۱۹۳_ به یاد پرحرفی‌ها و از هر دری نوشتن‌های پارسال این موقعا

مبتلا به سندرمِ "پارسال این موقعا" و حتی "سالِ 9x این موقعا" هستم! و هر روز یا رویدادی که مشابهِ سال‌های قبلش رو یادم باشه مرور می‌کنم. منظور از "این موقعا"ی عنوان روزای اول ترم اولی بودن‌‌ـه که فرت و فرت و حتی از راه می‌رسیدم خوابگاه شروع می‌کردم به نوشتن و شرح ماوقع! :)

پنجره‌ی اتاق جدید توری داره و نمیشه موقع باریدن برف و بارون دستم رو ببرم بیرون و ذوق کنم. بالکن هم نداره که هروقت دلم گرفت راه برم و راه برم و گریه کنم و خسته شم بتونم بخوابم. ساختمون دیگه ای هم جلومون نیست که شبای بی‌خوابیم لامپ‌های روشن رو بشمرم و دلگرم شم یا شبایی که تنهاام با لامپ روشن بخوابم که جبران کرده باشم دلگرمیا رو. دیگه یاد هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه نمیفتم. اگه از تنهایی بترسم باید یه فکر دیگه بکنم. با توجه به اینکه این ترم با این فکر اومدم که فرصت‌ها رو از دست ندم و به سوی خونه بشتابم؛ فعلا روی دورِ ایراد‌گیری‌ام ولی فکر کنم کمی که بگذره قشنگی‌های کوچکش رو بزرگتر ببینم! :) اینجا خیلی سرسبزه و اینو دوست دارم. تمامِ قد درختا رو پیچک رفته بالا. خاکِ باغچه دیده نمیشه از بین انبوه گل‌ها و بوته‌ها. گفته بودم از دلگیر بودن زمستونش می‌ترسم. می‌تونم فعلا به این فکر نکنم که هر چی سرسبزتر روزای زمستونی خشک و بی برف و بارونش غم‌انگیزتر؛ و تا می‌تونم نفس عمیق بکشم و لذت ببرم. تا چند روز دیگه هم که پادشاه رنگارنگ فصل‌ها، پاییز، از راه می‌رسه و تا بیام عکس‌های گرفته‌شده رو ادیت کنم و برای میان‌ترم‌ها بخونم، یادم میره که غروباش رو دوست ندارم و می‌گذره بالاخره. تا اون موقع یه فکری هم واسه زمستون می‌کنیم :)


میگه چرا نتیجه‌م رو نپرسیدی؟ میگم تو این موارد که ممکنه یکی خوشحال باشه و یکی ناراحت، اهل پرسیدن نیستم. میگه پیام هرکس رو که می‌دیدم اول چند ثانیه به نپرسیدن تو فکر می‌کردم! تو برام فرق داری. ناراحت شدم. میگم فکر کنم من رو زیاد جدی گرفتی. بعد فکر می‌کنم به اون جمله‌ی تو برام فرق داری. به اینکه دوست ندارم فرق داشته‌باشم. من واسه خیلیا یه آدم کمرنگم، شاید دل‌خوشیم این باشه که یه کمرنگِ گاهی لبخند به لب آور باشم؛ وقتی یکی پررنگ‌‌تر ببینه دلخوری به‌وجود میاد، چون نمی‌تونم باشم، بلد نیستم. نمیشه که همه رو به صرف اینکه اونا تو رو "دوست" می‌دونن، تو هم به چشم دوست بنگری، میشه؟ شاید بازم من بلد نیستم. اون‌طرف قضیه رو خودمم تجربه کردم. تهش اینکه بالاخره بی‌تفاوت شدم بهش. به نظر خودم که مشکل به حساب نمیاد.
اون دفعه از مامان پرسیدم گفت هرکار می‌کنی بکن فقط حواست باشه دل نشکنی. نمی‌دونه نصف اقداماتی که تو عمرم انجام دادم و بعد پشیمون شدم در راستای دل نشکستن بوده و تازه بعد از چند سال به این فکر کردم که پس دل خودم چی؟
+من خوشحالم که بعضی اتفاقات و احساسات رو بطور بچه‌بازی تجربه کردم. خوشحالم که گاهی جدی نگرفتم و جدی گرفته نشدم. یه حس خاصی داره بعدا که بهش فکر می‌کنی، ته اون حس‌ـه یه‌ذره ناراحتی ته‌نشین شده ولی اگه بهم نزنی چیزی که دیده میشه یه شفافیت‌ دلپذیره. (امیدوارم حداقل خودم بعدا بتونم بفهمم اینجا چی نوشتم:|)
×مرجع تمام ضمایر، دختره. 

حال بابابزرگ رو می‌پرسم میگه توقع معجزه نداری که؟ تو دلم میگم چرا نداشته باشم؟ مگه معجزه همین روزایی نیست که دوباره هست در حالی‌که میتونست نباشه؟ 
   دیروز از خودش حالش رو پرسیدم گفت من خوبم. تو هم نگران نباش و درست رو بخون. هرچی هم بقیه گفتن دروغ میگن باور نکن :)
از ICU مرخص شده. خدا رو شکر. خوشحالم.

و اینکه تو پست قبل به ساختمان داده‌ها گفته بودم چرت و پرت. حالا امروز درس که ندادن ولی از اون‌جایی که من عاشق استادای جدی و سختگیر و خوش‌اخلاق میشم و به تبعش سعی می‌کنم درسی رو هم که درس میدن دوست داشته‌باشم؛ حرفم رو پس می‌گیرم. :)

پارسال، روزای اول ایستگاه‌ها رو اشتباهی پیاده می‌شدم و گم می‌شدم و کلی بدین طریق خسته میشدم. امروز کلاس چهار تا ششم که تموم شد با شوق سوار اتوبوس شدم که برسم خوابگاه و ناهاری رو که خودم پختم بخورم؛ اشتباهی جلوی خوابگاه قبلی پیاده شدم :/ و طبق ساعت که شش و نوزده دقیقه رو نشون میداد(آقا دروغ چرا؟ ساعت ۱۸:۱۸ رو نشون میداد ولی من از همون بچگی با نوشتن غیر عددی ۱۸ مشکل داشتم!) اون آخرین سرویس بود و مجبور شدم پیاده برگردم و بازم خسته شم -_-

و نهایتا به جای سبزنوشته علت ننوشتنش رو بنویسم. تلگرامم رو سامان‌دهی کردم، بدین‌صورت که اغلب کانال‌ها رو ترک کردم. بعد خودم چندتا کانال زدم، که بر اساس دسته بندی کانال‌هایی که ترک کردم، نام‌گذاری‌شون کردم (یعنی کانال‌های مربوط به دانشگاه، کانال‌های بلاگران، کانال‌های جالب و ... ) و آی‌دی اونا رو اونجا کپی کردم. شبا اگه وقت و حوصله داشته باشم میرم می‌خونمشون. و چند وقته حوصله‌ی خوندن و حفظ کردن شعرهای جدید کانال‌های ادبی رو ندارم و نمی‌خونم! :) 
  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۲۶ شهریور ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۳۴


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۵۴]

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۴ شهریور ۹۶

۱۹۱_ روز سخت

شش ماه پیش، ۲۱ اسفند، بی‌بی رفته بود و من هنوز نمی‌دونستم.

پریروز سه ساعت، خونه‌ی بابابزرگ، روی تخت کنارش نشسته بودم. جوشن کبیر خوندم، دعای توسل و زیارت عاشورا هم. همینجوری قاطی هر دعایی که بیشتر خوشم میومد خوندم. دیروز بعد از یه هفته تونسته بود بشینه. با خودم فکر کردم پس خدا بازم داره دعاهام رو اجابت می‌کنه و روزای خوب تو راهن. موقع اذان مثل همیشه نشسته بود و ذکر می‌گفت. واسه منم دعا کرد :)

روزای خوبی که فکر می‌کردم تو راهن نرسیدن. امروز اگه پسرخاله از کوچه‌شون رد نمی‌شد که بهش سر بزنه و کسی نبود که عملیات احیا رو بلد باشه و دل و جرئتش رو داشته باشه، زبونم لال الآن بابابزرگم رفته بود. الآن ICU‌ـه و نمی‌ذارن کنارش باشیم. البته رفتم دیدمش. همین‌که به هوشه و کمی هم حرف می‌زنه و ماها رو می‌شناسه خدا رو شکر. ولی چقدر تنهایی اونجا حس میشه‌ها. دوست دارم فکر کنم حالا که قسمت این بود پسرخاله اون لحظه اونجا باشه، یعنی ممکنه بازم روزای خوب به حرکتشون به این سمت ادامه بدن. در هر صورت الحمدلله.

وقتی رفته بودم پیشش با دیدن مریض اتاق بغلی که بهتر بود ولی فقط داشت می‌لرزید نزدیک بود بازم بزنم زیر گریه. من اگه پزشک یا پرستار بودم روزی چندبار با درد و رنج بیمارا می‌مردم و زنده می‌شدم؛ علاوه بر اینکه احتمالا از کمبود آب ناشی از اشک‌هامم یه‌طوریم می‌شد.

از مرگ و دیدنش و هرچیزی که اون رو یادم بندازه می‌ترسم. دوستم میگفت موقع رفتن که بشه شرایط مهیا میشه و خدا توان و تحملش رو میده؛ مثلا اگه الآن از تاریکی می‌ترسیم، دم رفتن ترسمون می‌ریزه. امیدوارم واسه منم همین‌طور باشه.

باید اعتراف کنم حرفای پارسالم مبنی بر علاقه‌ی وافر به خوابگاه، حرف مفتی بیش نبوده. قطعا اگه مشهد و هم‌جوار امام رضا نبودم انتقالی می‌گرفتم؛ نه فقط این‌بار، هر دفعه که میرم می‌ترسم در نبود من اتفاق بدی بیفته. ولی چه کنم که دلم گیره. 

مسخره است که باید بین زبان تخصصی و ساختمان داده و این چرت و پرت‌ها و چند روز بیشتر موندن اینجا و بیشتر دیدن بابابزرگم، یکی رو انتخاب کنم. مسخره‌تر اینکه باید اولی رو انتخاب کنم.


  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶

۱۹۰_ یاد بعضی شعرهای زمینی خودمون افتادم! :)

فورد جواب داد: "اگه شانس آورده باشیم فقط وگون‌هان که می‌خوان ما رو از سفینه بندازن بیرون و پرت کنن تو فضا."

"اگه شانس نیاورده باشیم چی؟"

فورد با نگاهی تلخ گفت: "اگه شانس نیاورده باشیم فرمانده به تهدیدش عمل می‌کنه و پیش از بیرون انداختن ما چند بیت از شعرهاش رو برامون می‌خونه."

شعرهای وگونی در میان شعرهای مزخرف کهکشان رده‌ی دوتا مونده به آخر رو دارند. رده‌ی یکی مونده به آخر متعلق به شعرهای ازگوت‌ها در سیاره‌ی کاریاست. به هنگامی که گرونتوس، ملک الشعرای سیاره‌ی کاریا، شعر قصیده برای یک تکه بتونه‌ی کوچک که زیر بغلم پیدا کردم رو دکلمه می‌کرد، چهار تن از شنوندگان از خونریزی داخلی مردند و رییس شورای هنر دزدی کهکشان میانی فقط به این دلیل جون سالم به در برد که هنگام دکلمه‌ی شعر یکی از پاهاش رو خورد. می‌گن گرونتوس از تاثیر شعرش "مایوس" شد و تصمیم گرفت که منظومه‌ی دوازده جلدی حباب‌های من در هنگام حمام در وان رو بخونه اما معده‌ی بزرگش از سر ناامیدی و برای نجات جان دیگران و نجات فرهنگ کهکشان منفجر شد و شاعر رو با خودش به دیار عدم برد.

رده‌ی آخر، بدترین و مزخزف‌ترین شعرهای دنیا، همراه با شاعرشون، پاولا نانسی میلستون ساکن شهر گرین بریج در انگلستان، همزمان با نابود شدن کره‌ی زمین دود شد و رفت به هوا. 

پروستتنیک وگون یلتس با آرامش لبخند زد. نه برای این‌که اثر ناخوشایند چهره‌ش رو بیشتر کنه، بلکه به این دلیل که سعی می‌کرد حرکات متفاوت عضلات صورتش رو برای لبخند زدن به یاد بیاره. با فریادی که سر زندونی‌ها کشیده‌بود حال‌شون رو حسابی گرفته‌بود و با حالتی از خود راضی به گام‌های بعدی فکر می‌کرد. زندونی‌ها رو بر صندلی‌های تقدیرِ شعرخوانی نشانده بودند، در واقع فورد و آرتور رو با طناب بسته بودند به صندلی. وگون‌ها از نظرات منفی افکار عمومی کهکشان درباره‌ی شعر وگونی خبر داشتند. شعرسرایی هم از گام‌های خشنی بود که اون‌ها همون اوایل برداشتند تا کهکشان اون‌ها رو به عنوان گونه‌ای پیشرفته و بافرهنگ قبول کنه. اما مدت‌ها از شکست شعرگویی و دیگر تلاش‌های وگون‌ها برای مدرن شدن گذشته‌بود و حالا فقط شعر می‌گفتند تا آدم بکشند. 

...

از رمان جالب راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌زن‌ها


+ درباره‌ی اتواستاپ زدن

+ اینم درباره‌ی خود رمان

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶

۱۸۹_ خونه‌ی مادربزرگه(۲)

نمی‌دونم شب چی داره که انقدر آدم رو یاد نداشته‌ها و از دست داده‌ها میندازه. این همه روزا تلاش کن و مثبت بیندیش که بتونی شب بدون افکار ناامید کننده سر بر بالین بنهی؛ اون‌وقت شب با یه نشونه که ببرتت به قبلا و یاد چیزهایی بندازتت که دیگه نیستن، تلاشات نقش بر آب شه و بشینی گریه کنی. علاوه بر اون نمی‌دونمِ اول اینم نمی‌دونم که چرا اگه نتونم گریه کنم احساس خفه‌شدن و منفجرشدن بهم دست میده در حالی که اگه هزار هزار قطره هم بگریَم، انگار چیزی کم نشده. و فقط در صورتی بس می‌کنم که بخونم یا بنویسم!


بابابزرگم مریضه و من همه‌ش یاد بی‌بی میفتم و نمی‌دونم چرا این اشکای مسخره و لعنتی تموم نمیشن.


وقتی مادربزرگت نباشه که موقع ورود قربون صدقه‌ت بره و با چای هل خوشمزه‌ش ازت پذیرایی کنه، خونه‌شونم هرقدر سرسبز و پر از پرنده‌های جورواجور و بچه‌ گربه‌هایی باشه که چند وقت پیش عاشقشون بودی دیگه صفا نداره. هزار تا قصه نداره و شادی و غصه نداره، یا اگرم داره بیشتر غصه‌هاش به چشم میان.


سوالی که همین الآن به ذهنم میاد اینه که آیا من بچه‌گربه‌ربا دارم که این دوتا با وجودی که مادرشون دو متر اون‌ورتر وایساده و میومیوکنان چشم غره میره و احتمالا داره تهدیدشون می‌کنه که اگه یه قدم دیگه به اون بچه‌آدمیزاد نزدیک بشین دمتون رو می‌برم می‌ذارم کف پنجه‌تون؛ بازم میان سمت من و باعث میشن از خلوتگاه دنجم کوچ کنم؟


برای پنجشنبه بلیت دارم در حالی که دلم نمی‌خواد قبل از خوب شدن بابابزرگ و راحت شدن خیالم برم.

انتخاب واحد جوری بود که مجبور شدم با استادهایی دقیقا مخالف اون‌چه که در نظر داشتم بردارم ولی خوشحالم؛ زیرا یک هفته در میون دوشنبه‌ و سه‌شنبه رو بیکارم و اگه دلم تنگ بشه قید کلاسای چهارشنبه رو می‌زنم و میام خونه.

یکی از اقوام برای دکترا اونجا قبول شده و عمیقا امیدوارم مجبور نباشم هی توضیح بدم به هیچ گونه کمکی در هیچ زمینه‌ای احتیاج ندارم. متاسفانه بله؛ می‌تونید به صفات لوس و نازک نارنجی بودن، مغرور و لجباز بودن رو هم بیفزایید!

  • قـاصِدَک
  • شنبه ۱۸ شهریور ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۳۳



اى همیشہ خوب!

ماهے همیشہ تشنہ‌ام در زلال لطف بیکران تـُـو؛

 مےبرد مرا به هر کجا کہ میل اوست،

موج دیدگان مهـــربان تـُـو...

 ای زلال پاڪ! جرعہ جرعہ جرعہ مےکشم تـُـرا

 به کام خویش تا کہ پر شود تمامِ جان من ز جانِ تـُـو... ‌

ای همیشـــــہ خوب!

 ای همیشـــــہ آشنا!

هــر طرف کہ مےکنم نگاه، تا همـــــہ کرانہ‌های دور

عطر و خنده و ترانہ مےکند شنا در میان بازوان تـُـو

 ماهے همیشہ تشنہ‌ام، ای زلال تابناڪ!

 یک نفس اگـر مَـرا بہ حال خود رها کنے؛

ماهے تـُـو جان سپرده روی خاڪ...

#فریدون مشیرى


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۵۳]


● ثواب شاد شدن در شادی اهل‌بیت(علیهم السلام) بیشتر است یا غمگین‌ شدن در عزایشان؟


• شاد شدن به شادی اهل‌بیت(علیهم السلام) دشوارتر از غمگین شدن در عزای آن‌هاست و ثوابش هم بیشتر است. چون رنج و مظلومیت اهل‌بیت(علیهم السلام) راحت‌تر دیده می‌شود و خیلی‌ها می‌توانند آن‌را لمس کنند و متأثر شوند؛ اما هر کسی نمی‌تواند فرح و سرور جایگاهی مثل عید غدیر را درک کند. 

• امام رضا(علیه السلام) فرمود: مؤمنین بیش از ماه رمضان و شب عید فطر و بیش از تمام طول سال در عید غدیر مورد رحمت و مغفرت قرار می‌گیرند! و خدا در عید غدیر، دوبرابرِ شب قدر، عید فطر و ماه رمضان، از آتش جهنم نجات می‌دهد.

#علیرضا پناهیان



عیدتون مبارک. :)

+ آداب و اعمال روز عید غدیر.


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

۱۸۷_ آهنگ تاجیکی شاه خراسانیم

+ قبلا تو تلویزیون شنیده‌بودم و خوشم اومده‌بود.

 
 
آن دم زندانیم، بازدم جان شده
از قفس سینه ها، همچون آه آمدم
پیرهن یوسفم! یا کفن یوسفم؟
بوی تن یوسفم، کز دل چاه آمدم
شاه پناهم بده، خسته ی راه آمدم
آه نگاهم مکن، غرق گناه آمدم
شاه پناهم بده، خسته ی راه آمدم
آه نگاهم مکن، غرق گناه آمدم
راه خراسان چنین، ماه خراسان چنان
شاه خراسان ببین، بهر پناه آمدم
شاه خراسانیم، رستم دستانیم
دست مرا رد مکن، بر درِ شاه آمدم
شاه پناهم بده، خسته ی راه آمدم
آه نگاهم مکن، غرق گناه آمدم
شافی دارالشفا، پنجره فولاد کو؟
در طلب شاخه ای، مهر گیاه آمدم
مشهدِ مشهودِ من، حضرتِ محمودِ من
طالعِ مسعودِ من، نامه سیاه آمدم
شاه خراسانیم…
دست مرا رد مکن..
بر درِ شاه آمدم…
شاه پناهم بده، خسته ی راه آمدم
آه نگاهم مکن، غرق گناه آمدم
شاه پناهم بده، خسته ی راه آمدم
آه نگاهم مکن، غرق گناه آمد
بسته‌ی بست تو ام، لولی مست تو ام
ضربه‌ی شصت تو ام، بر دف ماه آمدم
باد موافق وزید، از طرف صحن قدس
نام مرا خواند و رفت، چون پرِ کاه آمدم
 
عکس: احتمالا هشت خرداد
  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶

186_ پارسال، چنین شب‌هایی

پارسال، چنین شب‌هایی بعد از چند روز خوندن آرشیو وبلاگ شباهنگ و هوایی شدن برای دوباره در مَجاز حضور داشتن، خیلی یهویی توی گروه از بچه‌ها نظر خواستم برای اسم وبلاگ. حدیث "آرزو نویس" رو پیشنهاد داد و اینجا با این نام افتتاح شد.

قبلا گفته بودم که بعد از ماه تولد خودم شهریور و بعدش اردی‌بهشت رو دوست دارم. و خشنودم که شروع حضورم در بیان و اینجا و آشنایی با بعضی از شما در ماه شهریور بود. 

مثل خیلیای دیگه منم تو این یک‌سال کم و بیش عوض شدم.

 گاهی موقع خوندن آرشیوم کمی احساس پشیمونی می‌کردم از نوشتن بعضی چیزا و وسوسه می‌شدم تغییر بدم اون قسمت رو؛ ولی از اونجایی که هدف اصلیم از اینجا نوشتن، ثبت حال و هوا و خودِ این سال‌هام بوده منصرف شدم و گذاشتم بمونه.

از بعضی نظراتم در وبلاگ‌های شما پشیمون شدم، از بعضی جواب‌هام به نظرات شما هم همین‌طور. 

 امیدوارم اگه دلخوری‌ای هم پیش اومده که قطعا پیش اومده، موندگار نبوده باشه و ببخشین.

من از تک‌تک شما، همسایه‌ها و آشناهای مجازیم، چیزای زیادی یاد گرفتم؛ چه علمی و چه اخلاقی :) و بسیار ازتون ممنونم. از همراهی‌تون هم ممنونم :)

اگه نظر، انتقاد، پیشنهاد، درخواست یا هر چیز دیگه‌ای دارین که قبلا نگفتین، یا گفتین ولی لازم می‌دونین دوباره بگین؛ بگین :)

  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶

185_ امشب

اگه مکالمه‌ی زیر رد و بدل نمی‌شد، و مقدمات حرف زدن من با دوستم فراهم نمی‌شد برای امشب و کسی نبود که باهاش حرف بزنم و حالم رو بهتر کنه؛ مجبور بودید پست سرشار از منفی‌بافی و ناامیدی کسی رو بخونید که در لحظاتی مثل ساعت پیش تنها کاری که به جز گریه بلده انجام بده نوشتنِ سطوری سرشار از ناامیدی و منفی‌بافیه! :/ یه کار دیگه هم بلده البته. اینکه منتشرش نکنه!


 +از اونجایی که تاریخ، سانسور شده نتیجه می‌گیریم "یه هفته" استعاره از زمان کمه.
+لیست سیاه استعاره از جواب ندادن مگر به ضرورته و نه کلا جواب ندادن.

اولین نکته‌ی مثبتی که از یه رمان یاد گرفتم پارسال بود. دو نفر برای برآورده شدن حوائج همدیگه به هم قول داده بودن تا موقع اجابت دعاشون شب‌هایی رو نماز شب بخونن و بعد از نماز برای خواسته‌ی اون یکی دعا کنن. 
دومین نکته که تا حالا عملی نشده بود اینه که وسط دعوا و دلخوری بیست دقیقه فرصت استراحت یا سکوت به همدیگه بدیم و حتی اگه مقدوره بعد از اون بیست دقیقه طوری وانمود کنیم که انگار نه انگار. 

+خدا رو شکر ظاهرا اوضاع بهتره و منم همین‌طور. ولی شما اگه زحمتی نیست دعا کنید ؛)

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود 
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست 
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست 
فرصت بازی این پنجره را دریابیم 
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم 
پرده از ساحت دل برگیریم 
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم 
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است 
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست 
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند 
چای مادر، که مرا گرم نمود 
نان خواهر، که به ماهی ها داد 
زندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم 
زندگی زمزمه پاک حیات‌ست، میان دو سکوت 
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست 
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست 
من دلم می خواهد 
قدر این خاطره را دریابیم. 

#سهراب سپهری

+یکی از ترس‌های من همینه که روزی حسرت چنین لبخندهایی رو بخورم.

  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶

۱۸۴_ خلاصه‌

یکی از شیرین‌ترین لحظات این سفر ابراز محبت‌ کوچولو‌های فامیل نسبت بهم بود (: کاش تا مدت‌ها لبخند‌ها و حرف‌های دخترا، و کشتی‌هایی که با علی گرفتم یادم نره.

متاسفانه بر خلاف انتظارم که فکر می‌کردم بعد از یک سال بودن در دانشگاه و آشنایی با افراد مختلف درست میشم، نشدم و هنوز هم همون آدم ساکت و خجالتی و گوشه نشین سابقم :( یادداشت‌های بسیاری رو هم در گوشه‌های خونه‌های اقوام نوشتم که بعدا به پست تبدیل شن ولی خب بعد از کمی فکر دیدم بعضیاشون عمومی نشن بهتره.

از اول که شروع کنیم؛ میشه این جملات از کتاب بابا لنگ دراز که توجه‌م رو جلب کرد. شب بود و جنگل گلستان و ما و جاده. و نور صفحه‌ی گوشی که این کتاب رو باهاش می‌خوندم. 

در زندگی مشکلات بزرگ نیست که به آدم با اراده احتیاج دارد(هر کسی می‌تواند در یک بحران قد علم کند و با شجاعت با فاجعه‌ای مصیبت‌بار روبرو شود). بلکه به نظرم در یک روز با خنده به استقبال مشکلات کوچک رفتن واقعا احتیاج به عزم و اراده دارد.

چند روز بریم جلو می‌رسیم به این نقاشی. بهار کاغذ رو داد بهم و گفت من رو کشیده. گوشه‌ای از حواس‌پرتی من رو هم اون پایین مشاهده می‌کنید.

بازم میایم جلو و می‌رسیم به دیروز و جنگل و آبشار. قرار بود بالاخره بریم دریا امسال. ولی مامان پیشنهاد داد به جای دریا دو روز بیشتر بمونیم و مام قبول کردیم و چنین شد که همون "هرسال شمال‌رونده‌های دریا ندیده" باقی موندیم. البته بی‌انصافی نکنم یک بار به صورت عبوری و به مدت ده دقیقه از دور دریا رو دیدیم! از اونجایی که از آخرین جنگل‌مون هم چند سال می‌گذشت؛ هدِ فامیل، عمه کوچیکه، پیشنهاد این جنگلِ کنار آبشار رو داد و ما هم با جان و دل پذیرفتیم. 

و


این چند روز به اندازه‌ی کافی از وابستگیم به اینجا کم کردم. کلی پست نخونده دارم که سعی می‌کنم به محض رسیدن به خونه بخونم. قرار هم نبود تا قبل از رسیدن این پست رو بنویسم ولی شب آخر بود و پلک‌هایی که می‌خوان بسته شن و منی که نمی‌خوام بخوابم و دوست دارم این آخرین ساعت‌ها کِـــــش بیان.

راستی! این تابلو هم روز قبل از حرکت آماده شد و نشد که در یک پست جداگانه بذارمش. بعضی هنرها آن‌چنان نیاز به ذوق هنری ندارن فقط حوصله می‌خوان و یک آدمِ مشتاق.


دیگه ناچارا برم بخوابم و گوشی رو هم بزنم به شارژ. تایید و جواب دادن به نظراتِ احتمالی هم می‌مونه برای دو سه روز دیگه. :)


قرب تـــُو را دلیل همین بس بود که من

افتاده‌ام به یاد تـــُـو هرجا نشسته‌ام 


بعدا نوشت: اینم از دریا :))

۱۳:۱۵ ِ هشت شهریور.

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۸ شهریور ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۳۲


باران ریزه‌خور خوان توست... 

و قایق‌های به گل‌نشسته‌ی ما با تو گُل باران می‌شود...

#ابوالفضل گویا


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۵۰]


مولا علی (علیه السلام) : هر چه را شنیدی بدون بررسی بازگو مکن که همین برای دروغ‌گویی تو کافی است.

کریم اهل بیت، امام حسن(علیه السلام) : هر که احسان‌های خود را برشمرد، بخشندگی خود را تباه کرده‌است.


+این هفته، آخرین یکشنبه‌ی ماه ذیقعده‌ست. و امروز هم ۲۵ ذیقعده روز دحوالارض هست که میتونید اعمالش رو در اینجا بنگرید.


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۷ مرداد ۹۶

۱۸۲_ بگو به آن‌که، دل از بار غم گران دارد.

دو چهره است که همواره این جهان دارد.

یکی عیان و دگر چهره در نهان دارد.


یکی همیشه به پیش نگاه ما پیداست.

که با تولد، مرگ،

که با طلوع، غروب،

که با بهارِ بهشت‌آفرین، خزان دارد.

یکی، همیشه نهان است، اگرچه در همه‌جا

به هرچه در نگری، با تو داستان دارد!


نه با تولد، مرگ،

نه با طلوع، غروب،

نه با بهار، خزان،

که هر چه هست در او، عمر جاودان دارد!

تو را به چهره‌ی پنهان این جهان راه است

نه از فراز سپهر،

نه از دریچه‌ی ماه،

نه با کمان و کمند،

نه با درفش و سپاه!

همه وجودت از آن بی‌نشان، نشان دارد.

جهان چو گشت به یک چهره جلوه‌گر ز نخست

نگاهِ چاره‌گر چهره‌آفرین با توست


نگاه توست که رنگ دگر دهد به جهان

اگر که دل بسپاری به "مهر ورزیدن"¹

اگر که خو نکند دیده‌ات به "بد دیدن"

امید توست که در خارزار، کوه، کویر

اگر بخواهد، صد باغِ ارغوان دارد.


دلت به نور محبت اگر بوَد روشن

تو را همیشه چو گل تازه و جوان دارد


بر آستان هنر، گر سری فرود آری

چراغ نام تو هم جاودانه جان دارد.

نه آسمان، نه ستاره، نه کهکشان، نه زمان،

تو چهره‌ساز جهانی، تو چهره‌سازِ جهان!


هر آنچه می‌طلبی، از وجود خویش بخواه!

چگونه با تو بگوید؟ 

                               مگر زبان دارد!


‌# فریدون مشیری

1.مرام حافظ است.



گاهی اوقات به جای شعرهای بلندی که اینجا می‌بینید، کلی حرف بوده که پاک شده. :)

گاهی اوقاتم فقط در ذهن نگارنده نوشته شدن و در نهایت همون شعر اینجا نوشته شده.


+ انگار کائنات منتظره من یه چیز جدی بگم یا بنویسم که بتونه قدرتش رو به رخ بکشه و بگه دیدی من نه آنم که تو می‌پنداری؟

علاوه بر بعضی حرف‌ها و حس‌های آشکارا و نهانِ پست‌ قبل تاریخ و مدل مراسم هم عوض شد(حالا من یه‌بار تو عمرم تدارک دیده بودما!). به فاصله‌ی سه هفته دوبار ترک وطن می‌گوییم. ولی هم‌چنان همه‌چی خوبه و خدا رو شکر، چرا بد باشه اصلا؟ :) 


 آبی آسمونیِ در بر گیرنده‌ی درختا و آبیِ حوض یا پنجره‌های کنار شمعدونی‌ها رو جورِ دیگری دوست دارم.



ببخشید که دیرتر سر می‌زنم و کمتر نظر میدم(نسبت به قبلِ خودم). دارم پروژه‌ی ترک اعتیاد به اینجا رو پیش می‌برم. 

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۲۴ مرداد ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۳۱


گر من به شوق دیدنت از خویش می روم

از خویش می‌روم که تو با خود بیاری‌ام


 بود و نبود من همه از دست رفته‌است

باری مگر تو دست بر آری به یاری‌ام 


 کاری به کار غیر ندارم که عاقبت 

مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری‌ام


با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا٬ بیا 

زان پیشتر که پاک شود یادگاری‌ام


# قیصر امین‌پور

 


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۴۹]


امیرالمؤمنین علی (علیه السلام): بهترین کار پس از عبادت خدا، دوستی با مردم است.

امیرالمؤمنین(علیه السلام): اگر به آنچه که میخواستی نرسیدی، از آنچه که هستی نگران نباش.


  

انسان موجودی تنهاست. کسی نمی‌تواند از تنهایی و غربت ذاتیش رهایی پیدا کند. خانواده و رفقا تا حدی می‌توانند این تنهایی و غربت را بر طرف کنند ولی غربت انسان هیچ گاه به طور کامل زائل نمی‌شود. خدا انسان را طوری آفریده که تنهاییش فقط با خدا بر طرف شود. از غربت و تنهایی گله نکنیم و آن را تقصیر این و آن نیندازیم.

#علیرضا پناهیان 


+نماز یکشنبه‌های ماه ذیقعده رو از دست ندین.


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶

۱۸۰_ زن عموی جدید :) و درخت زردآلوی خونه‌ی فاطمه اینا!

مثل بسیاری از مراسم‌های اقوام پدری دیشب هم غایب بودیم و بله‌برون عمو رو با عکس‌هایی که پسرعمه از مجلس مردونه می‌فرستاد دنبال می‌کردیم. و منِ مشتاق دیدار زن عمو با اولین عکس دو نفره‌شون کلی ذوق کردم و در حالی که فقط چند پیکسل از صورت زن عمو رو توی عکس می‌دیدم استیکر چشم‌های قلب قلبی رو گذاشتم و نوشتم بالاخره زن عمو هم رویت شد! :)) و اینجا بود که دخترعموم من رو درک کرد و اومد پیوی و از اون‌ور هم چندتا عکس فرستاد. به زن عموم که از چهره‌ش معلوم بود حسابی مهربونه نگاه می‌کردم و لبخندم کش می‌اومد و از ذوق خوابم نمی‌برد!


آخرین باری که کفش غیر اسپرت خریدم و پوشیدم اول راهنمایی بودم. چند ساعت مونده به تحویل سال ۸۹ بالاخره یه کفش مشکی پاپیونی به دلم نشست و خریده شد. اگه نسبتش اینقدر نزدیک نبود و سال‌ها منتظر مزدوج شدن عمو نبودیم مثل بقیه‌ی مراسم‌ها شرکت می‌کردم ولی فرق داره :) دیروز با فاطمه رفتیم خرید و تلاش من برای پیدا کردن کفش بدون پاشنه بی نتیجه موند و اجبارا برای اولین‌بار یک کفش پاشنه بلند با کمترین ارتفاع موجود خریدم! یه کفش مشکیِ پاپیونی! :) خودم که خنده‌م می‌گیره، بقیه هم مطمئنا تعجب می‌کنن وقتی من رو ببینن! 

هم دلم می‌خواد زمان زودتر بگذره و اواسط شهریور برسه که بریم مسافرت و توی جاده خوش بگذره و مراسم عقد عمو و بچه‌ها رو ببینم و اینا و هم دلم می‌خواد مرداد تموم نشه. به بازگشایی دانشگاه و برگشتن به خوابگاه و دوری از شهر و دیار نزدیک میشم :( اونم خوابگاه جدید و اتاق جدید که حداقل زمستونش که پارسال دیدم دلگیر بود :(


روزهای خوبی‌ست خدا رو شکر. یعنی خب همه‌چی خوبه. نه که فقط ناراحت نباشم؛  وقتی شادی خانواده یا اقوام پدری رو توی گروه می‌بینم، یا وقتای بودن یا حرف زدن با دوستام، یا حتی موقع دعوا کردن با علی‌اصغر! یا خیلی چیزای کوچک دیگه که دارم یاد می‌گیرم بزرگ ببینم‌شون، حس می‌کنم دلیلی نداره شاد نباشم! فقط امیدوارم شادی مامان هم واقعی باشه. و حال چند نفر هم خوب‌تر بشه.


+ خاطره‌ی دیگر دیروز هم این بود که بالاخره از درخت رفتیم بالا. از امتحانای نهایی دو سال پیش هر وقت که می‌رفتم خونه‌ی فاطمه اینا آخرش یادمون میومد که نرفتیم تو حیاط و می‌گفتیم ان‌شاءالله دفعه‌ی بعد میریم بالای درخت و عکس می‌گیریم! البته این بالا رفتن که میگم شما همون ارتفاع یک متر و نیم رو در نظر بگیرید! :| شاخه‌های صاف و محکمی که بشه روشون نشست در این ارتفاع بودن.

+ و عکس منتخب دیروز! ایشون منم و عکاس فاطمه. جاهامونم یه بار عوض کردیم که دو تا عکس مثل هم گرفته باشیم!

+نمی‌دونستم هنوزم قاصدک داریم در این ماه. آخه مشهد فکر کنم اردی‌بهشتش پر قاصدک بود! 


  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶

۱۷۹_ چشمان تو آرام‌ترین خوابِ جهان است.

 

 

عنوان از موج اشک سالار عقیلی. 

همین قسمتش رو دوست دارم؛

یک لحظه نگاهِ تو مرا راحت جان است/ چشمان تو آرام‌ترین خواب جهان است.

 
 
بازنشر از کانال آلزایمر:
 
عشق چیه؟
عده ای از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ۴ تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟» پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. بعضی از این پاسخ ها:
 
_ عشق هنگامى است که به یک نفر بگویید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)
 
_عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه‌اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)
 
_ هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخن‌هاى پایش را لاک بزند.
 پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دست‌هاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)
 
_ عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می‌زند و با هم بیرون می‌روند و همدیگر را بو می‌کنند. (کارل، ۵ ساله)
 
_ عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می‌روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یک نفر می‌دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)
 
_ اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ۶ ساله) « ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم».
 
_ عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، ۸ ساله)
 
_ عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)
 
_ هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)
 
_ شما نباید به یک نفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد؛ اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، ۹ ساله)
 
+نظر نیکا و جسیکا برای من جالب‌تر بود :)
 
 
راه مرا اشاره شو
من به کجا رسیده‌ام
هر چه دویده‌ام تـُـو را
خسته شدم، ندیده‌ام
 
#مولانا
 
 
+خدا رو شکر :)
  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
هَمــه‌ی شَهــر به بیچـارگی‌اَم خندیدند
پَـس چه خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشـَـد

*******************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن.

+مناجات شعبانیه