✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشـَـد

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن.

+مناجات شعبانیه

انگیزه‌ی ابتدایی شروع پست این بود که دیدم بی‌انصافی‌ست فقط از کل‌کل‌ها و دعواها و گیس و گیس‌‌کشی‌هامون بگم! ساعت ۱۱ اومد خونه و پس از چندی به من گیر داد که تو چرا همش نشستی؟ اصلا از وقتی بیدار شدی از جات تکون خوردی؟ منم گفتم آره رفتم صورتم رو شستم! بعد از عرض خسته نباشید اینقدر جملات قبل رو گفت که من فکر کردم شاید خرابکاری‌ای کردم یا خرابکاری‌ای کرده که اصرار داره خونه رو بپیمایم! اول رفتم اتاق سابقم که الآن اتاق ایشونه و البته من همچنان اعتقاد دارم اتاق منه و بعد رفتم اتاق در حال حاضرم که اتاق سابق ایشونه! دیدم یه پلاستیک به دستگیره‌ی در آویزونه! و توشم یه بسته‌ی کادو شده‌ست :))


اینو روی تخته دیدم. جذب اون یه تار مو شدم فقط! :دی بهش میگم اسم این کار چی بود؟ تلقین مثبت؟ انرژی مثبت؟... میگه پذیرش آینده! 



عصر قرار بود با چندتا از بچه‌ها که از پارسال همدیگه رو ندیده‌بودیم بریم بیرون. از اونجایی که حالِ خودم با اون کادوی غافلگیرانه خوب شده بود، تصمیم گرفتم به اونا هم یه یادگاری بدم به مناسبت امروز. و چندتا دستبند درست کردم و با خودم بردم. اینم به درخواست الی عکسی از اونایی که تا به الآن درست کردیم. چندتاش واسه منه، چندتاش دوستم، و چندتا هم یادگاری‌های امروز :)


 

دیر که نیست برای تبریک؟ عیدتون مبارک :) ویژه‌تر به دخترا :) 



اقبال عجم بود، قدم رنجه نمودید…

یک فاطمه هم قسمت ایران شده باشد! 


قـاصِدَڪــ
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۷ نظر
در پاسخ به دعوت الی قراره تصوری از 10 سال بعد خودم رو بنویسم. 16 اسفند هم یه نظر تو همین مایه‌ها ازم ثبت شده در وبلاگ خاتون گیس‌گلابتون که میخوام ازش تقلب کنم! یه کوچولو فرق داره اونم اینه که اونجا قرار بود دوست‌داشتنی‌ترین تصور از 10 سال بعد رو بنویسیم :)
همین اول بگم که شما هم بهش فکر کنید و اگه دوست داشتید؛ بنویسید درباره‌ش! :)

29سالگی آرزو رو دوست ندارم پس از 30 میگم! به نظرم 30 سالگی سنی‌ـه که اگه هنوز هم تکلیف آدم با خودش مشخص نباشه دیگه شوق و ذوقی برای فوت کردن شمع تولدش نداره و این رو دوست ندارم. پس امیدوارم که در این زمینه مشکلی نداشته باشه :)
اگه همچنان مهندسی رو دوست داشته باشه، عضو یه تیم کوچکه که پروژه‌های کوچک و بزرگ انجام میدن. هنوزم بعضی شبا تا دم دمای اذان صبح بیداره؛ یا مشغول کد زدنه و یا کارهای مربوط به مدار رو انجام میده که الآن اسمشونم بلد نیست حتی! :دی¹ بعد از اون که کارش رو درست انجام میده به خودش جایزه میده :) البته قول نمیدم که در حین اجرای کار غر نزنه :دی
یه عالمه شعر خوشگل حفظ کرده و برای هر موقعیتی بیتی در چنته داره و در مشاعره‌ها به این راحتی کم نمیاره! :)
دوستای الآنش رو هم‌چنان داره و بازم تو دورهمی‌های سالانه‌ای که میذارن؛ اونقدر می‌خندن که دلشون درد بگیره! :)
اگه ازدواج کرده‌باشه، عضو یه خانوداه‌ی 2 یا 3 نفره‌ست که از ثانیه به ثانیه‌ی با هم بودنشون خوشحالن و لبخندهاشون عمیقه :)
در اوقات فراغتش هی کتاب می‌خونه! شاید کارتون هم ببینه! از سفرهای کوچولوی خانوادگی هم که نمیشه چشم‌پوشی کرد! :)
یه باغچه‌ی کوچک داره که با تک‌تک گل‌هاش خاطره داره(ترجیحا دارای مقادیر زیادی نرگس :) ) و اگه کسی براش عزیز باشه از گل‌های اون باغچه بهش هدیه میده :)
خط‌‌ش هم اونقدر خوب شده که بتونه تابلوهای خوشنویسی خودش رو بزنه به دیوار! :)
وقتایی که ناراحته ماشین رو برمیداره و میره بهشت زهرا (ترجیحا بالای یه کوه یا تپه‌ی سرسبز باشه!) یا گلزار شهدای گمنام و آرامش می‌گیره.
وقتایی هم که خوشحاله هی حرف می‌زنه و حرف می‌زنه و لبخند می‌زنه! :)
اگه قرار باشه درباره‌ی شهر مورد علاقه‌ی زیستن هم بگم، یا همینجاست، یا مشهد یا شهر کوچکی نزدیک مشهد و یا شهری کوچک و غیر ساحلی در شمال!(غیر ساحلی بدین دلیل که یه مورد دیگه به اون بالا اضافه شه و برای آروم شدن مسافتی از اون جاده‌های دوست داشتنی رو تا رسیدن به دریا طی کنه!) :)
 امید است که با برادرش هم وارد صلح دائمی شده‌باشه! زشته دیگه! 30سالشه ناسلامتی! :)
هیچکدوم اینا رو مطمئنِ مطمئن نیستم! در واقع من معمولا مطمئن نیستم! ولی اینو مطمئنم که لحظاتی هست که احساس می‌کنه تک‌تک سلول‌هاشم که به زبون بیان و بگن الحمدالله نمی‌تون شکر شادی‌ش رو به جا بیارن. آرزوی 10سال بعد از زندگی‌ش راضی‌ـه. 

1. این قسمت متاثر از یک شب، شب بیداری و کار لذت‌بخش و البته با استرس با آلتیوم دیزاینر که اولین تجربه‌م هم محسوب میشد؛ در همون روزا بود!



آرزوی 10سال بعد ثروتمنده و سرمایه‌ی زندگیش آدمای دور و برش‌ هستن که از این جنس‌اند! :))


خوب تـُـویی،
عشـــــق دل انگیز هم...
باد تـُـویی،
دلخوشی‌ام نیز هم...
کس نتواند که بگیرد تـُــو را
دولت جور و غـم و چنگیز هم...

#مریم قهرمانلو

اینم همینجوری! یه زمانی به‌جز آهنگای مازیار فلاحی چیز دیگه‌ای گوش نمی‌دادم!
(عشق تو صدام، مازیار فلاحی)



قـاصِدَڪــ
۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ نظر


به جز سلام به تـُــو، آن هم اکثرا از دور 

چه کرده‌ایم در این عمری از تباهی‌ها؟ 

# کاظم بهمنی 


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۴۶]


امام زمان (عجل الله تعالی) : چیزى ما را از شیعیان محبوس نکرده است، مگر اعمال ناخوشایند و ناپسندى است که از آن‏ها به ما مى‏ رسد.



● به خاطر خوبی ها

خدا از ما امتحان نمی‌گیرد که معلوم شود ما قبول می‌شویم یا رد. خدا در تمام امتحانات بنا دارد خوبی‌های ما را رو کند و زیبایی‌های روح ما را متجلّی نماید. هر بار که ما در یک امتحان شکست می‌خوریم خدای مهربان از راه دیگری وارد می‌شود تا بلکه ما بتوانیم روسفید شویم و مولای خود را سربلند سازیم.


#علیرضا پناهیان 

قـاصِدَڪــ
۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۲:۲۳ موافقین ۷ مخالفین ۰
با گذشت سه هفته از اومدنم، تاااازه از اون نگرانی و احساسات دوست نداشتنی ناشی از خوابگاه خلاص شدم! ترم اول رو که اصلا دلم تنگ نشد و نگرفت، مقایسه می‌کنم با بعد از عید که حداقل چند شب در میون گریه می‌کردم؛ و می‌ترسم از ترم بعد! :|

پارسال رفتم کلاس نقاشی روی شیشه. برای منِ بی‌هنر پیشرفت خوبی بود. اینقدر خشنود گشته‌بودم که دو دوره رفتم کلاس. امسال رفتم نقاشی برجسته. فکر کردم مثل پارساله و اینم دو دوره میرم و تازه بعدشم میرم یه نقاشیِ یه‌جور دیگه که مطمئن نیستم اسمش رو. ولی هنوز اندر خم تابلوی اولم! سخت نیستا ولی همون پارسالی رو ترجیح میدم. اینجوریه که باید با سرنگ خمیر رو بذاریم روی بوم. و این سرنگ‌ها گاهی زیادی سفت میشن و مثلا قیافه‌ی مضحکی پیدا می‌کنم موقع تلاش برای پر کردن یه سرنگ فسقلی 3cc! تازه اول هر جلسه‌ای که سرنگ جدید باز می‌کنم؛ سوزنش رو میزنم بهش و چند دقیقه نگاش می‌کنم و خوف می‌کنم مخصوصا اون 10ccها رو!

پس از تصمیم به درست کردن دستبند و یاد گرفتنش از وبلاگ الی؛ رفته‌بودم یه مغازه واسه تهیه‌ی نخ زرگری. مثل مغازه‌های پیش از این اسمش رو هم نشنیده بود خانم فروشنده(اندر مصائب زیستن در شهرهای کوچک(البته دوسش دارما)). دستبندم رو بهش نشون دادم و گفتم اونم نبود، نبود. یه نخی باشه که ضخامتش مثل این باشه. گفت ندارم. بعدش گفت این گره(گره‌ی کشویی‌ست اسمش) رو بلدی الآن به من یاد بدی؟ گفتم شرمنده الآن نه؛ قراره عصر یاد بگیرم. چند روز گذشت و یاد گرفتم. رفتم مغازه‌ش که بهش یاد بدم، چون سرش شلوغ بود گوشی‌ش رو داد تا عکسای آموزشش رو براش بفرستم. بعد یه نخ دیگه رو ازش پرسیدم. گفت اینجا نداره و مغازه روبرویی داره که اونم از ایشونه و شخص دیگری فروشنده‌ست. رفتم اونجا گفت ندارم. اومدم بهش گفتم. با این‌که سرش همچنان شلوغ بود دوباره باهام اومد و گشت و برام پیدا کرد. از اون‌جایی که من معمولا با بی‌حوصلگی فروشنده‌ها مشکل دارم، اون لحظات احساس خوبی پیدا کردم :)

بطور کلی روزهای تابستون ما(من و یکی از دوستان) تقسیم میشه به ۴قسمت: درس یا یادگیری مباحثی مربوط و حتی نامربوط به رشته، کلاس‌ نقاشی، همون اولی!، رفتن پیش یکدیگر و انجام کارهایی مثل همین ساخت دستبند. 
+ شما که فکر نمی‌کنید قسمت اول و سوم رو با رغبتِ صد درصدی انجام میدم؟ :دی

از پارسال که این ایده‌ی رفیق رو در اتاقش مشاهده کردم، می‌خوام قسمتی از دیوار اتاق رو به شکل آلبوم دیواری دربیارم و سعی می‌کنم این تابستون انجامش بدم حتما. تقریبا مثل این تصویر. بدون قسمت روشنایی‌ش و احتمالا با کاموا یا همین نخ‌هایی که باهاشون دستبند درست کردم(نخ چرم‌دوزی). :



پریشب دسته جمعی فکر کردیم که دزد اومده. و بعدش فهمیدیم که توهم بوده. در اون بحبوحه‌ی ترس و لرز داداشم میگه: نترس. در جهان امروز هیچ‌چیز ترسنا‌کتر از شکل‌گرفتن یک اندیشه در ذهن فرد متعصب نیست! به همین لفظ قلمی :|

جدیدا فهمیدم درگیری فیزیکی با برادر برام بازی دو سر باخته!(امیدوارم درست گفته باشم) اون بزنه من دردم می‌گیره، من بزنم بازم من دردم می‌گیره! :|

والدین گاهی وقتی می‌خوان من رو صدا بزنن میگن اَل‌آرزو!( میانه‌ی کار، یادشون میاد که میخواستن آرزو رو صدا بزنن نه علی‌اصغر :دی). دیشب برادرمون این موضوع رو دستمایه‌ی خنده کرد و اون‌قدر عربی حرف زد و خندیدیم که اگه ادامه می‌داد از شدت خنده غلت می‌زدم! 


من می روم ز کوی تـُــو و دل نمی رود
این زورق شکسته ز ساحـل نمی رود

گر بی تـُــو سوی کعبه رود کاروانِ ما
پیداست آن که جز رهِ باطل نمی رود


#دکتر شفیعی کدکنی



امام صادق(علیه السلام) : ارباب‌گونه به عیوب دیگران ننگرید، بلکه چون بنده‌اى متواضع، عیب هاى خود را وارسى کنید.
+کاش یادم بمونه.
قـاصِدَڪــ
۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

هیچ‌وقت نتونستم انرژیم رو توزیع کنم واسه کل مدت زمان مسابقه‌های طولانی‌تر یا سخت‌تر. هرچی مربی‌ها می‌گفتن بذار واسه دقایق آخر هم نفس داشته‌باشی، حالیم نبود. نیمه‌ی راه اونجایی که خوب جلو بودم، کم می‌آوردم و از اون به بعد فقط ادامه میدادم که به آخرش برسم، به عنوان نفر آخر. الآن احساس می‌کنم توی چندتا نقش مختلف رسیدم به نیمه. خوبیِ مسابقه‌های طولانی اینه که میتونی بزنی کنار، خستگیت رو در کنی و دوباره ادامه بدی. پرانرژی‌تر شاید.


بابابزرگ فقط میتونه بخونه. تا حالا ندیدم بنویسه. شعر ولی زیاد حفظه. امشب من داشتم شام می‌خوردم. مامان بی‌توجه به من که می‌گفتم بلدم داشت طرز تهیه‌ی پوره‌ی سیب زمینی رو برام توضیح میداد. بابابزرگم داشت شعر می‌خوند. یه لحظه یاد بی‌بی افتادم که می‌خواستم ذکرهایی رو که همیشه برای سلامتی ماها وقتی میریم مسافرت میخونه، بنویسم؛ که نشده بود. خواستم پا شم کاغذ قلم بیارم شعرای بابابزرگ رو بنویسم ترسیدم. نشستم. بیت اولش ولی این بود: ای دل به کجا روی که شاه در نجف است/فریادرس هردو سرا در نجف است.


معمولش اینه که مرهم باشم. ولی نمکی بیش نیستم روی زخمش؛ وقتی می‌بینم مامان ناراحت میشه وقتی من ناراحتم.


حق با من نبود. این من نبودم که خوب شده بودم و برای مدتی از زندگی لذت می‌بردم. خدا خودش یه چشمه‌ی کوچولو از اون لذتهای بندگیش رو بهم چشونده بود. که من هرچی الآن به خودم بگم فرض کن مثل چندسال پیشی و مثل آدم زندگیت رو بکن؛ نتونم و مثل بچه‌ها پا بکوبم به زمین که نمی‌خوام! می‌خوام مثل این چند سال اخیر زندگی کنم!


حسی که الآن نسبت به خدا دارم؛ مثل بچه‌ی شیطون و لجبازی‌ـه که میخواد با مامانش قهر کنه ولی طاقت یه دقیقه نگاه نکردن مادرش رو هم نداره. خدایا اون اشکا از ناشکری نبودا، یه‌ذره زیادی لوسم فقط. خدایا شکرت؛ ممنون واسه همه‌چی :)



+ خدایا لذت گفتن این عبارت از ته دل رو بهمون بده:

«إِلَهِی کَفَى بِی عِزّا أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْد»: خدا جان! همین که بنده‌ی تو باشم برای من بس است از همه عزیزی های عالم! و چه عزتی است عبد تو بودن!

+اللَّهُمَّ وَفِّقْنِا لِمَا تُحِبُّ وَتَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ، وَالْعَمَلِ، وَالنِّیَّةِ، وَالْهُدَى، إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.

استاد اندیشه‌مون میگفت از فرصت های ماه رمضان استفاده کنیم و یه سری به دعاهای قشنگی که به ائمه منسوبن و احتمالا کمتر میخونیم بزنیم؛ هم از مفاهیم بلندشون لذت ببریم؛ هم واسه خودشناسی و خداشناسی مفیده.

+آقای قرائتی میگفت مومن باید میلیاردی دعا کنه! وقتی دعا می‌کنین واسه همه دعا کنین. یه تغییر ضمیر می‌خواد فقط :)



شب‌ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تـُـو به من می رسد از دور...


#فریدون مشیری


+عنوان از #فاضل نظری


قـاصِدَڪــ
۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۴ موافقین ۱۰ مخالفین ۰

چند وقت پیش به‌همراه خانواده‌ی سه‌نفره‌ی دخترخالم رفتیم شهربازی. برای اولین بار عزم خود را جزم نمودم که سوار ترن شم. همسر دخترخالم گفت: به سن من و مهتا نمی‌خوره؛ ما همین‌جا منتظر می‌مونیم. :) مهتای ۳ساله هم می‌گفت: بابایی نترس، تو گَهْرِمانی! :)) (با وجود تمام لحظاتی که قلبم اومد تو دهنم و جیغ زدم؛ و علیرغم انتظار مادرم مبنی بر به غلط کردن افتادنِ ما؛ ترسم ریخت و دفعات بعد با خیال آسوده‌تر سوار میشم!)



برادرم در عین جدی حرف‌زدن خوب میتونه آدم رو بخندونه! امروز بعد از مدت‌ها از ته دل و طولانی(طولااااانی‌ها) می‌خندیدم! اگه یه‌وقت هم رو دیدیم و به سبب موضوعی در جمع خنده شد و من طولاااانی‌تر خندیدم، باور کنین در حال مسخره‌بازی نیستم! تازه لپ‌ها و دل خودمم درد می‌گیره :( ولی نمی‌دونم چرا بعضی چیزا اونقدر که برای من خنده‌ داره برای همراهانم نیست.  



برای منی که بر خلاف میلم دیر می‌خوابم؛ یکی از شیرین‌ترین و باحال‌ترین صبح‌هایی که داشتم روزی بود که بیدار شدم و دیدم لامپ روشن مونده و لپتاپ هم که شب قبل مشغول خوندن بودم کنارم درش بازه! حتی آخرین جمله‌ای رو هم که خونده بودم به یاد می‌آوردم! انگار مثلا یه نفر دکمه‌ی offم رو زده باشه!



قبلا تصور من این بود که باید قرص خواب‌آور رو در تخت‌خواب بخورم تا یه‌وقت وسط راه بی‌هوش نشم! :| الآن خیلی فرق کرده :دی

کسی هست که قبل از ۱۲ بخوابه؟ چگونه واقعا؟ الآن باید خواب باشه ولی به هر حال!



+ یادتونه گفتم نشد من اینجا یه حرف جدی بزنم و بعدش خلافش عمل نکنم؟ موقع نوشتن پاراگراف قبل خمیازه پشت خمیازه :دی خلاصه اگه امشب کامنتای احتمالی بی‌جواب موند بدونید فردا، صبح شیرین و باحالِ دیگری رو قراره تجربه کنم :)) برای این‌که شما هم بی‌نصیب نمونید چندتا عکس خمیازه‌طور گذاشتم بین متن :)

+خدایا شکـــــرت :)


خاطرت باشد کسے را خواستے مجنون کنے

زخم قدری بر دلش بگذار، مرهـــــم بیشتر 

#محمدحسین ملکیان



من در بیان وصف تـُـــو حیران بمانده‌ام

حدیست حسن را و تـُــو از حد گذشته‌ای

#سعدی


قـاصِدَڪــ
۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۱۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ نظر


ولی من یه عمره نشستم بیای

 تــُـو عطر غریب گل نرگسی

 هنوز تا همیشه دلم روشنه

 که بعد از دعای فرج می‌رسی... 


# احمد امیر خلیلی



+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً حَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج :) ⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۴۵‌]


امام صادق(علیه‌السلام): بهشتیان چهار نشانه دارند: روى گشاده و بشاش، زبان نرم، دل مهربان و دستِ دهنده. :)


+این رو تجربه کردم :) 


● اگر محجبه‌ها از سر شوق، حجاب داشته باشند و شوق آنها به حجاب دیده شود؛ حجاب افزوده می‌شود.

#علیرضا پناهیان


قـاصِدَڪــ
۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۱:۵۶ موافقین ۵ مخالفین ۰

امروز پس از ماه‌ها و حتی شاید سال‌ها تنهایی رفتم خونه‌ی داییم. به دعوت دخترداییم. بعد از اینکه زندایی‌ تنهامون گذاشت تا راحت‌تر باشیم؛ چند دقیقه‌ی اول به سکوت و نگاه‌کردن گذشت! دختردایی کوچیکه که من بهش میگم فسقلی، وسایل نقاشیش رو اورد که نقاشی‌هاش رو نشونم بده. هربار که با لبخند معروفم زل می‌زدم بهش، اخمی ساختگی رو مهمون پیشونیش می‌کرد و می‌گفت: نگی فسقلی‌ها! نقاشی‌ها رو که دیدم بعد از پنج شش سال هوس نقاشی کردم! یه دفتر داد بهم و با مداد رنگی‌های مشترک مشغول شدیم. دو تا دختردایی دیگه هم که مشغول تلویزیون بودن هر از چند گاهی با نگاهی به نقاشی من به نظریاتم می‌خندیدن! این نقاشی که ملاحظه می‌کنید(که فکر کنم برای بهتر دیدنِ توضیحات بهتره در ابعاد بزرگتر ملاحظه کنید!) حاصل کار دو ساعته‌‌ی منه! اینقدر نقاشی نکشیده‌بودم که الآن دلم می‌خواست هرچی بلدم که البته چیز زیادی هم نیست، توی همین یکی پیاده کنم! بعد از کشیدن یک خانواده‌ی سه‌ نفره‌ی ستاره‌ی دریایی و یک عروسِ دریایی، گفتن شقایق دریایی هم بکشم. گفتم بلد نیستم و گفتن یه استوانه است با چند تا خط بالاش! پس اون دوتا استوانه‌ی سبز شقایق دریایی‌ان. سمت چپی که جنسیتش از سبیلاش معلومه خاطرخواه سمت راستیه که جنسیت ایشونم مثلا از مژه‌هاش معلومه! و البته ایشون هم به سمت راست نگاه می‌کنن تا با اوشون چشم در چشم نشن :| بعد از اینکه این دو تا رو دیدن بهم گفتن اصلا شقایق‌ها حرکت نمی‌کنن و اینا هیچ‌وقت به هم نمی‌رسن! :( بعد از ابراز ناراحتی بابت اینکه چرا زودتر نگفتین تا کنار هم بکشم‌شون، چندتا سنگ انداختم جلوی پاشون که نرسیدن‌شون علت دیگری داشته‌باشه! :| گوشه‌ی سمت چپ نقاشی هم مهد کودکِ "زیرآبی" دیده میشه با چندتا ماهی‌چه‌ی‌(بچه ماهی) بی‌رنگ! :| دیگه اینکه من به اون گیاهان سبز کمرنگ می‌گفتم علف دریایی! که پس از نشون دادن شاهکارم به زندایی ایشون گفتن مرجان هستن! :| نخل‌های روی جزیره رو هم بلد نبودم و از دخترداییِ وسطی کشیدن‌شون رو پرسیدم! اون خورشید زیر ابرها هم از قبل روی این صفحه بود و من یهو وسط کار تصمیم گرفتم خورشیدم اون پایین در حال غروب کردن باشه! رعد و برق هم که کلا دوست دارم دیگه! باید می‌بود! فکر کنم توضیحاتم تموم شد!



+نکاتی که از اسم و فامیلِ امروز یاد گرفتم؛ برای نوشتن اعضایی از بدن که جفت هستن، راست و چپ رو هم بنویسید! و ماشین از "عین": عروس!


شب که اومدم خونه رفتم سراغ نقاشیِ قبلیم که در حقیقت وسیله‌ای بود برای روانشناسیِ روانِ بنده توسط مدیرمون که مشاور هم بود و یادگاری نگهش داشتم. هفده اردی‌بهشت نود و چهار زنگ عربی نوبت رسید به من که برم اتاقش. اول گفت یه‌جا رو امضا کنم و اسم و فامیلم رو هم کنارش بنویسم. چند بار دیگه هم گفت امضا کنم. بعد گفت یه خونه و خورشید و رودخونه و درخت رو هم در مختصات دلخواه و با جزئیاتِ دلخواهم بکشم. اون پایین هم ازم خواسته بود سه حیوان و رنگ و غذا و ورزش و پدیده‌ی طبیعیِ مورد علاقه‌م رو بنویسم.

‌طبق چیزایی که بعدش یادم موند و نوشتم نتیجه‌ این بود:

در عین شکست‌ناپذیری آسیب‌پذیرم! روی وسایلم حساسم و اگه کسی بی‌اجازه ازشون استفاده کنه ناراحت میشم!(این خیلی تبصره داره) در دروس عمومی ضعیفم!(تا اون روز من نقطه‌ی قوتم عمومی‌ها بودنا! از اون به بعد درصدهای عمومیم به ۲۰ هم رسیدن-_- البته خدا رو شکر واسه کنکور چنین نشد :| ). فکر می‌کنم از برادرم خوشگل‌ترم!(می‌دونست که یه برادر دارم)(الآن اینجوری فکر نمی‌کنما!:دی) اعتماد به نفسم پایینه!(نظرم کاملا برعکس بود و بهش گفتم. گفتن که از صاف ننشستن و کج نگه داشتنِ سرم این رو برداشت کردن! البته الآن دیگه نظرم برعکس نیست واقعا! ) آرامش دارم و می‌تونم به دیگران هم آرامش بدم! شخصیت یا روحیه‌ی معنوی‌ای دارم! (چهره‌م کمی مظلوم‌نماست!) بیشتر دوست دارم الگو داشته باشم تا اینکه خودم الگو باشم. دو کلیدواژه‌ی "اضطراب" و "جمع‌بندی" هم نوشتم که یادم نیست تفسیرش چی بود. بی‌نظمم و اتاقم جا برای پا گذاشتن نداره! به اندازه‌ی کافی جدی نیستم در اموری که حتی باید باشم! تا حدودی بدبین هم هستم علیرغم اینکه سعی می‌کنم نباشم! در کارهای انفرادی موفق‌ترم نسبت به گروهی. تودارم. شادم. پرانرژی‌ام. مستقل‌ام. و می‌تونم خوب تمرکز کنم.

این حجم از علامت تعجب واسه اینه که خودمم توقع شنیدن اینا رو نداشتم، اینقدر با جزئیات. بعد که اومدم بیرون روی نقاشی و چیزایی که نوشته‌بودم فکر کردم که ببینم هر ویژگی رو از کدوم قسمت نتیجه گرفته. عجیب‌تر از همه همون بود که فکر می‌کنم از برادرم خوشگل‌ترم. نگاهم افتاد به ماهی‌ها که واسه یکی پولک کشیده‌بودم و واسه یکی نه! عجیب بود واسم! خطوطِ پل روی آب رو هم کامل نکرده بودم با اینکه هیچ‌کدوممون عجله‌ای نداشتیم! به نظرم الگوپذیری رو از روی طوطی گفته بود و بدبینی رو از بچه گربه. بی‌نظمی رو هم از غذاهایی که دوست داشتم نتیجه گرفته‌بود. و کارای انفرادی رو هم از ورزش‌های مورد علاقه‌م. فقط همینا رو فهمیدم :) موقع نوشتن پدیده‌ها خیلی برام سخت بود که چهارتا ننویسم و سایه بین‌شون نباشه! دوست دارم بعدها اگه دوباره مدیرم رو دیدم درباره‌ی اینا و مخصوصا تفسیرِ سایه ازش بپرسم! :))

+همه‌ی نمرات وارد شدن و به طور معجزه‌آسایی اونی رو که فکر می‌کردم نیفتادم! :دی ولی قراره خودم همین تابستون روش کار کنم -_- 

+خونه خیـــــلی خوبه، خیـــــلی! 

+این چند روز من به این نتیجه رسیدم که خواننده‌ی نوشته‌های شما بودن رو بیشتر دوست دارم نسبت به خونده‌شدن. :)

چشـــــم بد دور

کہ هـم جانـے 

و هـم جانانے ... :)


#حافظ


گفتم: «آباد توان ساخت دلـــم را ؟» گفتا:

«حُسن این خانہ همین است کہ ویران مانَد»


#فروغی بسطامی

قـاصِدَڪــ
۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۹ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ نظر


تا کِی‌ام انتظار فرمایی

وقت نامد که روی بنمایی؟

#سعدی


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج: عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[43]


امام علی (علیه السلام): 

هر کس رابطه اش را با خدا اصلاح کند، خداوند رابطه او را با مردم اصلاح خواهد کرد.


بعدانوشت: دوست دارم بتونم حداقل مدتی رو ننویسم. و برای بیشتر شدن احتمالِ این "تونستن" باید اینو اینجا هم می‌گفتم؛ تا تعهدی نه‌چندان محکم رو برای خودم ایجاد کرده باشم. ولی همچنان می‌خونم‌تون و نظر هم میدم، نسبتا کمتر :)

+"مدتی" می‌تونه یک هفته باشه یا یک ماه یا بیشتر. قدری که متوجه شم اراده‌م بیشتر شده و وابستگی‌م کمتر. و از همه مهم‌تر از خاصیتِ پناهگاه بودن اینجا هم کاسته شده باشه! پنج (حواسم نبود!) چهار روز بعد. 



قـاصِدَڪــ
۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۴:۱۰ موافقین ۱۵ مخالفین ۰

وقتی نمره‌ی ۵/۹ فیزیک رو توی پرتال دیدم احساس کردم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم در این زمینه! استاد فایل نمرات پایان‌ترم و میان‌ترم و کوییز و اینا به تفکیک رو گذاشت کانال. میان‌ترم رو جمیعا گند زده‌بودیم ولی پایان‌ترم ماشاءالله نمره‌م می‌درخشید اون وسط! بعد من یه‌جوری‌ام سریع می‌پذیرم. با خودم گفتم حتما چرت و پرت نوشته بودی که نمره نگرفتی دیگه. وگرنه این استاد که تا صدم نمره رو حساب کرده اشتباه صحیح نمی‌کنه. ولی مامانم گفت برم برگه‌م رو ببینم. خودم می‌ترسیدم شناسایی شم! و خجالت می‌کشیدم ازش. سه دور راهروی گروه زمین‌شناسی دانشکده علوم رو گشتم و اثری از تابلویی که اسم استادم روش باشه ندیدم و با خودم فکر می‌کردم چرا باید اتاق یک استاد فیزیک اینجا باشه؟ گفتم شاید بچه‌ها حواسشون نبوده و اشتباه نوشتن اتاقش رو. رفتم راهروی فیزیک. اونجا هم نبود. همین‌جوری داشتم در و دیوار رو نگاه می‌کردم که استاد تازه از یه‌ در اصلی وارد شد. و همونجور که حدس می‌زدم شناخت. دیگه به هر حال ردیف اول بودم همیشه :دی بعد از سلام و احوال‌پرسی و اینا گفت چند شدی؟ گفتم خیلی کم. گفت حالا چند شدی؟ گفتم اصلا روم نمیشه بگم. راه افتاد و منم پشت سرش رفتم. توی راه برای آمادگی‌ش گفتم به هر حال افتادم دیگه. گفت فکر می‌کردی بیشتر شی؟ گفتم آره. بعد یه مشکلی داشتم اینکه نمی‌دونستم فاصله‌ی زمانی یا مکانی رو چقدر باید رعایت کنم :دی یه‌بار حالم بد بود رفته بودیم بیمارستان و دکتر در اون لحظه تو اتاقش نبود. وقتی اومد منم سرم و انداختم پایین و پشت سرش خواستم برم تو که گفت کجا خانم محترم؟ :دی ضایع شدم و ایستادم و ۵دقیقه بعد اجازه‌ی ورود دادن! اینجا هم گفتم شاید اینجوری باشه. الکی به تابلوهای دیوار و کانی‌های موجود در راهرو نگاه می‌کردم که سرعتم کم شه! وقتی رسیدیم من چند ثانیه به تابلوی کنار در خیره شدم تا باور کنم واقعا از اول همینجا بوده! سه دور ندیده‌بودمش! یکی از بچه‌های فیزیک۱ هم اومده بود. گفت بشینیم. و با کمال آرامش مشغول پیدا کردن برگه‌ی ایشون شد. بعد دوتا دیگه از بچه‌ها هم اومدن و صندلی‌ای خالی نموند. نفر بعدی که اومد بهش گفت شما بیرون یه دوری بزن تا کار دوستات تموم شه بعد بیا بشین. روی نشستن تاکید زیادی داشتن ایشون :دی برگه‌م رو پیدا کرد و داد تا بررسی‌ش کنم. نمرات سوال‌ها رو جمع زدم شد ۱۴/۵. روی برگه رو نگاه کردم. عدد یکش کمی خط‌خطی بود. نمی‌دونستم از خوشحالی چه کنم :دی گفتم استاد اینجا ۱۴/۵‌ـه شما ۴/۵ وارد کردین. متعجب برگه رو گرفت دید درست میگم. با ذوق و شعف! گفتم خب دیگه دستتون درد نکنه خداحافظ! گفت صبر کن همین الآن ثبتش کنم. ایستادم کنار میز و دوباره فرمودن بشین! کلا خیلی استاد محترم و گوگولی‌ای بود. عذرخواهی هم کردن و بالاخره اجازه‌ی خروج دادن. انقدر تندتند از پله‌ها پایین اومدم که شانس آوردم زمین نخوردم! شدم ۱۲/۲۵ و به اندازه‌ی یه نمره‌ی بیست جای خوشحالی داشت برام. اگه اینجا نبودم و نمی‌رفتم، با ۵/۹ چه می‌کردم؟


در این بحبوحه‌ی تنهایی مرحله‌ی غمناک بودن سکوت رو رد کردم و به ترسناک بودنش رسیدم. سرِ شبِ دیشب برادر زنگ زد و سعی داشت با حرف‌های ترسناکش تلافی شب‌هایی رو که من براش داستان ترسناک تعریف کردم و خوابش نبرده در بیاره:دی که البته من با شنیدن واژه‌های کلیدی دیگه به حرفش گوش ندادم و گوشی هم شارژش تموم شد و خاموش شد. بعد از حرفای برادر نوبت درس شد و رفتم پیش بهار. توی سالن مطالعه‌ مشغول بودیم. و کسی به جز ما تو اون سه طبقه نبود. دیدم صدای پچ‌پچ میاد. قبلش هم حسابی توسط یه گربه ترسانده و دوانده شده بودم :دی با ترس و لرز رفتم در رو باز کنم. هم من و هم کسی که پشت در بود و همزمان با من دستگیره رو گرفته بود، بسی با دیدن قیافه‌ی هم ترسیدیم. از سرپرستی اومده بودن که لامپ رو خاموش کنن. گفت بچه‌ها این خوابگاه از یه روزی به بعد آب و برقش قطع میشه‌ها! فردا از خانم فلانی بپرسین. باید منتقل شید یه خوابگاه دیگه.(منطقیه؛ چون اینجا از چند صد نفر موندیم ۱۵نفر!) تو دلم گفتم هر دم از این باغ بری می‌رسد! این سه روز بگذره و برم خونه، قدر آرامش و راحتی رو حسابی میدونم دیگه.


بعد از ظهر همراه هم‌اتاقی سابق رفتم ترمینال تا منم چمدونم رو بفرستم. چرا این آقایون محترم جلوی در ترمینال اینجوری‌ان خب؟ هی میگه خواهرم بذار چمدونت رو بیارم! میگم آقا خودم میارم. میگه سنگینه من میارم! اصلا متوجه نیست من به عشق همون چند لحظه‌ی باابهتِ کشیدن چمدون پشت سرمه که تا الآن ننشستم وسط راه گریه کنم بابت زیاد بودن وسایلم! آخرشم نذاشت :(


قیافه‌ی من وقتی که ذوق‌زده میشم ولی نباید واکنش نشون بدم و مجبور به خویشتن‌داری هستم. :) 


این شعرایی که توش استان‌ها یا اقوام مختلف نام برده شدن رو دوست دارم :)


عاشق‌کشی را از بری، افسونگری را هم

عشق و جنون را می‌شناسی، دلبری را هم


در چادر گلدار مثل «دشت» زیبایی

ای وای اگر «دریا» بپوشی روسری را هم


در خود تمام حُسن‌ها را دستچین کردی

از پشت بستی دست هر حور و پری را هم


زیبایی ترکان، صفای دختران ایل

خونگرمی خوش‌قامتان بندری را هم


مازندرانی‌ها که از قبل عاشقت بودند

حالا گمانم شاعران آذری را هم


دیوان شاعرهای دنیا از تو لبریز است

از بلخ تا قونیه اشعار دری را هم


آشفته کردی بیت‌های حافظ و من را

آشفته خواهی‌کرد بیت رهبری را هم

 

#کاظم ذبیحی نژاد



رو به هر جانب که آرم؛

در نظر دارم "تـُـــو" را


#صائب تبریزی


آری،

همـــــه باخت بود سرتاسر عمر!

دستی که

به گیسوی تـُــو بُردم،

بُردم... :)


 #هوشنگ ابتهاج


قـاصِدَڪــ
۰۷ تیر ۹۶ ، ۲۲:۳۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۸ نظر

بعضی وقت‌ها همین‌طور که به ابعاد یک مسئله فکر می‌کنم، راه‌هایی به ذهنم می‌رسد که فورا آن‌ها را پس می‌زنم و سعی می‌کنم به خودم بقبولانم که آنها اصلا راه‌حل نیستند و نباید در ذهن باشند!  و می‌بینم بخش عظیمی از وقتم را صرف این کرده‌ام که مدام به خودم القا کنم: فکرشم نکن! تو طرفش نمیری! و با این‌حال ممکن است ناگهان فرمان را کج کنم به طرف همان تصمیم!

خیابان باریکی در شهرمان وجود دارد که ممکن است در هر ساعت از روز میزبان تعدادی کامیون و اتوبوس باشد، یعنی بیشتر از بقیه‌ی جاها. مادرمان از رانندگی در این خیابان می‌ترسد و من هم درست مثل ترس از تاریکی این را هم ازش به ارث برده‌ام. رفته بودم تعلیم رانندگی. یک پراید جلویم بود و یک اتوبوس پشت سرم، که خانم مربی گفت سبقت بگیر ازش. گفتم نمی‌خوام! و دوباره اصرار کرد و بهتر بگویم دستور داد امرش را انجام بدهم. راهنما را که زدم و کمی فرمان را دادم به چپ دیدم یک کامیون هم از روبرو می‌آید. خواستم برگردم در موقعیت قبلی که ایشان گفت گاز بده دیگه! منتظر چی‌ای؟ گفتم می‌ترسم! خندید. واقعا می‌ترسیدم. راه‌حل‌های واقعی و تخیلی را که در ذهنم مرور می‌کردم یکی‌شان و در واقع همان که بالا درباره‌ش حرف زدم این بود که مثل سایر موقعیت‌های ترسیدن که پدر و مادرم پشت فرمان هستند، گوش‌هایم را بگیرم و سرم را ببرم پایین! و در اینجا که نمی‌توانستم، حداقل چشمانم را ببندم! و آن ندای ذهنی می‌گفت مگه دیوانه شدی دختر؟ همین‌طور که با خودم می‌گفتم عمرا نباید این‌کار را بکنی و زمان می‌گذشت و آن کامیون هم نزدیک‌تر می‌شد فرمان را ول کردم و با دست‌هایم جلوی چشمانم را گرفتم. فکر کنم خانم مربی از بهت و تعجب بود که نتوانست چیزی بگوید. فقط فرمان را گرفت و ماشین را کنترل کرد. چند ثانیه بعد که برگشتم به وضعیت عادی گفت داشتی می‌کشتی‌مون! عه عه! این چه کاری بود؟ خلاصه گوشه‌ای ایستادیم و شروع کرد به سرزنش کردن.

امروز هوای وبلاگ قبلی زده بود به سرم. هوای آن سرویس وبلاگ‌دهی. رفتم وبلاگ‌های بروز شده‌اش را بخوانم که ببینم کسی از آشناها میانشان هست یا نه. بعد همین‌جور که در ذهن داشتم به خودم می‌خندیدم فرم ثبت‌نام را آوردم. و تفننی پرش کردم که یاد یازده بهمن ۹۱ و آن اولین بار بیفتم. و در میان حس‌هایی که ذهنم را قلقلک می‌دادند، دیدم دکمه‌ی ثبت را زده‌ام و وبلاگ را ساخته‌ام! وارد پنل شدم که حذفش کنم. چشمم افتاد به محیط آشنای آنجا و یک لبخند گنده بر لبم نشست. مانند کسی که پس از سال‌ها به شهر بچگی‌هایش برگردد و بخواهد تنهایی کوچه پس کوچه‌هایش را قدم بزند حتی اگر گم بشود، خواستم گزینه‌ها را امتحان کنم و پستی با عنوانِ بازجوید روزگار وصل خویش نوشتم. و وقتی به خودم آمدم که سه پست یک خطی هم ارسال کرده بودم. نه تنها گم نشده بودم که حتی انگار هنوز خانه‌های کوچکش پابرجا باشد و تنها تغییر که دلچسب هم هست مربوط باشد به نهال‌ها که حالا درختانی تنومند شده اند و از پس دیوارهای کاهگلی سر به آسمان کشیده‌اند. 

دلم نیامد حذفش کنم. اما عذاب وجدان گرفتم! با کمی ندامت آمدم بگویم ببخشید که من خارج از اینجا هم می‌توانم حس خوب داشته‌باشم. مثل فرزندانِ خلف بیان نیستم که هیچ‌کجا برایم اینجا نشود و ارسال پست بدون شما از گلویم پایین نرود. که حتی بدتر! وقتی دیدم عنوان نمی‌خواهد و ستاره‌ای هم روشن نمی‌شود که الکی وقت کسی را بگیرم_ که در حال حاضر بزرگترین مشکل من همین‌ست_ ذوق زده شدم! حذفش نکردم و گذاشتم بماند برای ثبت پست‌هایی که تا لحظه‌ی ارسال باورم نشود آن‌ها را نوشتم! :) شاید مثل مباداهایم باشد و هیچ‌وقت نرسد. اصلا ممکن است کمی که بگذرد رمز و نام کاربری‌ام را هم فراموش کنم! به هر حال فعلا منم و اینجا و پر حرفی‌هایم :)

 

اینم یکی از آن پست‌ها برای مظلوم‌نمایی :دی


در این خوابگاه مانده‌ایم سی‌ چهل نفر. و من شانس آوردم در طبقه‌ی پایین یا بالا نیستم و حداقل تا امروز تنهای تنها نبودم. شب‌ها فقط صدای ذهن خودم را می‌شنوم و این‌قدر ساکت و بی‌روح و تاریک است که دلم می‌خواهد از سکوتش گریه کنم! بهار می‌گفت شبیه مادربزرگ‌های پیر و تنها شده‌ایم. که در گوشه‌ای می‌نشینند و مدام منتظرند کسی زنگ در را بزند و خانه را از سکوت در بیاورد. به مادربزرگ شدنش فکر کردم. یک مادربزرگ بانمک و مهربان با موهای بافته و عینک گرد پای لپتاپ :دی که خنده‌هایش هم به طراوت اسمش است. مادربزرگ دلبری خواهد شد! :)


یک نفر در این روزها بهم گفت عاشق شده!(تعبیر خودش‌ـه، من نظری ندارم) داشتم فکر می‌کردم کجای من به عاقل‌ها می‌خورد که با من مشورت کرده و دیدم من تنها کسی هستم که فقط به طور مجازی با هم ارتباط داریم و راحت می‌تواند حرف‌هایش را بزند و دلم برایش سوخت که تنها همرازش منِ بی‌عاطفه‌ای هستم که مدام بهش می‌گویم بی‌خیال شو! شاید اگر به حرفم گوش دهد و قید ابراز علاقه به پسر مورد علاقه‌اش را بزند سال‌ها بعد با اشک از این روزها یاد کند و نتواند با خیال راحت بگوید خواستم و امتحان کردم و نشد؛ بگوید خواستم و کسی نگذاشت که امتحان کنم و شاید می‌شد! نمی‌دانم دعا کنم به حرفم گوش کند یا نه! اما فکر می‌کنم خودش هم می‌داند من به درد مشورت نمی‌خورم :)


دیشب یکی از اقوام زنگ زد و بعد از احوال‌پرسی و سوال‌های دیگر که طبق معمول من یک کلمه‌ای جواب می‌دهم، معدل ترم قبل را پرسید. گفتم ۱۶ و خرده‌ای. کمی مکث کرد و گفت حالا ۱۶ هم خوبه! حتما درسات سخته، دوری از خانواده هم هست... با شک و تردید بازم گفت خوبه! خندیدم و در دل دعا کردم وقتی می‌رویم خانه‌شان معدل این ترم را نپرسد که به نفع خودش است! :)



بہ یک ‌نفر کہ شبیه تـُـو دلربا باشد 

هنوز مثل گذشته نگــار مےگویند


#کاظم بهمنی

+اولین‌ بار که این بیت رو دیدم بسی خوشحال شدم از داشتن دوستی به اسم نگار و بی‌درنگ فرستادم براش :)


پاکشیدن مشکل است 

از خاک دامنـگیر عشـق


هر کہ را چون سَـــــرو 

این‌جا پای در گل ماند، ماند...


#صائب

قـاصِدَڪــ
۰۶ تیر ۹۶ ، ۱۰:۴۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر


دست پدرم را کہ مےگیرم، تمامِ عالم سمت بودنش سنگینے مےکند

 و من نفس راحت می کشم... 

فَإنَّکَ ثِقَتی*؛ که تــُـو تکیہ‌گاه منے.


*دعای ابوحمزه


+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج : عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۴۲]




قـاصِدَڪــ
۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۶:۳۴ موافقین ۱۴ مخالفین ۰
امشب که دلم می‌خواست بچه می‌بودم و مدت کوتاهی یه‌جای امن گم می‌شدم، عنوان توی ذهنم تکرار می‌شد.

امتحانا تموم شدن و من دقیقا همون ظهر سی و یکم دعوت کتاب‌های نخونده‌م رو لبیک گفتم و شروع کردم به خوندن. اولی نامه‌های جلال آل احمد به سیمین بود. راستش رو بگم حس خوندنش نبود و تند تند چشمام رو روی کلمات می‌لغزوندم که تموم شه. و البته نشد. می‌خوندم و با خودم می‌گفتم من روزانه‌نویسی‌هام رو در یک جای عمومی منتشر می‌کنم که چی بشه واقعا؟ این «که چی بشه؟» همیشه سوال دوست نداشتنی‌ای بوده واسه من. تصمیم گرفتم بیام بگم زین پس سعی می‌کنم کمتر چرت و پرت بنویسم. و نیومدم و نگفتم. 
بعدی «خانه‌ای برای شب» از نادر ابراهیمی بود که مجموعه‌ی داستانه. 
و بعدی که همین الآن تموم شد «استخوان خوک و دست‌های جذامی» از مصطفی مستوره. من تقریبا به طور همزمان شروع کردم به خوندن آثار امیرخانی و مستور و فکر کنم واسه همینه تو ذهنم نزدیک به همن. راستش در عرصه‌ی توصیف کمی ضعیفم و اگه بخوام حس و نظرم رو درباره‌ی این کتاب بگم میره در شمارِ بی‌شمار کتاب‌هایی که برای توصیف‌شون از واژه‌ی خوب استفاده کردم. بلد نیستم مثل شما جوری توصیف کنم که خواننده هم ترغیب بشه. و فکر می‌کنم که لازم هم نیست بلد باشم! از اونجایی که برای خودم همیشه اون صفحه‌ای که نام کتاب آورده میشه هیجان‌انگیز و جذاب بوده، عکس همون صفحات رو میذارم. و البته کتاب از چندتا روایت موازیِ ظاهرا بی‌ربط تشکیل شده. راستی! اگه انتشار چند صفحه از کتاب مشکل شرعی یا  قانونی داره بهم بگید، چون نمی‌دونم. یک(52) و دو(53) و سه(54).
 


اکنون متقاعد شده ام که
هیچکس کسی را از دست نمی دهد
زیرا هیچکس مالک کسی نیست.
این تجربه واقعی آزادی است:
داشتن مهمترین چیزهای عالم
بی آنکه صاحبشان باشی!
#پائولو کوئیلو



زاهدی دست به گیسوی رهای تو رساند
عاشقی گفت که از عالم بالا چه خبر؟

#سجاد سامانی

 شعرِ عنوان:

عشق رسوایی محض است که حاشا نشود
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم
هر کسی در به در خانه ی لیلا نشود

دیر اگر راه بیفتیم، به یوسف نرسیم
سرِ بازار که او منتظر ما نشود

لذت عشق به این حسِّ بلاتکلیفی ست
لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟

من فقط رو به روی گنبد تو خم شده ام
کمرم غیر درِ خانه ی تو تا نشود

هرقدر باشد اگر دورِ ضریح تو شلوغ
من ندیدم که بیاید کسی و جا نشود

بین زوّار که باشم کرمت بیشتر است
قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود

مُرده را زنده کُنَد خوابِ نسیم حرمت
کار اعجاز شما با دَمِ عیسا نشود

امن تر از حرمت نیست، همان بهتر که
کودکِ گمشده در صحن تو پیدا نشود

بهتر از این؟! که کسی لحظه ی پابوسی تو
نفس آخر خود را بکِشد پا نشود

دردهایم به تو نزدیک ترم کرده طبیب :)
حرفم این است که یک وقت مداوا نشود! 

من دخیلِِ دلِ خود را به تو طوری بستم
که به این راحتی آقا گره‌اش وا نشود

بارها حاجتی آورده ام و هر بارش
پاسخی آمده از سمت تو، الّا «نشود»

امتحان کرده‌ام این را حرمت، دیدم که
هیچ چیزی قسم حضرت زهرا نشود

آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کُشت
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود


محمد رسولی

قـاصِدَڪــ
۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۶:۳۱ موافقین ۱ مخالفین ۰

چند شبه ساعت پنج شش می‌خوابم! صبحه به عبارتی! یکی از این صبح‌ها بعد از اذان بساطم رو بردم وسط حیاط و شروع کردم به خوندن. جاتون خالی، انرژی مثبت از در و دیوار می‌بارید! صدای پرنده‌ها رو که در جریانید، روشن شدن تدریجی هوا هم لذتی داشت. تجربه‌ی خوبی بود. :)


بله دیگه! هنگامه‌ی امتحان و اضطراب است! :دی

آروم باشید دوستان! قرار نیست غر بزنم :) فردا آخریشه.


 فردا فیزیکه. پارسال هم آخرین امتحان بود فکر کنم، یازده خرداد. روز قبل ۴نفری جمع شده بودیم خونه‌ی یکی از بچه‌ها. و من همین امسال فهمیدم چقدر به اون خوندنای دسته‌جمعی عادت کرده بودم. طبق معمول کلی هم خندیدیم. وسطش یه نیمچه قهری هم اتفاق افتاد. از اون قهرای الکی که آدم هرچی فکر می‌کنه علتش رو یادش نمیاد. و البته با این وجود اولین و آخرینش بود. چندتا فصل هم موند که هرکس تنهایی بخونه. شب که رسیدم خونه تو گروه خطاب بهش گفتم: می‌دونم الآن وقتش نیست و ممکنه فکر کنی قاطی کردم... ولی تازه فهمیدم چقدر دوستت دارم! گفت اینا از نخوندنته آرزو! نمی‌فهمی چی میگی! به انضمام مقادیری شکلک خنده و تعجب. گفتم به جون خودم دوستت دارم! این دفعه فقط شکلک تعجب فرستاد و نوشت خودتی؟ یا قرآن! چیزی می‌خوای آرزو؟ کاری کردی خونمون؟ گفتم آره بابا خودمم! حالا ما یه بار ابراز احساسا کردیما! بالاخره قبول کرد و واکنشی در خور ابراز محبت نشون داد. بعد خطاب به حدیث نوشتم وقتی صدای تو رو هم پشت تلفن شنیدم و فکر کردم که دیگه نمی‌بینمت دلم تنگید و فهمیدم که تو رو هم دوست دارم. جفتشون آفلاین بودن. فکر کردم و بعد نوشتم کلا من امروز فهمیدم که چقدر دیر می‌فهمم! چندی گذشت و نوشت: آرزو من فهمیدم واسه چی اینجوری شدی! رماااااان*! باید یه عالمه رمان عاشقانه برات بخرم! نوشتم: نخیرم! فکر نمی‌کردم انقدر زود دوران با هم بودنمون تموم بشه. الآن حسش می‌کنم. اینا رو در حالی نوشتم که هی اشکام رو پاک می‌کردم تا درست حروف رو ببینم! من قبلش هیـــــچ وقت فکر نمی‌کردم روزی به خاطر چنین دلیلی نیم ساعت گریه کنم! آنلاین شد و نوشت: خدا رو شکر که به حس اومدی عزیززززم! با لحن خودش خوندم و خندیدم :) گفته بودم که یکی از القابم بی‌معرفت و بی‌احساسه، نه؟ :) پس عجیب نیست که این مکالمات رو نگه دارم و برام مهم باشه. :)

روز بعد به بقیه‌ی دوستامم گفتم که دوستشون دارم. طبیعتا واکنش‌های خنده داری دریافت کردم. و صد برابرش حس خوووب! با یه لبخند جمع نشدنی رفتم سر جلسه. بعدشم که قرار بود بریم بیرون، توی راه چشمم به هر کدومشون می‌افتاد لبخند می‌زدم. و سرانجام ظهر موقع خداحافظی فرا رسید. اون موقع واقعا فکر می‌کردم دیگه دوستی‌مون تمومه! هرچند بعضی‌ها واقعا کمرنگ شدن ناخودآگاه، ولی الآن که یک سال گذشته، خوشحالم که اشتباه فکر می‌کردم و حتی با بعضی‌هاشون صمیمی‌تر شدم از جمله حدیث و فاطمه۲ :)) احساس می‌کنم وقتی ارتباط بیشتر مجازی و از طریق نوشتن و نه حرف زدن باشه می‌تونم صمیمانه‌تر و بهتر رفتار کنم. به هر حال فرصت بیشتری برای فکر وجود داره. :)

+امشب با یادی از پارسال بهش گفتم نبودت تو تلگرام بدجوری حس میشه، من عکس پروفایل کیو نگاه کنم که نیشم باز شه؟ :) (قبلا بهش گفته بودم عکست رو که می‌بینم ناخودآگاه خنده‌م می‌گیره! ربطی هم به عکس نداره‌ها، هرچی بذاره همینم!) جالبه که اونم امتحان فیزیک داشت!

+ مقدمه‌ی فکر کردن به پارسال انتشار دو پست با عنوان «همانا با دوستان خود اینگونه با محبت صحبت کنید تا رستگار شوید :)» توسط الـی بود.


+پریشب می‌خواستم از یه نفر حلالیت بطلبم. هی نوشتم و پاک کردم. نتونستم! کِی میشه بتونم بشکنم خودم رو؟


* همان‌طور که مستحضرید من گاهی برای گریز از درس خوندن، کتاب غیر درسی رو با مدت بیشتری در برنامه وارد می‌کنم. پارسال به طور شدیدی به رمان‌ روی آورده‌بودم. از این به قول بقیه آبکی‌ها! ولی خوب بود. یه ذره احساساتم به کار افتاد!


+ یه‌چیزی؛ من انقدر از نخوندن و اینا میگم شما دیگه اونجوری فکر نکنید‌ها! گاهی حساس هم هستم تازه! :) البته بیشتر واسه جبران زحمات والدین و اساتید دوست داشتنی. و خودمم می‌دونم این ترم رو کوتاهی کردم.


سلطان کولر، پدر! :)



تـُـو بہ صد آینـــــہ

از دیدن خود

سیـر نه ای

من بہ یک چشـم

ز دیدار تــُـو

چون سیر شوم؟


#صائب تبریزی 



اگر مےشد صدا را دید؛

چه گل‌هایـے،

چه گل‌هایـے،

کہ از باغ صدای تـُــو 

بہ هــر آواز مےشد چید؛

اگر می‌شد صدا را دید...


# دکتر شفیعی کدکنی

قـاصِدَڪــ
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۳۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

اومدیم بیرون که واسه سحری یه‌چیزی بخریم. مسافرا زیرانداز پهن کرده‌بودن و نزدیک به هم نشسته‌بودن. این صحنه‌ها باصفا بود. دیدم یه خانم نسبتا مسن که یه دختر بچه هم دستش دور گردنشه تا کمر خم شده توی پلاستیک زباله‌ها. دختره کفش نداشت. دوتا پلاستیک داشت به جای کفش. نهایت واکنش‌هایی که دیدم این بود که با دست به همدیگه نشونشون میدادن و احتمالا مثل من میگفتن آخی! صورت خانمه خیس بود. رفتیم بستنی گرفتیم. همین‌جوری به دختره نگاه می‌کردم که رمقی نداشت و در نگاه اول فکر کردم لابد بیماری‌ای چیزی داره. دیدم بستنی داره آب میشه. از گلوم پایین نمی‌رفت واقعا! شک داشتم که شاید بهش بر بخوره. رفتم نزدیکش گفتم غذایی چیزی می‌خورین؟ گفت نه مادر! گفتم خب کمکی؟ گفت اگه پول داری... وقتی می‌خواستم برگردم بستنی رو گرفتم طرفش گفتم بستنی؟ گفت نه دستت درد نکنه. برگشتم. هنوزم نمی‌رفت پایین. رسیدیم به ورودی و بستنیِ در حال تموم شدن رو انداختم دور. کاش یادم بمونه وقتی بزرگ شدم یه‌کاری کنم. بی‌تفاوت نباشم. چقدر بده که وقتی توی آرزوهام صلح جهانی و تموم شدن فقر رو میگم، ته دلم خودمم باور ندارم قبل از ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) برآورده بشه. فکر می‌کنم ما، تنهایی، آدم برآورده کردنشون نیستیم!



قـاصِدَڪــ
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۳۲ موافقین ۱۶ مخالفین ۰