۲۷۵_ دل‌تنگیِ این دنیا، مگه آخه تموم می‌شه؟

چند روز پیش می‌خواستم بادمجون بپزم، نصفش رو عمودی خرد کردم چون خودم دوست دارم، و نصفش رو عرضی خرد کردم چون آسیه اینجوری خرد می‌کرد. انگار که بخوام یه نشونه‌ای تو زندگی روزمره‌م بذارم برای به‌یادآوردنش و فراموش نکردن زندگی خوابگاهی معمولی ولی قشنگی که توی ذهنم مونده.

عنوان از آهنگ پیلۀ سیاوش قمیشی‌ست.

وقتی برای آسیه فرستادمش بهش گفتم اینم از اوناییه که دیر کشفش کردم. بعد خودم یه عالمه به این حرفم فکر کردم و بازم به شعار قدیمی‌م رسیدم که می‌فرماد الخیر فی ما وقع. خوشحالم که بعضی چیزها رو دیر کشف کردم. مثلا یه آهنگ قدیمی دیگه هم هست که اونم از همین‌هاست و کاملا خوشحالم که دیر کشفش کردم. اون آهنگه رو روزهایی شناختم که غزل موقع صدا زدن اسمم بخش‌هایی ازش رو می‌خوند و سارا و حنانه و نغمه هم شاید گاهی همراهی می‌کردن. عمیقا خوشحالم که دیر اون رو شنیدم و در عوضش هروقت دیگه‌ای که بشنومش، یاد وب‌نشین سی و بچه‌ها میفتم. :)

+ جولیک یه بار نوشته بود که به نظرش موسیقی قوی‌ترین ماشین زمان ساخته‌شده به‌دست بشره. و من با هر آهنگ خاطره‌انگیز یاد حرفش میفتم و تصدیق می‌کنم.

++ تا اینجای پست رو قبلا نوشته بودم. دلم تنگ شده بود و یه سری چیزهای دیگه هم در ادامه نوشته بودم که پاک کردم. امشب ریحانه گفت هنوزم بعضی جمله‌ها رو با لهجۀ مشهدی می‌گی و فاطمه هم تایید کرد. من در اعماق مغزم انکار می‌کنم و فکر نمی‌کنم اصلا هم مشهدی باشه ولی وقتی این رو از زبون‌شون می‌شنوم احساس یک موشک خوشحال آمادۀ پرتاب رو پیدا می‌کنم :دی خیلی خوشحال می‌شم و با خودم می‌گم کاش اون "هنوز" فعلا ادامه داشته باشه. حدیث یه بار گفته بود که لهجه، دل‌نشین‌ترین یادگاری ممکنه که آدم می‌تونه با خودش و برای خودش بیاره و باهاش موافقم.

من دو نوع دل‌تنگی دارم. یکی اونه که سراسر گرفتگی و اشک و لعنت به زمانه. اون یکی هم ممکنه این‌ها رو داشته باشه ولی از یه طرف هم می‌رسه به خوشحالی. خوشحالیِ اینکه حالا درسته ممکنه دیگه نبینم‌شون و فقط خاطره‌ها و دل‌تنگی‌ها می‌مونه و این‌ها هم شاید رفتنی باشن، ولی حداقل یه روزی داشتم‌شون (همۀ آدم‌ها و مکان‌ها و حس‌های خوشایندم در اونجا رو) و روزهای خوب و روشن زیادی رو گذروندم. این‌جور وقت‌ها می‌شم نقش اول کتاب شب‌های روشن داستایوفسکی و با خودم فکر می‌کنم که "یک دقیقۀ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟" و گرچه شاید استفهام انکاری بوده ولی بازم (با خوشحالی و لبخند) جواب می‌دم. که هست. :)

+++ ولی کاش این روزها و شب‌های خوب و روشنی که اینجا و با این دوستان قدیمی‌تر می‌گذرونم تموم نشه :/ 

  • آرزو
  • شنبه ۱۱ مرداد ۹۹

۲۷۴_

وقتی کسی را از دست می‌دهید، دل‌تان برای خاطرات عجیبش تنگ می‌شود، دل‌تان برای چیزهای کوچکش تنگ می‌شود، برای لبخندش، برای رفتارش، آن‌طور که توی تخت از این پهلو به آن پهلو می‌شد، یا اینکه به‌خاطرش رنگ دیوارها را عوض می‌کردید...

-مردی به نام اُوِه، فردریک بکمن

 

احتمالا من هم دلم برای چیزهای کوچکش تنگ می‌شود.

برای وقت‌هایی که سر نمازش سر می‌رسیدم و می‌خواستم برایم استخاره بگیرد و من در دل نیت می‌کردم که آیا به فلان کس که دوستش دارم می‌رسم یا نه، و او که فکر می‌کرد من در همان یازده سالگی فریز شده‌ام و هنوز روزی سه وعده تقاضای استخاره به نیت قبولی در آزمون تیزهوشان دارم، دانه‌های تسبیح را سه‌تا سه‌تا جابجا می‌کرد، و به آخر که نزدیک می‌شد سرعتش را کم می‌کرد و در دل حساب می‌کرد که قرار است خوب باشد یا بد، و اگر دومی بود، ناشیانه ترتیب را به‌هم می‌زد و سریع‌تر می‌شمرد و می‌گفت "خوبه باباجان، درس‌ت رو بخون، همه‌جا قبول می‌شی." و اگر گیر می‌دادم که دروغ می‌گویی و دوباره بگیر، صدایش را بالا می‌برد و می‌گفت "دِ دِ دِ، من می‌گم خوب اومده بچه، اصلا برو نمازم رو بخونم، دیگه سر وقت نیست" و این در حالی بود که شاید هنوز اذان را هم نگفته بودند، آخر وی دوست داشت نمازش خیلی سر وقت باشد، اصلا زودتر از وقت هم باشد، بهتر.

برای قبل از سه‌سال پیش و شنیدنِ "سه رکعت نماز مغرب می‌خوانم از جمه‌ی (از طرف) خاتون" و من بگویم بی‌بی خودش توانایی دارد و قبول نیست که تو برایش می‌خوانی. و او طبق معمول صدایش را ببرد بالا و بگوید" این حرفا چیه می‌زنی؟ بی‌بی‌ت پاش درد می‌کنه، من وظیفه‌مه از طرف اونم بخونم. خدا قبول می‌کنه"

برای اینکه بچه باشم، با علی‌اصغر و دختردایی‌ها عصرها برویم همان ورودی باغ بالا، آجر روی آجر بچینیم و به‌ خیال‌مان خانه درست کنیم. و فردا عصر بیایم و ببینیم بابابزرگ خانه را خراب کرده و حسابی از دستش عصبانی بشویم و باز بساط آجر و گِل‌مان را مهیا کنیم و شروع کنیم به دوباره ساختن خانه، در حالی که می‌دانیم باز هم خرابش می‌کند.

برای پوست زبر دست‌هایش که این اواخر گاهی می‌بوسیدمش، نه از روی شدت علاقه و احترام، فقط چون می‌دانستم روزی می‌رسد که ممکن است حسرتش را بخورم.

برای صدای خروپف و زمزمه‌های نامفهومِ موقع بیدارخوابی‌ا‌ش.

برای وقت‌هایی که خیلی بچه بودم و آرزویم این بود که با ترفندی بتوانم گولش بزنم و مگس‌کش را از دستش بگیرم و من هم مثل او ماهرانه مگس‌ها را بکشم.

برای آلوچه‌ها و مغزهای بادام و گردویی که از جیبش در می‌آورد و با ذکر "بخور قوت بگیری" سریع می‌چپاند در مشت من، تا مادرم نبیند و به شسته و تمیز بودن یا نبودن‌شان گیر ندهد.

برای عصرهایی که همراهش می‌رفتم گل گاوزبان و ختمی بچینم و آب‌بازی کنم.

برای صدای بلند رادیو‌اش.

برای هورت کشیدن کاسۀ ماست آبکی موقع ناهارش.

برای شلوارهای گشادش و کلاهی که هیچ‌وقت از سرش برنمی‌داشت و برای سبیل‌های به قول علی‌اصغر هیتلری‌اش.

برای شنیدن زمزمه‌‌‌اش وقتی که شعر "ای دل به کجا روی که شاه در نجف است، فریادرس هر دو سرا در نجف است" را می‌خواند. و من آخرش هم بقیه‌ش را حفظ نکردم.

برای نصیحت‌هایی که روزی فکر می‌کردم تمام‌نشدنی‌اند و فقط دربارۀ درس بودند.

برای عصبانیتش وقتی که می‌آمد خانه‌مان و می‌دید ما مشغول تماشای کارتون هستیم و با حالت تاسف می‌گفت:" نچ‌نچ‌نچ، این اجق‌وجق‌ها چیه می‌بینین؟ جای این کارها برین درس بخونین که همیشه شاگرد اول باشین"

برای لبخند‌های کم‌تکرارِ با دندان‌های یکی در میانش و چین‌وچروک دور چشمانش که با لبخندها عمیق‌تر می‌شدند.

______________________

اوضاع انقدر آروم و معمولیه که اگه دست آرزوی شهریور نودوشش رو که چندین شبانه‌روز به‌خاطر ترس از دست دادن بابابزرگش گریه می‌کرد، بگیرم و بیارم به این زمان؛ باورش نمی‌شه من نسخه‌ای از خودشم. این‌قدر که فکر می‌کنم حقش نبود این‌قدر بی‌تفاوتی، و معمولی بودن همه‌چی بعد از رفتنش. فقط گاهی جزئیاتی یادم میاد و دلم می‌گیره از اینکه می‌دونم دیگه تکرار نمی‌شن و برای همیشه تموم شدن.

  • آرزو
  • سه شنبه ۲۴ تیر ۹۹

۲۷۳_ شکرگزاری روز سی‌وششم

من توی اپلیکیشنی که فاطمه توی پستش معرفی کرده بود دارم ادامه می‌دم شکرگزاری‌ها رو. امشب خیلی شکرگزار بودم گفتم بیام اینجا هم بنویسمش :))

اون استادی بود که توی پست شکرگزاری هم ازش نوشته بودم؟ من دوتا درس باهاش دارم. امروز، که فقط چهارده‌ روز تا پایان این ترم مزخرف و مهلت اساتید برای ثبت نمره، باقی مونده، اومد برای هر درسش سه‌تا گزارش و احتمالا یک ارائه گذاشت و ما رو با این همه خوش‌بختی تنها گذاشت و رفت. دلم می‌خواست یکی سیمم رو بکشه خاموش شم دو هفته و بعد از اتمام این‌ها بیدار شم :|

ریحانه ساعت هشت پرسید میای بریم پیاده‌روی یا دیره؟ طبیعتا من بعد از دیدن اخبار ناگوار مهلت‌های تحویلم به چنین چیزی نیاز داشتم و با کله قبول کردم. فکر می‌کردم یه پیاده‌روی مختصر تا همین نزدیک‌های خودمون داشته باشیم ولی تا ساعت یازده بیرون بودم و این توی شهر کوچک من غیرعادی محسوب می‌شه. اینکه دختر باشین و پیاده باشین و ساعت از نه و ده گذشته باشه. و اینکه خانواده‌م تا یه ربع به یازده (بذارین یک نکته هم بهتون یاد بدم. طرف‌های ما، به این ساعتی که گفتم، یازده و ربع کم هم می‌گیم؛ هم‌اتاقی‌م ترم اول این رو نمی‌دونست و منم نمی‌دونستم که نمی‌دونه و نزدیک بود جاش بذارم یه بار، چون فکر می‌کرد منظورم یازده و ربعه مثلا) زنگ نزدن یعنی خیلی پیشرفت کردن و این خودش شکرگزاری جدایی می‌طلبه :دی. از مباحث گفت‌و‌گوهامون هم نگم که چقدر غر زدم و خالی شدم تا حدی و چقدر حرف‌ها و خاطرات خوب و گوگولی و امیدوارانه ازش شنیدم و سرشار شدم. و چقدر ستاره‌ها هم زیبا بودن و هوا هم خنک بود. این احتمالا آخرین باری بود که قبل از کنکورش می‌دیدمش و خوش گذشت دیگه‌؛ جای شکرگزاری داشت :) امیدوارم همۀ کنکوری‌های همۀ کنکورها به اون چیزی که دوسش دارن و براش تلاش کردن برسن :)

یه خبر ستاره‌ای هم بدم و برم *_* (کپی می‌کنم متنش رو از کانال نجوم دانشگاه.)

[☄ این روزها آسمان نیمکره شمالی میزبان دنباله‌داری پرنور است. بعد از تقریبا ۷ سال دنباله‌دار C2020 F3 neowise دوباره رصد غیرمسلح دنباله‌دارها را برای علاقه‌مندان به ارمغان آورده‌است. اگر خواهان مشاهده این جرم زیبا هستید کافیست یک ساعت قبل از طلوع خورشید به سمت شرقی آسمانی با افقی باز نگاه کنید، اگرچه که به دلیل غبار در این روزها بهتر است برای رصد از دوربین دوچشمی استفاده کنید.]

تقریبا تا ده مرداد هم قابل مشاهده است. اگه افق باز و از این دوربین‌هایی که گفتن دارین و علاقه هم دارین، ببینینش. من خودم به جز علاقه هیچ‌کدومش رو ندارم :| یه چیزی دارم که ۱۵۰ برابر بزرگنمایی می‌کنه، می‌خوام از اون به عنوان دوربین استفاده کنم. و اگه از حیاط خونه قابل مشاهده نبود، یه بار هماهنگ کنم و با یکی از اعضای خانواده بریم کمی خارج از شهر که ببینمش. البته اگه بیدار شن و ببرنم :)) باید زودتر گواهینامه بگیرم که خودم بتونم برم دیگه. اگه این رو بتونم ببینم می‌شه اولین دنباله‌داری که توی عمرم دیدم. 

  • آرزو
  • سه شنبه ۱۷ تیر ۹۹

272_ فرشتۀ نجات‌بخش در قالب راننده آژانس

توی پاییز بود فکر کنم که دنبال این بودم که لپتاپم رو درست کنم. این لپتاپ منم قطعاتش کمیابه بچه. چندباری تنهایی رفتم اینور و اونور و چیزی پیدا نکردم. یه بار با دوستم رفتیم و یه جایی رو پیدا کردم که کارم رو انجام بده. یک مکالماتی هم با جناب فروشنده شکل گرفت توی مغازه، که من حس خوبی داشتم. وقتی اومدیم بیرون به دوستم گفتم چقدر خوب بود. گفت خوب نبود آرزو، داشت لاس می‌زد. من تا چند دقیقه لال شدم و خیره به افق به حرف‌هاش فکر کردم. هنوزم شک داشتم ولی خب حس بدی به حس خوبم پیدا کرده بودم. هی به اون لبخند مسخره‌ی همیشگی‌م فکر می‌کردم و با خودم می‌گفتم نکنه به خاطر همین فکر کرده که من مشکلی ندارم؟ از طرفی هم نمی‌توستم خودم رو راضی کنم که برگردم و لپتاپ رو بگیرم و بگم پشیمون شدم، چون به‌سختی کسی پیدا شده بود که اون قطعه رو بتونه پیدا کنه. و از این رفتارمم بدم اومدم که انگار وقتی کارم گیره، حس عدالت‌خواه‌ و طغیان‌گرم فروکش می‌کنه و تن می‌ده به سکوت. شب تماس گرفت که تایید نهایی رو از من بگیره برای سفارش قطعه و منم تاکید کردم که تا پس‌فردا ساعت شش حتما کارش رو تموم کنه. و ایشون گفت حالا شما بیاین، فوقش یه چای می‌خوریم و گپ هم می‌زنیم، لپتاپ‌تونم آماده می‌شه. اونجا فهمیدم دوستم درست می‌گفته. فردا شب یهویی زنگ زد و گفت الآن بیا. و سوالاتی هم پرسید از این دست که آیا خوابگاهی هستی، خوابگاه محدودیت داره برای ساعت ورود و خروج و می‌تونی هر ساعتی بیای و برگردی یا نه؟ و یک دنیا ترس ریخت توی وجود من. خیلی مستاصل و عصبانی شده بودم. از دختر بودنم بدم اومده بود که یک کار به این سادگی رو وقتی مردی همراهم نباشه باید با ترس‌ولرز انجام بدم. از اینکه اینقدر ترسو بودم که فکر می‌کردم توی پاساژ به اون بزرگی و شلوغی می‌تونه بهم تجاوز کنه یا بی‌هوشم کنه و بفرستدم برای تیم قاچاق اعضاشون. و واقعا این فکرها رو می‌کردم ها! :| خلاصه خیلی به لحاظ روانی تحت فشار بودم. دانشکده بودم که بهم زنگ زده بود و به دوستم گفتم همون‌جا و دوستم با وجود اینکه محدودیت‌هایی داشت گفت با هم بریم (و من از دوستمم ممنون بودم واقعا. شاید اگه من بودم این کار رو نمی‌کردم و دنبال راه‌حل دیگه‌ای می‌گشتم که تنهایی دوستم رو راهی کنم ولی یه کاری هم کرده باشم) آژانس گرفتیم و من هنوز یادمه که چقدر دست‌هام یخ کرده بود و چقدر می‌خواستم گریه کنم تو مسیر. توی مسیر گاهی متوجه نگاه راننده آژانس به خودمون می‌شدم و توی دلم به اینم فحش می‌دادم :/ ولی انقدر از سمت اون یکی احساس بدبختی داشتم که می‌خواستم به همین راننده آژانسه بگم باهامون بیاد داخل. یا حداقل کاش وایسه که اگه ازمون خبری نشد یه نفر بفهمه که کجاییم. نمی‌دونم از حرف‌هامون چیزی فهمیده بود یا به‌خاطر خودش بود که گفت اگه بخواین من می‌تونم وایسم همین‌جا تا بیاین و برسونم‌تون دوباره. اون لحظه انگار دنیا رو بهم دادن ها! گفتم آره زیاد طول نمی‌کشه و اوشونم چون جای بدی پارک کرده بود شماره‌ش رو داد که وقتی کارمون تموم شد اگه جابجا شده بود پیداش کنیم. توی مغازه یه قسمتی بود که از بیرون دید نداشت. اون آقایی که داشت کار لپتاپم رو انجام می‌داد یه نفر دیگه بود ولی بازم می‌ترسیدم. گفت رمزت رو میای بزنی؟ من گفتم نه و رمزم رو گفتم که خودش بزنه و از استرس چرت‌وپرت گفته بودم (ما اون ترم درس امنیت اطلاعات داشتیم و من تحت تاثیر اون درس، چنان رمزی روی این گذاشتم که در شرایط عادی هم گاهی اشتباه می‌زنم) و نهایتا گفت خودت بیا این‌ور بزن. من به سانِ میگ‌میگ بعد از وارد کردن رمز اومدم این‌ور و فکر کنم اینجا دیگه جفت‌شون فهمیدن یه‌طوری‌م هست. طفلکی رانندۀ آژانس چهل پنجاه دقیقه‌ای معطل شد و پنج تومنم بیشتر نگرفت برای معطلی‌ش. انقدر حس رهایی می‌کردم که دلم می‌خواست گریه‌ی رهایی سر بدهم وقتی داشتیم برمی‌گشتیم. خلاصه اون روز مسخره تموم شد و شماره‌ش رو یادم نبود از گوشی پاک کنم. بعضی نیمه‌شب‌ها که بی‌خوابی می‌زنه به سرم و در قدم آخر می‌رم پروفایل مخاطب‌هام رو چک می‌کنم، عکس‌های اونم می‌بینم. عکس خودش نیست البته، گل و بلبل و عکس‌نوشته‌ست. عکس بچه‌هاشم هست و تولد بوده انگار. انقدر محتویات اون عکس ساده‌ست و در عین حال حس خوشبختی به من می‌ده که نمی‌تونم توصیف کنم. هنوزم گاهی می‌رم همون عکس رو نگاه می‌کنم و حس خوبی پیدا می‌کنم. و به اون شبم فکر می‌کنم و از ته دل می‌گم خدا خیرش بده. امشب دیدم بیو هم اضافه کرده و انگار شغل جدیدشه. بابت اینم خوشحال شدم واقعا :)) یهویی دلم خواست بیام این خاطره رو تعریف کنم. و به خودم یادآوری کنم گاهی اوقات حتی انرژی خوبی‌های کوچک هم به این راحتی از صحنۀ روزگار محو نمی‌شه. چون شاید فقط از دید انجام‌دهنده کوچک باشه و برای گیرنده نجات‌بخش باشه.

خیلی وقت پیش عاطفه فرجی توی اینستاش دعوت کرده بود از مخاطب‌ها که خاطرات‌شون از دریافت همدلی رو بنویسن. همدلی از سوی افرادی که اعضای خانواده نیستن و نزدیک محسوب نمی‌شن و شاید غریبه بودن کاملا. من اگر می‌خواستم توی چالشش شرکت کنم حتما این رو می‌نوشتم.

  • آرزو
  • يكشنبه ۱۵ تیر ۹۹

۲۷۱_

کار دنیا رو می‌بینین تو رو خدا؟ اول پست قبلی نوشته بودم همیشه شب‌های قبل از رفتن یک دل سیر گریه می‌کردم، به خاطر اتفاقات بدی که می‌ترسیدم در نبودم بیفتن. دیشب گریه نکردم. گرچه باز به ترسم دامن زدم ولی به خودم گفتم دو روزه دیگه همه‌ش. حالا همین امروز بابابزرگم فوت کرد. ازش خداحافظی هم نکرده بودم دیروز. :( برای سفرهای دو روزه‌تونم خداحافظی کنین همیشه. دوست داشتم به این زودی‌ها امتحان نمی‌داشتم و مجبور نبودم برگردم که یک هفته‌ای مشهد بمونم، شلوغی‌ها و مراسم‌ها و این‌ها تموم شن بعد برگردم. حیف که نمی‌شه. 

غم تموم شدن نقش نوه بودن و شنیدن دعاهای قشنگ‌قشنگ قدیمی و یک‌سری چیزهای دیگه برای همیشه یک طرف، پیش‌بینی آغاز فصل جدیدی از دعواها و دلخوری‌ها و چرت‌و‌پرت‌های مخصوص بزر‌گ‌تر‌ها هم یک طرف دیگه. 

حالم خوبه فعلا. نظر خصوصی هم دربارۀ این پست ندین خواهشا. :) فقط اگه حال داشتین یک صلوات براش بفرستین.

  • آرزو
  • يكشنبه ۸ تیر ۹۹

۲۷۰_ اولین شبی که فرداش بلیت برای شهر دانشجویی دارم و خوشحالم

قبل از این، همیشه این شب‌ها یک دل سیر گریه می‌کردم. برای تمام ترس‌ها و دل‌بستگی‌هایی که توی شهر خودم دارم و می‌ترسیدم وقتی من اینجا نیستم اتفاقی براشون بیفته.

خوابگاه ما تقریبا گفته که تخلیه اجباریه. یعنی هربار یه چیزی گفته و اتفاقا آخرین بار گفته اجباری نیست. ولی من چون روی کو‌چک‌ترین وسایلمم حساسم و باهاشون خاطره دارم، تصمیم گرفتم برم خودم جمع‌شون کنم و ببرم انبار، قبل از اینکه خودشون این کار رو بکنن و گم‌وگور بشن وسایلم. و فقط این دوسه‌روز وسط امتحان‌ها سرم خلوت بود تا آخر تیر. 

امروز عصر هم به‌طور غیر رسمی دانشگاه اعلام کرده که ترم مهر هم مجازیه، مگر اینکه شرایط تغییر کنه. که فکر می‌کنم معجزه می‌طلبه.

باورم نمی‌شه بدون جشن فارغ التحصیلی باید فارغ شیم و عکس دسته‌جمعی‌ای نداریم که بره کنار عکس ورودی‌های ۹۴ توی راهرومون. همیشه وقتی از اونجا رد می‌شدم فاصلۀ عکس‌ها رو اندازه می‌گرفتم و با خودم می‌گفتم که اگه بچه‌های انجمن هم یه کمی وسواس تقارن داشته باشن و براشون مهم باشه که فاصله‌ها یکسان باشه، باید همۀ تابلوها رو شیفت بدن به راست. و حالا عکس دسته‌جمعی‌ای با لباس مشکی و قرمز در کار نیست که نیاز به شیفت دادن یا توجه نکردن به تقارن باشه :(

البته گفته بودن یه عکس بفرستیم و احتمالا باهاشون کلیپ درست می‌کنن ولی خب بازم. :(

از همون سال اول برنامه داشتم که دوازده اردی‌بهشت سال آخر، به اون استادهایی که خیلی دوست‌شون داشتم یه یادگاری بدم، اینم پرید. :(

می‌خواستم ترم نه یه درس اختیاری‌م رو از دانشکدۀ روانشناسی بردارم، که اینم با احتمال ۹۹ درصد پر و باید از همون درس‌های خودمون بردارم. :(

اینا همه‌ش ناراحتی بود (گرچه ناله‌هایم تموم نشده و توی یک پست مفصل شاید بازم حرف بزنم و ابراز حسرت کنم) ولی خب خوشحالم که فردا می‌رم مشهد و یک بار دیگه محیط دانشگاه رو توی این فصل می‌بینم. با اون فضای سبز قشنگ و گرمای سوزانش*. کاش کافی‌شاپ دانشکده باز باشه که آخرین شیک شکلاتی‌مم بخورم :دی و کاش توی اون پنج‌شش ساعتی که اونجا هستم وقت کنم از جاهایی که دوست دارم عکس بگیرم :)

حرمم که دیگه نگم. یه‌جورایی حس می‌کنم آخرین بندی‌ست که من رو متعلق به یک‌سری چیزها نگه داشته. نیاز داشتم این روزها بهش. 

* شهریور نودوپنج، وقتی هنوز نتایج نیومده بود با خانواده یک شب مشهد مونده بودیم. ظهر من داشتم با تلفن حرف می‌زدم و یادمه که گفتم من بمیرمم دیگه پام رو نمی‌ذارم مشهد توی این هوا. امروز یاد اون حرفم افتادم. نغمه دیروز بهم گفته بود ساعت دو اگه بیرون باشی حتی نفس کشیدنم سخته و خودمم می‌دونم خیلی داغه‌ و واقعا هم از هوای گرم بدم میاد و فراری‌ام، ولی خوشحالم بازم :))

تااازه از پروسۀ سفر هم خوشم میاد. اینکه کوپه‌ها دونفری‌ان و یک کوپه کاملا در اختیار من و فاطمه است و می‌تونم برای دومین بار در طول این چهار سال رفت‌وآمد، تخت پایین بخوابم :-") و از اون طرفم که شب و جاده و اتوبوس *_*

  • آرزو
  • شنبه ۷ تیر ۹۹

۲۶۹_ پدر و مادر، روز دختر، بحث کردن و میطرا

از زبان یک متخصص شنیده بودم یکی از نشانه‌های افسردگی اینه که هی بشینی به بدی‌های گذشته فکر کنی و برای اتفاقی که مثلا ده سال پیش افتاده جوری گریه کنی و زار بزنی که انگار تازه‌‌ست. اون روز مطمئن‌تر شدم که کرونا و خونه‌نشینی و قطع جلسات مشاوره یعنی برگشت دوبارۀ نیمچه افسردگی‌ای که داشتم.

حالا اینا چه ربطی به عنوان داره؟ گفتم که اول این پیش‌درآمد رو داشته باشین از وضعیت فعلی من.

نمی‌دونم به خاطر دین بوده فقط، یا جامعه و عرف یا هرچی. ولی پدر و مادر رو اون‌قدر موجودات افسانه‌ای و دور از ذهنی برای ذهن خودم ساخته بودم که یکی دو سال پیش وقتی توی این کارگاه‌های مشاوره حقیقت خورد تو صورتم، دچار شوک بزرگی شدم. یعنی خب ذهن من می‌گفت که این دوتا آدم مقدسن! از هر خطایی مبرا هستن، هر کاری که کردن به صلاح تو بوده، هر کاری. هر کار اشتباهی که تو کردی فقط تقصیر خودت بوده و عوامل بیرونی! فکر می‌کردم دعواهایی که باهم داشتیم همه‌‌ش تقصیر من بوده، اگر جایی کتکی خوردم حقم بوده و اصلا بچه رو باید تربیت کرد. وقتی خودش خرابکار و شلوغه، به‌زور هم که شده باااید درستش کرد! واقعا ناخودآگاه من اینجوری فکر می‌کرد. توی کارگاه آدمی رو دیدم که چندین سال فقط برای درست کردن رابطه‌ش با مامانش می‌رفته مشاوره. گفتم مگه می‌شه آدمی که خودشم الآن مامانه، ندونه که کارهای مامانش به صلاحش بوده و ازشون دلگیر باشه؟ روان‌شناسه هی حرف زد و هی باورهای من فرو ریخت! از یک طرف تصویری توی ذهن من بود مثل بت و پرستیدنی، از یک طرف هی دونه‌دونه می‌فهمیدم که فلان رفتار مامانم یا بابام اشتباه بوده. از همون روزها کمی ریختم به هم. چندین بار با مامانم حرف زدم و تهش ناجور شده. فقط با مامانم حرف می‌زنم چون می‌دونم بابام غیرمنطقی‌تره و فکر نمی‌کنم بذاره حرف‌هام تموم شه و خودش زودتر شروع نکنه به دعوا کردن و البته خب مامانم می‌رسونه حرف‌ها رو به بابا هم. هربار هی مامانم گفته که ما هیچ اشتباهی نکردیم و هرچیزی که خواستی برات فراهم کردیم و هربار من دونه‌دونه برخوردهایی رو که آزارم می‌دادن توضیح دادم و حنجره‌م رو پاره کردم که همه‌‌چیز مالی نیست و من از چیز دیگه‌ای حرف می‌زنم. من هی مثل اسب آبی دهنم رو باز می‌کردم و از اعماق وجودم گریه می‌کردم، چون هنوز ناراحت بودم، و مامانم هی می‌گفته هیچ اشتباهی نکرده و حتی می‌گه این خاطراتی که من تعریف می‌کنم زاییدۀ ذهن و تخیل منه و از فیلم‌ها و رمان‌ها الهام گرفتم!

نمی‌دونم کی می‌تونم بالاخره با این قضیه به صلح برسم و ببخشم و گذشته رو نیارم توی حال. نمی‌دونم واقعا همۀ این خاطراتی که من یادمه و گاهی اذیتم می‌کنن الکی و دروغی‌ان؟ یا مامانم براش سنگینه که قبول کنه یه جاهایی هم اشتباه کردن و اون رفتار هرقدر هم به نظر اون کوچک بیاد، بعد از پونزده شونزده سال از ذهن اون دختربچه بیرون نرفته.

هفتۀ پیش بعد از هفت هشت ماه دوباره یه بحث اینجوری داشتیم. وقتی که تموم شد من واقعا می‌ترسیدم که مامانم توی خواب سکته کنه. به نظرم وخیم بود یعنی! حالا امروز برای روز دختر تدارکات زیادی دیده بودن و هدیه خریده بودن، در حالی که ما زیاد این مدلی نیستیم که برای هر مناسبتی هدیه بدیم به هم. نمی‌تونم دروغ بگم. نتونستم زیاد خوشحال شم. یعنی بازم ته دلم یه‌کمی خورد توی ذوقم. من دو ساعت گریه و داد و بیداد نکرده بودم که باز همه‌چی ختم شه به جنبۀ مالی. از طرفی هم می‌گم حالا شاید واقعا این دفعه متوجه شده باشه، و این کادوها هم برای اینه که راه در دسترسی‌ست برای ابراز محبت و مثلا بزرگ هم هست. و اینم می‌دونم که درصدی از این منفی‌بافی‌ها و منفی‌نگری‌ها هم برای اینه که شاید افسرده باشم.

اینا از یه طرف، از طرف دیگه هی چهرۀ رومینا، فاطمه و ریحانه میومد جلوی چشمم و از گلوم پایین نمی‌رفت که خوشحال باشم. این حالتم خیلی وقت‌ها داشتم، که خوشحالی‌هام، وقتی می‌دونستم یکی دیگه ازشون محرومه، به دلم نمی‌نشستن و کوفتم می‌شدن. واقعا نمی‌دونم مثلا این اختلاس‌کننده‌ها چه‌جوری از گلوشون پایین می‌ره.

هی این آهنگی که می‌گه روی پیشونی فرشته‌ها نوشته، هرکی دختر داره، جاش وسط بهشته... تکرار می‌شد توی ذهنم و به تک‌تک کلماتش فکر می‌کردم و اعصابم خرد می‌شد.

به این فکر می‌کنم که خب الآن که چی؟ چرا باید دختر بودن رو تبریک بگم؟ چه فرقی با پسر بودن داره؟ اصلا گیریم که به پاس بدبختی‌هاشون باشه و ابراز محبت بهشون، دختره خودش انتخاب کرده دختر باشه که بهش تبریک بگیم؟ براش زحمت کشیده؟ انتخاب دیگه‌ای داشته؟ چرا پسرها همچین چیزی ندارن؟ حالا درسته که به‌طور بیمارگونه‌ای فعلا دید خوبی بهشون ندارم ولی اونا هم بدبختی‌های خودشون رو دارن دیگه. واقعا نمی‌فهمم. هی دوست داریم دسته‌بندی کنیم، و یه دسته‌ای رو بدون این‌که شایستگی خاصی داشته باشن و صرفا به‌ خاطر چیزی که باهاش به دنیا اومدن، برتر بدونیم که چی بشه‌؟

چند روز پیش توی کانالی به نام پلوتون یه مطلبی خوندم که می‌گفت نظرات افراد حاصل سال‌ها تجربیاتی‌ست که داشتن. نمی‌شه با بحث کردن با یه آدم نظرش رو راجع به چیزی تغییر بدی، چون اون تجربۀ تو رو نداشته، نگاه تو رو نداره، از جای یکسانی نگاه نمی‌کنین به قضیه. برای همین باید تمرکز روی ساختن تجربه‌های خوب باشه، نه بحث کردن برای اینکه نگاه یک نفر رو راجع به موضوعی تغییر بدی و بخوای بهش خوب نگاه کنه. من تا پارسال، روز دختر بسیار شنگول بودم و نمی‌فهمیدم اینایی که می‌گن تبریک نداره، چی می‌گن. امسال، با تجربیات الآنم، از اینجای جدیدی که بهش نگاه می‌کنم، نمی‌فهمم چه‌جوری تا پارسال اینجوری بودم.

 

+نمی‌دونم تا چه حد چرت و پرت نوشتم. هی می‌خواستم ننویسم، هی یاد میترا میفتادم، و جسارتی که توی نوشتن بعضی پست‌ها توی کانالش داشت. اینکه یک جاهایی می‌گفتم یعنی واقعا یکی دیگه هم هست که همچین احساسی رو تجربه کرده باشه؟ من، بی‌شعور و ناسپاس و ناخلف نیستم که به چنین چیزهایی فکر کردم؟ جسارت میترا رو واقعا تحسین می‌کنم که خودشه و خودش رو ابراز می‌کنه. یه امشب خواستم مثل میترا باشم.

++ نمی‌دونم لازم به ذکره و بگم یا نه. ولی خب این‌هایی که نوشتم به این معنی هم نیستن که من پدر و مادر بدجنس و غول و بی‌رحمی داشتم! :/ دیگه در این حد رو قطعا می‌دونین. کارهای بسیار خوبی هم انجام دادن که شاید حتی بعضی‌های دیگه از والدین انجام نداده باشن یا مخالف باشن. فقط بحثم اینه که واقعا پدر و مادر، اون بتی که توی ذهن من بودن، نباید باشن. باید آدم معمولی باشن و ممکن‌الخطا.

+++ خوبی این حقیقتی که خورد توی صورتم و برام سخت هم بود، این بود که فهمیدم بچه‌داری، خیلی سخت‌تر از صرفا مراقبت‌های جسمانیه. و خوشحالم که آگاه شدم در این زمینه.

  • آرزو
  • سه شنبه ۳ تیر ۹۹

۲۶۸_ برای خورشید گرفتگی فردا + عکس از نتیجه *_*

حقیقتا یه عالمه از امتحانم مونده. ولی گفتم شاید یه نفر دیگه هم از یافتن این‌جور مطالب خوشحال شد و فردا تونست چیزی ببینه و خوشحال‌تر شد.

 

 

منم نمی‌دونستم ولی همین روزها فهمیدم که مستقیم نگاه کردن به نور خورشید خطر زیادی داره. حالا نه که ماها در روزهای معمولی بشینیم تفریحی به خورشید نگاه کنیم. ولی خب در روزهایی مثل فردا احتمالش بوده. 

با یه سری تجهیزات می‌شه به خورشید نگاه کرد. من هیچ کدوم رو نداشتم. آسون ترین راهش ساختن یه همچین چیزیه. عکسش رو هم توی گروه کانون نجوم دانشگاه دیدم. احتمالا توی اینستا توضیحات بیشتری داده باشن، اگه دوست داشتین سرچ کنین و بخونین خودتون.

بچه‌ها با جعبۀ دستمال کاغذی درست کرده بودن، با جعبۀ بیسکوییت و... منم با کارتون کفش. برای اون تکۀ فویلش هم اگه ندارین، می‌شه یه تکه از جعبۀ چیپس یا سایر خوراکی‌ها رو برید و دولا کرد و قرار داد. اینم توی همون گروه گفته بودن اونایی که تجربه‌دار و حرفه‌ای بودن. اون سوراخ روی فویل هم باید خیلی کوچک باشه، در حد سر سوزن یعنی.

و اینکه هیچ ایده‌ای ندارم که درست کار می‌کنه این چیزی که درست کردم یا نه. یا اینکه اصلا چی قراره ببینم. ولی خب گفتم برای اولین بار یه حرکتی زده باشم. 

توی این سایت هم می‌تونین ببینین که توی منطقۀ شما کِی شروع می‌شه و کِی به اوج می‌رسه و اینا.

 

++

بزنین روش باکیفیت‌تر ببینین اگه خواستین *_*

  • آرزو
  • يكشنبه ۱ تیر ۹۹