✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:))

++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

+++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

بایگانی

۱۱ مطلب با موضوع «من و دوستانم» ثبت شده است

سلام بر بلاگرای گوگولی و گل‌گلی( این‌دوتای اولی فقط واسه خانما:)) و مهربون و بافرهنگ و باشخصیت ... بازم بگم آیا؟:)
چندین روز پیش حدیث پیشنهاد داد یه نگاه به لیست مخاطبام بندازم و اونایی رو که تلگرام ندارن یا دارن و باهاشون توی گروه مشترکی نیستم رو در نظر داشته‌باشم و هرچند وقت یه‌بار احوال‌شونو بپرسم.
امشب دوزِ محبتم بسیار زده‌بود بالا.
پروژه‌ی ابراز محبت به رفقا رو شروع کردم.
باورم نمیشد ولی با بعضیا آشنایی ۸ساله( از اول راهنمایی) داشتم و مثلا تا حالا بهش نگفته‌بودم که چقدر از شخصیت آروم و باوقارش خوشم میاد یا فلان‌روز وقتی فلان‌کار رو انجام داد چقدر خوشحال شدم. یا مثلا تا حالا بطور نوشتاری به برادرم نگفته‌بودم که دوستش دارم!
من عاشق حرف‌زدنم وقتی که دوستام خواب باشن، یعنی صبح که بیدار شدن پیامای منو ببینن،
ساعت مناسبی هم بود، تقریبا به‌هر کدوم( همون گروه الآن ۹نفر‌ی تلگراممون به‌اضافه‌ی برادرم)احساسم از اول آشنایی‌مون( طبیعتا این شامل داداشم نمیشه دیگه:)) رو و اینکه وقتی اسمشونو می‌شنوم یاد چه‌چیزی میفتم رو گفتم و آخرشم یه‌دوستت دارمِ ساده اضافه کردم که واقعا از ته قلبم بود و البته از بعضیاشون خجالت هم می‌کشیدم یه‌ذره چون خیلی صمیمی نبودیم تا حالا.
از شانس من بعضیاشون که باید الآن خواب می‌بودن هم به اذن خداوند بیدار شدن:دی

خلاصه اینکه مثل منِ قبل از امشب چغندر نباشین و به دوستاتون و اعضای خانوادتون ویژگی‌های مثبتشون و خاطرات خوبتون رو یادآوری کنین و بگین که چقدر دوستشون دارین یا بهشون افتخار می‌کنین.

می‌خواستم الآن تک‌تک بیام وبلاگ‌هاتون و اینا رو بهتون بگم، ولی راستش زیادین، سخته و منم تنبل:دی، یه‌ذره هم اگه خدا بخواد خجالت می‌کشیدم:دی
از همین‌جا بپذیرین دیگه؛
من همه‌ی همتونو یعنی؛ اونایی که دنبال می‌کنم، اونایی که شاید دنبال نکنم ولی نظر میدم، و شاید هیچ‌کدوم ولی فقط بخونم‌تون رو
 مثل خواهرِ نداشته‌م و برادرم می‌دونم و از آشنایی باهاتون بی‌نهایت خوشحالم و افتخار هم می‌کنم بسی:)
و امیدوارم هرجای این ایرانِ دوست‌داشتنی هستین( آه، چقدر جالب و جدی شد) سلامت و موفق  باشین و آرامش همراهِ همیشگی‌تون باشه:)
و خدا رو شکر می‌کنم که با بیان آشنا شدم!
خلاصه همینجوری مهربون و حسِ خوب پراکننده بمونین، باشه؟
این‌کار رو هم انجام بدینا و البته به انتخاب واژگان‌تون هم دقت کنین، واکنش‌های قشنگی دریافت می‌کنین;)
شب یا احیانا صبح و روزگارتون کلهم اجمعین بخیـــــر:))

=))

مولا علی(علیه‌السلام): مهربانی و اظهار دوستی، محبت می‌آورد.( در به‌جا و به‌موقع بودنش و بحث‌های شرعی و عرفیِ مربوط به جایگاه و عنوانِ شخص مورد محبت واقع‌شونده هم که شکی نیست، دیگه؟ :) )

بعدانوشت: الآن من کلی اسکرین‌شات حال‌خوب‌کن دارم ( یجورایی حال‌خوب‌کن‌ترین حتی) ( مثلا این) که ان‌شاءالله فردا حال‌خوب‌کن تر هم میشه، حس و حالِ خوب یه‌چیزی تو همین مایه‌هاست دیگه، مگه نه؟:). چند دقیقه مونده به ۴ می‌باشد:|
بعدانوشت: فکر کنم بتونم عنوان پُر پرانتز ترین پستمو( نسبت به طولش) بدم به ایشون:دی. یک‌ساعت بعده:|



قـاصِدَڪــ
۲۳ دی ۹۵ ، ۰۳:۰۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹ نظر

ببینین، هی طولانی و غیر مفید می‌نویسم و شما هم که بزرگوارین و دعوام نمی‌کنین، منم از خدامه:) البته این‌یکی حتی خنده‌دار هم نیست و جدا با کمی عذاب وجدان نوشته‌شده با دلیل غیرمحکمه‌پسندِ می‌نویسم تا بماند برای آینده:). 


من مثل یه‌ بچه‌ی خوب:) توی سالن مطالعه در حال درس‌خوندن بودم که یکی از بچه‌ها خبر فوت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی رو بلند خوند و چون من امروز امتحان داشتم دیگه خبرای تعطیلی به من ربطی نداشت. خیلی برام یهویی بود، کلا از وقتی که اومدم خوابگاه و با تلویزیون خداحافظی کردم هر خبری برام ناگهانیه. رفتم تو فکر مرگ و اینکه چی ازم بجا می‌مونه، دیدم یه‌نمه می‌کشه به جاهای غمناک، موضوع رو عوض کردم و رفتم تو فکر اینکه با شنیدن نام هرکس اولین خاطره‌ای که ازش یادم میاد، چیه یا مثلا چه تاثیری توی زندگیم داشته( من گاهی وقتا یجوری تاثیر می‌پذیرم که خود عامل تاثیرگذارنده هم فکرشو نمی‌کنه)؛ و درست فهمیدین:) بخش عمده‌ی ادامه‌ی پست همین چیزاست.

افراد زیادی اومد تو ذهنم؛ معلمام، هم‌کلاسی‌هام، مغازه‌دارا، دکترا و پرستارا، اسامی عام‌ و بی‌ربط به من و مجری‌ها حتی!


مثلا با شنیدن نام قلی یاد چادر گل‌گلی آبیم میفتم و بالعکس! خونه‌ی ما و رفیق صمیمی قدیمم خیلی نزدیک بود و ما هروقت از کلاس یا خرید میومدیم و باید دل‌می‌کندیم چند دقیقه هم سرکوچه‌ی یکی‌مون درباره‌ی برنامه‌ی فردامون حرف میزدیم و بالاخره خداحافظی می‌کردیم. راهنمایی که بودم یه‌بار بعد از اینکه رفتم خونه و لباسامو عوض کردم دوستم زنگ زد و گفت یه‌لحظه بیا سر کوچه کارت دارم؛ من واقعا حال نداشتم دوباره لباس عوض کنم، چادر گل‌گلی آبی‌مو پوشیدم و رفتم سر کوچه؛ همون موقع یه موتور حاوی دو سرنشینِ بی‌ادب از کنارم رد شد و گفت: این باید زنِ قلی شه! همین‌قدر بی‌ادب بودن جوونای مردم:دی ولی باعث شدن حتی وقتی می‌خوام برم سر کوچه هم مثل آدم لباس بپوشم و با چادر گل‌گلی راه نیفتم تو کوچه:دی


مثلا یه مجری بود که فکر کنم خانم هاشمی بود. وقتی ۱۰سالم بود یه مسابقه‌ی تلویزیونی که از شبکه‌ی دو پخش می‌شد رو اجرا می‌کرد. یکی از روزا بعد از اونکه ارتباط با شرکت‌کننده برقرار شد، اوشون در جواب احوال‌پرسی مجری گفت: خوبم مرسی و مجری هم فرمود: بچه‌های عزیزم مرسی یه کلمه‌ی خارجیه و بهتره ما از کلماتی مانند ممنونم و سپاس‌گزارم استفاده کنیم. شاید باورتون نشه ولی از همون ۹سال پیش مرسی رو جز یکی‌دوبار که اونم بعدش عذاب‌وجدان گرفتم، بکار نبردم. بین این همه کلمه‌ی مانوس و نامانوسِ غیرفارسی، من فقط از مرسی استفاده نمی‌کنم، اونم چون خانم هاشمی گفته!


کلاس دوم یه ساعت از همینجا خریده‌بودم که ضدآب بود و تا کلاس پنجم که خراب شد از دستم درش نیاورده‌بودم، سه‌سالِ تمام. اون سال هم دوباره در سفرمون از اینجا رد شدیم و من یه‌ساعت کپیِ همون خریدم که فقط رنگ عدداش فرق می‌کرد و اینو دیگه فقط بعضی موقعا در میاوردم از دستم؛ یعنی اینقدر وابسته و علاقمند به ساعت بودم. کلاس اول راهنمایی یه نمایش اجرا کردیم که من اونجا نقش یه خرگوش به‌نام بی‌خیال رو داشتم که اعضای خونوادشو در یک حمله‌ی گرگی از دست داده‌بود و دیگه هیچی براش مهم نبود و مردم این‌لقب رو بهش داده‌بودن. و بعد از اون نمایش بود که من برای ۴سال تقریبا ساعت رو کنار گذاشتم و با شعارِ بی‌خیالِ زمان زندگی کردم! با شنیدن نام معلم هنرم یاد این میفتم.


از معلمای ابتداییم بیشتر توبیخ و تنبیه یادمه که تابستون حسابی براتون شرح دادم، البته با لبخندها؛ یعنی وقتی اینا یادم میاد ناراحت نمیشم، خب شیطون بودم و حقم بوده:)


ولی از معلمای راهنماییم کلی حرفای خوب‌خوب یادمه که بدرد کلِ زندگیم می‌خوره:) عاشق مدیرمون بودم، از اونایی بود که لبخند از لبش نمی‌رفت و منتظر یه مناسبت بود تا جشن بگیریم و جایزه بده:)


وقتی اسم معلم ریاضی اول دبیرستان رو می‌شنوم یاد نهنگ میفتم! یه‌سوال بود که توش جمله‌ای بود با مضمون این‌که نهنگ پستانداره، معلم ما قبول نداشت و دقیقا یادم نیست که آیا نهنگ رو با اون قیافش جزو ماهی‌ها حساب می‌کرد یا چیز دیگه! داشتم به هم‌کلاسیم میگفتم: دیروز توی فیلم دیدم نهنگه ۱۲ساعت بیرون از آب بود و معلم ما رو صدا زد و فرمود: بیرون! و دلیلش هم این بود که ما باهم صحبت می‌کردیم و و روی صحبتمون با کل کلاس نبوده. منم مثل دوران ابتداییم پا شدم برم بیرون که هم‌کلاسیم اندکی خواهش کرد و ایشون هم از ما درگذشت، منم معذرت‌خواهی کردم و گفتم: ولی خانم نهنگ پستانداره!

آقا من اینا رو میگم فکر نکنین خیلی شر بودما، اتفافا آروم هم بودم! وجدانم اشاره می‌کنه که اصلاح کن؛ حداقل به قیافم میخوره آروم باشم!


+ با سوالات امروز اخلاق یاد کنکور افتادم، مرحله‌ی اول ۲۵تا تستی بود در ۲۰دقیقه که جا داره بگم خدایا شکرت عجب شانسی آوردم:) طبق تجربه‌ای که از میان‌ترمش داشتم آیات و احادیث رو حفظ نکردم و امروز از بین اون همه روایت دقیقا همون تعداد انگشت‌شماری اومده‌بود که من عشقی خونده‌بودم‌شون:)مرحله‌ی دوم هم یه‌برگه شامل ۵تا سوال تشریحی بود که صرفا اسمش ۵تا بود و گرنه ایشون مثلا در سوال ۶ فرموده‌بودن که ماهیت زهد و صبر و حیا و توکل و یه‌چیز دیگه رو که اسمش یادم نیست توضیح بدین، بنظر من خود این، ۵تاسواله خب؛ این بود غرهای من از امتحان امروز:) با تشکر از شکیبایی شما:)


++ آخریشم این‌که من ۶روز غذای درست و حسابی نداشتم یعنی هی یادم می‌رفت رزرو کنم و بگذریم از فایده‌ی این امر که همان کم‌شدن جوش‌های صورت می‌باشد، بالاخره در یکی از این ۶روز مکالمات تلفنی من و مامانم میره به این سمت که ناهار چی داشتی دخترم؟ و دختر هم میگه: وای مامان بهت گفتم اینو خریدم؟ مامان هم میگه؛ بله گفته‌بودی، پرسیدم ناهار چی خوردی؟ و دختر میگه: راستی مامان نمرات تمرین سری‌ ان‌ام مبانی‌مون اومده، و بعد از شرح حالی مفصل مامان هنوز هم حواسش پرت نشده و دوباره میگه: نگفتی ناهار چی خوردی؟ و دخترک درمانده و کلافه از تمام‌شدن اخبارش میگه؛ هیچی و مادر با توجه به سابقه‌ی خراب دخترش در حالی که سعی می‌کنه خون‌سردی‌شو حفظ کنه میپرسه: دیشب چطور؟ و دخترِ بی‌نوا در حالی که سعی می‌کنه لبخندش در لحنش نمود داشته باشه جواب میده: و باز هم هیچی، و مامان میگه؛ حتما دیروزم ناهار نداشتی؟ و دختر با ذوق میگه: آفرین دقیقا! و خب دیگه بقیه‌ش اظهار لطف و محبتِ مادر-دختری‌ست که قابل پخش نیست:دی. دیروز ذوق‌زده و با خیالی آسوده به مامانم گفتم: من امروز ناهار داشتم! ایشونم فرمود: چه‌عجب، خسته نباشی:)



بیـــــمار غَـمَـم

عیـن دوایـے تـُــو مَـرا

#مولانا


چیزی کـم از بهشت نـدارد؛

هـَـوای تـُـــو

#قیصر امین‌پور


بعدانوشت: خطاب به فینگیل‌بانو؛ موقع دسته‌بندی پست‌ها یاد اون حرفت افتادم که گفته‌بودی یه دسته‌ی جدا به‌نام آرزو و سلف در نظر بگیرم:دی، کم بودن راستش وگرنه حتما این‌کار رو می‌کردم:)

و بازم بعدانوشت: معذرت می‌خوام اگه گاهی لحن جوابم به نظرتون یا نظرم در وبلاگ‌تون یا حتی تبادل نظر در وبلاگی دیگر مناسب به‌نظر نمیومده یا کمی تند بوده، تا حدودی به مضمونِ  *جنگ اول به از صلح آخر*  اعتقاد دارم:)

قـاصِدَڪــ
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر


عیدتون حسابی مُبـــــارڪ باشہ شدیدا :))


این یه حدیث از پیامبر ﷺ:

أَحَبُّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَى اللَّهِ أَنْفَعُهُمْ لِعِبَادِه‏.

از جمله بندگان آن کس پیش خدا محبوبتر است که برای بندگان سودمندتر است.


اینم یدونه از امام‌صادق (علیه‌السلام):

لا تکرهوا إلی أنفسکم العبادة.

عبادت را به خود مکروه و ناپسند ندارید.

اصول کافی، ج۳، ص ۱۳۷



+معمولا هیچ روزی بر من نمی‌گذرد، مگر اینکه سوتی داده‌باشم، خب من فکر می‌کردم واسه بقیه همونجوری که خودشون ذخیره کردن، دیده میشه! (دیشب)

این و این.


++ به فرموده‌ی جنابِ میرزا علائم نگارشی باید چسبیده به کلمه‌ی اول و با فاصله از کلمه‌ی دوم استفاده بشه. (قسمت آموزشیِ پست)

+++ گرچه دور از انتظاره ولی اگه کسی هست که هنوز با بلاگفان آشنا نشده، آشنا بشه و اگه دوست داشت به آشناییش ادامه بده :)

بعدا اضافه‌شد، یعنی دقیقا: ۵:۲۵ ِ ۲۷اُم:

قـاصِدَڪــ
۲۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۶ موافقین ۲ مخالفین ۰

دیشب ( منظورم شب قبل از روزِ جمعه ست ) تازه داشتم می‌رفتم تو فازِ دپرسی و نگرانی واسه میان‌ترمِ مبانیِ فردا ( ۶/۵ ساعت بعد ) که هنوز چیزی نخونده بودم براش که سرمای هوا نذاشت :)

البته شاید واسه شما خنده‌دار نباشه مخصوصا اگه محل زندگی‌تون سرد باشه ولی واسه من که اولین بار توی عمرم بود که با چنین صحنه‌ای مواجه می‌شدم خیلی خنده‌دار بود .




تصویری که مشاهده می‌فرمایین ؛ شلواریست که گذاشته شده بوده روی بند تا خشک بشه که یخ زده و  انصافا هم خشک شده ‌:دی . ببخشید که واضح نیست ؛ در حال خندیدن بهتر از این نمی‌تونستم بگیرم . تازه تهِ پاچه‌های شلوار قندیل هم آویزون بود که افتاد متاسفانه :دی .واقعا دلم درد گرفته‌بود از خنده . 

این شبایی که هی بیدارم و خوابم نمی‌بره ، همش با خودم می‌گفتم در عوض اگه یکی نصفه‌شبی دلش بگیره و البته قابل بدونه و بهم بگه ؛ من هستم . نه واسه درد و دل کردنا . و دیشب بعد از اینکه یه‌ساعت من از اتفاقات و نگرانیام گفتم و دوستم از اتفاقات و نگرانیاش گفت ؛ تهش بهم گفت ؛ خوب شد بیدار بودی ، دلم گرفته‌بود ، حرف زدیم بهتر شدم . میدونم که میدونین این جمله چقدر حال آدمو خوب می‌کنه :) خدا نصیبتون کنه :))


راستی نمردم و نقشِ یک مزاحم رو هم ایفا کردم :دی . امروز دوستم بهم گفت می‌خواد سربه‌سرِ خواهرش بذاره و در همین راستا ازم خواست تا چند دقیقه‌ای رو همانند یه مزاحم بهش ( به خودِ دوستم ) پیام بدم . نمی‌دونستم چی بگم . فقط روی سلام کردن و اینکه چرا جواب نمیدی تاکید کرده‌بود ! منم همینا رو با چندتا جمله‌ی عشقولانه براش فرستادم . خیلی باحال بود . البته در عین حال احساس مزخرفی هم بود . اینم از مکالمه‌ی مزاحم‌گونه‌ی من :دی . اون استیکر اولیه رو در همین حین دیدم و خیــــلی هم به فرستادنش علاقه‌مند شدم :دی. البته بعد از تموم شدن نقشم بابت این استیکر ازش معذرت‌خواهی کردم .

این  و این  و این 


تـُــــو خوبِ مطلقـے

من خوب‌ها را با تـُـــو می‌سنجَم .

#حسین منزوی


پ.ن : تصمیم گرفتم دیگه نذارم سوژه‌هام اونقدر جمع بشه که بشه مثل پست قبل ؛ اونقدر طولانی . امیدوارم که عمل کنم بهش :)

پ.ن : میگم که ؛ میشه هرجا لازم به تذکر بود ، بگین ؟ پیشاپیش ممنون :))

بعداگذاشت ! و موقت :


قـاصِدَڪــ
۰۶ آذر ۹۵ ، ۰۳:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

سلام

اولین میان‌ترمِ عمرمو پشتِ سر گذاشتم امروز و دقیقا آسون‌ترین سوال رو اشتباه نوشتم . 

استادِ مبانی‌مون - که نمی‌دونم چرا انقدر فکر می‌کنم مهربونه و بعضی از بقیه‌ی بچه‌ها این‌طور فکر نمی‌کنن - ۷تا تمرین داده‌بود که مهلت تحویلش تا ۴شنبه بود . من تا دیروز فقط یدونه‌شو حل کرده‌بودم و خجالت می‌کشیدم برم اونو بدم . بازم فکر کردم و دوتای دیگه رو هم نوشتم و رفتم دانشکده . دقیقا نیم‌ساعت توی راهروها دنبال اتاقش می‌گشتم ، بالاخره توی گروه پرسیدم و تونستم پیداش کنم و جواب همون ۳تا رو بهش بدم . یعنی تقریبا ۲/۵ ساعت واسه مبانی وقت گذاشتم و تازه انقدر انرژی گرفته‌بودم که می‌خواستم بازم مبانی بخونم ، دیگه ضمیر ناخودآگاهم به صدا در اومد و گفت بشین ریاضی بخون بچه ، فردا امتحان داری . دیروز استاد ریاضی رو هم دیدم و با خودم گفتم کاش دفترم رو آورده‌بودم که اشکالام رو ازش می‌پرسیدم . بعد همونجا توی ایستگاه شروع کردم به حدحل‌کردن که اگه به یه‌اشکال دیگه برخوردم تا نرفتم خوابگاه همینجا ازش بپرسم ، به‌هرحال یدونه‌هم یدونه‌ست . و ۲تا سوال پیدا کردم . یکیشو حل کردم و دیدم فقط ۲کلمه‌ست و با خودم گفتم حتما یه‌نکته‌ای داره که من ازش غافلم . ۱۰ دقیقه هم دنبال اوشون گشتم تا بالاخره توی یه راهرو دیدمش . اون‌سوالِ مسخره و آسون با همون ۲‌‌-۳ کلمه حل می‌شد و خیلی خجالت کشیدم که ازش پرسیدم ، فکر کردم با خودش میگه این مثلا فردا هم امتحان داره ! و اون سوال آسونی که گفتم امروز اشتباه نوشتم دقیقا شبیهِ همین دیروزی بود . 

دیشب خیلی استرس داشتم و به‌مرحله‌ی ( خدایا غلط کردم ، از شنبه جدی‌تر شروع می‌کنم ) رسیده‌بودم ، مامانم گفت شربت زعفرون بخور . یادِ امتحان نهایی‌ها افتادم .

کوثر و فاطمه‌ خونه‌ی ما بودن و فرداش امتحان هندسه داشتیم ، ساعت ۱۴:۳۰ بود و علیرغم تمام تلاش‌هایی که فاطمه برای فهموندن قضایای هندسه به من داشت ، من هیچـــــی یادم نمی‌موند . خیلی وضعیت بدی بود ، هنوز یه‌فصل هم کامل نخونده بودم . مامانم شربت زعفرون واسمون آورد که از استرسمون بکاهد و خب میدونین که زعفرون شادی‌آوره دیگه . حالا تقی‌به‌توقی می‌خورد می‌زدیم زیر خنده . انقدر اون‌روز خندیدم که واقعا دلم درد گرفته‌بود . از اون به‌بعد هرزمان که یکی زیاد می‌خندید می‌گفتیم حتما زعفرون زده :دی

واسه عصرونه هم روزایی که پیشِ هم بودیم از اقلامِ روبرو هرچی در دسترس بود میاوردیم سرِ سفره : نان و پنیر و گردو و گوجه و خیارسبز و سبزی . بعد من یه مشکلی دارم اینه که بنظرم اینا باید همزمان تموم شن .

حالا شما در نظر بگیرین ، خیار تموم می‌شد ، گوجه می‌موند پس دوباره خیار خرد می‌کردیم . بعد اینا می‌موند پنیرِ هدف‌گذاری‌شده تموم می‌شد ، دوباره پنیر میاوردیم . بدین شکل ما تا یک‌ساعت هم مشغول خوردن بودیم حتی :))


بچه‌ها امروز می‌گفتن از سر و صدای طوفانِ دیشب نتونستن خوب بخوابن ، من گفتم : طوفان ؟؟! گفتن آره دیگه ، گفتم ؛ پس حتما چون پنکه روشن بوده ما متوجه نشدیم ، بعد اونا گفتن : پنکه ؟؟!


انقدر اینجا منظره‌های خوشگل‌خوشگل دیده میشه با این برگ‌های پاییزیِ رنگارنگ ، منم هی فرت‌و‌فرت عکس می‌گیرم و صدالبته که عکسا اونقدر خوشگل نمیشه :(


اسمِ هم‌اتاقی‌م دراومده واسه کربلا ؛ انقدر خوشحال بودم که من زودتر به مامانم خبر دادم تا اون به‌خانوادش .


راستی یکشنبه‌ها میرم مرکز مشاوره ، این‌هفته یه تست گرفت و رنگِ شخصیتمون و ویژگی‌هاشو گفت ؛ احساس خیلی خوبی داشتم که آدمایی مثل خودم اونجا بودن ؛ اینکه نمی‌تونستیم احساساتمون رو بروز بدیم ، وقتی کسی باهامون دردودل میکنه نمی‌تونیم همدردی کنیم و فقط دنبال راه‌حل می‌گردیم ، برنامه‌ریزی‌ روزانه و خیلی ویژگی‌های دیگه که من همیشه فکر می‌کردم بعضی‌از اونا بخاطر روابط عمومیِ ضعیفمه و نباید اونجوری باشم . خیلی خوب بود مخصوصا وقتی واسه مشاغل مناسب ، تخصص‌های کامپیوتری رو هم گفت . 


فعلا همینا دیگه . شاید با خودتون بگید من چرا اینا رو می‌نویسم ، باید بگم چون می‌خوام همه‌ی اینا رو بعدا یادم بمونه :)


# الهـــــے و ربّـے مَن لــے غَیرُڪ ...


اون لحظه‌هایی که خیلی ناامید یا خسته میشم و دلم می‌خواد غر بزنم یا گریه کنم ، فکر کردن به این جمله عجیب حالمو خوب می‌کنه و مشکلاتم‌رو برطرف ، مخصوصا که یجورایی کسی رو اینجا ندارم ( منظورم خانواده و دوسته وگرنه صدالبته که شهرِ امام‌رضا و این‌حرفا ؟ :) ) .

قـاصِدَڪــ
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۱:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

دیشب خوابی دیدم که حسِ خوبی نداشت ؛ تو خوابم بابام خسته‌بود ، همینجوری عادی از سرِکار اومده‌بود و خسته‌بود ، این خیلی عادیه ولی خب حتی همین‌الآن موقع نوشتن‌ش اشکام داره میاد . من یه بیماری دارم به‌نام خود‌مقصر‌پنداری ؛ بدین‌صورت که هر‌اتفاقی برای کسی بیفته و من به‌هرطریقی به اون شخص ارتباط داشته‌باشم ، می‌گردم ببینم نقشِ مخربِ من توی اون اتفاق چی بوده . و آیا غیر از اینه که پدرم و مادرم برای آرامش و آسایشِ من و داداشم کار می‌کنن . حالا کار هرقدر‌هم که آسون یا سخت و پردرآمد یا کم‌درآمد باشه ، مهم اینه که کاره و تفریح‌نیست و بقول استاد مهارت‌هامون هرقدر هم که یه‌نفر بگه من از کارم لذت می‌برم ، باز هم اون‌کار در دراز مدت باعث فرسودگی و خستگی‌ش میشه ؛ حالا جسمی نه ، روحی .  بنابه‌دلایلی این پاراگراف ادامه نمی‌یابد و شاید هم بعدا پاک شه :))

عصر داداشم زنگ زد و گفت دلش برام تنگ شده ، یه ذره مسخره‌بازی درآوردم که مثلا چقدر ذوق کردم که دلش تنگ شده و اینا ؛ بعدش که ادامه‌شو گفت و یه‌ذره‌ هم از درسا و جو مدرسه و کلاسشون گفت ، ناراحت شدم . می‌گفت این‌هفته اینقدر درس خوندم و دوروبر کامپیوتر نرفتم که آخر هفته مامان و بابا به‌زور منو نشوندن پشت کامپیوتر و گفتن بازی کن :|| به حقِ چیزای ندیده :| با توجه به اینکه خواهرش منم ، گونه‌ی نادری محسوب میشه واقعا :دی . من نمیدونم چرا هرچی تجربی دوروبرمه یجوریَن . نمیدونستم ورود داداشم به قلب دوران نوجوونی و دچارشدن به احساسات و پریشانی‌های بی‌دلیلِ گاه‌و‌بی‌گاه و بعضا مزخرف رو بهش تبریک بگم یا نه . اون از این‌چند روزش حرف می‌زد و نمی‌دونست که ممکنه من با ۲-۳تا از کلمه‌هاش بغض کنم اونقدر که دیگه نتونم از مسخره‌بازی‌های چند روز اخیر خودم تعریف کنم . بین خودمون بمونه پشت تلفن خیلی مهربون‌تر و قابل تحمل‌ترم :) 

 هم‌اتاقی‌م می‌خواست با دوستش بره جایی که من اونجا آرامش می‌یابم پس پیشنهادش‌رو پذیرفتم و باهم رفتیم ؛ توی راه ۲زوج گربه‌ی عاشق هم دیدم . این مسیر رو برای اولین‌بار بود پیاده می‌رفتم و شوق‌زایدالوصفی داشتم ؛ جاتون خالی اصلا جون می‌داد واسه گم‌شدن . این‌که یه کتاب باز کنی و بخونی و همینجوری راه بری ، بعد کتاب رو ببندی و سرت رو بیاری بالا و ببینی الآن دقیقا کجایی . به‌طور قطع اگه همراهی‌هام نبودن اینکار رو انجام می‌دادم . موقع بازگشت من از اونا خداحافظی کردم و موندم همونجا . اونجا تنها جاییه که توی این دانشگاه می‌تونم همه‌ی افکارم رو به زبون بیارم و بخندم و گریه کنم و آروم شم . 

بعد که اومدم خوابگاه ، چندی گذشت و دوباره دلم یجوری شد ، نه فقط روحی . دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش هم وقتی سر کلاس مبانی داشتم به اینکه چجوری بعد از کلاس خودمو برسونم به ترمینال و ادامه‌ش فکر می‌کردم یهویی اونجوری شدم . در نتیجه هی توی راهرو راه رفتم و هی فکر کردم و هی ناخنا و لبم رو می‌جویدم . 

یه‌بیماری‌هم جدیدا پیدا کردم ؛ اصلا دفترچه‌ یادداشت که می‌بینم نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و نخرمش ، امروز شدن ۵تا :دی .

یه روش دارم که احتمالا شمام دارین به‌نام عکس درمانی که حالمو خیــــــــــلی خوب می‌کنه مخصوصا بعضی اسکرین‌شات‌ها . چیز خاصیَم ندارنا ، ولی چون موقع اتفاق افتادن اون مکالمات نیشم تا بناگوش باز بوده الآن هم همون اتفاق میفته :))

با اینکه حدیث هیچ‌وقت صمیمی‌ترین دوستم نبوده ولی با خودم میگم اگه نبود کی این حس‌و‌حال رو به من می‌داد ؟

حدیث‌جان ؛ لطفا با دیدن این‌عکس به بیشتر به اتهامم دامن نزن :)) عاقا خب من عاشق این لحنِتَم ، Ok ؟

یه‌چیز دیگه‌م اینجا در خفا بهت بگم : بیشترین اسکرین‌شات‌هایی که گرفتم از مکالماتی بوده که با تو داشتم :))

ادامه‌ی پست : امروز از اون روزایی بود که می‌گفتم خداروشکر که من عاشق هیچ احدالناسی نیستم وگرنه توی این عصرجمعه و هوای ابری و دل‌گرفتگی می‌شد قوزِ بالاقوز ؛ و در این راستا شاعر می‌فرماد :

نیستی ببینی زندگی‌م بی تو چقدر قشنگ‌تره : دی

یه پوشه‌ تو گالری‌م دارم به‌نام تا حدودی آرامش که سعی می‌کنم عکس‌نوشته توش نباشه . اینم از اونجاست که دوسش دارم :


و اینم مثل همه‌ی حرفام و عکسام یه عکس بی‌ربط دیگه :

میدونم خیلی طولانی شد تازه از یه عکس هم صرف‌نظر کردم :))

نمی‌خواستم اینا رو اینجا بنویسم ولی احساس کردم دارم به دفتر یادداشتم که قبل از اینکه اینجا رو تاسیس کنم حس و حالم رو توش می‌نوشتم خیانت می‌کنم که خوب‌خوباشو اینجا می‌نویسم و بغضناک‌هاشو اونجا . 

با توجه به این پست و چندی دیگر روشِ درمانی دیگری هم هست ظاهرا به‌نام وبلاگ‌درمانی که حالِ بد و اشک‌های بلاگر را تبدیل به حالی عالـــــی و نیشی باز می‌کند :)))

باتشکر :))))

آخرین روزِ مهرِ نود و پنج :))

آرزوی اینجوری‌ای :)))))

قـاصِدَڪــ
۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹ نظر

شاید منطقی نباشه ولی من میگم وقتی از جماعتی دورین و بهتون دسترسی ندارن ؛

در انتخاب عکس پروفایل‌تون دقت کنین خب .

وقتی می‌بینم عکس پروفایلش یجورِ دیگه‌ایه ؛ احساسی که به من منتقل میکنه از دل‌تنگی هم فراتره ،

و خب کاری نمی‌تونم بکنم جز اینکه هی هرروز سرِ صحبتو باز کنم و بگم خوبی ؟ بگه خوبم و بگم چه‌خبر و بگه سلامتی ، بیشتر نگرانش میشم . بعد به خودم میگم توی غریبه کی باشی که بخواد از احساساتش با تو صحبت کنه ؟

از دیرترین کارهای انجام‌داده‌ی عمرم احساس دوستی قلبی با اونایی بود که خیلی وقته جلوی چشمم هستن .

بعد به خودت میگی شاید اونم مثل تو از اونایی باشه که نخواد درباره‌ی ناراحتی‌هاش با بقیه صحبت کنه که اونا هم ناراحت نشن . بعد بگی کاش اونم وبلاگ داشت که لااقل اونجا می‌نوشت و دوباره بگی اصلا همون بهتر که نداره . اون موقع هرروز باید احساساتش‌رو میخوندی و به‌روی خودت نمی‌آوردی . اصلا دخترا بعضی موقعا خودشون‌هم خودشونو نمی‌فهمن :|


+ اگه کسی راه‌حلی واسه بیدارشدن برای نماز صبح داره بگه ؛ شدیدا بهش نیاز دارم .


از جمله کارهایی که اگه انجام نمی‌دادم ضرر میکردم :


اگه با اونایی که بدون هیچ برخوردی احساس خوبی بهشون نداشتم هم‌کلام نمی‌شدم تا بفهمم بی‌خود اون احساس‌رو داشتم ،

اگه به خانمای مسئول خدمات و سلف و اون‌پیرمرده که جارو میزنه سلام‌نمیکردم و سلامت‌باشی باباجان هاشو نمی‌شنیدم ،

اگه واسه یه‌بار هم که شده پیش شهدای گمنام دانشگاه نمی‌رفتم ،

اگه اون دوتا کدِ رشته و دانشگاهِ دیگه رو بالاتر از اینجا زده بودم ،

اگه قبل از توقف وبلاگ خانم الف بهش سر نمی‌زدم ،

اگه دیرتر از این دیری که هست به خانواده و دوستام میگفتم دوسشون دارم ،

اگه دوسال پیش سر کلاس فیزیک روی اون صندلی نمی‌نشستم و اگه امسال شماره‌‌ی خونمونو بهش نمی‌دادم و اگه در جوابِ می‌شناسی گفتنش نمی‌گفتم مگه میشه نشناسم واقعا پشیمون می‌شدم ( گرچه میدونم درک کردین ولی باز واسه اطمینان باید بگم فرد مذکور دختره ) ،

اگه زنگ تفریح دوم دبیرستان بابت بدقولی‌ای که پنجم دبستان کردم ازش عذرخواهی نمی‌کردم تا سرِ صحبت باز شه ،

و خیلی اگه‌های دیگه که سرِ فرصت تکمیلش می‌کنم .

آخیش چقدر احساس خوبِ یه‌جا بهم دست داد :))))


شبیه نیستما ؛ صرفا بخاطر حس خوب عکسش گذاشتمش :))


هرجا روے نشستہ‌اے ، در دلِ ما 

# مولانا 


خواه در بالاے زین و

خواه در میدان میـن

جان اگــر جان‌ست

قربان حسین‌بن علے

#ناصر حامدی


شاه‌نشینِ چشــم من تکیہ‌گہِ خیـالِ تـُــوستـ 

جاے دعاست شاهِ من بـے‌تـُـو مباد جاے تـُــو

#حـــــافِظ

قـاصِدَڪــ
۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

الآن داریم میریم حَــــرَم ...


لازم نیست بگین ؛ به یاد همتون هستم و براتون دعا می‌کنم حتی اگه اولین باره که میاین اینجا :))

از عنوان تعجب نفرمایید ؛ نیست که من خیلی تُف هستم بقول خودش ، همینشم واسشون تعجب آوره :دی

مسخره است اگه بگم کمبود رفیقامو بیشتر احساس می‌کنم تا خانواده ؟

دلم اینجا یه دوست میخواد ؛ و میدونم به این زودیا پیدا نمیشه :)

دلم مسخره‌بازی میخواد با دوستام ؛ با همشون .

من کلا دیر می‌گیرم و اینکه رفیق یک نیاز اساسیه رو هم دیر فهمیدم . طبیعیه بنظرم البته حداقل واسه من :)

حدیث الآن داشتم فیلمی رو که روز آخر از مینا گرفتیم نگاه می‌کردم ، تو اون موقع اومده بودی ؟؟

+ خداجونم لطفا یدونه از اون خوبا و گوگولیاشو واسه من بذار کنار ، باشه ؟؟


هفته‌ی آخر ؛ من و فرد مذکور در عنوان : )))


خـُـــوش آن ساعت نشیند دوست با دوست 

#سَعـــــدی


در طریق عشق‌بازے امـن و آسایـــــش بلاستـ 

ریش باد آن دل کہ با دردِ تـُـــو خواهَد مَرهمے

#یادم نیست و حس اینکه برم نگاه کنم هم نیست :)


بعدا نوشت : این دومیه رو خیلی دوست دارم . بازمانده‌ی مطالعه واسه امتحان نهاییِ ادبیاته . راستی از حـــــافِظ می‌باشد

بعدا نوشت۲ : به الآن ربطی نداره‌ها ، از وب قبلیم رو دلم مونده بود اینو بگم : اگه نظری به ذهنتون نرسید و صرفا میخواستید اعلام حضور کنید الکی الکی و نامربوط نگید عالی بود و جالب بود و اینا ؛ یه + هم بذارید کافیه دیگه .

باتشکر .

قـاصِدَڪــ
۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

من میدونستم بالاخره اینجا گم میشم . امروز این اتفاق افتاد . مجبور شدم به آژانس زنگ بزنم . اون بنده‌ی خدا هم تازه اومده بود و مقصد رو بلد نبود ؛ از یه نفر دیگه پرسید و مثلا ما رو رسوند به مکان مورد نظر که البته فهمیدیم اشتباه میکرده . یه ترم اولی دیگه که مثل خودم سرگردان بود رو دیدم و بعد از پرسیدن از چندنفر بالاخره رسیدیم .


علاوه بر بقیه خودمم نمیدونستم تا این حد به لحاظ احساسی مستقل می‌باشم . تا این لحظه هنوز هم دلم واسه کسی تنگ نشده :) همیشه به بقیه میگفتم من سنگدلم و وقتی بدونم یه نفر حالش خوبه حتی اگه اون‌سرِ دنیا هم باشه اصلا احساس ناراحتی و دل‌تنگی بهم دست نمیده . بعد تو ذهنم به خودم میگفتم بیچاره بذار از خونوادت دور بشی اون‌موقع می‌بینمت . و خب الآن نظرم تغییر نکرده البته به جز اینکه احساس میکنم به سنگ‌دل بودن ربطی نداره . البته‌ همونطور که گفتم احساس من به خوب بودن خانوادم بستگی داره . پس تا جایی که امکان داره دارم سعی میکنم به مامانم بفهمونم که اینجا عالیه . البته به لحاظ روحی و نه نیازهای جسمی تا اونم خیالش مثل من راحت باشه ولی خب مامانا موجودات همیشه نگرانی هستن غالبا ؛ به همین علت دیروز وقتی برای ناهار یه بستنی خوردم و اون ساعت پنج زنگ زد و گفت چی خوردی گفتم الآن نمیتونم حرف بزنم و بعدا بهت زنگ میزنم چون نمیتونستم دروغ بگم بهش حتی واسه چیزای خیلی کوچیک چون به شدت معتقدم هرکاری رو با هر توجیهی برای یکبار انجام بدم میتونه به بار هزارم هم بکشه .دیگه اینکه امیدوارم تا وقتی که اینجام بخاطر دوری از خانواده گریه نکنم چون بنظرم دلایل باارزش‌تری واسه اشک ریختن وجود داره . البته اگه قرار باشه مثل دبیرستان برای گرفتن نمره‌ی غیرمنتظره گریه کنم همون علت بالا رو ترجیح میدم . تو وب قبلیم یه چیزی نوشته‌بودم که فقط بعضی قسمتاش یادمه . خب من وقتی می‌بینم یه آدم تا چه حد میتونه خوب و آسمونی باشه و من چقـــــدر بد بودم از خودم بیزار میشم و البته در کسری از ثانیه بعدش حالم خوب میشه و امید می‌بندم به آینده‌های دور و دوباره یه‌کم نگران میشم و در نهایت به این نتیجه می‌رسم که فعلا فقط میتونم دعا کنم و البته مطالعه و خودشناسی و فکر و فکر و فکر ...


خب میدونین ؟ هَـــــوا الآن فوق‌العاده‌ست . پنجره بازه و نسیم خنکی میاد . فقط دوست داشتم وقتی به پنجره نگاه میکنم به جای دیدن طبقه‌ی سوم اونور و کمی از درختا یه منظره‌ی بهتر میدیدم مثلا یه عالمه درخت با لونه‌هایی که روی شاخه‌هاشون باشن . فضای سبز اینجا هم فوق‌العاده‌ست . خیلی خوبه . فقط بیکاری حالمو میگیره .


یه چیز دیگه . بچه‌های مسجد اینجا هم فوق‌العاده‌اَن . حتی فکر کردن به رفتارشونم به لبم لبخند میاره .


و دیگه اینکه بجز این چیزای فوق‌العاده‌ای که گفتم چیز دیگه ای نیست فعلا و واقعا هنوز هیچ حسی نسبت به رشته و دانشگاهم ندارم . از دانشکده‌مونم میترسم هنوز ؛ خیلی پیچ‌پیچیه خب :)


کل تابستون بیکار بودم کلاس خط نرفتم بعد این روزای آخر یه دفتر خریدم و دادم به دوستم که برام سرمشق بنویسه که اونم سنگ تمام گذاشت و همین چند دقیقه پیش داشتم تمرین میکردم . متاسفانه خیلی امیدوار کننده نیست ولی باید تلاش کنم . 


ما زنده بہ آنیـــــم که آرام نگیریم 

موجیـم که آسودگےِ ما عدمِ ماستـ 

#صائب تبریزے


چَشـــم و اَبروےِ خشن از بس کہ مے‌آید به تـُـــو

گـــاهـــــے آدم عـــاشقِ نـامہربانـــــے مے‌شـــــود

#مرتضی خدمتی


من غُصہ را شـــــادے کُنَم

#مولانا


بعدا نوشت : و باز هم گم شدیم:دی . یک دور کامل با اتوبوس دانشگاه رو دور زدیم و دوباره جلوی خوابگاه پیاده شدیم در واقع پیاده‌مون کرد ؛ ناچاراً پیاده راه افتادیم به سمت مقصد :)

بعداًنوشت۲ : تصمیمم عوض شد . من رشته‌مو دوست دارم میدونم کلیشه‌ایه ولی می‌خوام پرانرژی ادامه بدم:)

قـاصِدَڪــ
۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

به اونایی که آخرین بازدید تلگرامشون واسه چندین ساعت قبل باشه 

یا اونایی که کلا روزی یه‌بار چکش میکنن .


بعد از یه دوره بازسازیِ خودم ، تصمیم گرفتم دوست صمیمی نداشته باشم ؛ 

تجربه ثابت کرده بود من دوستی بس بی معرفت هستم ؛ خب نه تنها تجربه ، اونقدر دارای این صفت بودم که دوستان هم گفته بودن .

علاوه بر بی معرفتی ثابت شده من مغرور هم هستم حسابی .

پس بنابر نکات گفته شده و دلایل خودم اون تصمیم رو گرفتم .

خب این تصمیم یک طرفه بود و متاسفانه بعضیا من رو دوست صمیمی خودشون میدونستن .

و اینگونه من دچار عذاب وجدان شدم و برای کاهشش یه مدت خارج از چارچوبهایی که واسه خودم گذاشته بودم ، عمل کردم .

 و الآن ، در واقع الآن که نه ، ماه پیش وقتی اون‌سرِ کشور  خونه‌ی عمم بودیم و ملت توی اون اتاق در حال آماده‌سازی برای عروسی بودن و من توی اون یکی اتاق تنها نشسته بودم و بسی دپرس بودم فهمیدم به دوستام وابسته و دلبسته‌اَم و چقدر فقط اونا درکَم میکنن و چقدر خوب تحمل میکنن منو و اصلا خیلی‌خیلی قبل‌تر مثلا دوسال پیش ...

الآنم که در اقصیٰ نقاط کشور پخش شدیم و هر کدوم دارن اعلام میکنن که کِی حرکت میکنن این حس دوباره خودشو به رخم میکشه . 

هیچ وقت دوست نداشتم وابسته باشم . حتی وقتی خیلی کوچولو بودم و فهمیدم بدون اینکه دست مامانم رو کمرم باشه خوابم نمیبره و بعدش طبق معمول خواب غمناکی دربارش دیدم ، تصمیم گرفتم خودمو از اون حس خوب محروم کنم. 

من خودآزاری دارم خب :دی

مثلا بعضی مواقع کارایی که دوست دارم و منع شرعی و قانونی هم ندارن رو انجام نمیدم و یا کاری رو که دوست ندارم انجام بدم و انجامش مشکل شرعی و قانونی نداره رو انجام میدم ؛ فقط برای اینکه پررو نشم و بعبارتی حال خودمو بگیرم :دی

هعی ... خلاصه اینکه دلم واسه همشون تنگ میشه ❤️ 

امیدوارم من تو ذهنشون یه خاطره‌ی محوِ کمرنگِ سبز یا آبی باشم نه یه خاطره‌ی پررنگِ خاکستری که همش مغرور و بی معرفت بوده ...

اونا همشون همیشه تو ذهن من به شکل یه لبخند مدام و آروم میمونن .

دارم نزدیک میشم به ورود به دانشگاه و وابستگیها و دل‌بستگیهای جدید ؛ خداوند رحم بنماید .

اگه دوستام میتونستن بعضی لحظه‌ها و احساسات من رو ببینن ، باورشون نمیشد که این منم :)

حس جالبی به این وبلاگم پیدا کردم ؛ با نوشتنِ اینجا حس‌هاس نا آرومم آروم میشن و شادیهام عمیقتر ...

الآن شادِشادم :))))



جــان و روانِ من تویـے فاتحہ خوانِ من تویـے

فاتحہ شو تـُــو یڪ‌سری تا کہ بہ دل بخوانَمَتـ 

#مولانا


بیا تا یڪ زمان امروز خوش باشیم در خلوت

کہ در عـــــالَم نمے‌دانَد کسے احوالِ فــــردا را

#سَـــــعدی


‌+ خدایا من می‌ترسم از هرکسی که ردِّ تو رو تو ذهنم یا قلبم یا فکرم کمرنگ کنه .

++ ببخشید که تو نوشته‌هام هی از این‌شاخه به اون‌شاخه می‌پرم ؛ آخه دقیقا همون چیزی رو که بهش فکر میکنم می‌نویسم . ذهن شما هم موقع فکر کردن اینجوریه دیگه ، مگه نه ؟ :)

قـاصِدَڪــ
۰۱ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر