فکر می‌کنم تا حد زیادی لابلای پُست‌هایم هستم، هرچند فقط و کاملا آن‌گونه که ممکن است شما فکر کنید، نیستم.


درباره‌ی آدرس:

داشتم به انواع و اقسام پرندگان و خزندگان و گیاهان فکر می‌کردم که سوزنم روی ققنوس گیر کرد، جالب نیست که آواز می‌خواند و از آواز خویش بوجد می‌آید و در آتش رنج و اشتیاق خویش می‌سوزد، و بعد درست در نقطه‌ی پایان که بوی مرگ به مشام می‌رسد، در اوج آن همه ناامیدی‌های خاکستری، همه‌‌چیز دوباره آغاز شود و دوباره متولد شود؟ ققنوس نماد نامیرایی‌ست... نماد جاودانگی... کیست که برایش جذاب نبوده باشد؟

 درباره‌ی نامِ وبلاگ:

+ بچه‌‌تر که بودم، وقتی یک قاصدک می‌دیدم، بعد از آن‌که دنبالش می‌دویدم، آرزوهایم را آرام و پچ‌پچ‌وار درِ گوشش می‌گفتم تا برود و به گوش خدا برساند، گاهی هم چیزی نمی‌گفتم و فکر می‌کردم او آمده تا خبرهای خوب‌خوب به من بدهد. حالا که بزرگتر شده‌‌ام وقتی یک قاصدک می‌بینم علاوه بر دریافت انرژیِ مثبت به این فکر می‌کنم که یک دخترکوچولوی خیال‌پرداز دنبالش دویده و آرزوهایش را به او گفته، بعد هم با یک فوتِ محکم، راهیِ آسمانش کرده تا برسد دستِ خدا ;)  پس من هم فوتش می‌کنم تا زودتر برسد به مقصدش :)

+و اگر قرار بود موجودی به‌جز انسان باشم، قاصدک را انتخاب می‌کردم، یک قاصدکِ بلندپروازِ خوش‌خبر :)

+در یک برهه‌ی زمانی که سعی می‌کردم شعر بسرایم، این‌چنین عمل می‌کردم که اول اسم انتخاب می‌کردم و بعد ادامه‌ی ماجرا:دی قصه‌‌های قاصدک نامی بود که بدونِ ادامه مانده‌بود و الآن خوشحالم که با کمی تغییر، نامِ دفترخاطرات مَجازی‌‌ام را یدک می‌کشد :)


کمی(؟) هم درباره‌ی خودش:

اسمم را بسیار دوست می‌دارم :) تا دی‌ماهِ سال بعد، ۱۹ساله‌ام :) عملم هیچ‌وقت به‌پای حرفم نمی‌رسد. آدمِ روزهای سخت اطرافیانم نیستم. خندیدن و خنداندن را دوست دارم. برای غریبه‌ها و از دور خیلی جدی و برج‌زهرمار و شاید کمی هم دست‌و‌پا چلفتی بنظر می‌رسم. اما مثل هر آدم دیگری در جمع دوستانم اهل بگو و بخند هم هستم :) فکر می‌کنم اگر آشنایی به‌جز دوستانم آدرس اینجا را کشف کند، تعجب می‌کند. کمی از خجالتی‌بودنِ بچگی‌هایم هنوز در من مانده، اما برخلاف ظاهرم دیگر خیلی هم کم‌حرف و ساکت نیستم و یخم که آب بشود که البته خیلی دیر می‌شود، ممکن است سرِ اطرافیانم را هم بخورم :) باور دارم که هیچ‌چیز درباره‌ی این دنیای زیبا و فانی ارزش غصه‌ خوردن را ندارد. دعاکردن برای کسانی که می‌شناسم، حس خوبی به من می‌دهد :) قدیم‌ترها دقایقی از شب را به نگاه‌کردن به ستاره‌های آسمان و دعا و آرزوکردن می‌گذراندم :) همه‌ی رنگ‌ها در نظرم زیبا هستند، آبی زیبا تر( درباره‌ی صندلی‌های اتوبوس، نارنجی را ترجیح می‌دهم!) :) همه‌ی گل‌ها را دوست دارم، نرگس را دوست‌تر :) خواندن کتاب‌داستان و شعر را همیشه دوست دارم، در ایام امتحانات بیشتر :دی :) هنوز نمی‌دانم که برف را بیشتر دوست دارم یا باران :) گاهی اوقات با خودم می‌گویم، کاش میشد و دلم می‌آمد جانداران مورد علاقه‌ام را فریز کنم تا بیشتر بمانند! در لحظات دوست‌داشتنی زندگیم هم به ساعت برنارد فکر می‌کنم، که کاش میشد در همان ثانیه که همه از ته دل می‌خندند زمان می‌ایستاد! :) خیلی چیزهای دیگر را هم دوست دارم؛ مثلا حدس‌زدن، هوای شهرم به‌ویژه شهریور‌ش، آماده‌کردن و خوردن سالاد شیرازی، بچه‌های زیر شش سال، پیداکردن رابطه‌ای میان اعداد و ارقام اطرافم، بریدن چوب با اره‌مویی، پنجره، آسمان و ابرهای پنبه‌ای‌ش، مِه، بادمجان، فلفل، بستنی، برنامه‌ریزی، بعد از ظهرهای بارانی پاییز، صبح‌های برفی زمستان، شب‌های ستاره‌بارانِ تابستان، سرزندگی بهار :)

و در نهایت باید بگویم، درست است که از طریق صفحه‌ی "درباره‌ی من" ِ وبلاگ‌ها نمی‌شود صاحب‌شان را شناخت، اما چیزهایی که هرآدمی دوست دارد درباره‌ی خودش بگوید، بدون آن‌که سوال مشخصی از او پرسیده‌شود، همیشه برایم جالب بوده.

آخرین ویرایش: مرداد 96