۲۴۰_ از اون روزا که منحنی سینوسی حال دوران صعودیه و می‌خوای تا قبل از نزولی‌شدنش، یه جا ثبت کنی این حال و هوا رو.

ممکنه این پست خیلی طولانی شه. چون هرچیزی که یادم بیاد می‌نویسم.

آقا من از همون بچگی یه مرضی داشتم که وقتی پام می‌رسید به اتاق دکتر خوب می‌شدم! چه می‌کنه این ترس از تزریقات واقعا :دی من این ترم بالاخره موفق شدم برم مشاوره. سه جلسه گذشته و این دفعه آخری ایشون بهم گفت که علائم افسردگی رو دارم. وقتی اومدم بیرون برخلاف جلسات قبل که تا یکی دو ساعت تو محوطه راه می‌رفتم و می‌گریستم؛ احساس سبکی و خوشحالی می‌کردم! اصلا فکر می‌کنم دیگه خوب شدم :| مفیده واقعا. یه وقتایی مهربونه و یه وقتایی قاطع. تا قبل از اینکه برم همیشه فکر می‌کردم چه خوب میشه که آدم بتونه یه غریبه رو پیدا کنه و هرچی که تو دلش سنگینی می‌کنه رو بهش بگه. ولی بعد که به این غریبه‌ی گرامی مراجعه کردم فهمیدم اون‌قدرا که فکر می‌کردم آسون نبود. ولی مفید هست. اولین کار جدی و خوبی که این ترم انجام دادم همین ادامه‌ دادن و پا پس نکشیدن از جلسات مشاوره بود. بعدیشم کلاس خوش‌نویسیه که از هفته‌ی بعد شروع میشه. 

کارهای خوب بعدی کاراییه که در خلاف جهت اضطراب اجتماعی‌م انجام می‌دم. مثلا اینکه دارم داوطلبانه میرم پای تخته! (البته هنوز اونقدرا هم پیشرفت نکردم و این محدوده به کلاسی که توش احساس امنیت و راحتی می‌کنم)

کار جالب بعدی اینه که با استادهامم دارم ارتباط برقرار می‌کنم. البته این خیلی هم به این ربط داره که اولین باره باهاشون دارم و نمی‌دونن که من دانشجوی منفعل و گوشه‌گیری هستم! شخصیت خودشونم کلا خوبه. آدم احساس راحتی می‌کنه باهاشون :)

برخلاف تصور قبلی‌م یک دلیل صعودی بودن این نموداره، درس مهندسی نرم‌افزاره و پروژه‌اش. امروز هی ایده می‌دادیم و هی استاد رد می‌کرد. و این واقعا حس خوبی بهم می‌داد! از این جهت که هنوز اونقدر آدم‌بزرگانه فکر نمی‌کنیم که نتونیم بلندپرواز باشیم! وقتی می‌دیدم استاد با قاطعیت میگه این پروژه از حد توان شما خارجه خوشحال می‌شدم که با اینکه که خیلی موجودِ "نمی‌تونم"گویی هستم فکر می‌کردم می‌تونیم! :) نهایتا یکی از ایده‌ها پذیرفته شد و محل پیاده‌سازی‌ش هم همین کافی‌شاپ دانشکده خومونه. با اینکه ممکنه این مرحله، یعنی اجراش، بیشتر از چهار پنج ماه دیگه نوبتش بشه، از الآن براش ذوق دارم :)) دوباره دارم امیدوار میشم به آینده‌ای که توش نقش یک مهندس کامپیوتر رو دارم و می‌تونم باعث پیشرفت شهرم بشم.

حالا که از این گفتم بقیه‌ی درسا رو هم بگم. شاید شما یادتون نیاد ولی اعصاب من رو خرد کرده بود مدارِ ترم قبل! و با حذفش خیلی خوشحال شده بودم. این ترم چارت عوض شده و درسامونم تغییراتی کردن و در همین راستا مدار‌های الکتریکی و الکترونیکی قاطی شدن. یعنی عملا سنگین‌تر شده. ولی دارم ازش لذت می‌برم! اینقدر بیان و شیوه‌ی تدریس استاد نقش داره یعنی. از بس ترم پیش نمی‌فهمیدم که این ترم تعجب می‌کنم چرا می‌فهمم مطالب رو! 

درباره‌ی سیگنال زیاد خوش‌بین نیستم. یعنی فکر می‌کنم یا حذفش می‌کنم که چون واحدام کمه دلم نمیاد فعلا یا میفتم و یا فقط به کمک خدا می‌تونم پاس شم! :| برای پروژه‌شم رفتم پیش استاد و گفتم می‌خوام یه ربطی به مغز و قلب و اینا داشته باشه که باز ایشونم گفت قبلا امتحان کردیم و تو یه ترم نمی‌تونی و مطمئنم فرار می‌کنین ازش :| فعلا یه مقاله‌ی طویل انگلیسی داده بخونیم که چون هنوز نخوندمش همین‌قدر می‌دونم که همون‌طور که می‌خواستیم و گزینه‌ی دوممون بود، ربط داره به روان‌شناسی و رفتارشناسی.

چندتا درس موند که بعدا اگه عمری بود درباره‌شون می‌نویسم.


راستش دوتا اقدام متهورانه‌ هم انجام دادم که باید بگم :| اولی‌ش اینه که قراره از هفته‌ی آینده سه هفته برم یه مبحثی رو به عده‌ای کنکوری تدریس کنم. و عین آهو در چمن گیر کردم! فعلا دارم سعی می‌کنم به اون قسمت تدریسش فکر نکنم و جزوه‌م رو برسونم تا روز موعدش.

مورد بعدی هم ثبت‌نام تو یه مسابقه‌ است. مربوط به رشته است ولی اینقدر دانشم کمه که شما فکر کن یه بی‌سوادِ مطلق رفته مسابقه‌ی برنامه‌نویسی ثبت‌نام کرده :| این مثال بودا وگرنه مسابقه برنامه‌‌نویسی نیست هرچند توش داره. استاد راهنمام گفته بود برای تجربه خوبه که شرکت کنیم و منم در آخرین ساعات ثبت‌نامش اقدام کردم.


حق دارین باورتون نشه ولی من تازه گرم شدم واسه نوشتن :|| ولی خین‌سرد باشین عزیزانم، دیگه نمی‌تونم بنویسم چون از وقت خوابم گذشته :| با اینکه فردا پنجشنبه است باید زود بیدار شم برم دانشکده به همین اقدام متهورانه‌ام رسیدگی‌ کنم :( ولی عصرش میرم یه جای هیجان‌انگیز :) اگه خوب بود میام میگم.

+بعدانوشت: هم‌اکنون برگشتم از دانشکده. طبق معمول الآن در استیت غلط کردم به سر می‌برم :دی ولی هم‌چنان حس خوبی دارم. نمی‌خوام با عقب کشیدن از بین ببرمش. - یازده و ده دقیقه به ساعت گوشی خودم.

بعدانوشت دوم: الآن داریم از اونجای هیجان‌انگیز برمی‌گردیم. با هم‌اتاقی‌م اومده بودیم اردوی رصدی. از یه طرف آسمون زیبا و ستاره‌ها، یه طرف آشنایی با استاد خفن و فروتن و آرام هم‌اتاقی‌‌م، یه طرفم حلقه زدن دور آتیش و شنیدن افسانه‌های قدیمی و البته مطالب علمی از زبان بچه‌های انجمن نجوم. و یه طرفم سرمای زیاد :)) -ده ساعت و پنجاه دقیقه بعد از قبلی.

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

۲۳۹_ به بهانه‌ی امروز

گاهی وقتا تو گروه فامیلی عکسای قدیمی رو می‌ذارن و تجدید خاطرات می‌کنن. دیشب داداشم آلبوم‌ها رو شخم زده بود و چندتا فرستاده بود. یه عکس بود که منم توش بودم و تا حالا ندیده بودمش. بیست ساله تو اون خونه زندگی می‌کنم و هرچند وقت یه بار آلبوم‌ها رو نگاه می‌کنم و تا حالا ندیده بودمش! :| 
امروز تو کانال فاطمه دیدم که یک کانال دیگه پیشنهاد داده بود به خاطر امروز که روز جهانی کودکه عکس از بچگی‌هاشون بذارن. منم خوشم اومد گفتم همین عکس دیشب رو بذارم اینجا.


کودکی سه-چارساله بودم، شاد و خرم، نرم و نازک! :)

روز خوبیه برای یادش بخیر گفتن واسه چالش گوگولی‌بلاگر وبلاگ بلاگفان. :)) 

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷

۲۳۸_راه‌روندگانِ حرف‌نزنندگان :دی

به خودشم گفتم که دارم فکر می‌کنم چی بنویسم واسه وبلاگ از این دیدار؛ آخه حرفی هم نزدیم همه‌ش راه رفتیم. نسیم (حوا) اولین فردی بود که دیدم از من کم‌حرف‌تره! ولی خب یه جوری بود که از یه جایی به بعد دیگه دغدغه‌ی این رو نداشتم که چقدر ساکتیم و حالا چه حرفی میتونم بزنم که اصطلاحا بشکنه یخ بینمون؛ یعنی از اون نقطه به بعد متوجه شدم که در واقع یخی نیست! و دیگه نگران سکوت‌مان نبودم.

همیشه دوست داشتم یه بار بشه که من اول شخصی رو که باهاش قرار دارم ببینم و بعد اون رو متوجه خودم کنم. و امروز اتفاق افتاد. اصلا گفتن این جمله‌ی پشت سرت رو نگاه کن ِ پشت گوشی خیلی می‌چسبه. بعدشم با نیش باز زل بزنی به طرف مقابل که واکنشش رو ببینی! :))

تصوراتم درباره‌ی این دوست مجازی هم خیلی فرق داشت. پررنگ‌ترینش اینه که بی‌آلایش‌تر از اونی بود که فکر می‌کردم. و همون‌طور که گفتم و می‌گویم کم‌حرف‌تر و آروم‌تر و راه‌رونده‌تر :)) چندی هدیه گوگول خوشگل هم بهم داد که فهمیدم سلیقه‌ش هم مثل متن‌هایی که می‌نویسه زیبا و دلنشین‌ست *_*

تازه وقتی نشستم تو اتوبوس این اعلان رو بالای صفحه‌ی گوشی دیدم. حداقل دوسالی میشه که این برنامه رو گوشیم نصبه و امشب خبر از رکوردی جدید داد (فارسی‌ش ضعیفه :دی). کیلومترشمارشم عدد یازده رو نشون میده! البته که همه‌ش مال امشب نیست و در طول روز هم راه رفتم ولی خب هیجان‌انگیز بود برام😁 چون به طور معمول چهار-پنج کیلومتر راه می‌رم فقط. به جز اون یه باری که با آسیه بودم؛ اون روزم رکورد شکستیم و هفت-هشت کیلومتر راه رفتیم، ولی حرفم می‌زدیم :دی

بعدانوشت: راستی اگه حال و ذوق داستان‌نویسی رو دارید این پست رو بخونید که اگه خواستین تو مسابقه شرکت کنین.

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷

۲۳۷_ برای بیست‌و‌یک سالگی‌های آرزو

پارسالم از سه ماه زودتر یعنی با ورود به پاییز و در همون آغازین روزهای مهرماه به روز تولدم فکر کردم و بیست سالگی‌م و اینکه دوست ندارم شبیه نوزده سالگی باشه. تو همین روزا یه متن نوشتم برای خودم و گفتم که دوست دارم دل خوش کنم به صفتی که رنگو (که جاش خالیه) توی پستاش به بیست‌سالگی‌ش نسبت داده بود؛ دوست داشتم روزای بیست‌سالگی منم سبز باشه. نه اون‌جوری که اون موقع فکر می‌کردم ولی تقریبا بود. یه سبز آروم و یواش معمولی. که اگه چیزی ازش جایی ثبت نکرده بودم ذهنم اتفاق خاصی رو ازش به یاد نمی‌آورد بعدها و خیلی راحت به فراموشی سپرده می‌شد. 
حالا دوباره به پاییز ورود کردیم و در این آغازین روزهای مهرماه ضمن نگاه به نارنگیا و نارنجیایی که به زبان حال با انسان سخن میگه، به این فکر می‌کردم که حالا چجوری بگذرونیم امسالو؟ و امشب مکالماتی صورت گرفت که می‌خوام با آرزوی بیست‌و‌یک ساله قرار بذارم هروقت رفت تو سرازیری ناامیدی و شک و تردید به خودش و دنیا، بیاد یه بار دیگه بخونه اینا رو ببینم می‌تونه ادامه بده یا نه مثل الآن با اطمینان خاطر و لبخندی ژکوندلیزه (😁) ریسِت میشه؟


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۶ مهر ۹۷

236_ بانی پست مسئول حضور غیاب بود که پرسید تو اهل کجایی که نرفتی خونه‌تون؟

قبلا اینجوری نبودما؛ به تعبیری دل‌نازک شدم! احساس می‌کنم با هربار جابجایی از یه جایی که دوسش داری به جایی که بازم دوسش داری یه‌ذره از جونت کم می‌شه و اضافه هم شاید می‌شه ولی این اضافه‌هه همونی نیست که کم شده. و همینجوری شاید کم‌کم کلا تغییر کنی. دیشب با نگار حرف می‌زدیم؛ اونم گفت جدیدا دچار این احساس میشه ولی اینجوری توصیف کرد که انگار آدم از آستانه‌ی تحملش مایه میذاره و کم‌ می‌شه. اون دو شب (برگشتن از سفر به خونه و اومدن از خونه به اینجا) واقعا احساس فرسودگی می‌کردم! روم نمی‌شد از بابام بپرسم ولی دوست داشتم بدونم چجوری حاضر شده دل از خونواده و شهر و دیارش بکنه و هزارکیلومتر این‌ور‌تر زندگی کنه. منی که تو عمرم فقط سالی یه بار به اونجا سر می‌زنم و هیچ‌وقت به هیچی‌ش عادت نکردمم باز موقع برگشت دلم می‌گیره و به این چیزا فکر می‌کنم. اون وقت بابام بیست‌و‌خردی سال تو اون خونه‌ها و شهرها روزگار گذرونده. و کلا چرا آدما خودشون با دستای خودشون کاری می‌کنن که دلشون تکه‌تکه شه هر تکه‌ش یه‌جا باشه که اون‌وقت هرجا باشن بالاخره یکی هست که اونجا نیست و هیچ‌جا احساس آرامشِ تمام و کمال نکنن؟ به خودم میگم خب آدما همین‌جوری بزرگ میشن و به قول نادر ابراهیمی عزیز رنج و اندوه روحشون رو صیقل میده دیگه. همین‌جوری میشه که مثلا سال‌های آینده اگه ده روز از خانواده‌ت دور شدی، سخت‌ترش رو گذرونده باشی و هر روز برای خانواده‌ت گریه نکنی. بعد فکر می‌کنم اگه لازم نباشه دور شم چی؟ اگه هیچ فایده‌ای نداشته باشه چی؟ اگه فایده داشته باشه ولی جوری بشه که برآیندش احساس پشیمونی همیشگی باشه چی؟ می‌خوام صیقل نده اصلا! و تنها چیزی که گفتگوهای درونیم رو متوقف می‌کنه و بهم یه دلیل میده برای پشیمون نبودن، بعضی آدمان. باید از خدا ممنون باشم برای آشنایی با آدمایی که به مکان‌های ایفای نقش‌کرده در درگیری‌هام، ارزش و اعتبار می‌بخشن. به نگارم گفتم که یکی از مهم‌ترین‌هاشونه. تو راه شمال که بیکار بودم یه لیست شکرگزاری مخصوص برای آدم‌هایی که تو این شهر (دانشگاه) دارم نوشتم. سعی کردم یه سری ویژگی‌های منحصر به فردشون رو به یاد بیارم و خدا رو به خاطر داشتن‌شون شکر کنم. دیشب که فرصتش فراهم شد گفتم چرا به خود شخص اولین فرد این لیست نگم؟ و به طور نامحسوس گفتم که دوستی باهاش تو ترم اول واقعا هیجان‌انگیز بوده برام. و شناختنش حسی داشت مثل یه کشف آهسته و لذت‌بخش! :) 

امروز یه کتاب دیگه خوندم از میچ آلبوم به نام یک روز دیگر. قبل از خوندن کتاب داشتم به مفهموم معمولی بودن فکر می‌کردم. اینکه هستم یا نه و خوبه یا نه. یه قسمت کتاب یه‌نفر پرسیده بود که معمولی بودن یعنی چی؟ و اون یکی هم گفته بود یعنی کسی که فراموش میشه... ازش می‌ترسم ولی کاری هم برای معمولی نبودن نمی‌کنم. یه جا دیگه هم گفته بود آدم به نزدیک بودن با مردم نیاز داره. به این نیاز داره که بذاره مردم به قلبش راه پیدا کنن. این نیاز رو هم عمیقا درک کردم. تو کتاب سه‌شنبه‌ها با موری هم این اعتقاد رو داشت. یه کتابم چند هفته پیش داشتم می‌خوندم از اروین‌‌‌ د یالوم (که ایشون روانپزشک هم هست)، تو اونم به بودن با آدما اشاره شده بود. به بودن کنار همدیگه، همدلی و همراهی و تاثیر زیادش. تازگیا علاقمند شدم به این کتابا. و چقدر خوبه که موقع خوندن این کتابا آدمایی میان تو ذهنم. :) 

یادتونه قبلا گفته بودم از احساس رها بودن و به هیچ‌جا تعلق نداشتن خوشم میاد ولی آدم گاهی دوست داره بند باشه به یه چیزی، یه کسی، یه جایی... ؟ امشب از اون گاهی‌هاست که از این احساس تعلق نداشتن بدم میاد!

دوماهه شروع کردم به دوباره داشتنِ دفتر خاطرات. احساس اطمینان بهم میده. از فراموش نشدن خودم برای خودم!

از تصمیمات مهم جوگیرانه‌ی این چند روز هم به این اشاره کنم که سر کلاس سیستم‌عامل تصمیم گرفتم اگرم خواستم بعدها ارشد بخونم این رشته رو ادامه ندم. البته در اصل جوگیرانه این یکیه که می‌بینی ترم بعد یه درس با یکی از استادای مورد علاقه‌م برمی‌دارم فرداش میام میگم تا آخرش هستم!

و راستی میشه اگه حال داشتین برای سلامتی یک نفر دعا کنین؟ با تمام بی‌احساساتی و بی‌اعتمادی‌م مشغول باور نکردن بد بودن حالش بودم، تا امروز. و عذاب وجدان دارم.

عزاداری‌ها و مناجات‌هاتونم قبول حق. :)

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷

۲۳۵_ ساعت‌های آخر سفر و اندوه کوتاه‌مدتش!

نقاشی یادگاری سفر امسال رو فاطمه‌زهرا کشید. اولین باری بود که دیدم کسی قلب رو هم تو بدن آدمای نقاشی‌ش می‌کشه! :) در حیرت بودم از این همه خلاقیت تو بچه‌ها. کلی آدم کشید و هرکدوم یه شکلی بودن، حالا من شش سال پیش یه مدل آدم کارتونی یاد گرفتم و توی این شش سال هرکس گفت آدم بکش همون رو کشیدم :|

یه بخشی‌ش به خاطر اینه که نمی‌تونم با هم‌سن و سال‌های خودم خوب ارتباط برقرار کنم ولی جدای از این هم من عاشق معاشرت با بچه‌هام. (هرچند در این حین، دید زدن بزرگترا و شنیدن حرفا و خنده‌های دسته‌جمعی‌شون رو هم دوست دارم!)

وقتی که موقع رفتن میشه و فاطمه‌زهرا جلوی در رو می‌گیره و متناوباً میگه نمیذارم بری یا تو جنگل موقع خداحافظی علی مظلومانه میگه نمیشه نری بیای خانه‌ی ما؟ عمیقا بهم می‌چسبه. ابراز محبت‌های بچه‌ها رو خیلی دوست دارم هرچند می‌دونم ممکنه تا سال دیگه که بماند همین فردا هم من رو یادشون بره. یه دلیلشم اینه که بودن با یه موجود تربیت‌پذیر رو دوست دارم! خیلی هیجان‌انگیزه که بتونی چیزای ساده‌ای رو بهشون یاد بدی و لذت ببری. دیروز دقایقی رو کنار یه کرم بزرگ نشستیم و من علی رو متقاعد کردم که نخواد اون رو بکشه و به‌جاش دوتایی به حرکات نرم و آهسته‌ش نگاه کردیم و درباره‌ی اینکه جنگل خونه‌ی حیووناست حرف زدیم. 

مورد آخر قابل ذکر هم اینکه من هنوزم تغییرات دلخواه بزرگونه‌ای نکردم از پارسال تا حالا. :| 


تولد دوسالگی وبلاگم دو روز پیش بود. به خاطر خوش‌گذشتن‌های زیاد در این دنیا یادم رفت به مجازستان هم فکر کنم و در سکوت رد شد. حرفی، حدیثی، انتقادی، پیشنهادی، نظری چیزی اگه دارید خوشحال میشم بشنوم :)

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۶ شهریور ۹۷

۲۳۴_ چهارصد و پنجاه درجۀ فارنهایت

اول که نوشته‌های بچه‌ها تو این چالش رو خوندم چیز زیادی یادم نیومد که خودمم بخوام بنویسم. در واقع کتاب‌های زیادی بودن که باعث می‌شدن تا چند روز به موضوعی فکر کنم و تاثیر داشتن در تغییر ذهنیتم درباره‌ی اون موضوع. ولی اینجور نبوده که خیلی تاثیر داشته باشن یا مثلا بلندمدت بوده باشه تاثیرشون. فقط اسم یک کتاب که هفت‌هشت سال پیش خوندمش تو ذهنم میومد که بخوام بنویسم. ولی اینکه کتاب چطوری بود رو یادم نمیومد.

این چند روز فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم.

اسم اون کتاب این بود؛ خشم خود را بسوزانید قبل از آن‌که خشم شما را بسوزاند.

اون زمان خیلی بیشتر از الآن دچار احساس خشم می‌شدم؛ حالا گاهی هم فوران می‌کرد ولی اکثر اوقات فقط خودم حسش می‌کردم. توی این کتاب متوجه شدم که درونی بودن این احساس هم اگه بیشتر از بروزش ضرر نداشته باشه کمتر نداره. و تمرین کردم که چطور این احساسم رو درک کنم و بدون آسیب زدن به خودم و دیگران ازش عبور کنم. واقعا چیز زیادی از کتاب یادم نمیاد ولی برام موثر بود. از جلد و صفحاتش مشخصه زیاد خوندمش ولی دوست ندارم دوباره در این زمان بخونمش. دوست ندارم این احساس خوبی که بهش دارم از بین بره. چون به هرحال خیلی طبیعیه کتابی که هشت سال پیش من رو تحت تاثیر قرار داده، منِ سیزده‌ساله رو، الآن دیگه برام جالب نباشه. فعلا می‌خوام همین‌جوری که تو تصوراتم هست باقی بمونه! :)

و یک کتاب هم هست که همین تابستون خوندم و خیلی دوستش داشتم، خیلی. سه‌شنبه‌ها با موری نوشته‌ی میچ آلبوم. من کلا قلم این نویسنده رو دوست دارم. این کتاب شرح چندین سه‌شنبه است که میچ‌ آلبوم با استاد قدیمی‌ش موری ملاقات و گفتگو داشته. این گفتگوها درباره‌ی مرگ، ترس از پیرشدن، احساسات، فرهنگ، بخشش، ازدواج، خانواده و.... بود. احساسی که من نسبت به پیر شدن و احتمالا ناتوانی‌هاش داشتم بعد از خوندن این کتاب تغییر کرد و امیدوارم حداقل بعد از چندین بار خوندنش بتونم نترسم! اینکه این آدمِ دوست‌داشتنی واقعی بود و حتی مصاحبه‌هایی که در طول کتاب ازشون صحبت میشه تو یوتیوب هستن، باعث می‌شد بیشتر امیدوار بشم. آرامشی که توی کتاب لابلای حرفاش حس می‌شد رو در چهره‌ش هم می‌شد دید. 


+با تشکر از راه‌اندازنده‌ی چالش

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲ شهریور ۹۷

233_

گفتم من می‌ترسم. دکتر گفت حالا اگه غریبه بودیم یه چیزی.
و الآن در حال انتظار و با این قیافه‌ی مضحک ناشی از زدن بی‌حسی‌م، نشستم به گریه کردن. فقط به خاطر همون جمله. و ‌این‌که یاد شش سال پیش افتادم که اومده بودم دقیقا همین دندون رو پر کنم. چقدر عوض می‌شه همه‌چی.

راستی نوزده روز پیش میم رو حضوری دیدم و مرور خاطرات کردیم. بعد از پنج سال. جفتمون به این دقت کرده بودیم که ما هیچ عکس دونفره‌ای از اون پنج سال دوستی قبل از این پنج‌سال نداشتیم. موقع خداحافظی اولین عکس دونفره‌مونم گرفتیم. چند لحظه قبل از گرفتن این عکس، یه شیطنت کوچک هم کرد که کامل فضای همون موقعا بازسازی شد. چقدر حالم خوب بود از دیدنش اون روز. :)
می‌گفت شاید اگه گذشته جور دیگه‌ای رقم می‌خورد ما آدمای الآن نبودیم. ولی من همیشه یه حسرت گوشه‌ی دلم هست که کاش خدا می‌خواست که جور بهتری رقم می‌خورد. امیدوارم خدا درک کنه که من علمش رو ندارم و نمی‌دونم بقیه‌ی راه‌ها به کجا ختم می‌شدن. وگرنه که خودم همیشه میگم الخیر فی ما وقع.

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل، به یک لحظه کوتاه به هم میریزد

#فاضل نظری

وقتی حصار غربت من تنگ می‌شود 
هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می‌شود
از بس فرار کرده‌ام از خویشِ خویشتن
گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود...

#محمدعلی بهمنی


  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۱۵ مرداد ۹۷

یعنی یه نفرم پیدا نمیشه یه تجربه‌ی کم‌درد و کم‌درد‌سر از این دندونای عقل نهفته‌ی مسخره داشته باشه؟

داشتیم زندگیمونو می‌کردیما؛ مامانمون گفت حالا که جلوی مطبیم و خلوته بیا یه سر بزنیم. برای دندون کناری‌ش رفتم ولی دکتر گفتن که دندون عقلتم باید جراحی کنی، حالا اگه می‌ترسی می‌تونی اول همین رو درست کنی و هروقت اون اذیتت کرد بیای برای جراحی. 
از اون روز مرورگر گوشی و لپتاپم همه‌ش شده سرچ کلیدواژه‌های مربوط به دندون عقل نهفته.
بعد چرا پزشکان و دندون‌پزشکان محترم در و دیواراشون رو عایق صدا نمی‌کنن؟ این‌جوری که اون افراد منتظر زهره‌ترک میشن که! امروز رفتم که توی دفتر بیمه‌م بنویسن واسه عکس گرفتن و اینا، که صدای دوتا آخِ پی‌درپی پیچید تو فضا. وقتی کارشون تموم شد از توصیه‌هایی که می‌کردن به بیمار، فهمیدم که مربوط به همین دندون عقله ولی باز واسه دلداری خودم پرسیدم از دکتر؛ و تایید کردن. باز برای کورسوی امید ته دلم پرسیدم که مثل مال من؟ گفتن نه، از تو پیچیده‌تره :(((
حالا درسته که همیشه از تجربیات خنده‌دار فرارهام و جیغ‌جیغو بودن‌هام در مطب‌ها و اتاق‌های تزریقات گفتم؛ ولی یادم نمیاد تا حالا زیر دست دندون‌پزشک گریه کرده باشم¹ یا جیغ بزنم، حتی اون موقعا که دوتا دوتا دندون می‌کشیدم و با گازهای استریلی که می‌ذاشتن یاد سبیل گربه‌ها میفتادمم باجم رو می‌گرفتم می‌رفتم پی بازی‌م! دوست ندارم الآن توی بیست‌سالگی این اتفاق بیفته -_-
1. به جز اون یه باری که فکر کردم قراره برام دندون مصنوعی بذارن و قبلا خاطره‌ش رو تعریف کردم.

به یه چیز هم فکر کردم. کاش می‌شد آدم پایان عمرش رو بدونه. اگه می‌دونستم قراره دو سه سال دیگه بمیرم نمی‌رفتم درستش کنم که الکی هم درد بکشم. راستش دلم می‌خواست همین‌جوری هم بشه :| ولی فقط به خاطر روی گل نوه‌م که قراره تولد شش سالگی‌ش هم هنوز خاطره‌های تکراری‌ دوران جوونی مامان‌بزرگی که الکی خودش رو می‌زنه به فراموشی تا دوباره تعریف‌شون کنه، بشنوه؛ پشیمون شدم. انتخاب سختی بود ولی :| البته هنوز مطمئن نیستم که بتونم به ترسم غلبه کنم و همین امسال برم :|

توی این چند هفته خیلی اتفاق‌های معمولی و خوشحال کننده افتاد که اگه دستم می‌رفت می‌نوشتم ولی خلاصه‌شون میشه همون جمله‌ای که به خیلیا گفتمش در واقعیت؛ این‌که اون دو هفته‌ی بعد از اومدنم به اندازه‌ی یک ماهِ کامل زندگی کرده‌م! :)

+شاید برای اولین بار در طول تاریخ وبلاگ‌خوانی‌م به ۵۶ستاره‌ی روشن دست یافتم! :)
  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷

231_ فعلا یادم نیست قرار بود چی باشه.

0. یه پست پیش‌نویس بود که طبق معمول محتواش رو پاک کرده بودم و می‌خوام همون رو بنویسم. بعد از امتحان طراحی الگوریتم که باورم نمیشد حالم خوب شده و امتحانمم دادم و کارم به حدف پزشکی نرسیده، نوشته بودمش.
1. هیچ‌کدوم از سه تا پروژه‌ای که مهلتشون امشبه رو نزدم. پروژه‌ی معماری هم مثل دفعه پیش کار نمی‌کنه. دفعه قبل هم من نمی‌خواستم تحویل بدم چون یه کم صفر و صدی می‌نگریستم و وقتی خودم رو میذاشتم جای حلت به خودم حق میدادم که به کدی که کار نمی‌کنه صفر بدم، حالا اگه چند روزم روش وقت گذاشته باشن فرقی نداره. در این راستا یه ضرب‌المثل هست که میگه خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد :| ولی چون پروژه‌های معماری گروهیه تحویل دادیم و خب نمی‌دونستم بیشتر از نصف نمره تعلق داره به تلاش و توضیح مناسب.
2. خب دیگه چی؟ جهت تاکید بر اینکه چقدر هیچی قطعی نیست برای آرزوی عزیز ده سال بعدم باید بگم بعد از کنکور و قبل از اونکه دفترچه‌های انتخاب رشته بیان و بفهمی اون سال گرایشی در کار نیست، توی ذهنت فقط به نرم‌افزار فکر می‌کردی و شک داشتی که سخت‌افزار شریف و امیرکبیر رو به خاطر دانشگاهشون بزنی یا نه؛ و الآن اولویت اولت که باید شیش تا درس ازش برداری همین سخت‌افزاره، شاید بعدا حس الآنت رو نداشته باشی پس بذار بگم که خوشحال بودی به خاطرش. و مطلب بعد در همین راستا اینکه ترم اول وقتی دکتر میم ارائه داشت تصمیم گرفتی هیچ‌وقت سمت گرایش شبکه نری؛ و بله اولویت دومت هم زدی شبکه که چهارتا درس باید ازش برداری. موفق باشی! :)
(علامت بی‌نهایت که روی این کیبورد نیست). یه چیز دیگه هم بگم به دردت بخوره. اگه میخوای در یاد کسی بمونی باید یه حرکتی بزنی. صرف اینکه تو دوستش داری و تو یادت هست دلیل نمیشه.
(گاهی فکر می‌کنم نگاهم آدما رو آزار میده. آدمایی که من می‌شناسمشون و اونا نه یا اونایی که نسبت بهشون حسی بیشتر از چیزی که معموله، دارم) 
3. آهنگ عمدا سینا شعبانخانی تو گوشمه. عکس پروفایلمم هنوز همونه که همون روزایی که آهنگای این خواننده رو گوش میدادم گرفتم. به نوعی مقاومت در برابر گذر یه دوران خوب محسوب میشه. یه جا خونده‌م که تکرار از اصالت کم می‌کنه. فکر کنم منظورش همون عادی شدن چیزاییه که عادی نبودن یه زمانی. از اون موقع هرچیزی که تکرار میشه، دقیق میشم که ببینم از اصالتش چقدر کم شده. آهنگا هم که می‌دونید چقدر خاطره‌انگیزن. حتی تنها صداست که می‌ماند و این صحبتا. هر بار که می‌خوام یه سری آهنگا رو پخش کنم تصور می‌کنم یه بطریه پر از جادو و با هربار باز کردن درش، مقادیری نور و ذرات معلق جادویی میاد بیرون و پخش میشه تو فضا و حالم رو خوب می‌کنه. و هر بطری یه گنجایش خاصی داره و متاسفانه کمتر میشه فقط؛ دقیق‌تر بگم تا یه زمانی پر میشه و از اون به بعد مشمول قانون عادی شدن میشه. هربار به خودم میگم آرزو مطمئنی الآن می‌خوای؟ شاید چند روز بعد بیشتر به جادوی اصیل این آهنگ و خاطره‌هاش نیاز داشته باشیا. ولی از یه طرفم فکر می‌کنم اگه مدت زیادی طرفشون نرم، یادم میره که جادویی‌ان. مثل بسیاری دیگر از جنبه‌های زندگی. جا داره یادی کنم از جمله‌ی عشق به زندگی باعث عشق به زندگی می‌شود که یادم نیست از چه کتابیه. شاید الان بخندین ولی اگه دقت کنین می‌بینین که خیلی صدق می‌کنه.
4. هم‌اتاقیای جدید و موقتم باحالن. امروز سومین روزمون بود و دقیقا همون موقع که داشتم فکر می‌کردم دلم برای شنیدن اسمم تنگ شده بالاخره یکی‌شون پرسید راستی اسمت چیه؟ :)) نسبت به این اتاق جدید اصلا حس تو خوابگاه بودن رو ندارم، حس مسافرخونه رو دارم و اینکه یه دو سه روز اومدیم مسافرت و امروز، فردا برمی‌گردیم. اگه این رو در نظر نگیرم که چقدر احساس خستگی می‌کنم و می‌خوام زودتر تموم شه این ترم فقط، حس خوبیه :)
+توضیح این قسمت اینکه مدت زمان بودن در خوابگاه تموم شده و اینایی رو که پروژه دارن یه فاز دیگه براشون در نظر گرفتن که موقتا همه‌شون اینجا باشن.
این آهنگه رو قطع کنم تا کل حسش نپریده :| هنوز برای یه تابستون کوتاه ولی طولانی میخوامش.

-بیست دقیقه مونده به شونزده تیر نودوهفت.
 
  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۴ تیر ۹۷

230_ قرار بود پستی بین امتحانی باشه و دعای شما بدرقه‌ی امتحان دومم!

خب هم‌اینک از سر امتحان فارسی پا شدم و یازده ریضمو دارم. برای فارسی فقط دو سه ساعت خوندم به صورت روخوانی! دو تا از پاورها رو هم می‌خواستم صبح پاشم بخونم که یادم رفت و سر امتحان با دیدن سوالاشون یادم اومد. با توجه به اینکه آدم تو محدودیت‌ها شکوفا میشه به امید شکوفایی با خیال راحت اومدم سر جلسه! شاید براتون جالب باشه بدونین شکوفایی چه استعدادی؛ بچه‌های مشهدی‌مون یه اصطلاح دارن به نام تَف دادن. من اون اوایل فکر می‌کردم تفت دادنه! بعدا که در چت‌ها مشاهده کردم فکر کردم تُف دادنه! و بالاخره به لطف فینگیلیش‌نویسان عزیز فهمیدم که فتحه داره. اینجوری که من فهمیدم تف دادن یعنی چرت و پرت نوشتن و نمره گرفتن؛ که برای امتحانای عمومی کارآمدتره. دیگه منم چون برای این امتحان آماده نبودم و ۳واحد هم الکی نیست، باااید توانایی‌ش به وجود میومد. تقریبا هم اومد:دی آخه من قبلا معتقد بودم که نباید استاد رو الکی معطل کرد و وقتی چیزی رو بلد یا مطمئن نبودم نمی‌نوشتم. ولی امروز هـــــرچی که به ذهنم رسید نوشتم، جسارتا به پاس تمام جلساتی که استاد دیر اومد و ما معطل بودیم. :))

+تا اینجاش رو نوشته بودم ولی استرس نذاشت بیشتر بنویسم و مجبور شدم به جاش، به مرور بپردازم.


و اما بگم از ریضموی عزیزم :| دیروز موقع درس خوندن فهمیدم واقعا چه مباحث شیرینی رو هی غیبت کردم و سر کلاس درس گوش ندادم. خیلی بهشون علاقمند شدم. حالا اگه افتادم، قول میدم هم تمرین تحویل بدم و هم گوش کنم :( فقط یه مشکلی که هست اینه که این ترم آخرین ترمی بود که ریاضی مهندسی در چارت ما بود. از ترم آینده یه چیز دیگه‌ست که شبیهشه. امیدوارم اینجوری نباشه که این مباحث حذف شه و بقیه بمونه. 

ولی خیـــــلی احساس رهایی دارم :) فکر نمی‌کردم بعد از امتحانی که احتمال افتادنم زیاده انقدر حس خوب داشته باشم. 

من گاهی وقتا که خیلی خوشحالم و تا چند روز به خوشحالیم فکر می‌کنم و هی لبخند ناخودآگاه می‌زنم؛ تو دلم میگم همه‌ی اشکا و دلتنگیا و سختیا می‌ارزه به چنین روزایی. روزایی که باید حواسم باشه خنده‌م رو جمع کنم. روزایی که انقدر ضربان قلبم بالا میره و انرژی‌م زیاد میشه که فکر می‌کنم باید بدوم تا دشت یا بروم تا سر کوه و خلاصه انگار دورها آوایی‌‌ست که مرا می‌خواند! :)

+بعدانوشت: فارسی رو که خوب شدم و اون همه شعری که حفظ کردم و تف دادنم :))، کار خودش رو کرده بود. ریضمو هم پاس شدم! سهِ ششِ تیر.

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

229_ وسواس عددی

۱. در این پست، پاراگراف چهارم ازش رونمایی کرده بودم. چند روزی هست که نمره‌های میان‌ترم معماری اومده، شدم 17/7. استاد همیشه یه وقتی رو میذارن که دانشجو بیاد ببینه برگه رو و احتمالا توضیحاتی بده و این‌طور که شنیدم، معمولا نمره بیشتر میشه. حالا شک دارم برم مثلا هجده بگیرم که رند شه یا همین‌جوری خوشگل‌تره. اگه 17/71 که بود اصلا به تغییرش فکر هم نمی‌کردم. ولی خب فکر نمی‌کنم یه‌صدم بدن! یعنی اگر هم جایی رو پیدا کنم که بهم کم نمره داده باشن و بتونم تقاضای افزایشش رو مطرح کنم، روم نمیشه بگم یه صدم می‌خوام! :|

بعدانوشت: شدم ۱۸/۲ (:( چقدر یک استاد می‌تونه باهوش باشه! در دنیا کلی جواب غلط برای یه سوال وجود داره که پشت هرکدومش ممکنه کلی استدلال مختلف باشه. من یه جواب نادرستی نوشتم و حالا خودم یادم رفته استدلالم چی بوده؛ ولی استاد برام توضیح میده! شگفتا! سی‌و‌یکم خرداد.

۲. اگه خدا بخواد و ویس‌هام تموم شه. چند دفعه باید این جمله رو توی دفترم بنویسم که آرزوجان لطف کن و دیگه از این تصمیم‌ها نگیر که بخوای و به کسی هم قول بدی که به کمک هم و با استفاده از ویسِ جلسات جزوه بنویسین. تو در این راه به یه خودشناسی دیگه هم رسیدی. البته قبلا می‌دونستی ولی نه در این حد. این‌که معمولا از حرف تکراریِ بدون تقاضا بدت میاد. حالا درسته ده بیست بار زیاده واقعا ولی خب دیگه بخشی از خوبی استاد به خاطر همینه که بی‌منت نهایت تلاشش رو می‌کنه همه بفهمن، حتی اگر با تکرار زیاد باشه. حالا جالب اینجاست اولین باری که دارم هر مطلب رو می‌نویسم چقدر جدیده برام :دی

۳. بنده برای بار دوم تکرار می‌کنم که اون پست لینک‌شده رو دوست دارم. یعنی بگن یه شب خوشحال نام ببر یکی از گزینه‌هام یکی از شبای بهمن نودوپنجه. خوشحال بودم و وقتی پست رو نوشتم، خوشحال‌تر هم شدم، چون نظرایی نوشتین که توقع نداشتم. حتی سارا و شباهنگ (که کم نظر میدادن) هم پای اون پست نظر دارن، یعنی همه‌ی عوامل دست به دست هم داده بودن! :)

خب دیگه این آقاهه اومد گفت 5دقیقه دیگه بریم بیرون و سالن مطالعه تعطیله و باید جمع کنم برم. وگرنه ممکن بود تا یکی دو ساعت دیگه همچنان بنویسم :))


۴. فقط یه سوال بپرسم. شما احساس می‌کنین من زیاد غر می‌زنم؟ کلا احساس می‌کنین که در نوشتن چیزی افراط می‌کنم؟ خوشحال میشم بگین اگه چیزی تو ذهنتون هست.

∞. دوستتون دارم آشناهای مجازی نادیده و نزدیک! :)


بعدانوشت: ۵. وبلاگ و فضای مجازی مثل اون وقتا برام شور و حال‌آفرین نیست. ولی هم‌چنان دوسش دارم، پخته‌تر شاید :) به کمک وبلاگ‌ها و نوشته‌های شما بوده که من از خیلی چیزا مطلع شدم یا حال افرادی رو در زندگی واقعی‌م درک کرده‌م که خودم موقعیتشون رو تجربه نکرده بودم. به هر حال خیلی خوشحالم که با این فضاها آشنا شدم.


بعدانوشت ۴.۱. الآن از هم‌اتاقی‌م پرسیدم گفت زیادِ زیاد نه ولی غر می‌زنی. یادم باشه بعد از امتحانات، جدی‌ درباره‌ی غر زدن و آثارش بخونم. و اگه نتیجه به این سمت بود، امیدکارم بتونم کمش کنم. (بعضی از امیدوارهای تایپی‌م رو امیدکار نوشته‌م. اولی‌ش رو حدیث تصحیح کرد و حس خوبی داشتم اون شب) (تازه دقت کردم دیدم خیلی هم معنی میده :دی. این یه بار همینجوری بمونه) و واقعا امیدوارم ثمره بده امیدم :))

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

۲۲۸_ از مجموعه‌ی هیچ قصه‌ای بی‌ قهر و غر و غصه نیست + مجموعه‌ی مکملش.

۱. بعد از اون باری که همراه آسیه رفتم که دوره‌ی آردوینو رو ثبت‌نام کنه و در اون مدت زمانی که منتظر اومدن ثبت‌نام کننده بودیم ازم پرسید تو هم میای؟ و منم بدون بیشتر فکر کردن گفتم آره؛ تندیس دومین سریع‌ترین تصمیم‌گیری‌م رو میدم به امروز. که پس از مقداری بحث با مامان رفتم تو سایت و برای همین سه‌شنبه بلیت گرفتم. شب که بشه پشیمون میشم.
مامان جان فرمودن از غرورته که فلان کار رو انجام نمیدی. و من معتقدم به خاطر خجالتی‌بودن، آدم‌گریزی، درون‌گرایی یا هر چیز دیگه‌ایه. و منصفانه باشه یا نباشه معتقدم بخشی از این مشکل تقصیر خانواده‌مه. به هر حال من بچه‌ای بودم تربیت‌پذیر و می‌شد مثل بچه‌های دیگه باشم و مثل آدمیزاد با آدما ارتباط برقرار کنم ولی نشده. و این همه‌ش تقصیر من نیست. منم اینا رو بهش گفتم. اصلا گیریم باشه. مغرور هم هستم. کی با شنیدن تو مغروری، مشکلش حل شده؟ اونم از زبان مادرش که می‌دونه دخترش این روزا اعصاب نداره؟ 
گرچه مامان معتقده اینا دعوا و قهر نیست ولی آشتی کردیم الآن. چون من تو ذهنمم با افراد قهر و آشتی می‌کنم دیگه اونا که نمود بیرونی داره‌ جای خود! 

۲. هیچ از کار این آدم‌بزرگا سر در نمیارم. مگه قرار نبود غم و رنج مشترک آدما رو به هم نزدیک کنه؟
دوست دارم به بعضیا بفهمونم حرف مفت اون‌قدرا هم که فکر می‌کنن مفت نیست! ولی خب اینجوری خودمم میرم قاطی آدم‌بزرگا (اگر نباشم)

۳. اگر من سه‌شنبه برم و شرایط جوری بشه که لازم نباشه فعالیت‌های آزمایشگاه رو انجام بدیم و مثل اون دفعه بشه که به خاطر امتحان ساختمان از شمال برگشتم و وسط راه فهمیدم کنسل شده، یا من می‌دونم و استاد که مهلت تحویل رو گذاشته بین فرجه‌ها! یا هم طبق معمول با خودم قهر می‌کنم. بیچاره خودم :|

از مکمل این مجموعه یا همون مجموعه‌ی زندگی هنوز (و همیشه) خوشگلیاش رو داره ۱. دقیق یادم نیست ولی حداقل چهار سال پیش بود که می‌رفتم کلاس فوتسال و کوچکترین عضو هم بودم. یکی از شبای قدر یه‌نفر اومد و مشغول احوال‌پرسی شد. هی به ذهنم فشار آوردم و وقتی دیدم یادم نمیاد گفتم حتما یکی از تجربیای مدرسه‌مون بوده دیگه. بعد که گفت تابستون میای فوتسال؟ یادم اومد اولین آهویی بوده که افتخار آشنایی باهاش رو داشتم. شماره‌م رو گرفت که اضافه‌م کنه به گروه و من بی‌اندازه خوشحال شدم که بالاخره یه برنامه‌ی ورزشی هم به تابستونی که فقط براش برنامه‌ی کامپیوتری و هنری ریختم، افزوده شده.

۲. فقط یک عدد برادر منه که می‌تونه در هر شرایطی هر حرفی رو جوری بزنه که آدم با اخم هم بخنده یا شمام از اینا دارین؟

۳. چند روز پیش با مینا خونه‌ی فاطمه اینا بودیم. خواهراش هم بودن و مشغول پختن شله‌زرد نذری. بعد قرار شد بمونیم و برای تزیین کمک کنیم. یه جا وسط کار _که الحق هم خرابکاری بود_ خواهرزاده‌ی فاطمه به مامانش گفت مامان این دوتا کین اومدن خونه‌مون دارن شله زردا رو خراب می‌کنن؟ :)) آی خندیدیم و چسبید این حرف راست بچه! :)

+چون یک ساعت و نیمه که دارم می‌نویسم، شاهد هر دو مجموعه‌ی آرزو بودیم. وگرنه اولش فقط مجموعه‌ی اول بود. :)
  • قـاصِدَک
  • شنبه ۱۹ خرداد ۹۷

227_ حالا که به لبخند رسیدیم.

بازنشر از صفحه‌ی اینستاگرام yasin.kiyani

شب اول به کمرویی گذشت. به تعارف شنیدن و طفره رفتن. به سر پایین انداختن و با پرز مبل ور رفتن. به سکوت از ترس گلایه شنیدن. شب اول رفته‌بودیم که «چه عجب از اینور ها!» و «راه گم کردی»ها و «آفتاب از کدام ور در آمده»های طلبکار بشنویم و «نفرمایید»ها و «زیر سایه‌ی شما بودیم»های شرمنده جواب بدهیم.

رسم همه‌ساله اگر نبود، شاید حتی نمی‌رفتیم. وقتی هم که رفتیم هنوز دور و خوددار بودیم. حال دیدن آشنای قدیمی، وقتی آنقدر از دیدارتان گذشته که دیگر حرف مشترکی بینتان نمانده، چه حالیست؟ همان.

شب اول به شکایت گذشت. مثل همه‌ی مهمانی‌های رسمی که یخ مجلس را به حرف‌های سیاسی می‌شکنند، به «آقا، وضع مملکت خراب است»ها، به «زندگی چقدر سخت شده»ها. به «دست به دلم نگذار»ها، به «چی به سرمان آمده»ها. «چی به سرمان آمده»ها، «چی به سرمان آمده»ها...

دست پیش را گرفتیم که پس نیفتیم. آن طرف اما سکوت بود. سر تکان دادن و کمی لبخند. «خودت چطوری»ها و «حالا سخت نگیر»ها و «میوه بفرمایید»ها.

از جایی به بعد دیدیم جای بدهکار و طلبکار عوض شده، خجالت کشیدیم. سرمان را انداختیم پایین و ساکت شدیم.

بخشیده شدن،همان فاصله‌ی بین دو سکوت بود. سکوت از سر ترس و سکوت از سر شرم. همانجا تمام شد.

بعدش دیگر نشستیم و چای خوردیم، تخمه شکستیم، یاد قدیم کردیم و به فین‌فین‌های بندنیامدنی وقتی مثل همیشه پبش‌بینی دستمال‌لازم شدن را نکرده بودیم، خندیدیم.

وقت خداحافظی با خودمان می‌گفتیم چه خوب که رسم‌های قدیمی هنوز هستند. رسم قدیمی اگر نبود شاید اصلا نمی‌رفتیم.

#یک_از_سه


+ شب اول من که توی اتوبوس گذشت. حسِ متنش رو دوست دارم تجربه کنم. 

++ عنوان نام کتابی بود که وقتی داشتم بین قفسه‌ها دنبال یه کتاب دیگه می‌گشتم چشمم افتاد به جلد زردش و بعد به عنوانش و برای یک لحظه حس خوبی پیدا کردم. گفتم شاید وقتی عنوان باشه و شمام یهو چشمتون بیفته بهش حس خوبی پیدا کنین :)

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

۲۲۶_ با تمام کوچکی‌ش چقدر چیز واسه دل‌بستن داره، همین دنیایی که قرار بود یادم باشه محل گذره فقط.

مهدیه (یکی از دو دوست قدیمیِ تازه پیدا شده در اینستا) پیام داد که امروز با فلانی حرف زدم. فلانی یه فامیله مثلا. پرسیدم فلانی کیه و من فقط یه فلانی می‌شناختم که بلاگری بود بلاگفایی و در دل یک درصد هم فکر نمی‌کردم متظورش همون شخص باشه! شخصی که همیشه می‌خوندم نوشته‌هاش رو و تحت تاثیرش بودم. یاد اون یه باری افتادم که برام کامنت گذاشت و بال در آورده بودم از خوشحالی! یاد این‌که خودمونیم چقدر بچه بودم. و نهایتا وقتی مهدیه گفت منظورش همونه، چند بار با خودم گفتم جل‌الخالق! و چقدر کوچکه دنیا!

گفته بودم زیاد پیش میاد بشینم ربطِ اتفاقات به هم رو پیدا کنم. یا شایدم اتفاقات رو به هم ربط بدم.
بعضی روزا نتایج ترسناکی می‌گیرم. نتیجه‌ی ترسناک مثل وابستگی یا علاقه‌ی شدید به چیزی یا کسی. و خب کیه که ندونه آدم معمولا با چیزایی که دوسشون داره امتحان میشه؟ اینو داشته باشیم.
ترم پیش استاد دانش خانواده ازمون پرسید که قصدتون از ازدواج چیه؟ حالا اگه کاری به زمانش نداشته باشیم. جوابا متنوع نبودن: نیاز عاطفی، استقلال، خلاصی از خانواده‌ی در حال حاضر و این چیزا. یه نفر گفت فقط دوست دارم مادر بشم. جوری با عشق این جمله رو گفت که استاد پرسید خب اگه همسرت نتونه بچه‌دار بشه چطور؟ گفت طلاق می‌گیرم. گفت اگه خودت مشکل داشته باشی چی؟ بدون مکث گفت خودم رو می‌کشم!
من اون لحظه برای اولین‌بار از ذهنم گذشت که چقدر زیاد سخته چیزی رو با تمام وجود بخوای و با نرسیدن به همون چیز آزمایش بشی. هیچ‌وقت این‌قدر عمیق درکش نکرده‌بودم. حالا امروز بعد از ربط دادن یه اتفاق جدید به اتفاقات قبلی، این فکر از ذهنم گذشت که نکنه خدا بخواد  اینجوری امتحانم کنه؟ بعد سعی کردم حواسم رو پرت کنم که اصلا بهش فکر نکنم که مثلا خداجانم نفهمه پاشنه‌ی آشیلم کجاست! :| یه ندایی تو ذهنم گفتم خداست‌ها! از ته قلب و مغزت هم خبر داره. از چیزایی که شاید خودتم ندونی الآن. ترسیدم راستش. ولی هنوزم نه به اندازه‌ای که مهربونی‌ش رو حس می‌کنم.

چند وقتی هست یه تگِ تصمیم ایجاد کرده‌م تو اپلیکیشن دفترچه خاطرات گوشی‌م. طرفای امتحان معماری زیاد نوشتم براش. مثلا این‌که فلان روز پیاده‌روی رو به خوندن فلان مبحث ترجیح دادم. یا فلان روز به جای این‌که ریاضی مهندسی گوش بدم، هی ابرا رو نگاه کردم و کتاب الکترونیکی خوندم و کیف کردم از ریاضی مهندسی گوش ندادنم!
و اما هدف این امر: این‌که بدونم اون روز چی از دست دادم و چی گرفتم به جاش. یعنی به هر حال باید یه لذتی برده باشم دیگه. اون لذت رو ثبت می‌کنم. و بعدا مثل چنین روزایی که نمره‌ی میان‌ترم ریضمو میاد و می‌گیرم سه و نیم از شانزده و خشنود نمیشم از رکوردزنی‌م، تا می‌خوام غصه بخورم، میرم تصمیماتم رو نگاه می‌کنم و به خودم میگم تو اون موقع لذت بردی. یا الآنم هم‌چنان از تصمیمت راضی‌ای و ناراحت نمیشی و یا ناراضی‌ای که خب پس عبرت می‌گیری و دفعه‌ی بعد می‌شینی مثل بچه‌ی آدم به درس و مشقت می‌رسی! کار خوبیه اگه ادامه‌ش بدم.

چند وقتی هم هست که به سرزنش‌گر درونم زیاد محل نمیدم. یعنی بعد از سوتی‌ها و خرابکاری‌هام، نهایتا تا چند ساعت بعدش اجازه میدم سرزنشم کنه. بعدش دیگه ساکتش می‌کنم و میگم خب تجربه شد دیگه! و آموزه‌های کارگاه رو با خودم تکرار می‌کنم که باید با خودم مهربون باشم. امیدوارم با این منطقِ  "خب تجربه شد دیگه" خرابکاری‌های بزرگ درست نکنم واسه خودم!

دلم که خب تنگ نشده، ولی دلم می‌خواد زودتر برم خونه یه‌کم غذای سالم بخورم برگردم به تنظیمات کارخونه :|

+واسه حال خوبِ دوستام و خانواده‌هاشون، التماس دعا لطفا! :)


هزار و یک‌ اسم‌ داری‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطیف» را دوست‌تر دارم‌ که‌ یاد ابر و ابریشم‌ و عشق‌ می‌افتم. خوب‌ یادم‌ هست‌ از بهشت‌ که‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسیم. بس‌ که‌ لطیف‌ بودم، توی‌ مشت‌ دنیا جا نمی‌شدم. اما ...
زمین‌ تیره‌ بود. کدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختی‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تیرگی‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تیره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و دیوار دیگر نور از من‌ نمی‌گذرد، دیگر آب‌ از من‌ عبور نمی‌کند، روح‌ در من‌ روان‌ نیست‌ و جان‌ جریان‌ ندارد.

حالا تنها یادگاری‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشک‌ است‌ که‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ کرده‌ام، گریه‌ نمی‌کنم‌ تا تمام‌ نشود، می‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هایم‌ سنگ‌ریزه‌ ببارد.

یا لطیف! این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ اشک‌ سنگ‌ریزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ شیشه‌ها بشکند و دل‌های‌ نازک‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
وقتی‌ تیره‌ایم، وقتی‌ سراپا کدریم، به‌ چشم‌ می‌آییم‌ و دیده‌ می‌شویم، اما لطافت‌ که‌ از حد بگذرد، ناپدید می‌شود.

یا لطیف! کاشکی‌ دوباره‌ مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ می‌بخشیدی‌ تا می‌چکیدم‌ و می‌وزیدم‌ و ناپدید می‌شدم، مثل‌ هوا که‌ ناپدید است، مثل‌ خودت‌ که‌ ناپیدایی... 
یا لطیف! مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

‌#عرفان‌ نظرآهاری‌
از کتاب «در سینه ات نهنگی می تپد»

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷
منُ یادِ خودم بنداز دوباره