✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:)) راستی اگر تصمیم به دنبال‌کردن اینجا گرفتین، قبلش اینو بدونین که من طولانی می‌نویسم، گاهی علاوه بر اون زیاد هم پست میذارم، چرت و پرت هم بلدم بنویسم تازه! :) خلاصه از ما گفتن بود، وقتتون باارزش‌تر از این حرف‌هاست :))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

آخرین مطالب
آخرین نظرات


گفتم

شکســتم توبـــہ‌ها

گفتے

کہ بخشــیدم بیـــا...


+ماه رمضان برام خیلی یادآور ماه محرم‌‌‌‌ـه.

+ کم‌کم داشتم نگران خودم می‌شدم! از چیزایی خوشم میومد که قبلا نکوهششون می‌کردم و احساس می‌کردم دارم خطرساز میشم واسه خودم. خوشحالم که خوردم به ماه رمضان :))

+ افطاری تنهایی نمی‌چسبه! مخصوصا اگه علاوه بر خانواده، آبجوشِ همیشگی مسجد هم نباشه! هرچی امروز لذت برده بودم، داداشم زنگ زد و با توصیف سفره شست برد :| خب اگه منم یادم نمی‌رفت رزرو کنم حرفی برای گفتن داشتم ولی امشب نداشتم. البته فقط در این زمینه‌ها! امروز یه‌ روزِ خوب بود. با اینکه اولش خواب موندم و کلاس بعدی رو هم با ۱۵ دقیقه تاخیر غیبت خوردم و الآنم که آخرشه باید تا صبح بیدار باشم تا این ۶۰ صفحه تموم شه:/، ولی روز خوبی بود؛ با اومدن نمرات میان‌ترم‌های گسسته بالاخره یه درس هم پیدا شد که خیالم راحت باشه، از خانواده اجازه گرفتم واسه اعتکافِ آخر ماه، البته در این موارد اول باید اجازه‌ی بابا رو گرفت که بشه به مامان گفت من که اجازه‌ی اصلی رو گرفتم! :) حالا اگه توی قرعه‌کشی اسمم در بیاد! و دیگه اینکه بعد از افطار هم اتفاق خوبی افتاد :)

+چرا بعد از این همه مدت به جای دوستم باید خواب باباش رو ببینم!؟:‌| البته یه حدس‌هایی می‌زنم، ولی اون حرف‌ها(که الآن دیگه خیلی هم یادم نمیاد) و یادی از قدیما دیگه باید بین من و دوستم رد و بدل میشد، نه من و باباش!:/ 

+ این ۳روز فقط با مشتق درگیر بودم:/ یکی از بچه‌های اقتصاد امتحان داشت و چون رشته‌ی دبیرستانش انسانی بود از منم کمک خواست. این چه وضعیه خب؟ گناه دارن. هرچی حد و مشتق و انتگرال ما از سوم دبیرستان تا همین ترم دوم خوندیم اینا توی یه ترم باید بخونن!

+سه شنبه هم پایان ترم آز فیزیک دارم! جزوه هم ندارم. در وصف کار عملی هم همین بس که آزمایش آخر هی در شگفت بودیم که چرا ولت‌متر صفر نشون میده؟ یکی از آقایون به طور خودجوش اومد کمک و خیلی ضایع بود که کلا یکی از قطعات رو نذاشته بودیم تو مدار!:/

+ هفته‌ی پیش یه دختربچه‌ی ناناز با چادر گل‌گلیِ صورتی و آبی ایستاده بود که باباش ازش عکس بگیره، منم از فرصت استفاده کردم و از نیمرخش عکس گرفتم. عکسه خوب نشده‌ها ولی می‌بینمش ذوق می‌کنم :)

+ امشب که بدون گوشی رفتم بیرون احساس یک کابویِ بدون اسلحه رو داشتم! :)

+قبول باشه نماز و روزه‌هاتون :))

+ به‌ جان خودم من معمولا این ماه کم‌‌حرف میشم! حالا تا ببینم در مَجاز چگونه‌ام!

قـاصِدَڪــ
۰۷ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ نظر



نشاط این بهارم بی گل رویت چه کار آید!؟

 تو گر آیى، طرب آید، بهشت آید، بهار آید!

 #بیدل دهلوی

(و در این هنگام، ما یاد فینگیل‌بانو میفتیم! :) )


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج :) : عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۳۸]


🌸پیام‌آور مهر و رحمت(صلی الله علیه و آله):

اگر بندگان بدانند که در ماه رمضان چه نعمت‌ها و آثارى هست، آرزو مى‌کنند که ماه رمضان یک سال باشد.


۷



+ ۱۰ روز مونده به پایان ماه رمضان سال۹۱ این متن رو در یک وبلاگ خوندم.

"بیاین این چند روز باقی‌مونده‌ی ماه رمضان رو قبل از افطار، زیارت عاشورا بخونیم. این کار چندتا حسن داره؛ اول اینکه روزه‌مون رو با روضه بر ارباب بی کفنمون باز میکنیم.

دوم اینکه نگاه با ارزش امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رو به خودمون جلب میکنیم.

و آخر اینکه به برکت زیارت عاشورا، اگه کم و کاستی توی روزه‌مون داشته باشیم، ان‌شاالله خدای مهربونمون چشم پوشی میکنه." 

مطمئنا اگه الآن اینو می‌خوندم تحت تاثیر قرار نمی‌گرفتم مثل اون‌موقع، ولی به‌ هر حال از اون موقع و حتی برای بعد از ماه رمضان، خوندنش شد جزو دوست داشتنی‌های من. شما هم اگه خواستید این ماه امتحان کنید، شاید مشتری دائم بشید. :)

قـاصِدَڪــ
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۰ موافقین ۱۴ مخالفین ۰

شرمنده‌ی وبلاگم می‌شدم این هفته‌ها که اغلبشون، ارسال پست رو باز نمی‌کردم مگه برای بهتر کردن حالم.

امشب اما صدای خنده‌های ممتد ۴نفره‌ی اتاق ۳نفره‌ی ... بود که سکوت شب رو شکسته‌بود. و خواستم ثبت شه. :) 

+امروز مشغول پرکردن یه پرسشنامه بودم. نوشته‌بود تعداد دوست‌های صمیمی در خوابگاه؟ بلند خوندمش و بلند هم جواب دادم و نوشتم: صمیمی هیچی! الف داشت اسم دوستان خوابگاهیِ صمیمیش رو که من هم جزوشون بودم مرور می‌کرد که این رو شنید و گفت: دستت درد نکنه دیگه! 

چند دقیقه پیش میون این خنده‌ها وقتی یاد رفقای شفیق و دور و مهربونم افتادم کمی و فقط کمی امیدوار شدم که تا پایان این ۴سال دو نفر از این‌ها هم به جمعِ یارهای غارم اضافه شن. شاید :) مهم اینه که من امشب خوب موقعی یاد اونا افتادم و لبخندی که روی لبم نشست از ته دل بود. :)

 

 

+ادامه‌ی عنوان: برای وقت‌هایی که روزگار کنار گوشش سیلی می‌خوابانَد، که کنارش همه‌چیز را مدتی فراموش کند. :) #خانم کارما

 

 زِ یاد دوست شیرین‌تر چه‌کار است؟ :)

# مولانا

 

+ صدای یه پرنده‌ی جدید رو کشف کردم الآن! :) ۴:۰۹. 

به‌قول فاطمه یا سارا، وقتی از صدای پرنده‌ها حرف می‌زنم، از چه چیزی حرف می‌زنم؛

ببخشید دیگه، ترسیدم بخوام برم بیرون هم‌اتاقیم بیدار شه، از همینجا روی تخت ضبط کردم!

قـاصِدَڪــ
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۵ نظر

استاد می‌گفت: همین الآن که من نام استادیوم را ببرم و شما به آن توجه کنید، در ذهنتان تصویری از استادیوم خلق می‌شود و تا هرزمان که توجه‌تان به استادیوم معطوف باشد، آن تصویر در ذهن شما هست و لحظه به لحظه در حال خلق هستید. توجه خدا به ما هم همین‌ گونه‌ست. اکنون که ما نفس می‌کشیم، خدا آن به آن در حال نگاه و عنایت به ماست. اگر یک لحظه نگاهش را از ما بردارد دیگر مایی وجود نخواهد داشت. ضرب به ضرب ضربانِ قلب ما با توجه و عنایتِ او صورت می‌گیرد. خدای دائم‌الفضل ما :)


داشتم با خدایم حرف می‌زدم. در آغاز سخن می‌خواستم فقط یک شکرانه‌ی بهاری باشد، به پاس شنیدن صدای آراسته‌ی پرنده‌ها به نم‌نم باران و برای فرستادن گل‌هایی که هنگام بوییدن‌شان با خود می‌گویم چه کسی در این لحظه سرمست‌تر از من است وقتی غرق در بوی خوش آن‌ها چشم‌هایم را می‌بندم و احساس می‌کنم می‌توانم ساعت‌ها در این حالت بمانم؟، به خدای زیبایم ‌گفتم که چقدر از این آبیِ آسمانیِ پس‌زمینه‌ی سروهای سر به فلک کشیده به وجد می‌آیم. و یک لحظه با خودم فکر کردم چقدر من کمـــــم برای شکرگزاری و لذت بردن از این نعمت‌ها.

یاد حرف دیگری از همان استاد افتادم که می‌گفت: از عالم بزرگی پرسیدند در اوقات پر فضیلتی مانند شب‌های قدر از خدا چه بخواهیم؟ گفت: ظرفیت. و ادامه داد که می‌دانید بچه‌ها، شاید خیلی از توجهات ویژه‌ای که خدا به انسان‌های بزرگ داشته را نسبت به ما هم داشته‌باشد، در حقیقت باران رحتمش بیش از آنچه فکر می‌کنیم بر سرمان می‌بارد؛ اما ظرف‌های ما یا کوچک است و یا کلا برعکس گرفته‌ایم آن‌ها را. 

و بعد احساس دختر بچه‌ی هفت‌ساله‌ای را داشتم که غذایش را خوب خورده، در جمع کردن سفره کمک کرده و حتی پیشنهاد شستن ظرف‌ها را هم داده که البته به علت کوتاهی قدش رد شده‌، و وقتی بالاخره از جنب و جوش می‌ایستد، با شنیدن صدای مادرش که " خب، وروجک! بگو ببینم چی می‌خوای؟" چشم‌هایش برق می‌زند و تصویر عروسکی که روز قبل در فروشگاه دیده، در ذهنش قوت می‌گیرد.

لبخندم عمیق‌تر شد و گفتم: خدای نزدیک‌تر از من به من و خدای مهربان‌تر از مادرم! می‌شود قبل از اعطای هر نعمتی که با جان و دل هم پذیرایش هستم، لطفا و لطفا کمی هم ظرفیتِ داشتنش را به من بدهی؟ 



+تمـــــامِ کہکشــــان نشانہ از تــُـــو دارد :)

+خدا، 

     نه برای خورشید 

                        و نه برای زمین 

                               بلکه برای گل‌هایی که برایمان می‌فرستد؛

       چشم به راه پاسخ است.


بعدانوشت‌ها: ۳:۴۴

- تا دقایقی دیگر صدای پرنده‌ها را می‌شنویم :) 

- طبق معمول این ترم ۸صبح هم کلاس دارم! 

- انگار تازه صدای اهالی خونه رو کشف کردم! که این‌قدر خوشحال میشم. :)

- اصلا انگار تازه لذت بردن از داشتن قوه‌ی شنوایی‌م رو جدی گرفتم! 

قـاصِدَڪــ
۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۵ موافقین ۴ مخالفین ۱ ۹ نظر

طفلے به نام شادی دیری است گمشده است،

با چشم‌های روشن براق

با گیسوی بلند به بالای آرزو

هر کس از او نشانے دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر


+چون آرزو داشت! :)


...در دوردست باغ برهنه چکاوکی

بر شاخه مے سراید

این چند برگ پیر

وقتی گسست از شاخ

آن‌دم جوانه‌های جوان

باز مے‌شود

بیداری بـہـــــار

آغاز می‌شود


 #هر دو از دکتر شفیعی کدکنی دوست‌داشتنی :) 



۱. فکر می‌کردم زیادی حساسم. از آقای تعمیرکار گوشی خوشم نمیومد و در عین حال، حوصله نداشتم و بلد نبودم برم جای دیگه. بازم رفتم همونجا. یکی دیگه بود. این‌دفعه راحت‌تر باهاش حرف زدم و مشکلم رو گفتم، خیلی راحت‌تر! برخوردا فرق داره واقعا! 

 ۲. با داداشم که حرف می‌زدم با همون لحن دوست داشتنی و انگار معمولیش گفت ۲تا گلدون جدید خریده، یه کاکتوس که تا حالا ندیده‌بوده و در گذر زمان و در اثر مراقبت‌های خوب رنگ خاصی پیدا می‌کنه و یک حسن یوسف، و پرسید تو هم خرافاتی که درباره‌ی این گیاه هست رو قبول نداری دیگه؟ گفتم اصلا نشنیدم! امشب که گوگل رو باز کردم و کلیک کردم برای نوشتن و البته بدون نوشتن حتی یک حرف، اولین حدس‌هایی که زد مربوط بود به انواع کاکتوس‌ها، حسن‌یوسف‌ها، خرافات درباره‌ی حسن یوسف و چندتا چیز مربوط به همینا! بدونِ اینکه هیچ‌وقت اینا رو سرچ کرده‌باشم! برام جالب بود. چگونه؟

تابستون قرار بود من ماهانه بهش حقوق بدم تا ایشون مراقبت از کاکتوس‌های من رو در نبودم به عهده بگیره! و من پولم کجا بود آقا؟:دی امشب خودجوش گفت حواسش به گل‌های من هم هست. :) 


 ۳. خب، من فکر می‌کنم همون‌طور که مامان‌ها دروغ بچه‌هاشون رو تشخیص میدن، بچه‌ها هم این توانایی رو درباره‌ی درو‌غ‌های مصلحتی اونا دارن، حتی از روی صدا. کمی هم به حس ششم ربط داره البته! :))


۴.نمی‌تونم توصیف کنم و شما نمی‌تونید درک کنید داشتن یک استاد اندیشه‌ی عالی چه مزه‌ای داره اگه خودتون تجربه نکرده‌باشید. :)


۵. ترس بچگی‌هام، گاهی پررنگ میشه. احتمالا از بیکاریه! ذهن بیکار جولان‌گاه شیطان است به هرحال!


۶. به طور دوست‌نداشتنی‌ای، نمی‌تونم بعضی چیزا رو هضم کنم. نمی‌دونستم میتونم اینقدر با عینک بی‌عدالتی به اطرافم نگاه کنم. بعضی وقتا منطق سرم نمیشه! عکس نینی پروفایلِ بقیه در نظرم ناعادلانه‌ست وقتی یکی تازه بچه‌ش رو از دست داده. بخور و بخواب و ببرِ بعضیا که بماند، شغل راحت بعضیا در نظرم ناعادلانه‌ست وقتی یکی از جونش مایه میذاره و کمتر از حقش عایدش میشه. غر زدن خود بی‌دردم و امثال من ناعادلانه‌ست وقتی یکی دردی داره که کسی نمی‌دونه و همیشه لبخند به لب داره و صبوره و شکرگزاره! 


++ خیلی وقت بود که بهتون نگفته‌بودم چقـــــدر از داشتن اینجا و بیشتر، شما خوشحالم :)) همون پروژه‌ی ابراز محبتِ دی‌ماه فکر کنم!

+هم‌چنان در نوسان و مغلوبِ اون میل غالب! انگار چشمام منتظرن بیکار شم، تنها شم، بعد به شرایط سخت و انبوهِ دل‌تنگی‌های آدمای اطرافم فکر کنم و اونا هم خودشون رو خالی کنن! کی گفته مداد رنگیِ سفید به درد نمی‌خوره؟

قـاصِدَڪــ
۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ نظر


آرزو هستم؛ یک رای‌دومی* خوشحال! :))


*بنا به نظر دوستان اصلاح شد. به نظر من که انتخابات مجلس کوچولو بود و حساب نیست!:دی ولی ظاهرا رای‌دومی حساب میشم! البته من همچنان خودم رو رای‌اولی حساب می‌کنم! :))

بعدانوشت: خب، نتایج هم که مشخص شد. اول تبریک میگم به همگی‌مون که آینده‌ی کشور برامون مهم بود و شرکت کردیم. و ویژه‌تر به طرفداران آقای روحانی :) ۱۴:۴۰

قـاصِدَڪــ
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۷ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ نظر


_ یک شب، حوالی همین ساعت یک شب بخیر بگو و یک عمر بیدارم کن!


 ‌_ دل بی‌قرار نیست، ادا در میاوریم!

چشم انتظار نیست، ادا در میاوریم!

بر لب دعای ندبه و غرقیم در گناه

این انتظار نیست ادا در میاوریم...

 


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


 

دعای فرج⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۳۷]


+ خداوند می فرماید:

بنده ی من با هیچ چیز بهتر از آنچه بر او واجب کرده‌ام، محبوب من نمی‌شود . 


+ پیامبر مهر و رحمت (صلى‌ الله علیه و آله) فرمودند:

نگاه خود را به گرفتار و معلول‌ها و جذامی‌ها، طولانى نکنید چون نگاه طولانى شما، آنها را محزون و رنجیده خاطر مى‌کند.


وقتی حسین(علیه‌السلام) در صحنه است،

اگر در صحنه نیستی هر جا خواهی باش!

چه ایستاده به نماز، چه نشسته بر سفره شراب!


#شهید گلستانی

قـاصِدَڪــ
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۵۰ موافقین ۵ مخالفین ۰

و شگفتا از خودت دختر! :)

+انصافا بیدار موندن تا اذان صبح آسون‌تره تا بیدار شدن! :)

بعدانوشت: مخصوصا که صدای پرنده‌ها رو هم بهتر و بدون خواب‌آلودگی میشه شنید. :) ۴:۰۹‌.

بعدانوشت‌تر: و این‌که محو شدن تدریجی ستاره‌ها و روشن شدن تدریجی آسمون رو ببینی، خیلی حس خوبیه. :) اگه دور تا دورم رو ساختمون احاطه نکرده‌بود و برآمدن خورشید رو هم می‌دیدم، خوب‌تر می‌شد. :) نیم‌ساعت بعد از قبلی.

قـاصِدَڪــ
۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۴۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

بیت‌هاش رو جداجدا زیاد دیده‌بودم. و پسندیده‌بودم!:دی

 

تـُـو همانے کہ دلـَم لک زده لبخنـدش را

او کہ هـرگز نتوان یافت هماننـدش را

منـم آن شاعـر دلخـون کہ فقط خرج تـُـو کرد

غَـزل و عاطفہ و روح هنرمنـــــدش را

از رقیبان کمیـــــن کرده عقب مےماند

هر کہ تبلیغ کند خوبـے دلبنـدش را

مثل آن خـواب بعید است ببینـد دیگــَر

هـَر کہ تعریف کند خواب خوشایندش را

مـادرم بعد تـُــو هے حال مـَرا مےپرسد

مادرم تاب نـــدارد غَـــــم فرزنــــدش را

عشـق با اینکہ مَـرا تجزیہ کرده است بہ تـُــو

بہ تـُـو اصـرار نکرده است فرآینـدش را

قلـب مَـن موقع اهــدا بہ تـُـو ایراد نداشت

مشکل از تـُـوست اگـر پس زده پیونـدش را

حفظ کن این غزلـــم را کہ بہ زودی شایـد

بفرستنـد رفیقان بہ تــُـو این بندش را:

"منـَـم آن شیخ سیہ روز کہ در آخـر عمـر

لای مـــــوهای تـُـو گـم کرده خداونـدش را "

#کاظم بهمنی

 

اون کسے کہ پیش چشـــــم یک جہان بہ رسالت تـُـو تن میده، منَـم. 

#روزبه بمانی

 

گفتش: ســــرو خمیده، هنـــــوز سرو است؟

گفت: به یقیـــــن…

 

پ.ن: این بیت، چندین سال پیش با عکس زیر زیاد دست به دست می‌شد.

 

 

این صوت رو هم چند هفته پیش از  وبلاگ آقای بهزادپور دانلود کردم.

 

 

 

راستی اولین باری که پستی با عنوانِ به بهانه‌ی آدینه منتشر کردم، گفتم شاید زین پس پست‌هایی از جمعه‌ها این شکلی باشه. پس ممکنه جمعه‌هایی هم باشه که نباشه! و نه لزوما فردا! :))

 

بعدانوشت: بالاخره آخرین نمره‌ی ترم اول هم وارد شد! شدم ۱۶.۶۶. میشه حسی بهش داشت! :)) اون شب رو دوست داشتم. :)

 

+یه فاتحه یا صلوات بفرستیم برای همه‌ی اونایی که نیستن؟ :) 

+دائما یکسان نباشد حالِ دوران...

قـاصِدَڪــ
۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۱۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

هـر چہ زیبایـے و خوبـے 

ڪہ دلـم تشنہ اوستـ 

مثل گل، صحبت دوستـ 

مثل پـــــرواز کبـوتر

مے و موسیقے و مہتاب و کتاب

کوه، دریا، جنگل، یاس، سحر

این همـــــہ یڪ سو، یڪ سوی دگـــر

چہـــره همچو گل تازه تـُـو

دوست دارم همــــہ عالَم را لیڪ

هیـــچ کس را نہ بہ اندازه تـُـو


#فریدون مشیری


شباهت من و تــُــو هرچہ بود ثابت کرد

کہ فصل مشترڪ عشـــق و عقـل تنهایـےستـ 


#فاضل نظری


گر بخوانے پادشاهے ور برانے بنده‌ایـــــم

رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تـُـو 

ما قلـم در سر کشیدیم اختیار خویش را

نفس ما قربان تـُـوست و رخت ما یغمای تـُـو


#سعدی


شادم تصـور مےکنے وقتے ندانے

لبخندهای شادی و غـَم فرق دارند


#فاضل نظری

 

 +   اون پیرمرده که معرف حضورتون هست، بوی یاس، حوضِ آب و دو قطره بارونِ بهاری، دلخوشی‌های خوابگاهیِ این روزام. فقط اگه شرایط آب و هواییِ هم‌اتاقیم هم مثل من بود و میشد که پنکه کلا روشن باشه، خیلی بهتر می‌شد! :)

+ در مقایسه با اکثر دوستای صمیمی‌م من میتونم سمت چپی باشم و اونا سمت راستی!:دی(به لحاظ قد عرض می‌کنم!)


قـاصِدَڪــ
۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۷ نظر

ـ ﷽

 

به عمر نوح نزدیک‌ مےشوی،

 امـا برای ما هم‌چنان دعا مےکنے، 

کہ در باران لطفت غرق شویم!

 ‌ #دعایمان کن... ‌

 

+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.

 

دعای فرج :) ⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۳۶]

 

امام سجاد(علیه‌السلام): عاجزترینِ مردم کسی‌ست که نتواند دعا کند.

پیامبر مهر و رحمت(صلی‌الله علیه و آله): خداوند جوانى که جوانى‌اش را در اطاعت از او بگذراند، دوست دارد.

 

● آیت الله بهجت(رحمت‌الله علیه): "حمایت سفارت انگلیس از مشروطه، نشان داد که تایید مشروطه صحیح نیست!"

- وقتی مرحوم شیخ فضل الله نوری فهمید که تایید مشروطه صحیح نیست، چون دید از طرف سفارت انگلیس تایید و پشتیبانی می‌شود و کسان دیگری غیر از علما و متدیّنین و به تعبیر ایشان پاچه‌ور مالیده‌ها، از مشروطه حمایت می‌کنند و دید که این دو طایفه در صف مشروطه‌‌خواهی نمی‌شود با هم جمع شوند، و در یک صراط و در یک خط و یک راه و به منظور یک هدف حرکت نمی‌کنند، از مشروطه‌خواهی دست کشید.

#استاد پناهیان

 

+ 🎀عیدتون خیلی خیلی مبارک باشه :)🎀

 

 

صوتِ نماهنگ اشتیاق(محمد حسین حقیقی و امید روشن‌بین، سال ۹۵)‌

 

قـاصِدَڪــ
۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۲۲ موافقین ۱۵ مخالفین ۰
از اونجا شروع شد که می‌خواستم یک متن بنویسم، همش یک بیت توی ذهنم بود. یاد کتاب ادبیات گاج افتادم. بخش قرابت معنایی، تیترِ جذبه‌ی معشوق...(یعنی بقیه‌ش یادم نیست!) و دیدم چه جالب! اون بیتی که فکر می‌کردم از اینجا یاد گرفتم، اینجا نیست. و در جستجوی ادامه‌ی اون مصراع رسیدم به سایر اشعاری که به نظرم برای فکرکردن قشنگ بودند و حیفم اومد اینجا نذارم. بنابراین با پستی بسیار نامرتب مواجه‌اید!

* متنِ گاج!: 
کشش، جذبه، عنایت، توجه معشوق به عاشق:
می گوید تا کششی از طرف معشوق نباشد، عشقی در کار نیست. کشش از سوی معشوق، انگیزه ی عاشق است. ابراز عشق از طرف عاشق و تلاش و اصرار او و آه و ناله و دوندگی روز و گریه‌ی شب، این ها فقط ظاهر و پوسته‌ی عشق است. اصلِ کاری، چیز دیگریست. آن طرف ماجرا، این  "معشوق" است که دلش به سمت عاشق تمایل دارد و همین خواست معشوق، چنان نیروی جاذبه‌ای ایجاد میکند که عاشق را دیوانه‌وار به طرف معشوق می کشد. 
ِ اینکه "کشش اصلی از طرف معشوق است، نه عاشق" یک نکته ی ظریف و لذت بخش در ادبیات عاشقانه و یک موضوع کلیدی در عرفان محسوب می‌شود. این مفهوم در متون عرفانی به این صورت تعبیر می شود که عشق، یک امانت الهی و یک توانایی بالقوه در وجود همه‌ی موجودات است و هروقت خداند به بنده نظر کند و دل او را به سوی خود بکشد، ناخودآگاه عاشق شروع به نالیدن از درد جدایی می کند.

* و اما مصراعِ شناور در ذهنمان: 
تا کہ از جانب معشــوق نباشد کششے
کوشش عاشــق بیچاره بہ جایـے نرسد

* مصراع جالب بعدی:
خـود اوست جملہ طالب و ما همچو سایہ‌ها

* نوشتاری پیرامون این مصراع که نام نویسنده مشخص نبود: 
مصرع اول بیت یعنی "خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه‌ها"، مولانا معشوق را طالب حقیقی معرفی می‌کند، یعنی معشوق را عاشق می‌داند! 
این موضوع بارها در مثنوی به میان کشیده شده است. اینکه کشش اصلی از طرف معشوق است و اگر عاشق طالب وصال است، در حقیقت این وصال را خود معشوق می‌خواهد!
 هیـچ عاشـق خود نباشد وصــل‌جو 
کہ نہ معشــوقش بود جـــویای او
  و آن میل طلبی را هم که عاشق برای وصل به آن معشوق ازلی دارد، خود معشوق ایجاد کرده است:
این طلب در ما هم از ایجــاد تـُــوست 
ور نہ در گلخن گلستان از چہ رُست؟
 داستان آن شخصی که الله الله می‌گفت، ولی پاسخی برایش نمی‌آمد و شیطان به وی گفت: این همه الله را لبیک کو؟ در مثنوی داستان قابل تأملی‌ست. شخص "اللّه اللّه" گفتنش را متوقف می‌کند تا اینکه در خواب هاتفی به وی می‌گوید:
گفت آن اللّہ تـُــو لبیـــــک ماست 
 آن دعا و آه و سوزت پیک ماست
ترس و عشـــق تـُـو کمنــد لطف ماست 
 زیر هـــــر یا رب تو لبیـــــک‌هاست


* این بیت هم از سعدی:
ما خود نمےرویم دوان در قفــای کس
 آن مےبرد کہ ما بہ کمنــد وی اندریــم



* و این متن آخر، به این‌ها بی‌ربط‌ـه ولی جالب بود:
هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد، ظهور کند، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه‌ها است در پی نیمه‌ها، مگر نه وحدت غایت آفرینش است؟ پروانه مسیح شمع است، شمع تنها در جمع، چشم انتظار او بود، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

+ اگه شعر دیگه‌ای داشتید، بنویسید لذت ببریم :)

++ برای اولین بار دارم محافل دانشجویی و سخنرانی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... رو شرکت می‌کنم! مامانم میگه: مگه بیکاری دختر؟ منم که طبق معمول می‌گم: آره!
من از اونایی‌ام که هرجا نتونم تشخیص درستی داشته‌باشم، به موافق‌ها و مخالف‌ها و رفتارِ غالب‌شون نگاه می‌کنم. و سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا اصلا ذره‌ای بی‌ادبی و بی‌احترامی لازمه؟ به‌شخصه نسبت به رفتار بعضی‌ها احساس غیر خوب و حتی ترس پیدا کردم!
قـاصِدَڪــ
۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹ نظر

می‌دانید، امروز یک خبر نسبتا بد دریافت کردم، موقع شروع کلاس:/. و طبیعتا به بیرون رفته، کمی اشک ریخته و برگشتم. آخرِ کلاس، چون می‌خواستم یک سوالِ آداب معاشرتی در آن زمینه از نگار بپرسم، به او هم گفتم. اول که تعجب کرد از خونسردی‌مان. بعد هم که دید چشمان‌مان دارد به حالت آماده‌باش در می‌آید، گفت: الآن بهش فکر نکن. توی خوابگاه می‌تونی فکر کنی و راحت گریه کنی. شاید باورتان نشود ولی بهش فکر نکردم. امروز یکشنبه بود. یادتان هست که چه راجع به یکشنبه‌ها گفته‌بودم؟ خب، امروز قبل از کلاس نگار، کلاس داشتیم و نشد که مثل هفته‌های قبل برویم و خاطره بسازیم. بین دو کلاس هم چون شدیدا از دیدن نمونه‌ سوالات درسی که چهارشنبه امتحانش را داریم، گرخیده‌بودیم؛ بدو بدو رفتیم کتابخانه و کتاب گرفتیم. و در راه کتابخانه به کلاس نگار که باز هم قیدش بدو بدو بود صوت این هفته‌ی رادیوبلاگی‌ها را دوباره گذاشتم تا او نیز بشنود که دقیقا موقع رفتن استاد به کلاس تمام شد. به تنهایی عزم برگشت نمودم. از آن‌جایی که هوا بسی برای من گرم بود و سرتاپا خیسِ عرق شده‌بودم روی نیمکتی نشستم تا استراحت کنم. و نیم‌ساعت بعد از ترس شدید شدن باران و تبدیل شدن به موش آب کشیده راه افتادم! بهار است و مشهد و هوایی که معلوم نیست با خودش چندچند است!

و همین الآن که تازه از آن طرف پنجره به این طرف آمده‌ام و این پست را می‌نویسم، نه‌تنها قصد گریه ندارم، بلکه یک عدد آرزوی ذوقیِ پرانرژی هستم که از بچگی آرزو داشت از رعد و برق عکس بگیرد و امشب موفق شده. :)


و


+تصمیم گرفتم خبرهای بد رو ننویسم. مگر اینکه واقعا راهی به‌جز نوشتن برای آروم‌شدن نباشه. :)

+ تا اواسط پست به زبان محاوره بود، بعدش کانالم عوض شد، دیگه اولش هم درست کردم!

+ولادت حضرت علی‌اکبر(علیه‌السلام) رو تبریک میگم. :)

همگی جوونید دیگه، روزتون هم مبارکا باشه. :) الهـــــی که به قول مادربزرگا خیر از جوونی‌تون ببینید و وقتی هم که به لحاظ سنی از از دوران جوانی خداحافظی نمودید، دلتون سبز و جوون بمونه :)



این قافله‌ی عـمـر عجــب مے‌گذرد

دریاب دمـــے که با طـرب مےگذرد

#خیام

قـاصِدَڪــ
۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۴ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ نظر

نشسته‌بودم و داشتم تمرین‌هام رو انجام می‌دادم(خودمم باور نمیشه ولی امروز ۶ساعت مشغول درس بودم! :) ) و نیمکت کناری هم دوتا دانشجوی غیر ایرانی و یه ایرانی نشسته‌بودن و ایرانیه داشت براشون حرف می‌زد. گفت: امتحانِ دکتر نون. سخت، سعی کن چرت و پرت هم بنویس! گفت: چرت و پرت؟o_o جواب داد: بله، بلد هست یا نه، بنویس، اضافی، اضافی بنویس. اوشون هم انگار که چیز مهمی یاد گرفته‌باشه با یه لبخند بامزه سرش رو تکون داد و گفت: آها! چرت و پرت. :))


بعدانوشت: هم‌اتاقیم پرسید: قبراق رو با کدوم ق می‌نویسن؟ گفتم: ق.(تلفظش فرق داره خب! با تلفظ ق گفتم) خندید گفت: خسته نباشی! منظورم اینه که با ق تک نقطه می‌نویسن دیگه؟ من هیـــــچ نگفتم. دوباره خندید و گفت: یه‌بار دیگه میگی با کدوم؟ گفتم: قاف بابا! قاف! 

+ واقعیت اینه که من گیج شدم و فکر کردم ق تک‌نقطه نداریم و واسه همینم هیچی نگفتم. و واضحه که بعدش به روی خودمم نیاوردم!:دی


قـاصِدَڪــ
۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۳۲ موافقین ۱۰ مخالفین ۰

دقیقا لحظاتی مثل چند لحظه پیشه که باعث میشه باور کنم منم مثل همه‌ی خوابگاهی‌ها دلتنگی دارم. منظورم دل‌تنگی واسه افرادی‌ست که حالشون خوبه و فقط اندکی(؟) دورن! اینکه وسط شستن صورتم به این فکر کنم که چند ساعته گوشیم خاموشه و شاید مامان زنگ زده باشه، که الآن خوابه و نمی‌تونم زنگ بزنم. و خب، یهویی دلم واسه گفتن دوسِت دارم و شب‌بخیر تنگ شد... امیدوارم ادامه پیدا نکنه که زنگ بزنم و از خواب بیدارشون کنم که بگم شب بخیر و خوب بخوابین!:دی


من خیلی تماس گرفتن رو دوست دارم! البته همیشه می‌مونم که چی بگما! دیشب الف می‌گفت دلش می‌خواد یکی الآن بهش زنگ بزنه، گفتم چه تفاهمی! منم دلم می‌خواد به یکی زنگ بزنم! گوشیم رو از کیفم در آوردم و شمارش رو گرفتم و به خودش نشون دادم. باز یادم نمونده‌بود اسمش رو از اِهِم به اسم خودش تغییر بدم! خندید. چند ثانیه گذشت. گفتم جواب بده دیگه، اصلا شاید یکی کار مهمی داشته‌باشه! جفتشون به این حرف بی‌مزه خندیدن. دکمه‌ی سبز رو زد. فوت کردم! تجربه‌ی باحالی بود. وسط خنده‌هاش گفت: خدایی اسمم رو عوض کن دیگه! اهم آخه؟ گفتم یه اهم دیگه هم دارم که نمی‌دونم کیه، الآن، الآن زنگ زد، آ، جمعه ۸ بهمن هم از مخاطبام هستن! و بازم جفتشون خندیدن! و برآیند سایر حرفای بی‌مزه‌م این شد که گفت خیلی وقت بود اینقدر از ته دل نخندیده‌بودم! اگه نمی‌شناختمش، می‌گفتم دروغ میگه. ولی شناخته‌بودمش و راست می‌گفت! خوشحال شدم. خندوندن آدم‌هایی که دلایل محکمی برای گریه‌کردن دارن، خوشحال‌کننده‌ست، حتی اگه ناشی از توقع پایین طنزشون باشه. 


همین الآن که من دوباره صورتم رو شستم، صدای آهنگ و شادی از سایر اتاق‌ها بلند است! خوابگاه خیلی جای جالبیه، ممکنه در یک لحظه‌ی مشخص، توی ۱۰تا اتاق این طبقه ۱۰تا احساس مختلف وجود داشته‌باشه. و من با شنیدن یک کلمه یا جمله از نمود این احساس‌ها بقیه‌ش رو توی ذهن خودم می‌سازم. قصه‌ی آدما رو دوست دارم. همیشه از کتاب‌ها یا فیلم‌هایی که اولشون نوشته‌ این داستان بر اساس اتفاقات واقعی‌ست؛ بیشتر خوشم میاد. این آدمای رنگارنگ هم‌سن خودم، خودِ واقعیتن. سعی می‌کنم تک‌تک‌شون رو دوست داشته‌باشم. [در این لحظه سارای اتاق بغلی به ذهن نگارنده آمد و پرسید حتی من؟] حتی سارای اتاق بغلی که هنوز هم که چندین ماه است از اشاره‌ی قبلی من به ایشان می‌گذرد، جرات سلام کردن بهش رو پیدا نکردم!


از اونجایی که آدمی‌زاد کلا دلش تنگ میشه، حتی برای دل‌تنگی‌هاش؛ می‌دونم چندسال دیگه دلم واسه اینجا هم تنگ میشه. مخصوصا برای نشستن این بالا و آویزون کردن پاها.



خب، باید بگم بازم از اینجا استفاده‌ی ابزاری کردم برای بهتر کردن حال خودم! :) و دیگه نمی‌خوام که به خانواده زنگ بزنم. و هرگونه احساس دل‌تنگی رو در این لحظه تکذیب می‌کنم! میریم که بخوابیم و داشته‌باشیم یه هفته‌ی عالـــــے اردی‌بهشتی رو که متاسفانه با میان‌ترم‌ها آراسته شده!:دی


با هــَــرچہ بہ جز تـُــوست مرا ساز مـــــده.

#مولانا


+گاهی اوقات فکر می‌کنم ممکنه اینجوری ⇩ بهتر باشه. :)

قـاصِدَڪــ
۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۴۲ موافقین ۸ مخالفین ۰