شب‌های آینده دوباره :)

 راستی واسه اولین‌بار راستی‌راستی برنامه نوشتم و اجرا کردم ! هرچندکه ساده‌ترین بود و یه‌معادله‌ی درجه۲‌ی ناقابل بود ! اما به‌اندازه‌ی والدین یه‌ نوزاد نوپا که تازه یاد گرفته فقط دوقدم بدون‌کمک راه بره خوشحال شدم :))

اعتراف می‌کنم سرماخوردم ؛ واسم جالبه که از صبح تا الآن و طی همین ۱۴ساعت چقدر تغییر کردم علی‌الخصوص صدام که دوست‌داشتنی شده ! تازه وقتی سرما می‌خورم ؛ احساس می‌کنم حش شنوایی‌م هم ضعیف میشه :دی .فکر کنم قراره ضرب‌المثل‌ها بطور عملی برام تفهیم شه . اون از مناره و چاه و اینا . الآنم مشمول کار امروز را به فردا نیفکندن شدم . واسه فردا کلی تمرین دارم . سه‌شنبه و پنجشنبه هم میان‌ترم فیزیک ( البته احتمال عقب‌افتادنش هست ) و ریاضی دارم و با این روند صعودی‌ای که من در علائم سرماخوردگیم مشاهده می‌کنم ، چه شود !! باید توی این چند روز تعطیلی شروع می‌کردم . البته حالا که نشده ، بی‌خیال :))

 می‌دونم یه‌بار گفتم ولی دوست دارم بازم بگم که چقدر از بودن در جمع ورودی‌های این‌رشته و این‌سال خوشحالم :)

 

خــمر من و خمـــار من

بــــاغ من و بَــــھار من

خواب من و قـــرار من

بـے‌تـُــو بہ‌سر نمی‌شود

#مولانا


بعد‌انوشت : از این قسمتِ سرماخوردگی خیلی خوشم میاد که این داروهای معمولی باعث میشن زودتر و عمیق‌تر بخوابم علی‌الخصوص که از وقتی به خوابگاه اومدم اغلب دیر می‌خوابم :)

قـاصِدَڪــ
۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۱ موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۰ نظر

اول سلام

و بعدش اینکه باور کنین این پست قرار بود یه پستِ فلسفی ! ، سطح‌بالا ! یا حداقل غم‌انگیز باشه .

اما وقتی دقیقا قبل از واردشدن به بیان ، پیامای تلگرام رو نگاه کردم ، شد این .

بچه‌های گروه دوتا از این ربات‌های مسخره پیدا کرده‌بودن یکی واسه پیش‌بینی زمان و علت مرگ ، یکی هم واسه عکس همسر آینده و خب جوابای خودشونو فوروارد می‌کردن . اولی خیلی خنده‌دار نبود ولی دومی :دی . خیلی خندیدم ، خیلی . اصلا جاتون خالی . یه موردِ دیگه هم بود . یه‌نفر یه کانال پیدا کرده‌بود که مدیر کانال هرشب عکسِ یه چنگال رو میذاره . منظورم دقیقا یه چنگاله و بطور دقیق‌تر یه‌عکس . ۳۳۱ روزه ! . فازِ مدیر این کانال رو بی‌خیال شیم ،  می‌مونه فازِ اون ۷۹۰نفری که عضوشن . واقعا چرا ؟ واسه اینم خیلی خندیدم . حالا شاید بنده‌ی خدا عاشق یکی بوده و اون چنگاله تنها یادگاری اون باشه ، ما که نمیدونیم . ولی چرا چنگال آخه ؟ :دی 


بی‌ربط و وسطِ‌پست‌نوشت : چقدر نسبت به همه‌ی هم‌کلاسی‌هام به‌عنوان هم‌کلاسی و شاید همکارِ آینده حسِ خوبی دارم :) حتی اونایی که گاهی ازشون بدم میاد !

راستی اوشونی که در چندین‌پست قبل بهش خوشامد گفتم خب ؟ متولدِ همون ماهیه که منم . نمی‌تونم نگم که چقدر اون‌لحظه ذوق نمودم :))


امروز هم‌اتاقیم بهم گفت میای بادیگارد رو ببینیم ؟ اکرانش دانشکده‌ی الهیاته ، ساعت ۱۴ . گفتم آره . و همینجوری گذشت تا ساعت شد ۱۳:۳۰ و من یهو دیدم نه ناهارمو خوردم و نه نماز خوندم . بهش گفتم نمیام . اونم تنها رفت . همینکه در رو بست ، احساس کردم می‌خوام گریه کنم . این قبلیا رو گفتم که بگم همینقدر بی‌دلیل واقعا . بین دوتا تخت که واسه گریه فضای دنجی محسوب میشه نشستم و شروع کردم به گریه . دیدم اینجوری نمیشه . حرم که نمی‌تونم برم حداقل برم مزار شهدا . رفتم سلف واسه ناهار و دیدم هوا جورِ ناجوری سرده و باید به نمازخونه اکتفا کنم و تو دلم داشتم می‌گفتم باید یکی باشه که به این بچه‌ها بگه واسه درس‌خوندن باید رفت کتابخونه یا سالن مطالعه ؛ نماز خونه جای نمازه و پناهگاهِ اونایی که میخوان تو روزِ روشن گریه کنن . اومدم بالا و به اون‌یکی هم‌اتاقیم که تازه اومده‌بود سلام کردم و دراز کشیدم روی زمین و رفتم تو گوشیم و فقط برای ۵ دقیقه چیزی نگفتم . و پرسید طوریته ؟ گفتم : نه فقط چند دقیقه پیش دلم می‌خواست گریه کنم .گفت : چیزی شده ؟ گفتم : نه . گفت : دیدی بالاخره دلت واسه مامانت اینا تنگ شد ؟ گفتم نه‌بابا ، از این‌بابت خیالت راحت . و چادرم رو برداشتم رفتم نمازخونه و خداروشکر کردم اونقدر سرد هست که بچه‌ها اتاقشونو به نمازخونه واسه درس‌خوندن ترجیح بدن . و بعد از نماز کمی قرآن خوندم کمی هم گریه کردم و حالم خوب شد . و به این فکر کردم چقدر توی این‌دوماه کم گریه کردم نسبت به وقتی که خونه بودم ؛ حداقل یک‌پنجمش ! و چرا ؟ چون اونجا حداقل چنددقیقه در روز خلوت بود و موقعیتش فراهم بود . و به این فکر کردم چرا یه‌جای خلوت می‌خوام واسه گریه ؟ و اینکه تاحالا جلوی کسی راحت گریه کردم ؟ و اینکه چقدر دلم برای بعضی از دوستام تنگ شده . و به همه‌ی اینایی که الآن هی نوشتم و هی دوباره پاک کردم :))) الآن عالیَـــــم . کلا هر پستی که ارسال می‌کنم یعنی الآن حالم خوبِ خوبه :)) البته نمیدونم این ، استثنا هم ممکنه بعدا داشته باشه یا نه .


هرچی بیشتر به دوشنبه نزدیک میشم ، می‌بینم بیشتر دلم نمی‌خواد برم . حوصله‌ی حداقل ۱۶ ساعت تو راه بودنو ندارم خب ! کاش اونام دلشون تنگ نمیشد دیگه و دیگه اینکه وقتی خواهرِ داداشمْ منم ، نتیجه میشه این :دی


عکسِ پروفایل بعدش شده این .


دوساعت پیش رفتم مسواک بزنم و با خودم گفتم چند ساعته تلگرام رو نگاه نکردی ؟ و دیدم عجب ! چندین ساعته ! و چرا ؟ چون بعد از اومدن از کلاس در حال خوندن یه کتابِ نسبتا جذاب بودم . اولین‌بار اسمش رو توی وبلاگ سارا شنیدم و بعد عکسِ بازیگرای فیلمش رو توی کانال یکی دیگه‌تون دیدم . البته نمیدونستم که این مال همونه و هی عکسو به همه نشون دادم و گفتم نمیدونین این مال چه فیلمیه ؟ و کسی نمیدونست ، تا اینکه امروز واسه یکی از دوستام فرستادم و اون می‌دونست و خیلی هم تعریف کرد . جوری که گفتم هرطوری شده امروز باید دانلودش کنم . و از اونجایی که سرعت خیلی عالیه:دی بی‌خیالش شدم و کتابش رو دانلود کردم . زیاد نبود و اگه بخوام دقایقی رو که براش صرف کردم بذارم پشت‌سر هم میشه گفت ۳ساعت طول کشید فقط . من تحلیل و اینا بلد نیستم ؛ نسبتا زیبا بود . البته براش گریه هم نکردم . راستی اسمش به فارسی میشه خطایِ ستارگانِ بختِ ما ! یا بختِ پریشان ! و در آخر امیدوارم گذاشتن یه اسکرین‌شات از قسمتِ مصاحبه با نویسنده ، استفاده‌ی تجاری و جرم محسوب نشه .


عضو فیدیبو هم اگه نیستین ، ابتدا تحقیق فرموده و سپس اگه صلاح دونستین بشین :))



یه قانونی هست که میگه :

تا قبل از اینکه پرواز کنی ؛

 هر چقدر خواستی بترس ، فکر کن ، شک کن ، دو دل شو ، پشیمون شو ؛

 اما وقتی که پریدی ، اگه وسط راه پشیمون شدی ، بازی رو باختی !


خب این‌بار باید بابتِ طولانی بودن پستم عذرخواهی کنم :)) شاید باورتون نشه ولی حداقل یه‌ساعت و نیمه که دارم می‌نویسم :دی

نمیدونم چرا با اینکه خیلی از انتشار آخرین پستم نمی‌گذره اما دلم تنگ شده‌بود :))


بعدانوشت : یه وبلاگ هست که یجورایی احساس می‌کنم اونجا غارمه :) غار تنهاییام :))

وقتایی مثل الآن که از چک کردن وبلاگای دیده‌شده‌ی شما و پیامای دیده‌شده‌ی‌تلگرام خسته میشم ؛ وقتایی که کسی آنلاین نیست تا چرت‌و‌پرتامو براش تعریف کنم و سرِ صحبت باز شه ، به غارم پناه می‌برم :)

یه‌گل‌دختر که با وجود اینکه یه‌سال ازم کوچیکتره ، چیزای زیادی ازش یاد گرفتم و هنوز باید یاد بگیرم . ۴اردی‌بهشتِ ۹۴ باهاش آشنا شدم ؛ از اون وبلاگ کلی حسِ خوب دریافت کردم ، باهاش امیدوار شدم ، لبخند زدم ، گریه کردم ، از آرمان‌هایی که اون‌موقع داشتم و نمی‌خواستم به کسی بگم براش گفتم ، از رویاهام :)

فقط نمیدونم چرا دوست ندارم آدرسش رو به کسی بگم ! ( غارمه دیگه ، مگه نه ؟! :) )

اونم آدرس اینجا رو نداره و احتمالا نخواهد داشت :)

۲:۰۴

قـاصِدَڪــ
۰۴ آذر ۹۵ ، ۰۰:۵۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹ نظر

سلام

امروز ساعت ۸ اومدم دانشکده به نیت اینکه اگه خدا بخواد ۲۰ برگردم خوابگاه .
البته در این بین فقط  ۴تا۶ خالی بود . 
دیشب هم ساعت ۳ خوابیده‌بودم بدون هیچ دلیلی .
ظهر  برای دومین‌بار رفتم نمازخونه‌ی دانشکده ، موقع وضوگرفتن چادرمو آویز کردم و بعدش یادم رفت که برِش دارم .
خب رفتم با چادرنمازای اونجا نمازمو خوندم و موقع بیرون اومدن دیدم ، عه ! چادرم نیست ! رفتم وضوخونه و دیدم اونجا هم نیست . ۱۲ کلاس داشتم ، هفته‌ی پیش هم نرفته‌بودم و واقعا نمی‌دونستم چکار کنم . نمی‌دونم اسم این حسمو چی بذارم ولی خیلی مستاصل شده‌بودم . داشتم به‌این فکر می‌کردم که دوختنِ یه‌چادر جدید چقدر طول می‌کشه و در این فاصله هم‌اتاقی‌م اجازه میده از چادرِ اضافی‌ش استفاده کنم یا نه ؟. دیگه دونه‌دونه از همه‌ی اونایی که اونجا بودن پرسیدم شما یه چادر اضافی ندیدین یا کسی که چادرشو اشتباه برداشته‌باشه ؟ اون آخرای سالن با لبخند گفت : آره جا گذاشته بودی ، من آوردمش اینجا ، بیا چادرت . ازش تشکر کردم چون واقعا خوشحال شدم . ولی می‌تونست بذاره همونجا باشه بالاخره می‌رفتم سراغش دیگه . خب چکاریه آخه ؟ . ممکن بود با این آداب معاشرت ضعیفم اصلا از کسی نپرسم . بعد ممکن بود اشکم در بیاد . اونجوری نگاه نکنین ؛ ممکن بود خب :))
می‌رسیم به قسمت خوبِ ماجرا ؛ رفتم کلاس و دیدم استاد هنوز نیومده و ۲۰ دقیقه‌ی بعد هم نیومد و با فراغ خاطر برگشتم نمازخونه واسه استراحت تا کلاسِ بعدی . و اونجا توی تلگرام پیام اومد که کلاس ۶تا۸ هم کنسل شده ، اصلا نمی‌دونستم با اون همه خوشبختی چکار کنم ؟ [ اشک شوق ]
قسمت این بود که بیام مسجد واسه مراسمِ بدرقه‌ی کاروانی که راهیِ کربلا بودن . مستندِ معبر رو هم آخرش پخش کردن ؛ خوب بود برام حسش . 
و در پایان توجهتون رو جلب می‌کنم به چندین عکس که در روزای اخیر گرفتم و خب ادیت کردم ناجور هم ادیت کردم و دلم خواست اصلا :دی

و
و
و


و بعدشم باید بگم ؛ از من و دوربینِ گوشیِ من چه توقعی دارین ؟


من دِلَـم پیشِ کسـے نیست ، خیالَـت راحَـتـ 

مَنَـــم وُ یک دلِ دیوانه ے ، خاطـِر خواهَـتـ 

 #فاضِـل نَظَـری

+ بابتِ عنوان طولانی و رویِ اعصابم عذر میخوام :)

+ لحنم که عوض نشده نه ؟ با ذکر این مقدمه مقدمِ یکی از بچه‌ها رو گرامی می‌دارم ؛ البته باید در پست قبل گرامی می‌داشتم که یادم رفت و درواقع مطمئن نیستم که بازم به اینجا سر بزنه ، حالا به هرحال . خوش اومدی :))
اون فایل صوتی رادیو بلاگی‌ها رو برای سه نفر پخش کردم ؛ بعد با خودم گفتم خنگ الآن وبلاگت لو رفت ! داشتم تو ذهنم بررسی می‌کردم که واسه کیا گذاشتم و کیا ممکنه حال داشته‌باشن منو پیدا کنن و باید چه حسی داشته‌باشم ؟
و به این نتیجه رسیدم که به هم‌اتاقی‌هام نمی‌خوره حال داشته باشن . و موند همون یه‌نفر که حال داشت دیگه :))
قبلا می‌خواستم در موردش پست بذارما ، باید زودتر اقدام می‌کردم . همین‌قدر بگم که وقتی فاطمه ازم پرسید دوستی پیدا کردی یا نه ؟ گفتم دوست پیدا نکردم ولی یه‌نفر رو دوست دارم :دی . خلاصه اینکه جاتون خالی هیجان‌انگیز بود دیگه . من الآن دوباره مثل دیشب بی‌خوابی زده به‌سرم ؛ می‌ترسم اگه بیشتر ادامه بدم چرت و پرت بگم . شبتون بخیـــــر :)))

بعدا اضافه شد : یعنی دقیقا ۲۰-۸-۹۵ ساعتِ ۱۴:۰۰


قـاصِدَڪــ
۱۹ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

من هی این عکسِ دسته‌جمعی رو نگاه می‌کنم هی ذوق می‌کنم . خیلی باحاله خب .

دیگه دیدم زشته همش برم تو نظرات مراتب ذوقم رو ابراز کنم گفتم اینجا بگم .

تازه عاشقِ ژست نیلوفر هم شدم :)) نمی‌شناختمش البته . بهار هم با تصوراتی که توی ذهنم داشتم مطابقت داشت :)

خلاصه همه واقعا گوگولی بودن . 

جا داره یه‌بار دیگه از طریق همین تریبون به بلاگفانی‌ها خسته نباشد بگم . خیلی عکسشو دوست دارم .


امروز میان‌ترم زبان داشتیم که فقط ۴نمره بود و خوب بود .


جدای از برنامه‌ی کلاسی اسم نوشته‌بودم واسه کلاس برنامه‌نویسی . دیروز جلسه‌ی توجیهی‌ش بود ، گفت خودمونو معرفی کنیم و بگیم چقدر از برنامه‌نویسی میدونیم . منم گفتم . آرزو بووووق ، ورودی ۹۵ رشته‌ی کامپیوتر و صفرِصفر . انقدر ذوق کردم که گفتم صفرم . اصلا انگار یه‌بارِ سنگینی از روی شونه‌هام برداشته‌شد . 


اون پستِ فلافلِ خبرساز بود که گفتم بدون بشقاب و قاشق و چنگال رفتم تو صف ؟ جاتون خالی دوشب پیش یادم نبود چی رزرو کردم و با بشقاب و قاشق و چنگال رفتم تو صف و چی شد ؟ آفرین ؛ یدونه دوغ داشتم فقط :دی . فکر کنم چهره‌ی منو هیچ وقت فراموش نکنن .


دیگه خبری نیست ، نه یه‌چیزی ؛ داداشم تغییر رشته داد به ریاضی . در طول مدت تصمیم‌گیری‌ش خیلی ناراحت بودم که به هیچ دردی نمی‌خورم و نمی‌تونم از سردرگمی برهانمش . الآن با اینکه میدونم ممکنه بعدا پشیمون بشه حتی اگه اون احساسش اشتباه باشه ، همین‌که پشتِ تلفن صداش خوشحال‌تره ، منم خوش‌حالم . فقط امیدوارم دیگه مثل یه بچه‌ی خوب بچسبه به همین .



# اَبرھای سیــَـہ مُژده‌هاے بارانند .


# تـُـــو بخنــد تا سراسیـــمہ شود بوے بَـہار .


قـاصِدَڪــ
۱۷ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹ نظر

سلام

اولین میان‌ترمِ عمرمو پشتِ سر گذاشتم امروز و دقیقا آسون‌ترین سوال رو اشتباه نوشتم . 

استادِ مبانی‌مون - که نمی‌دونم چرا انقدر فکر می‌کنم مهربونه و بعضی از بقیه‌ی بچه‌ها این‌طور فکر نمی‌کنن - ۷تا تمرین داده‌بود که مهلت تحویلش تا ۴شنبه بود . من تا دیروز فقط یدونه‌شو حل کرده‌بودم و خجالت می‌کشیدم برم اونو بدم . بازم فکر کردم و دوتای دیگه رو هم نوشتم و رفتم دانشکده . دقیقا نیم‌ساعت توی راهروها دنبال اتاقش می‌گشتم ، بالاخره توی گروه پرسیدم و تونستم پیداش کنم و جواب همون ۳تا رو بهش بدم . یعنی تقریبا ۲/۵ ساعت واسه مبانی وقت گذاشتم و تازه انقدر انرژی گرفته‌بودم که می‌خواستم بازم مبانی بخونم ، دیگه ضمیر ناخودآگاهم به صدا در اومد و گفت بشین ریاضی بخون بچه ، فردا امتحان داری . دیروز استاد ریاضی رو هم دیدم و با خودم گفتم کاش دفترم رو آورده‌بودم که اشکالام رو ازش می‌پرسیدم . بعد همونجا توی ایستگاه شروع کردم به حدحل‌کردن که اگه به یه‌اشکال دیگه برخوردم تا نرفتم خوابگاه همینجا ازش بپرسم ، به‌هرحال یدونه‌هم یدونه‌ست . و ۲تا سوال پیدا کردم . یکیشو حل کردم و دیدم فقط ۲کلمه‌ست و با خودم گفتم حتما یه‌نکته‌ای داره که من ازش غافلم . ۱۰ دقیقه هم دنبال اوشون گشتم تا بالاخره توی یه راهرو دیدمش . اون‌سوالِ مسخره و آسون با همون ۲‌‌-۳ کلمه حل می‌شد و خیلی خجالت کشیدم که ازش پرسیدم ، فکر کردم با خودش میگه این مثلا فردا هم امتحان داره ! و اون سوال آسونی که گفتم امروز اشتباه نوشتم دقیقا شبیهِ همین دیروزی بود . 

دیشب خیلی استرس داشتم و به‌مرحله‌ی ( خدایا غلط کردم ، از شنبه جدی‌تر شروع می‌کنم ) رسیده‌بودم ، مامانم گفت شربت زعفرون بخور . یادِ امتحان نهایی‌ها افتادم .

کوثر و فاطمه‌ خونه‌ی ما بودن و فرداش امتحان هندسه داشتیم ، ساعت ۱۴:۳۰ بود و علیرغم تمام تلاش‌هایی که فاطمه برای فهموندن قضایای هندسه به من داشت ، من هیچـــــی یادم نمی‌موند . خیلی وضعیت بدی بود ، هنوز یه‌فصل هم کامل نخونده بودم . مامانم شربت زعفرون واسمون آورد که از استرسمون بکاهد و خب میدونین که زعفرون شادی‌آوره دیگه . حالا تقی‌به‌توقی می‌خورد می‌زدیم زیر خنده . انقدر اون‌روز خندیدم که واقعا دلم درد گرفته‌بود . از اون به‌بعد هرزمان که یکی زیاد می‌خندید می‌گفتیم حتما زعفرون زده :دی

واسه عصرونه هم روزایی که پیشِ هم بودیم از اقلامِ روبرو هرچی در دسترس بود میاوردیم سرِ سفره : نان و پنیر و گردو و گوجه و خیارسبز و سبزی . بعد من یه مشکلی دارم اینه که بنظرم اینا باید همزمان تموم شن .

حالا شما در نظر بگیرین ، خیار تموم می‌شد ، گوجه می‌موند پس دوباره خیار خرد می‌کردیم . بعد اینا می‌موند پنیرِ هدف‌گذاری‌شده تموم می‌شد ، دوباره پنیر میاوردیم . بدین شکل ما تا یک‌ساعت هم مشغول خوردن بودیم حتی :))


بچه‌ها امروز می‌گفتن از سر و صدای طوفانِ دیشب نتونستن خوب بخوابن ، من گفتم : طوفان ؟؟! گفتن آره دیگه ، گفتم ؛ پس حتما چون پنکه روشن بوده ما متوجه نشدیم ، بعد اونا گفتن : پنکه ؟؟!


انقدر اینجا منظره‌های خوشگل‌خوشگل دیده میشه با این برگ‌های پاییزیِ رنگارنگ ، منم هی فرت‌و‌فرت عکس می‌گیرم و صدالبته که عکسا اونقدر خوشگل نمیشه :(


اسمِ هم‌اتاقی‌م دراومده واسه کربلا ؛ انقدر خوشحال بودم که من زودتر به مامانم خبر دادم تا اون به‌خانوادش .


راستی یکشنبه‌ها میرم مرکز مشاوره ، این‌هفته یه تست گرفت و رنگِ شخصیتمون و ویژگی‌هاشو گفت ؛ احساس خیلی خوبی داشتم که آدمایی مثل خودم اونجا بودن ؛ اینکه نمی‌تونستیم احساساتمون رو بروز بدیم ، وقتی کسی باهامون دردودل میکنه نمی‌تونیم همدردی کنیم و فقط دنبال راه‌حل می‌گردیم ، برنامه‌ریزی‌ روزانه و خیلی ویژگی‌های دیگه که من همیشه فکر می‌کردم بعضی‌از اونا بخاطر روابط عمومیِ ضعیفمه و نباید اونجوری باشم . خیلی خوب بود مخصوصا وقتی واسه مشاغل مناسب ، تخصص‌های کامپیوتری رو هم گفت . 


فعلا همینا دیگه . شاید با خودتون بگید من چرا اینا رو می‌نویسم ، باید بگم چون می‌خوام همه‌ی اینا رو بعدا یادم بمونه :)


# الهـــــے و ربّـے مَن لــے غَیرُڪ ...


اون لحظه‌هایی که خیلی ناامید یا خسته میشم و دلم می‌خواد غر بزنم یا گریه کنم ، فکر کردن به این جمله عجیب حالمو خوب می‌کنه و مشکلاتم‌رو برطرف ، مخصوصا که یجورایی کسی رو اینجا ندارم ( منظورم خانواده و دوسته وگرنه صدالبته که شهرِ امام‌رضا و این‌حرفا ؟ :) ) .

قـاصِدَڪــ
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

سلام


هی یه اتفاقای کوچولویی پیش میاد که دوس دارم بنویسم که همون لحظه نمیشه و بعدا هم حسش میره .


امروز از همون اول صبح خیلی خسته و خوابالو بودم . ساعت ۱۳:۴۰ رفتم نشستم تو کلاس و منتظر که استاد بیاد . وقتی دقیقا نیم‌ساعت بعد که استاد اومد و بهش نگاه کردم ، دیدم عه ! این که اوشون نیست و برنامه‌مو نگاه کردم و فهمیدم اشتباهی اومدم . خب بلند شدم و رفتم کلاس کناری . همینجوری که داشتم وسایلمو میذاشتم رو صندلی ناگاه همهمه‌ای شد و استاد پاشد رفت . واقعا نفهمیدم و اصلا هم مهم نبود فقط عمیقا خوشحال بودم که میتونم بیام خوابگاه . اندر سخنان استاد اخلاق اسلامی‌مون و سخنران مسجد فهمیدم خیلی کوتاهی‌ها دارم و از اونورم رو بعضی چیزا زیادی تعصب دارم ؛ راستشو بخواین هنوزم مرز حساسیت روی اون چیزا رو نفهمیدم ولی باید بیشتر فکر کنم . 


اصلا انگار قرار نیست من مثل اغلبِ بقیه باشم ؛ توی این دوهفته اصلا دلم برای خونه تنگ نشد و اگه واقعا مجبور نبودم فردا هم نمی‌رفتم به‌هرحال اهل خونه دلشون تنگ شده دیگه . هرشب که داداشم زنگ می‌زنه اصلا ابراز دل‌تنگی و این‌قرتی‌بازیا :دی رو نداریم . یه‌ذره اون از زیستش می‌ناله یه‌ذره من از درسام و کمی هم تهدیدش می‌کنم که خوب درساشو بخونه و خداحافظی . و در ادامه فکر کنم من همونجوری که الآن اومدم ۴سال بعد برم بیرون چون هیـــــچ دوستی ندارم که اخلاقم بخواد تحت تاثیرش قرار بگیره . این روزا دارم به این فکر می‌کنم که سالهای آینده با دل‌تنگیام واسه مراسمای مسجد اینجا واسه محرم چه کنم ؟ 


چندسال پیش با چندتا از هم‌مدرسه‌ای‌هام که باهاشون راحت‌تر از بقیه بودم رفته‌بودیم بازار . اونجا خاله‌مو دیدیم و من میخواستم به خالم معرفی‌شون کنم . از اولی شروع کردم و گفتم ایشون دوستم فلانیه . و فلانی سریعا گفت : دوست نه ، اوممم هم‌کلاسی . و من همیشه به این مفاهیم فکر کردم . الآن افراد جدید رو توی گوشیم بصورت هم‌اتاقی ۱ و هم‌اتاقی‌۲ و فلانی ( مهندسی کامپیوتر ) و اینجوری سِیو کردم . همیشه فکر می‌کردم دانشگاه که برم از دوستای قبلی‌م فاصله میگیرم ( فاصله‌ی قلبی ) ولی الآن می‌بینم بیشتر از اون موقع بهشون فکر می‌کنم البته حال زنگ‌زدن ندارما . اصلا آداب معاشرت =صفر . با هرکس که پشت تلفن حرف می‌زنم دو صورت داره ؛ یا اونقدر حرف می‌زنم که به اون فرصت نمی‌دم ( البته بعد از اتمام حرفام میگم خب تو چه‌خبر ) یا دقایقی رو ( بصورت منقطع البته ) به سکوت میگذرونیم . 


دیگه اینکه تازه فهمیدم عاشق زیرشلواری‌اَم :) اصلا چه‌قدر یه لباس میتونه راحت باشه ؟ خلاصه اینکه نعمتی‌ست واقعا .


در چند روز گذشته واقعا شانس آوردید که حالِ پست گذاشتن نداشتم چون به اندازه‌ی یه پیرزن بالغ و ناعاقل غر میزدم : تو اتاق ، تو گروه ، پشت تلفن واسه مامانم . کلی از ترسیدنم واسه سخت‌بودن درسا بهشون میگفتم . 


این هم‌اتاقی‌هام که خیلی حرف نمی‌زنن ، تو گروه هم دوستام همینطوری‌ان . انقدر احساس پرحرف بودن دارم . اونایی که فقط رفتار ظاهری منو می‌بینن مطمئنا باوراشون فرو می‌ریزه حتی اگه اینجا رو ببینن :))


راستی استاد ریاضی‌مون گفت : گرو‌ه‌بندی‌تون میکنم و بعدش باید باهم آشنا شین و تمرینا رو هم باهم حل کنین و تازه واسه گروهتون اسم هم بذارین :||| برای تمرینا شانسی یه نفرو میاره و اگه درست حل کنه به کل اعضای گروه مثبت میده و برعکس . باید به نگرانی‌های مسخره‌م کتک خوردن از سایر اعضای گروه رو اضافه کنم .


بیشترین علتی که از بازگشت به خونه خوشحالم اینه که لباسامو تو ماشین‌لباسشویی می‌شورم :)


بی‌انصافی نکنم از دیدار با خانواده هم عمیقا خوشحال میشم . وای اتاقم :) کاکتوسام ( البته اگه سالم باشن :|‌) :)خشنودم عاقا خشنود ؛ فقط از خستگی‌ش بدم میاد و اینکه سالهای‌سال است که با قطار و اتوبوس ( اگه سفر کاروانی امسال رو نادیده بگیرم ) سفر نکردم . مثل همیشه واسه‌ی این چیزای خنده‌دار نگرانم :) 

همونطور که فکر میکردم الآن دیگه خسته نیستم ( وبلاگم و خواننده‌های وبلاگم منو ببخشین که برای باانرژی‌تر شدن و خوب‌تر شدن حال خودم ازتون سوءِاستفاده‌ی ابزاری ( حالا هرچی ) می‌کنم .) :))


پیچیده شمیمت هـــــمہ‌جـــــا اے تـــنِ بــے‌سَــر

چـُون شیشہ‌ے عَطـرے کہ سرش گُــم شده باشَد 

#سَـــــعید بیابانَکی


بـے‌جهـت دنبال بُـرھان و کلام و منطقیـــــم

چـــــای بعد روضہ کافــر را مسلمــان مے‌کنَد


بعضے آدما از همون برخورد اول نشون میدن که رفیق خوبی میشن :)

+ اللهم‌رزقنا از این بعضی آدما :)

قـاصِدَڪــ
۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر