216_ سه ماه منتظر امروز بودم و امروز انگار نه انگار!

اولین روز تولد دور از خانه و خانواده و دوست. 

حالا امروز که بی‌رنگ‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم، ولی از همون سه ماه پیش دل خوش کردم به صفتی که رَنگو به روزای بیست‌سالگی‌ش نسبت داده‌بود، روزای سبز... :) آبی‌ رو زیاد دوست دارما ولی فکر می‌کنم سبز باشه قشنگ‌تره، شوقِ جوونه زدن رو به یاد میاره! 

امروز اینو دیدم و کسی نبود که بخوام بفرستم و یاد اینجا افتادم.


+ چند روز دیگه بگذره میشه یه ماه که وب‌گردی نکردم. هم مثلا دارم بیشتر به درس و دانشگاه می‌پردازم و راستش رو بگم بد نمی‌گذره و هم حس و حالش کم شده. خلاصه شرمنده. سعی ‌می‌کنم این هفته دیگه تنبلی رو بذارم کنار و دوباره حس و حالش رو به وجود بیارم. :)


من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه...

.

.

.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند...


++سه ماه پیش قرار بود عنوان این پست، خط اول این شعر باشه. :)

  • قـاصِدَک
  • شنبه ۹ دی ۹۶

۲۱۵_ خود شناسی

وی از همان بچگی عادت داشت وسط لذت بردن از خوشبختی‌ها و نعمت‌هایش به روزی فکر کند که دیگر نداردشان.

 بعد از اتمام دوران طفولیت که وی دیگر بچه نبود و خوشبختی‌هایش وسط بازی‌کردن‌هایش که شامل کل لحظات طفولیتش می‌شد، نبود؛ و نمی‌توانست بازی را به هم بزند تا مثلا خاطرات خوشش کمتر شود و از غصه‌ی فرداهایش بکاهد؛ تنها کاری که یاد گرفته و دریغ نمی‌کند، کوفت کردن آن لحظات بر خودش است!


  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۴۲

خبری می‌خواهم...! قدر یک قاصدک از تو اثری می‌خواهم...

#مهدی فرجی


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند. [۶۵]


امیرِ مومنان علی(علیه السلام): آن‌که لغزش خود را ببیند؛ لغزش دیگران در نظرش کوچک جلوه خواهد کرد.

پیامبر مهربانی(ﷺ): آن‌که نسبت به دوست خود محبتی داشته باشد و او را با خبر نکند، به او خیانت کرده است!

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

۲۱۳_ اولین سفر بسیار کوتاه عمرم بود!

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده‌ست.

مردم می‌آیند و می‌روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی‌گیرد. دیگر کسی نقش بر این سینه‌ی سخت و ستبر نمی‌کَند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون، عفریت فرهادکُش نشسته است. هر روز پایین می‌آید و در گوش‌ات نجوا می‌کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می‌شود. تو اما باور نکن. عفریت فرهادکُش دروغ می‌گوید. زیرا که تا عشق هست، شیرین هست. 

عشق اما گاهی سخت می‌شود، آن‌قدر سخت که تنها تیشه از پس آن برمی‌آید. روی این بیستون ناساز و و ناهموار گاهی تنها با تیشه می‌توان ردی از عشق گذاشت؛ وگرنه هیچ‌کس باور نمی‌کند که این بیستون فرهادی داشت.

***

ما فرهادیم و دیگران به ما می‌خندند. ما فرهادیم و می‌خواهیم بر صخره‌های این دنیا، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم؛ از ملکوت تا مغاک. عشق، شیر و عشق، شکر؛ عشق، قند و عشق، عسل؛ شیر و شکر و قند و عسلِ عشق، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است. خسروِ ما اما خداوند است.

ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده‌ایم. ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه‌ی هرچه سنگ و صخره می‌زنیم. ما به عشق این خسرو... وگرنه شیرین بهانه است

***

ما می‌رقصیم و بیستون می‌رقصد. ما می‌خندیم و بیستون می‌خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند. آن‌ها که نمی‌دانند خسرو ما چقدر شیرین است!


# بخشی از کتاب "من هشتمینِ آن هفت نفرم" از عرفان نظر آهاری که در اتوبوس خوندم و بسی خوشم اومد.

یاد این بیت افتادم:

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است

 خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است 

#سیف فرغانی


+از بدشانسی‌های دیروز می‌تونم به این اشاره کنم که من صندلی کنار پنجره نبودم و هنگام عبور از جنگلِ واقعا رنگارنگ گلستان هی حسرتِ صندلی کناری رو می‌خوردم!

+ و عنوان "نمی‌دونم خوشحال باشم یا ناراحت"ترین روزِ دوران تحصیلی رو هم میدیم به دیروز! وقتی چهار پنج ساعت از حرکتم به سمت مشهد می‌گذشت و چهار پنج ساعت به رسیدن مونده‌بود پیام‌های گروه رو خوندم و فهمیدم استاد امتحان امروز رو که به خاطر اون برمی‌گشتم، کنسل کرده! :| دوست داشتم توانایی پرواز می‌داشتم و برمی‌گشتم. گرچه کلا از عروسی جماعت خوشم نمیاد چون با اغراق جداترین تافته‌ی ممکنِ جمع هستم؛ ولی خب بدم نمیومد می‌تونستم بمونم و امشب هم اون‌جا می‌بودم!

+امشب عروسی دخترعمه و پسرعمه‌م بود! :) ان‌شاءالله همه‌ی نوگلان نوشکفته‌ی باغ گلستان زندگی خوشبخت بشن! :))

++ تقریبا ۱۹ساعت تو راه بودم(رفت و برگشت)، سیزده چهارده ساعت هم ساکن بودم! از رکورد خوشم میاد کلا! :))

+ولی واقعا دوست داشتم بیشتر پیش خانواده می‌بودم.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

۲۱۲_ یک استاد خوب

کاری می‌کنه منی که دو ماه و نیم پیش نوشته بودم:
"مسخره‌ است که باید بین زبان و ساختمان داده و این چرت و پرتا و چند روز بیشتر موندن پیش خانواده و بیشتر دیدن بابا بزرگم یکی رو انتخاب کنم. مسخره‌تر این‌که باید اولی رو انتخاب کنم."؛ امشب بیام بنویسم:
مسخره است که نمی‌تونم نیمه‌شب چهارشنبه برگردم و باید بین حضور در عروسی عمو و حضور در کلاس یکی رو انتخاب کنم. مسخره‌تر این‌که وقتی عمو زنگ زد و از خاطرات چند سال پیشش گفت که بین امتحان پایان‌ترم شش واحدی‌ش و عروسی برادرش با قاطعیت دومی رو انتخاب کرده؛ من روم نشد بگم مشکلم میان‌ترم پنجشنبه نیست چون هرجور شده واسه اون بر‌می‌گردم و مشکل من یک جلسه غیبتی‌ست که برای این درس مرتکب میشم!

+ یه چیز مسخره‌ی دیگه هم این وسط هست. این‌که چرا مدام شیطون گولم می‌زنه و فکر می‌کنم چون پزشکی نمی‌خونم بهم میگه درس و دانشگاه نباید اولویت اول باشه و اگه پزشکی می‌خوندم برعکس بود؟ و اساسا مهندسی چه کم از پزشکی و طبابت دارد؟ رشته‌های به این عشقی! :))

+پنجشنبه این‌قدر حالم خوب بود که اون دو ساعت بین امتحان معادلات و زبانم بی‌خیال خوندن شدم و دلم می‌خواست بیام از خوش‌حالی‌م بنویسم! ولی گذاشتم برای وقتی که برسم خوابگاه. با این‌که امتحان زبان کمی از خوبی حالم کاست بازم این‌قدر انرژی داشتم که تصمیم گرفتم از راه غیر میان‌بر بیام خوابگاه بلکه تخلیه شم که وقتی رسیدم، مخ هم‌اتاقی‌هام رو نخورم! متاسفانه نه تنها انرژی‌م تخلیه شد، که به صورت کاملا پنچر رسیدم اتاق، از خستگی! و حال پست گذاشتن هم نداشتم دیگه. این رو نوشتم که یادم بمونه یک پست با اون حال و هوای شنگولانه و ز غوعای جهان فارغ به وبلاگم بدهکارم و دفعه‌ی بعد به تعویق نندازمش حتی اگه فکر کنم به نظر بقیه مسخره‌ست! :))


و سخن آخر از # فروغ فرخ‌زاد:

می توان عاشق بود،
به همین سادگی...
من خودم،
چند سالی ست که عاشق هستم
عاشق برگ درخت 
عاشق بوی طربناک چمن
عاشق رقص شقایق در باد 
عاشق گندم شاد...
آری 
می‌توان عاشق بود 
مردم شهر ولی می‌گویند،
عشق یعنی رخ زیبای نگار!
عشق یعنی خلوتی با یک یار!
یا بقول خواجه،
عشق یعنی لحظه ی بوس و کنار!
من نمی‌دانم چیست 
این‌که این مردم گویند...
من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم...
عشق را اما من،
با تمام دل خود می‌فهمم!
عشق یعنی رنگ زیبای انار... :)

عاشق باشیم! :) حتی اگه نه یاری نه نگاری و نه کناری داریم :دی

+بعدانوشت: اگه بین درس خوندنات یه سری هم به کلبه‌ی محقرانه‌ی خواهر عزیزت زدی، تولدت مبارک پسرک! :))
+بعدانوشت‌تر: دلم برای این بعدانوشت‌ها تنگ شده بود :دی
  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۵ آذر ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۴۱


روزگار بی تو در یک اغمای طولانی است،
 یک کمای مستمر تا آخرین رگه های حیات... 
ما بی تو لاعلاجیم!


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.




امام حسن مجتبی (علیه اسلام): هر که بر نیک گزینىِ خداوند پشتْ گرم باشد، آرزو نمى کند در وضعى جز آن که خدا برایش اختیار فرموده، قرار گیرد. 
امیرِ مومنان(علیه السلام) :‌ شکر هر نعمتی در این است که انسان آن‌چه خدا بر او حرام کرده از آن دوری نماید.


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۴۰

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست ‏

همچنانش در میان جان شیرین منزلست

 ‏⁧#سعدى


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند. [۶۰]


امیر مومنان علی(علیه السلام) : 

بزرگترین تکلیف الهی محبت و نیکی کردی کردن به پدر و مادر است.

با ریشه‌کن کردن بدی از سینه‌ی خود، بدی را از سینه‌ی دیگران بیرون کن.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۹ آبان ۹۶

۲۰۹_ در دل مانده رویایت...

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می‌میرم برایت

ای نام و نشان من، جان من جهان من 

می‌گیرم سراغت، می‌گریم ز داغت

خونت جوهر هستی، شورت در سر هستی 

آه ای راز عطشان، جانم را بسوزان

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می میرم برایت

مصباح الهُدایی تو، محبوب خدایی تو

روشن از تو راهم، محتاج نگاهم

ای عشق نخستینم، معیار دل و دینم

جانم را رها کن، نذر کربلا کن

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می میرم برایت

ای خاکت بهشت من، زیبا سرنوشت من 

ای حصن حصینم، باقی از تو دینم

نامت محییُ الاموات، مِهرت قاضی الحاجات 

جان عالمی تو، اسم اعظمی تو

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می میرم برایت


+ الف. داشت گوش می‌داد، به دلم نشست.

+بعدانوشت: اینم الآن شنیدم: وداع(سید مجید بنی فاطمه). 

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۶

۲۰۸_ به بهانه‌ی آدینه ۳۹


آمدم بنویسم: "دل از یاد تو یک دم نیست خالی" سعدی

 دلم راضی نشد. گفتم بنویسم: "هرگز دلم از یاد تو غافل نشود" ابوسعید ابوالخیر

  خجالت کشیدم. خواستم دست‌خالی نباشم؛ به دلم آمد بنویسم:

 ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

 می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

 حافظ ‌


+تقریبا نود درصد عکس‌ها و سبز‌نوشته‌های اول پست‌های آدینه‌ها منبع‌شون سایت یا صفحه‌ی اینستاگرامِ احرار گروپ است. فکر می‌کردم چون آدرس سایت توی عکس هست لازم نیست بگم. ولی فهمیدم باید بگم!


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۶۱]


+امیرالمؤمنین علی (علیه السلام): هر چه محبت داری نثار دوستت کن امّا هر چه اطمینان داری به پای او مریز...

امام کاظم(علیه السلام):ملایمت و مهربانى نیمى از زندگى است.


+

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶

۲۰۷_ تمام حرفایی رو که نیمه‌شب‌ها به سرم می‌زد تو یه پست رمزدار بنویسم و یه روزی آدرس رو بهش بدم، گفتم.

اون‌قدر با هم و نزدیکِ هم بودیم که امشب نمی‌دونستم چجوری باید برات بنویسم. حرف نزنم و بنویسم. نیم ساعت برای نوشتنِ آغازگر مکالمه فکر کردم. وسطاش راه افتادم. آخراش کم آوردم باز... از شرمندگی.


واقعا اون زمانا که دو ساعت می‌نشستیم و خیال می‌بافتیم برای‌ آینده یه درصد هم فکر می‌کردیم این شکلی باشه؟ تو توی یه کشور دیگه و من اینجا، مشهد، خاطرات پنج شش سال دوستی‌مون رو دوره کنیم و بخندیم و بعد، تو از این چهار پنج سالِ بعد از قطع رابطه‌مون بگی و گریه کنیم؟

+خدایا! لطفا و خواهشا یا مهر من رو به عنوان دوست به دل کسی ننداز یا بهم یاد بده چجوری رفیق بمونم. همین عذاب وجدان برام بسه.

+ولی نمی‌تونم انکار کنم که سبک شدم تقریبا.

+خدایا تو بخوای میشه، خوب باشه آینده.

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۰ آبان ۹۶

۲۰۶_ قبلا که نمی‌تونستم به زیباییِ ایشون، این حس رو توصیف کنم؛ بهش می‌گفتم قانون اینرسیِ مخصوص آدما.

+ بازنشر از کانال عطیه میرزاامیری (@atiyeemirzaamiri)

این وابستگی عجیبم نسبت به "مکان ها" حالم را آشوب و بهم میزند. شبیه زخمی شده ام که دائم چسبی روی آن زده میشود و به محض التیامش کنده میشود. بی سرزمین تر از باد شده ام. به محض عادتم به یک شهر و یک محیط باید کنده شوم و برم به محیطی دیگر. روزها تلاش میکنم خودم را با تخت لغزنده ی اتاق شماره ی دوی سوئیت هفت سازگار کنم. سازگار که میشوم باید کنده شوم و بروم درون اتاق روی پشت بام خودم. شب ها سعی میکنم با سکوت کش دار اتاق روی پشت بامم رفیق شوم و دوباره از نو باید رو تختی را بکشم و برگردم. تحمل دلتنگی خیلی راحت تر از سختی جابه جایی ست. شما کمتر دلتنگ دوست مقیم یک کشور دیگرتان میشوید تا همکاری که هرروز چشم تان به او می افتد...
  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۸ آبان ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۳۸

ای آفتاب روشن و ای سایه‌ی همای!

ما را نگاهی از تــُـو تمام‌ست، اگر کنی

#سعدی


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۶۰]


+ مولا علی (علیه سلام): از لغزش دیگران خوش‌حال مباش زیرا نمی‌دانی روزگار با تو چه خواهد کرد.


آن که کینه را کنار بگذارد، قلب و عقلش آرامش مى یابد.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۵ آبان ۹۶

۲۰۴_ اتوبوس‌نوشت

از عوارض ساعت‌ها و بارها تلاش برای نصب یه‌ نرم‌افزار و باز هم نتیجه نگرفتن؛ به جز گذشتن از خیرِ نمره‌ی اضافی مربوط به تمرینای اون قسمت چی می‌تونه باشه؟ ساعت چهار و پنجاه دقیقه بیدار شدم با خودم فکر می‌کنم باید یه نرم‌افزاری رو خودم نصب کنم تا بتونم نماز بخونم. همین‌که یاد کلمه‌ی "نصب" افتادم دوباره دراز کشیدم و خوابیدم ‌:|


ولی واقعا برام جالبه که جدای از بلد نبودن کمی بدشانسی هم با من هست معمولا. یعنی اتفاقات پی‌در‌پی خنده‌داری برام میفته که برای بقیه پیش نمیاد! چندبار خواستم بنویسم ولی جزئیاتش زیادی زیاده و مجالِ شرح قصه نیست!


یه‌کم انرژی از خوشحالی پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش مونده‌بود!، که دیشب با تلاش برای هنرنمایی روی کمد تخلیه شد. دیدم ساکنین سایر اتاق‌ها برای جینگول‌سازی انواع قسمت‌ها اعم از در و دیوار و قفسه و کمد و یخچال یه تلاشی کردن؛ گفتم مام یه حرکتی بزنیم بالاخره! باقی‌مانده‌ش کِی تکمیل بشه خدا می‌دونه!


دیروز سرِ کلاس ساختمان داده با هر خنده و لبخند به این فکر می‌کردم که چند سال دیگه چجوری به خودم بقبولانم که چند سال بودن توی این شهر و دانشگاه یه دوره‌ی موقتی بوده و تموم شده رفته و من دیگه بچه‌ها و این استاد (های) نازنین رو نمی‌بینم؟ دلتنگی برای خانواده بالاخره تموم میشه وقتی برگردم، ولی اون موقع دلم برای یه‌عده دیگه تنگ میشه و اینو هیچ‌کاریش نمیشه کرد. هرقدر هم کشش بدم تهش تموم میشه اینجا بودنم. احتمالا قانون پایستگی دل‌تنگی هم وجود داره  و کلا دلتنگیِ آدما از بین نمیره و از شخصی به شخص دیگه منتقل میشه و بالاخره آدمی‌زاد همیشه دلش تنگه. 


+ من وقتی از دلتنگی حرف می‌زنم منظورم الزاما یه حس غمگین نیست. یه اشتیاق شدیده برای دوباره دیدن، بدی‌ش اینه که می‌دونی اون لحظه امکانش نیست، بدترش هم اینه که بدونی کلا امکانش نیست. یکشنبه‌ی هفته‌ی پیش وقتی استاد مثنوی‌خوانی‌مون گفت آدم گاهی دوست داره دلتنگ باشه و دوست نداره از اون حس اشتیاقِ دیدار یار در زمان فراق دل بکنه و بعد هم یه حکایت در این باب تعریف کرد لبخند زدم و تایید کردم. یعنی چند سال بعد که برای رفع دلتنگی پناه ببرم به پوشه‌ی ویس‌های دسته‌بندی نشده و اتفاقی ویس مربوط به این جلسه رو پخش کنم، بازم تایید می‌کنم؟


چقدر خوبه که از آینده خبر نداریم. یه دلخوشیِ کوچولو ته دل آدم هست که ممکنه همه‌ی چیزای غیر دلخواهی که بهشون فکر می‌کنی برعکس از آب در بیان، یا فعلشون یا قیدشون. کار که نشد نداره :)


+الآن داریم از آرامگاه خواجه‌ربیع (اگه اشتباه نکنم) برمی‌گردیم. کلا قبرستان‌ها مکان‌های آرامش‌بخشی‌ان واسه من. ولی اینجا بهترین‌جایی بود که تا حالا دیده‌بودم و اولین جایی که اگه قرار باشه شب هم اونجا بخوابم نمی‌ترسم. باصفا و آروم بود :)

+یه فرفره‌ی چوبی فیروزه‌ای هم خریدم که حالا حالاها باهاش سرگرمم و ذوق می‌کنم :))


صبا گر از سر زلفش به گورستان برد بویی

ز هر گوری دو صد بی‌دل ز بوی یار برخیزد...


# عراقی

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۴ آبان ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۳۷

یادِ تــُــو قرن‌هاست که در جمعه‌ها حاضر است...


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۵۹]


امام سجاد (علیه السلام): آخرین سفارش حضرت خضرِ نبی، به حضرت موسى این بود که:‌ هرگز کسى را به سبب گناهش خوار نکن. 

+


+

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

۲۰۲_ کلا هفته‌ی خوبی بود

راستش این چند روز می‌خواستم بیام درباره‌ی اینکه چجوری باید به هم‌خوابگاهی‌های محترمم حالی کنم نباید این‌قدر با گربه‌ها بازی کنن که اینا به اینجا عادت کنن و من یهو نصفه‌شب یکی‌شون رو روی سینک ظرف‌شویی ببینم!، غر بزنم! ولی خب از اون‌جایی امروز قراره تا آخرش روز خوبی باشه غر نمی‌زنم و حداقل جزئیات رو نمیگم :)

امروز میان‌ترم داشتم و از ابتدای ورود به دانشگاه این‌قدر برای امتحانی آماده نبودم که امروز بودم. هرچند بازم غلط دارم؛ ولی حس خوبی بود که این‌قدر در طول هفته خونده‌بودم که دیشب که همون شب امتحان باشه، دیگه مطلب جدیدی برای خوندن نداشتم. دیروز از یکی از دخترا یه‌سوال پرسیدم، برای اوشون هم ابهام ایجاد کردم و بعد دوتایی داشتیم روش فکر می‌کردیم! این‌قدر با حوصله و با شیوه‌های مختلف سعی می‌کرد بهم توضیح بده که دلم می‌خواست خودم رو بزنم به نفهمی که هم‌چنان برام توضیح بده :| شاعر که شفیعی کدکنی باشن میگن : 
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم!
حالا نه در این حد ولی خب! :))
 و راستش متاسف شدم برای خودم. که یه‌زمانی به لحاظ اطلاعات می‌تونستم این حس رو به بقیه بدم ولی نمی‌تونستم و می‌گفتم بلد نیستم جورِ دیگه‌ای توضیح بدم.

بعد از امتحان با یکی از هم‌اتاقی‌ها قرار بود بریم بیرون که ایشون کارش رو انجام بده. فقط آدرس داشتیم و حتی نمی‌دونستیم باید از کدوم در خارج شیم! در نتیجه آژانس گرفتیم. آدرس رو که گفتیم راننده گفت نداریم چنین میدانی! چندتا میدون اون اطراف رو گفت و منم گفتم احتمالا هم‌اتاقیم پشت تلفن بد شنیده و اونی رو که به لحاظ آوایی شبیه‌تر بود انتخاب کردیم و همون‌جا پیاده شدیم. انتظار داشتم یه عالمه‌ی دیگه هم راه داشته باشیم تا رسیدن بهش ولی وقتی توی گوگل مپ زدم متوجه شدیم دقیقا اون‌ور خیابون و روبرومونه :))
برگشتن رو پیاده اومدیم و بخشی از مکالمات امروز رو در ادامه می‌بینید:
[در حال رد شدن از جلوی سوپر مارکت]: عه! سوسیس‌ها رو! چقدر باحالن :|
[در حال رد شدن از جلوی میوه فروشی]: چه مغازه‌های خوشگلی!
[در حال رد شدن از ورودیِ یک کوچه]: عجب کوچه‌ی قشنگی!
چند دقیقه بعد: میگما اصلا کلا چه پنجشنبه‌ی خوبی!
در این لحظات به هم‌اتاقی‌م حق می‌دادم فکر کنه یه‌چیزی زدم!

و دیگه این‌که استاد حل تمرین معادلات‌مون رو خیلی دوست دارم. نمی‌دونم به خاطر اینکه دختره و مهربونه و چهره‌ش به دلم می‌شینه دوسِش دارم یا چون با جزئیات و شبیه معلمای دبیرستانم درس رو توضیح میده و حتی از زمانی که استاد درس میده هم بیشتر می‌فهمم. آیدی‌ش رو داده که جواب تمرین‌ها رو بفرستیم. داشتم عکسای پروفایلش رو نگاه می‌کردم که رسیدم به عکس پدربزرگ مرحومش و دیدم چقدر شبیهشه. دلم می‌خواست اون فاتحه¹ با این پیام به دستش برسه که "خیلی ممنون که این چشم‌ها و این نگاه قشنگ و مهربون رو برای نوه‌هاتون به ارث گذاشتین! که بتونه منی رو که به کلاس‌های حل تمرین دروس پایه پایبند نیستم از رفتن به جلسات داستان‌خوانیِ² چهارشنبه‌ها منصرف کنه و بکشونه پای مسئله‌های معادلات."
درباره‌ی این قسمت هم شاعر که این‌بار سعدی‌ست میگه:
درس معلم ار بود زمزمه‌ی محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریزپا را

¹هروقت می‌بینم یا می‌شنوم کسی فوت کرده حتی اگه اصلا نشناسمش، یا وقتایی که توی مسافرت از کنار بهشت زهرای شهرهای مختلف رد می‌شیم سعی می‌کنم حداقل یه صلوات براشون بفرستم. به امید این‌که سال‌ها بعد وقتی هیچ‌کس به یادم نبود و نیاز داشتم، یه‌نفر اتفاقی برای من هم هدیه‌ای چیزی بفرسته.

² راستی جلسات هفتگی مثنوی‌خوانی رو هم دارم میرم و خوش می‌گذره ^_^ فقط امیدوارم ترم‌های بعد هم با برنامه‌ی کلاسیم تداخل نداشته باشه و بتونم برم.
  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
هَمــه‌ی شَهــر به بیچـارگی‌اَم خندیدند
پَـس چه خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشـَـد

*******************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن.

+مناجات شعبانیه