۲۲۲_ هفته‌ای که بوی خوش آشنایی داشت. یا ۲۲۲_ دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم.

1. هفته‌ی گذشته یه دوست جدید پیدا کردم. بعد از نگار و بهار میشه سومین دوست صمیمی (ان‌شاءالله!)

 آسیه اولین ‌هم‌کلاسی‌ای‌ست که ترم اول دیدمش و اگه روابطمون در سطح هم‌کلاسی می‌موند هم باز برام خاص و خاطره‌انگیز بود. قیافه‌ی چند تا ترمک سردرگم و خسته که روز اول سال تحصیلی توی دانشکده‌‌ی خلوت و پیچ‌در‌پیچ‌شون که هنوز دوسِش ندارن، دنبال کلاس می‌گردن و هی گم میشن، از ذهنم پاک نمیشه. 

توی همین یه هفته انقدر نزدیک شدیم (لااقل از نظر من) و وقت زیادی رو با هم گذروندیم، که مجبور شدم با خودم فکر کنم چه جوری توی چند روز این‌جوری شد؟ و اصلا از کجا شروع شد!

امروز این پیشنهاد مطرح شد که ترم بعد با هم اتاق بگیریم و درباره‌ی اخلاق‌مون و حساسیت‌های احتمالی صحبت کردیم. و حس الآن من، حس عنوان دومه. می‌ترسم با نزدیک‌تر بودن دوباره دور شیم و به جای دوست صمیمی که نه، حتی دوست خالی، فقط هم‌اتاقی باشیم. 

2. امروز به وقت شام توی دانشگاه اکران شد و منم رفتم دیدمش. دیشب برای اولین بار خواب جنگی دیدم. امروز که بیدار شدم، با ته‌مونده‌ی حس ترس و اضطرابی که هنوز تو تنم مونده‌بود، به این فکر کردم که چقدر جنس خواب با خیال فرق داره! تا حالا توی ذهنم زیاد تجسم کرده بودم این صحنه‌ها رو ولی مثل خوابم تجربه نکرده بودم. امروز با خودم فکر کردم من اگر مرد می‌شدم هم مردِ میدان نبودم! به نظرم زن بودن و زن میدان نبودن راحت‌تره! عصر قبل از دیدن فیلم توی کتاب‌فروشی یه کتاب دیدم با عنوان جنگ چهره‌ی زنانه ندارد. تمام مدت فیلم این جمله توی ذهنم تکرار می‌شد و ادامه‌شم این‌که اصلا کاش چهره‌ی مردونه هم نداشت! و این‌که چقدر ما آدما می‌تونیم پست و احمق باشیم. 

3. شاید چون بیشتر به آینده فکر می‌کنم و بیشتر نگرانش هستم، لذت بیشتری رو هم از این روزا حس می‌کنم! هرچی که هست دوسِش دارم. روزی چند بار نیمه‌ی خالی لیوان آینده رو می‌بینم و بعد به خودم یادآوری می‌کنم که "هین توکل کن ملرزان پا و دست/رزق تو بر تو ز تو عاشق‌تر است" و بعد طبق معمول به اتفاقاتی فکر می‌کنم که با نگرانی بهشون فکر می‌کردم و چقدر آزار دهنده و انرژی‌بر بودن ولی هیچ‌وقت رخ ندادن. به همین لحظه‌م فکر می‌کنم که اگه به آرزوی چند سال پیش نشونش می‌دادن ناراضی و ناسپاس بود ولی الآن چقدر حالش خوبه. چون می‌دونه که اگه از مسیر لذت نبره از مقصد هم لذت نمی‌بره. آرزوی الآن یکی از اهدافش لذت بردن از لحظه‌ست و یکی دیگه‌ش دوست داشتن خودش و دیگران همون‌طوری که هستن و قرار نیست بشن!

یه بار توی اون کارگاهه استاد گفت اگه امروز جشن تولد هشتاد سالگی‌تون باشه دوست دارین چه صفتی رو بهتون بگن که مثلا نشان‌دهنده‌ی یه عمر زندگی‌تونه. من به عنوان اولین صفت نوشتم که دوست دارم بگن با این‌که چند ساله دندون نداره، بازم لبخند از لبش نمیره. از شما چه پنهان لبخند نه‌ها! از اون خنده‌های بی‌وقار و بلند و بی‌وقفه! :) هروقت که کسی بگه بخندیم که چی بشه یا از این حرفا، این جمله‌ی نیکولا میاد تو ذهنم که "راستی؛ آن‌هایی که نخندیدند کجای دنیا را فتح کردند؟"

4. چند وقتی برنامه اینه که کمتر چرت و پرت در نظراتم بنویسم و در سکوت و فقط با اینوریدر بخونم‌تون. دور هستم ولی سعی می‌کنم نزدیک باشم :دی :)

بعدانوشت: شماره‌ی پست سه تا دو داره و پست دو تا عنوان. خوب شده :دی


دندون هم نداشتین باز بخندین.

شاید یه نوه داشته باشین که لبخندهای بی‌دندون از ته دل‌تون رو از ته دلش دوست داشته باشه. و مگه چقدر فرصت دیدن دوست‌داشتنی‌هاش رو داره؟


#دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند،

در این سرا تو بمان، ای که ماندگار تویی...


#سیمین بهبهانی


پـنهان اگرچه داری جز من هزار مونس،

من جز تو کس ندارم، پنهان و آشکارا...


#اوحدی

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷

۲۲۱_ زمزمه‌های یک روزِ درهمِ یک دیوانه

+درهم یعنی همه‌ی حس‌ها رو با هم داشتم.

 
این آهنگه رو می‌خواستم دیروز بذارم متناسب با غروب سیزده به در، نشد. (یار، دی‌جِی ماوی (که دفعه‌ی اول که از داداشم پرسیدم، شنیدم معاویه! :|):
 
 
من وقتی می‌شنومش دوست دارم معلم شم برم تو روستا، عاشق شم، بعد معشوق کوچ کنه، من آواره‌ی کوه و بیابون شم! :|
 
 
امروز خواستم واسه خودم مثبت‌اندیش‌بازی در بیارم و مثلا در مرحله‌ی گذار بین دو جای دوست‌داشتنی‌م به سر نمی‌برم و احساس تنهایی هم نمی‌کنم و هوا هم گرم نیست اصلا، با خودم گفتم تا دانشکده پیاده برم. البته که من وقتی ناراحت هستمم پیاده‌روی می‌کنم! و حتی وقتی خوشحالم! نقش مدرسان شریف رو ایفا می‌کنه برام :| خلاصه رفتم و در راه چشمم به جمال انبوه قاصد‌ک‌ها روشن شد و چشمانم قلب‌قلبی گشت و جا داره یه بار دیگه فرا رسیدن فصل زیاد شدن قاصد‌ک‌ها رو تبریک عرض اِلیرم. الآن جا داره الی به من بگه تو هم یه چیزی یاد گرفتی :دی. پیاده‌روی تنهایی بدون آهنگ نمیشه که! مخصوصا وقتی یه قاصدک تو دستته و انقدر خوشحالی که می‌خوای بقیه‌ی راه رو به یاد بچگیات لی‌لی‌کنان طی کنی یا آهویی بدویی! در این راستا می‌خواستم این آهنگه رو از حفظ زمزمه کنم، و متنش یادم بود و ریتمش نه! با ریتمِ ممد نبودی ببینی می‌خوندم :| اینه که بی‌خیالش شدم و شعری رو که چند دقیقه پیش تو اینستا دیده‌بودم زمزمه می‌کردم: "زیر درخت مرزه، آدم دلش می‌لرزه، همین لرزیدن دل، به عالمی می‌ارزه" خلاصه چند قدمی هم اینو زمزمه کردم که برخوردم به یه درخت و اینجا بود که کمبود هم‌اتاقی‌ِ گیاه‌پزشکی‌خونم رو حس کردم و کسی نبود که جوابِ "این چیه"ی منو بده! یکی از اجزاش -نمی‌دونم میوه‌ست یا شکوفه یا برگ :| شبیه شیپور بود. در اون لحظه به جای شیپور گفتم شاپور! و افتخار این رو یافتم که پس از نام‌گذاری درخت پشم در پارسال همین موقعا، این درخت رو هم برای خودم درخت شاپوری نام بنهم! این‌چنین شد که بقیه‌ی راه رو زمزمه کردم: زیر درخت شاپوری... :|
 
+انبوهی از قاصدک‌ها هستند.
 
+دیوانه‌ها به لطف خدا غالبا خوشند! :)
 
  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۱۴ فروردين ۹۷

۲۲۰_ آخرین پست ۹۶ خاکستری‌م

این دفعه دوست نداشتم زودتر بیام شهرمون! نه که دوست نداشته باشم، ولی به اونجا عادت کردم. به این‌که کسی رو نمی‌شناسم و کسی هم من رو نمی‌شناسه و کاری به کار هم نداریم. به کسی دل‌بستگی آن‌چنانی ندارم و خلاصه حس رهایی داره. و البته که گاهی آدم دلش حس رهایی نمی‌خواد، یه حسی می‌خواد که بندش کنه به یه کسی، به یه جایی... فقط این موقعا دلم واسه شهرم تنگ میشه! :) و البته وقتایی که دلم آسمون آبی می‌خواد! :)

وقتی که اومدم ذوق و شوق دفعات قبل رو نداشتم. اگه با هم‌اتاقی‌م هم‌سفر نبودم و توی ترمینال هم هم‌کلاسی‌م رو نمی‌دیدم شک نداشتم که با توجه به اون سندرم "پارسال این موقعا" و با یادآوری پارسال این موقعا، اشکم به راه بود!

چیزی که در ۹۶ دریافتم این بود که یه روز معمولی، چقدر آسون و غیر منتظره می‌تونه تبدیل شه به یه روز بد! و بدین طریق قدر روزهای معمولی رو دونستم و نهایت سعی‌م رو کردم به این که تبدیل‌شون کنم به یه روز خوب و حتی خاطره‌انگیز! :)

دیگه این‌که بیش از پیش به قطعی نبودن همه‌چی پی بردم. 

از دستاوردهامم می‌تونم به ترک اعتیاد وبلاگ اشاره کنم :دی

گرچه اتفاقی که دوستش نداشتم، مال ۹۵ بود ولی خب تو ذهنم برای ۹۶ ثبت شده. دوسش نداشتم ولی روزای خوب و روشن هم داشته، که اکثریتشون به لطف دوستان (هم واقعی و هم مجازی) بوده. رنگش خاکستریه تو ذهنم. امیدوارم ۹۷ سبزآبی باشه! :)

 

دیروز کتاب استاد عشق رو خوندم. فکر کنم قبلا فاطمه‌ی رگها (که چند وقته جای ستاره‌ش خالیه) معرفی‌ش کرده‌بود. جدای از نکاتی که به طور مستقیم یاد گرفتم، تصمیم گرفتم تو سال جدید تمرین کنم درست و غلط خودم رو به طور غیر مستقیم هم به کسی دیکته نکنم! و به معنای واقعی، به تمام سلایق، علایق، باورها و رویاهای دیگران احترام بذارم. اگه روزی ازدواج کنم و بچه‌ای داشته‌باشم اولین چیزی هم که به اون یاد میدم همینه. این‌جوری یه قدم نزدیک‌تر می‌کنمش به دوری از حسادت، کمبود اعتماد به نفس، مسخره کردن، غرور و خیلی چیزای دیگه.

از اون‌جایی که بسیار از این کتاب خوشم اومد، ازتون می‌خوام که اگه کتابی خوندین یا فیلمی دیدین که بیوگرافی‌طور بوده، معرفی کنین بهم :)

 

این آهنگه هم ربطی به عید نداره ولی همین‌جوری میذارم :دی (معجزه‌ی عشق، امیرحسین افتخاری):

 

 

عیدتون هم مبارک. سال نوتون هم پر از آرامش و سلامتی و صلح و شادی و احساس مفید بودن! :)

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶

اولین درس: با خودمون مهربون باشیم :)

1. بالاخره منم تونستم این هفته یه فیلم ببینم :| wonder رو دیدم. (چون الی تعریف کرده بود😁) میرندا کسی بود که من عمیقا درکش می‌کردم. دلم براش می‌سوخت؛ بخشی از خودم رو می‌دیدم و دلم برای اون بخش خودم می‌سوخت! کسی که بیشتر از بقیه می‌دونه تقصیر خودشه و خراب کرده منم ولی خب دلم که می‌تونه بسوزه واسه خودمون! هوم؟ اون لحظه که پشت تلفن به آگی گفت می‌تونی به ویا هم بگی دلم براش تنگ شده؟، چشمای منم براش اشکی شده بود شاید چون می‌تونستم شب‌های بسیاری رو که با چشمای خیس به نزدیک‌ترین دوست قدیمی‌ش فکر می‌کرده، ببینم.

خوشحالم که تهش یه حرکتی زد! :)


2. داره بارون میاد :) هرچند برای چندمین بار متوالی باید لباسایی رو که شستم از روی بند بردارم و دوباره بشورم (:|) ولی بازم از ته دلم خوشحالم.

∞. اگه یه روز بارونی یکی رو دیدین که هی لبخند می‌زنه، از اون لبخندایی که یهو با فکر کردن به بعضیا میاد رو لب آدم، و فرت و فرت از زمین و هوا عکس می‌گیره و با خودشم حرف می‌زنه، شاید من باشم :)


3. اولین جلسه‌ی اون کارگاهه رو که گفته بودم، شرکت کردم. استاد یه‌جاش گفت با خودتون مهربون باشین. زمان‌های زیادی بوده که شما بیشتر از خودتون به راحتی و نظر دیگران فکر کردین و اهمیت دادین و اون‌قدر یه‌سری حقوق‌تون رو کمرنگ دیدین که فراموشش کردین. از الآن نوبت خودتونه! یه سری تمرین هم دادن که یه‌نمه مردم‌آزاری به نظر میاد :| به مامانمم که گفتم خندید و گفت ملت فکر می‌کنن دیوانه‌ای :| (و خب چیزی که مهمه دقیقا همینه که خب فکر کنن، به من چه :)) ) ولی به طور کلی پیشنهاد من به شما اینه که دچار اضطراب اجتماعی نشین. البته نمی‌دونم این تمرین‌ها برای کسی هم که دچارش نیست سخته یا نه :|

3.1. خب چند تاشون رو بگم :دی برید یه جای شلوغ مثل ایستگاه اتوبوس یا سایت دانشکده یا کلاس یا هرچی و با صدای بلندی که توجه همه رو جلب کنه اعلام کنین فلشون گم شده و مشخصاتش رو بدین. نکته‌ی مهم اینه که "ببخشید" و این‌جور کلمات رو هم در حرفاتون به کار نبرین.

در تمرین بعدی شما میرین فروشگاه، یه سری چیز میز بر‌می‌دارین و درست موقع پرداخت هزینه می‌گین عه، پول نیاوردم همراهم! و می‌ذارین سرِ جاش و میاین بیرون، سطح بالاترش اینه که می‌تونین هم نذارین سرِ جاش :|

این یکی بامزه‌ست :) توی خیابون مسافتی رو عقبکی راه برین :)

یه تمرین هم هست به نام تمرین پارک ملت که البته زوده برای الآن. باید رفت وسط پارک ملت وایساد از ملت پرسید پارک ملت کجاست! بعد اگه گفتن همین‌جاست شما کجاش رو می‌خوای؟ باید بگیم خودش رو می‌خوام :|

دیگه این‌که صدای خودتون رو ضبط کنین و گوش بدین. توی ‌گروه‌ها ویس هم بفرستین.

و این‌که ویژگی‌های مثبت‌تون رو بنویسین. وایسین جلوی آینه و در حین یا‌دآوری اونا به خودتون بگین دوسِت دارم :دی


0. نمی‌دونین من الآن چه کیفی می‌کنم! توی خود خوبگاه جایی نیست که بتونم هم در فضای دل‌انگیز بارون باشم و هم کارام رو انجام بدم منظورم مثلا آلاچیقه. الآن دانشکده‌ام و در بوستان (فضای آزادی بین دو یال از ساختمون دانشکده که سایه‌بان و پریز برق هم داره) نشستم و قراره بعد از انتشار این پست، همون‌طور که صدای بارون رو می‌شنوم و عمیقا لذت می‌برم و سعی می‌کنم از سرما نلرزم، درس هم بخونم :دی



دور تا دور خانه را آینه می چینم،

من عاشق آن "لبخــندی" هستم که با یادت بر چهره ام می نشیند. :)

#فاطمه فهمیده، از کانال @understoodf

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۱۰ اسفند ۹۶

God is always on time, trust him

+++ رفیق شفیقم (فاطمه) جمعه راهی کربلا بود. حس باحالی داشتم. یه روستا رو تصور کنین کنار یه تپه‌ی سرسبز با مهِ صبحگاهی دل‌انگیز و اهالی مهربون. حالا فرض کنین یکی از مادربزرگ‌های عزیز این روستا پس از سال‌ها داره به آرزوش می‌رسه و می‌ره خونه‌ی خدا؛ با چارقد سفید تصور کردین دیگه؟ حس کردین چقدر همه‌ی اهالی روستا از پیر تا جوون براش ذوق دارن؟ خب حالا از روستا بیاین بیرون :) من به اندازه‌ی تمام اون روستا براش ذوق‌زده و خوشحال و نگران بودم. حسی بود که برای اولین‌بار تجربه کردم و دوست دارم تا مدت‌ها از یادم نره. بعدانوشت: یه چیزی تو مایه‌های وقتی همه خواب بودند. (با تشکر از محبوبه :) )


++ یکی از ویژگی‌هایی که در من هست و دوسِش دارم اینه که می‌تونم از چیزای ساده، زیاد لذت ببرم. یکی دیگه از ویژگی‌هام اینه که وقتایی که حالم خوبه و از چیزی راضیم مدام برمی‌گردم به عقب و عقب‌تر و سلسله اتفاقاتی رو که باعث شدن من در اون لحظه راضی باشم می‌نگرم و وقتی تقریبا می‌رسم به تهش، تا اون‌جایی که عقل خودم قد می‌ده، یه نفس عمیق می‌کشم و لبخند می‌زنم و کیف می‌کنم از این‌که پی می‌برم خدا از چند سال قبل برنامه‌ی لبخند و حس خوبِ امروز من رو چیده. موازی با این‌که این سلسله اتفاقات در زندگی سایرین هم اثرهای خودش رو گذاشته، بدون این‌که هیچی این وسط ناهنجاری ایجاد کنه. خیلی جالبه‌ها! من با اختیار خودم حوادثی رو رقم می‌زنم که یک اپسیلون هم به نتایج و تاثیرات عالی‌ای که ممکنه چند سال بعد برام داشته باشه فکر نمی‌کنم، یا شاید حتی به عقلمم نمی‌رسیده!

حالا دلیل ساده‌ی حالِ خوب یه سری روزام تو دانشگاه چیه؟

وقتایی که میرم سلف از جلوی آزمایشگاه‌ها و کارگاه‌های مربوط به بچه‌های عمران رد میشم. چند وقت پیش یهو به فکرم رسید ممکن بود من الآن از یکی از این کارگاه‌ها بیام بیرون و برم سلف. ممکن بود هیچ‌وقت با هم‌کلاسی‌های در حال حاضرم آشنا نشم. فکر کن از کنار نگار رد می‌شدم و نمی‌شناختمش. چه حیف می‌شد! گاهی با خودم میگم تو الآن هم از کنار بعضی‌ها رد میشی و نمی‌دونی که اگه با هم دوست بودین ممکن بود چه دوستای خوبی باشین. ولی ‌می‌دونین؟ من ایمان دارم که هر اتفاقی که خارج از قدرت انتخاب و اختیار من بوده و برام پیش اومده، بهترین اتفاق ممکن‌ـه! :) فکر کردن به این چیزا هم آروم‌ترم می‌کنه همیشه.

(قسمت اعظم این بخش قبلا نوشته شده بود. دلیل انتشار: امشب؛ به قول نگار شبِ قشنگ :) )


+جدیدا یه گروه هم عضو شدم، در واقع با اکراه عضو شدم، که به قول یکی از اعضاش، اعضاش کمی عجیب گرد هم جمع شدن. حالا بعد از گذشت چند هفته یه حسی بهم میگه یه چیزی هم اینجا هست که بعدا می‌فهمم و بازم یه لبخند و نفس عمیق و فکر کردن به حکمت و برنامه‌ریزی‌ِ دقیقِ خدای مهربونم منتظرمه... :)



من ندانم به نگاه تو چه رازی ست نهان

که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان!


#غلامعلی رعدی آذرخشی

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

قاطی‌پلو (2)

اهم‌اهم! :)

خب آدم هر چی بیشتر یه کاری رو انجام بده براش راحت‌تر میشه. و چند روزه دارم این حس رو تجربه می‌کنم که راحت‌تر برای من اینه که دیگه پستی منتشر نکنم کلا :| پس در این راستا اومدم اینو بنویسم که این حس‌ها موکول شن به یک ماه بعد حداقل.

ترم سوم به خوبی و خوشی یک ماه پیش تموم شد و به طور شگفت‌انگیزی معدلم هم خوب شد. روزای خوبی رو گذروندم با این‌که خیلی معمولی و تکراری بودن و الآن از کلش فقط درس و پیاده‌روی و هندزفری و هوای ابری یادمه.

شاید باورتون نشه ولی اون اوایل یعنی پارسال که من هنوز با پدیده‌ای به نام آلودگی هوا آشنا نشده‌بودم فکر می‌کردم آسمون همیشه ابریه و شما فکر کن بین هوای آلوده و هوای تمیز و ابری تفاوتی قائل نمی‌شدم :| و تازه امسال پذیرفتم.

قبل از شروع امتحانات تمام ذهن من معطوف بود به دوست‌نداشتنی‌های خوابگاه. یعنی هر دفعه‌ که مامانم زنگ می‌زد رگباری همه‌ش از وضعیت خوابگاه می‌گفتم و این‌که چقدر دوسِش ندارم. بعد دیدم مامانم هر دفعه که زنگ می‌زنه جوری حال هم‌اتاقی‌هام رو می‌پرسه که مثلا نگرانه من باهاشون بد رفتاری نکرده‌باشم یه‌وقت! :| این شد که تصمیم گرفتم دیگه در این باره فکر هم نکنم چه برسه به صحبت با دیگران. خب هرچی بیشتر به یه چیزی فکر کنی و بهش پر و بال بدی، قوی‌تر میشه و باید نیروی بیشتری صرف کنی تا بتونی دیگه فکر نکنی. و الآن وضعیت بهتره و دیگه اون‌قدر ناراحت (غمگین نه‌ها، صرفا مخالف راحت) نیستم.

این از این.


مورد بعدی این‌که اولین تولد غافلگیرانه‌م رو تجربه کردم. چقدر خونسرد بودم واقعا :دی

یه کافه تازه افتتاح شده بود تو شهرمون و تا حالا نرفته بودم طبیعتا. رفیق شفیقم گفت رسیدی زنگ بزن من بیام بالا. منم زنگ نزدم و رفتم پایین و بدین صورت گند زدم به مقدمات جشن غریبانه و صمیمانه‌ی دو نفری‌مون :دی

دیگه این‌که فهمیدم یکی از کارایی که باعث میشه من هیجان‌زده شم و ضربان قبلم بره بالا و نتونم نیشم رو ببندم و حتی خوابم نبره فکر کردن به ایجاد حال خوب در عزیزانم به گونه‌ای منحصر به فرده! منحصر به فرد هم منظورم اینه که خودِ خودم باشم.


اممم... دیگه چی؟

آها ترم چهارم... چه زود گذشت و چه جالب که من اندکی هم بزرگ نشدم :| یعنی منم یه روز بزرگ میشم؟ (توی ذهنم همیشه فکر می‌کنم عشق آدما رو بزرگ می‌کنه. بزرگِ هنوز دوست‌داشتنی... دور به نظر می‌رسه :) )

از این ترم خیلی می‌ترسم. می‌ترسم تجربه‌ی معدل چهارده ترم دو تکرار شه و مهم‌تر از اون باعث شه کلا از ترم‌های زوج بترسم. طبق معمول بعد از اولین جلسه‌ی هر کلاسی که اومدم خوابگاه شروع کردم به حرف زدن درباره‌ی استادا و جمله‌ی تکراریِ عجب استاد دوست‌داشتنی‌ای بود :| هم‌اتاقی‌م می‌گفت هر وقت استادی بود که دوستش نداشتی بیا بگو. و این ترم این استاد رو پیدا کردم ^_^ استاد ادبیات‌مون. یعنی حیف اون ذوق و شوقی که واسه گرفتن این درس داشتم :| ایشون هر چیزی رو که امکانش باشه ربط میده به دین و مذهب. و اثراتش رو نمی‌بینه که چقدر سوال در ذهن من ایجاد می‌کنه و بعد از هر جلسه چقدر من و هم‌اتاقی‌هام بحث می‌کنیم و آخرش آیا به نتیجه برسم یا نه... دوست ندارم دیگه... می‌خواستم صرفا از ادبیات لذت ببرم. شاید تصور من غلط بوده از این درس. امیدوارم یک اپسیلونْ اعتقاد و باورهایی که به نظر خودم دارم و دوسشون دارم تا پایان ترم هم‌چنان برام باقی بمونه.


مسئله‌ی بعدی که فکرم رو درگیر کرده‌بود، اینه که کسی می‌دونه آیا یک استاد حق داره حوصله نداشته باشه برگه‌ها رو تصحیح کنه یا نه؟ حتی اگه قبلش خبر داده باشه؟ واقعا برام سواله. یعنی می‌خوام بدونم من حداقل تو ذهن خودم حق اعتراض دارم یا نه.


راستی رفتم مرکز مشاوره و کارگاه چگونه در جمع بدون اضطراب صحبت کنیم ثبت نام کردم. بعد الآن نگرانم نکنه همون جلسه‌ی اولی بخواد تو جمع صبحت کنیم؟ :دی


فکر کنم خیلی طولانی شد. درباره‌ی بقیه‌ی درس‌ها و اساتید هم بعدا اگه حرفش پیش اومد می‌نویسم. ولی فعلا بگم که چهار تا از شش‌تای باقی‌مونده رو هم دوست دارم :)


یکی از راهکارهام برای تازه نگه‌داشتن حس خوب روزهای خوب، عکس گرفتن از اون حال و هوا و فضاست. عکس زیر خلاصه‌ای از روزهای خوب ماه آذر و دی‌ـه که چیز زیادی درباره‌شون ننوشتم.



درویشی از ابوسعید ابوالخیر پرسید:

او را کجا طلب کنیم!؟

گفت: کجایش جستی که نیافتی؟

+حکایت منم هست.

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶

216_ سه ماه منتظر امروز بودم و امروز انگار نه انگار!

اولین روز تولد دور از خانه و خانواده و دوست. 

حالا امروز که بی‌رنگ‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم، ولی از همون سه ماه پیش دل خوش کردم به صفتی که رَنگو به روزای بیست‌سالگی‌ش نسبت داده‌بود، روزای سبز... :) آبی‌ رو زیاد دوست دارما ولی فکر می‌کنم سبز باشه قشنگ‌تره، شوقِ جوونه زدن رو به یاد میاره! 

امروز اینو دیدم و کسی نبود که بخوام بفرستم و یاد اینجا افتادم.


+ چند روز دیگه بگذره میشه یه ماه که وب‌گردی نکردم. هم مثلا دارم بیشتر به درس و دانشگاه می‌پردازم و راستش رو بگم بد نمی‌گذره و هم حس و حالش کم شده. خلاصه شرمنده. سعی ‌می‌کنم این هفته دیگه تنبلی رو بذارم کنار و دوباره حس و حالش رو به وجود بیارم. :)


من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه...

.

.

.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند...


++سه ماه پیش قرار بود عنوان این پست، خط اول این شعر باشه. :)

  • قـاصِدَک
  • شنبه ۹ دی ۹۶

۲۱۵_ خود شناسی

وی از همان بچگی عادت داشت وسط لذت بردن از خوشبختی‌ها و نعمت‌هایش به روزی فکر کند که دیگر نداردشان.

 بعد از اتمام دوران طفولیت که وی دیگر بچه نبود و خوشبختی‌هایش وسط بازی‌کردن‌هایش که شامل کل لحظات طفولیتش می‌شد، نبود؛ و نمی‌توانست بازی را به هم بزند تا مثلا خاطرات خوشش کمتر شود و از غصه‌ی فرداهایش بکاهد؛ تنها کاری که یاد گرفته و دریغ نمی‌کند، کوفت کردن آن لحظات بر خودش است!


  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۴۲

خبری می‌خواهم...! قدر یک قاصدک از تو اثری می‌خواهم...

#مهدی فرجی


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند. [۶۵]


امیرِ مومنان علی(علیه السلام): آن‌که لغزش خود را ببیند؛ لغزش دیگران در نظرش کوچک جلوه خواهد کرد.

پیامبر مهربانی(ﷺ): آن‌که نسبت به دوست خود محبتی داشته باشد و او را با خبر نکند، به او خیانت کرده است!

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

۲۱۳_ اولین سفر بسیار کوتاه عمرم بود!

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده‌ست.

مردم می‌آیند و می‌روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی‌گیرد. دیگر کسی نقش بر این سینه‌ی سخت و ستبر نمی‌کَند.

دنیا بیستون است و روی هر ستون، عفریت فرهادکُش نشسته است. هر روز پایین می‌آید و در گوش‌ات نجوا می‌کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می‌شود. تو اما باور نکن. عفریت فرهادکُش دروغ می‌گوید. زیرا که تا عشق هست، شیرین هست. 

عشق اما گاهی سخت می‌شود، آن‌قدر سخت که تنها تیشه از پس آن برمی‌آید. روی این بیستون ناساز و و ناهموار گاهی تنها با تیشه می‌توان ردی از عشق گذاشت؛ وگرنه هیچ‌کس باور نمی‌کند که این بیستون فرهادی داشت.

***

ما فرهادیم و دیگران به ما می‌خندند. ما فرهادیم و می‌خواهیم بر صخره‌های این دنیا، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم؛ از ملکوت تا مغاک. عشق، شیر و عشق، شکر؛ عشق، قند و عشق، عسل؛ شیر و شکر و قند و عسلِ عشق، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است. خسروِ ما اما خداوند است.

ما به عشق این خسرو است که در بیستون مانده‌ایم. ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه‌ی هرچه سنگ و صخره می‌زنیم. ما به عشق این خسرو... وگرنه شیرین بهانه است

***

ما می‌رقصیم و بیستون می‌رقصد. ما می‌خندیم و بیستون می‌خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند. آن‌ها که نمی‌دانند خسرو ما چقدر شیرین است!


# بخشی از کتاب "من هشتمینِ آن هفت نفرم" از عرفان نظر آهاری که در اتوبوس خوندم و بسی خوشم اومد.

یاد این بیت افتادم:

یار من خسرو خوبان و لبش شیرین است

 خبرش نیست که فرهاد وی این مسکین است 

#سیف فرغانی


+از بدشانسی‌های دیروز می‌تونم به این اشاره کنم که من صندلی کنار پنجره نبودم و هنگام عبور از جنگلِ واقعا رنگارنگ گلستان هی حسرتِ صندلی کناری رو می‌خوردم!

+ و عنوان "نمی‌دونم خوشحال باشم یا ناراحت"ترین روزِ دوران تحصیلی رو هم میدیم به دیروز! وقتی چهار پنج ساعت از حرکتم به سمت مشهد می‌گذشت و چهار پنج ساعت به رسیدن مونده‌بود پیام‌های گروه رو خوندم و فهمیدم استاد امتحان امروز رو که به خاطر اون برمی‌گشتم، کنسل کرده! :| دوست داشتم توانایی پرواز می‌داشتم و برمی‌گشتم. گرچه کلا از عروسی جماعت خوشم نمیاد چون با اغراق جداترین تافته‌ی ممکنِ جمع هستم؛ ولی خب بدم نمیومد می‌تونستم بمونم و امشب هم اون‌جا می‌بودم!

+امشب عروسی دخترعمه و پسرعمه‌م بود! :) ان‌شاءالله همه‌ی نوگلان نوشکفته‌ی باغ گلستان زندگی خوشبخت بشن! :))

++ تقریبا ۱۹ساعت تو راه بودم(رفت و برگشت)، سیزده چهارده ساعت هم ساکن بودم! از رکورد خوشم میاد کلا! :))

+ولی واقعا دوست داشتم بیشتر پیش خانواده می‌بودم.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

۲۱۲_ یک استاد خوب

کاری می‌کنه منی که دو ماه و نیم پیش نوشته بودم:
"مسخره‌ است که باید بین زبان و ساختمان داده و این چرت و پرتا و چند روز بیشتر موندن پیش خانواده و بیشتر دیدن بابا بزرگم یکی رو انتخاب کنم. مسخره‌تر این‌که باید اولی رو انتخاب کنم."؛ امشب بیام بنویسم:
مسخره است که نمی‌تونم نیمه‌شب چهارشنبه برگردم و باید بین حضور در عروسی عمو و حضور در کلاس یکی رو انتخاب کنم. مسخره‌تر این‌که وقتی عمو زنگ زد و از خاطرات چند سال پیشش گفت که بین امتحان پایان‌ترم شش واحدی‌ش و عروسی برادرش با قاطعیت دومی رو انتخاب کرده؛ من روم نشد بگم مشکلم میان‌ترم پنجشنبه نیست چون هرجور شده واسه اون بر‌می‌گردم و مشکل من یک جلسه غیبتی‌ست که برای این درس مرتکب میشم!

+ یه چیز مسخره‌ی دیگه هم این وسط هست. این‌که چرا مدام شیطون گولم می‌زنه و فکر می‌کنم چون پزشکی نمی‌خونم بهم میگه درس و دانشگاه نباید اولویت اول باشه و اگه پزشکی می‌خوندم برعکس بود؟ و اساسا مهندسی چه کم از پزشکی و طبابت دارد؟ رشته‌های به این عشقی! :))

+پنجشنبه این‌قدر حالم خوب بود که اون دو ساعت بین امتحان معادلات و زبانم بی‌خیال خوندن شدم و دلم می‌خواست بیام از خوش‌حالی‌م بنویسم! ولی گذاشتم برای وقتی که برسم خوابگاه. با این‌که امتحان زبان کمی از خوبی حالم کاست بازم این‌قدر انرژی داشتم که تصمیم گرفتم از راه غیر میان‌بر بیام خوابگاه بلکه تخلیه شم که وقتی رسیدم، مخ هم‌اتاقی‌هام رو نخورم! متاسفانه نه تنها انرژی‌م تخلیه شد، که به صورت کاملا پنچر رسیدم اتاق، از خستگی! و حال پست گذاشتن هم نداشتم دیگه. این رو نوشتم که یادم بمونه یک پست با اون حال و هوای شنگولانه و ز غوعای جهان فارغ به وبلاگم بدهکارم و دفعه‌ی بعد به تعویق نندازمش حتی اگه فکر کنم به نظر بقیه مسخره‌ست! :))


و سخن آخر از # فروغ فرخ‌زاد:

می توان عاشق بود،
به همین سادگی...
من خودم،
چند سالی ست که عاشق هستم
عاشق برگ درخت 
عاشق بوی طربناک چمن
عاشق رقص شقایق در باد 
عاشق گندم شاد...
آری 
می‌توان عاشق بود 
مردم شهر ولی می‌گویند،
عشق یعنی رخ زیبای نگار!
عشق یعنی خلوتی با یک یار!
یا بقول خواجه،
عشق یعنی لحظه ی بوس و کنار!
من نمی‌دانم چیست 
این‌که این مردم گویند...
من نه یاری نه نگاری نه کناری دارم...
عشق را اما من،
با تمام دل خود می‌فهمم!
عشق یعنی رنگ زیبای انار... :)

عاشق باشیم! :) حتی اگه نه یاری نه نگاری و نه کناری داریم :دی

+بعدانوشت: اگه بین درس خوندنات یه سری هم به کلبه‌ی محقرانه‌ی خواهر عزیزت زدی، تولدت مبارک پسرک! :))
+بعدانوشت‌تر: دلم برای این بعدانوشت‌ها تنگ شده بود :دی
  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۵ آذر ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۴۱


روزگار بی تو در یک اغمای طولانی است،
 یک کمای مستمر تا آخرین رگه های حیات... 
ما بی تو لاعلاجیم!


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.




امام حسن مجتبی (علیه اسلام): هر که بر نیک گزینىِ خداوند پشتْ گرم باشد، آرزو نمى کند در وضعى جز آن که خدا برایش اختیار فرموده، قرار گیرد. 
امیرِ مومنان(علیه السلام) :‌ شکر هر نعمتی در این است که انسان آن‌چه خدا بر او حرام کرده از آن دوری نماید.


  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

به بهانه‌ی آدینه ۴۰

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست ‏

همچنانش در میان جان شیرین منزلست

 ‏⁧#سعدى


+ اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند. [۶۰]


امیر مومنان علی(علیه السلام) : 

بزرگترین تکلیف الهی محبت و نیکی کردی کردن به پدر و مادر است.

با ریشه‌کن کردن بدی از سینه‌ی خود، بدی را از سینه‌ی دیگران بیرون کن.

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۹ آبان ۹۶

۲۰۹_ در دل مانده رویایت...

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می‌میرم برایت

ای نام و نشان من، جان من جهان من 

می‌گیرم سراغت، می‌گریم ز داغت

خونت جوهر هستی، شورت در سر هستی 

آه ای راز عطشان، جانم را بسوزان

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می میرم برایت

مصباح الهُدایی تو، محبوب خدایی تو

روشن از تو راهم، محتاج نگاهم

ای عشق نخستینم، معیار دل و دینم

جانم را رها کن، نذر کربلا کن

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می میرم برایت

ای خاکت بهشت من، زیبا سرنوشت من 

ای حصن حصینم، باقی از تو دینم

نامت محییُ الاموات، مِهرت قاضی الحاجات 

جان عالمی تو، اسم اعظمی تو

در دل مانده رویایت، بر لب نام زیبایت 

اربابم حسین جان، می میرم برایت


+ الف. داشت گوش می‌داد، به دلم نشست.

+بعدانوشت: اینم الآن شنیدم: وداع(سید مجید بنی فاطمه). 

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۶

۲۰۸_ به بهانه‌ی آدینه ۳۹


آمدم بنویسم: "دل از یاد تو یک دم نیست خالی" سعدی

 دلم راضی نشد. گفتم بنویسم: "هرگز دلم از یاد تو غافل نشود" ابوسعید ابوالخیر

  خجالت کشیدم. خواستم دست‌خالی نباشم؛ به دلم آمد بنویسم:

 ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

 می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

 حافظ ‌


+تقریبا نود درصد عکس‌ها و سبز‌نوشته‌های اول پست‌های آدینه‌ها منبع‌شون سایت یا صفحه‌ی اینستاگرامِ احرار گروپ است. فکر می‌کردم چون آدرس سایت توی عکس هست لازم نیست بگم. ولی فهمیدم باید بگم!


اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۶۱]


+امیرالمؤمنین علی (علیه السلام): هر چه محبت داری نثار دوستت کن امّا هر چه اطمینان داری به پای او مریز...

امام کاظم(علیه السلام):ملایمت و مهربانى نیمى از زندگى است.


+

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
همــه‌ی شهــر به بیچـارگی‌ام خندیدند
پس چه خوبست سـرم پیش تو پایین باشـد

********************

منُ یادِ خودم بنداز دوباره