✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

 فکر می‌کنم تا حد زیادی لابلای پُست‌هایم هستم، هرچند فقط و کاملا آن‌گونه که ممکن است شما فکر کنید، نیستم.


درباره‌ی آدرس:

داشتم به انواع و اقسام پرندگان و خزندگان و گیاهان فکر می‌کردم که سوزنم روی ققنوس گیر کرد، جالب نیست که آواز می‌خواند و از آواز خویش بوجد می‌آید و در آتش رنج و اشتیاق خویش می‌سوزد، و بعد درست در نقطه‌ی پایان که بوی مرگ به مشام می‌رسد، در اوج آن ناامیدی‌های خاکستری، همه‌‌چیز دوباره آغاز شود و ققنوسی دیگر متولد شود؟ ققنوس نماد نامیرایی‌ست... جاودانگی... کیست که برایش جذاب نبوده نباشد؟

 درباره‌ی نامِ وبلاگ:

+ بچه‌‌تر که بودم، وقتی یک قاصدک می‌دیدم، بعد از آن‌که دنبالش می‌دویدم، آرزوهایم را آرام و پچ‌پچ‌وار درِ گوشش می‌گفتم تا برود و به گوش خدا برساند، گاهی هم چیزی نمی‌گفتم و فکر می‌کردم او آمده تا خبرهای خوب‌خوب به من بدهد. حالا که بزرگتر شده‌‌ام وقتی یک قاصدک می‌بینم علاوه بر دریافت انرژیِ مثبت به این فکر می‌کنم که یک دخترکوچولوی خیال‌پرداز دنبالش دویده و آرزوهایش را به او گفته، بعد هم با یک فوتِ محکم، راهیِ آسمانش کرده تا برسد دستِ خدا ;)  پس من هم فوتش می‌کنم تا زودتر برسد به مقصدش :)

+و اگر قرار بود موجودی به‌جز انسان باشم، قاصدک را انتخاب می‌کردم، یک قاصدکِ بلندپروازِ خوش‌خبر :)

+در یک برهه‌ی زمانی که سعی می‌کردم شعر بسرایم، این‌چنین عمل می‌کردم که اول اسم انتخاب می‌کردم و بعد ادامه‌ی ماجرا:دی قصه‌‌های قاصدک نامی بود که بدونِ ادامه مانده‌بود و الآن خوشحالم که با کمی تغییر، نامِ دفترخاطرات مَجازی‌‌ام را یدک می‌کشد :)


کمی(؟) هم درباره‌ی خودش:

اسمم را بسیار دوست می‌دارم :) تا دی‌ماهِ سال بعد، ۱۹ساله‌ام :) در شهر خوش آب و هوایی در استان کرمان می‌زیَم. البته در حال حاضر در مشهدی که آن‌را هم بسی دوست می‌دارم در رشته‌ی مهندسی کامپیوتر مشغول به تحصیلم. عملم هیچ‌وقت به‌پای حرفم نمی‌رسد. خندیدن و خنداندن را دوست دارم. برای غریبه‌ها و از دور خیلی جدی و برج‌زهرمار و شاید کمی هم دست‌و‌پا چلفتی بنظر می‌رسم. اما مثل هر آدم دیگری در جمع دوستانم اهل بگو و بخند هم هستم :) فکر می‌کنم اگر کسی به‌جز دوستانم آدرس اینجا را کشف کند، حسابی تعجب می‌کند. کمی از خجالتی‌بودنِ بچگی‌هایم هنوز در من مانده، اما برخلاف ظاهرم دیگر خیلی هم کم‌حرف و ساکت نیستم و یخم که آب بشود که البته خیلی دیر می‌شود، ممکن است سرِ اطرافیانم را هم بخورم :) باور دارم که هیچ‌چیز درباره‌ی این دنیای زیبا و فانی ارزش غصه‌ خوردن را ندارد. دعاکردن برای کسانی که می‌شناسم، حس خوبی به من می‌دهد :) راهنمایی که بودم، دقایقی از شب را به نگاه‌کردن به ستاره‌های آسمان و دعا و آرزوکردن می‌گذراندم :) همه‌ی رنگ‌ها در نظرم زیبا هستند، آبی زیبا تر :) همه‌ی گل‌ها را دوست دارم، نرگس را دوست‌تر :) خواندن کتاب‌داستان و شعر را همیشه دوست داشته‌ام، بعد از کنکور بیشتر :)  سالِ کنکور هم برایم دوست‌داشتنی‌ست :) هنوز نمی‌دانم که برف را بیشتر دوست دارم یا باران :) گاهی اوقات با خودم می‌گویم، کاش میشد و دلم می‌آمد جانداران مورد علاقه‌ام را فریز کنم تا بیشتر بمانند! خیلی چیزهای دیگر را هم دوست دارم؛ مثلا حدس‌زدن، هوای شهریورِ شهرم، آماده‌کردن و خوردن سالاد شیرازی، بچه‌ها، پیداکردن رابطه‌ای میان اعداد و ارقام اطرافم، بریدن چوب با اره‌مویی، مِه، بادمجان، فلفل، برنامه‌ریزی، بعد از ظهرهای بارانی پاییز، صبح‌های برفی زمستان، شب‌های تابستان، سرزندگی بهار :)

و در نهایت باید بگویم، درست است که از طریق صفحه‌ی "درباره‌ی من" ِ وبلاگ‌ها نمی‌شود صاحب‌شان را شناخت، اما چیزهایی که هرآدمی دوست دارد درباره‌ی خودش بگوید، بدون آن‌که سوال مشخصی از او پرسیده‌شود، همیشه برایم جالب بوده.

آخرین ویرایش: ۶ ِ اسفندِ ۹۵