230_ قرار بود پستی بین امتحانی باشه و دعای شما بدرقه‌ی امتحان دومم!

خب هم‌اینک از سر امتحان فارسی پا شدم و یازده ریضمو دارم. برای فارسی فقط دو سه ساعت خوندم به صورت روخوانی! دو تا از پاورها رو هم می‌خواستم صبح پاشم بخونم که یادم رفت و سر امتحان با دیدن سوالاشون یادم اومد. با توجه به اینکه آدم تو محدودیت‌ها شکوفا میشه به امید شکوفایی با خیال راحت اومدم سر جلسه! شاید براتون جالب باشه بدونین شکوفایی چه استعدادی؛ بچه‌های مشهدی‌مون یه اصطلاح دارن به نام تَف دادن. من اون اوایل فکر می‌کردم تفت دادنه! بعدا که در چت‌ها مشاهده کردم فکر کردم تُف دادنه! و بالاخره به لطف فینگیلیش‌نویسان عزیز فهمیدم که فتحه داره. اینجوری که من فهمیدم تف دادن یعنی چرت و پرت نوشتن و نمره گرفتن؛ که برای امتحانای عمومی کارآمدتره. دیگه منم چون برای این امتحان آماده نبودم و ۳واحد هم الکی نیست، باااید توانایی‌ش به وجود میومد. تقریبا هم اومد:دی آخه من قبلا معتقد بودم که نباید استاد رو الکی معطل کرد و وقتی چیزی رو بلد یا مطمئن نبودم نمی‌نوشتم. ولی امروز هـــــرچی که به ذهنم رسید نوشتم، جسارتا به پاس تمام جلساتی که استاد دیر اومد و ما معطل بودیم. :))

+تا اینجاش رو نوشته بودم ولی استرس نذاشت بیشتر بنویسم و مجبور شدم به جاش، به مرور بپردازم.


و اما بگم از ریضموی عزیزم :| دیروز موقع درس خوندن فهمیدم واقعا چه مباحث شیرینی رو هی غیبت کردم و سر کلاس درس گوش ندادم. خیلی بهشون علاقمند شدم. حالا اگه افتادم، قول میدم هم تمرین تحویل بدم و هم گوش کنم :( فقط یه مشکلی که هست اینه که این ترم آخرین ترمی بود که ریاضی مهندسی در چارت ما بود. از ترم آینده یه چیز دیگه‌ست که شبیهشه. امیدوارم اینجوری نباشه که این مباحث حذف شه و بقیه بمونه. 

ولی خیـــــلی احساس رهایی دارم :) فکر نمی‌کردم بعد از امتحانی که احتمال افتادنم زیاده انقدر حس خوب داشته باشم. 

من گاهی وقتا که خیلی خوشحالم و تا چند روز به خوشحالیم فکر می‌کنم و هی لبخند ناخودآگاه می‌زنم؛ تو دلم میگم همه‌ی اشکا و دلتنگیا و سختیا می‌ارزه به چنین روزایی. روزایی که باید حواسم باشه خنده‌م رو جمع کنم. روزایی که انقدر ضربان قلبم بالا میره و انرژی‌م زیاد میشه که فکر می‌کنم باید بدوم تا دشت یا بروم تا سر کوه و خلاصه انگار دورها آوایی‌ست که مرا می‌خواند! :)

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

229_ وسواس عددی

۱. در این پست، پاراگراف چهارم ازش رونمایی کرده بودم. چند روزی هست که نمره‌های میان‌ترم معماری اومده، شدم 17/7. استاد همیشه یه وقتی رو میذارن که دانشجو بیاد ببینه برگه رو و احتمالا توضیحاتی بده و این‌طور که شنیدم، معمولا نمره بیشتر میشه. حالا شک دارم برم مثلا هجده بگیرم که رند شه یا همین‌جوری خوشگل‌تره. اگه 17/71 که بود اصلا به تغییرش فکر هم نمی‌کردم. ولی خب فکر نمی‌کنم یه‌صدم بدن! یعنی اگر هم جایی رو پیدا کنم که بهم کم نمره داده باشن و بتونم تقاضای افزایشش رو مطرح کنم، روم نمیشه بگم یه صدم می‌خوام! :|

بعدانوشت: شدم ۱۸/۲ (:( چقدر یک استاد می‌تونه باهوش باشه! در دنیا کلی جواب غلط برای یه سوال وجود داره که پشت هرکدومش ممکنه کلی استدلال مختلف باشه. من یه جواب نادرستی نوشتم و حالا خودم یادم رفته استدلالم چی بوده؛ ولی استاد برام توضیح میده! شگفتا! سی‌و‌یکم خرداد.

۲. اگه خدا بخواد و ویس‌هام تموم شه. چند دفعه باید این جمله رو توی دفترم بنویسم که آرزوجان لطف کن و دیگه از این تصمیم‌ها نگیر که بخوای و به کسی هم قول بدی که به کمک هم و با استفاده از ویسِ جلسات جزوه بنویسین. تو در این راه به یه خودشناسی دیگه هم رسیدی. البته قبلا می‌دونستی ولی نه در این حد. این‌که معمولا از حرف تکراریِ بدون تقاضا بدت میاد. حالا درسته ده بیست بار زیاده واقعا ولی خب دیگه بخشی از خوبی استاد به خاطر همینه که بی‌منت نهایت تلاشش رو می‌کنه همه بفهمن، حتی اگر با تکرار زیاد باشه. حالا جالب اینجاست اولین باری که دارم هر مطلب رو می‌نویسم چقدر جدیده برام :دی

۳. بنده برای بار دوم تکرار می‌کنم که اون پست لینک‌شده رو دوست دارم. یعنی بگن یه شب خوشحال نام ببر یکی از گزینه‌هام یکی از شبای بهمن نودوپنجه. خوشحال بودم و وقتی پست رو نوشتم، خوشحال‌تر هم شدم، چون نظرایی نوشتین که توقع نداشتم. حتی سارا و شباهنگ (که کم نظر میدادن) هم پای اون پست نظر دارن، یعنی همه‌ی عوامل دست به دست هم داده بودن! :)

خب دیگه این آقاهه اومد گفت 5دقیقه دیگه بریم بیرون و سالن مطالعه تعطیله و باید جمع کنم برم. وگرنه ممکن بود تا یکی دو ساعت دیگه همچنان بنویسم :))


۴. فقط یه سوال بپرسم. شما احساس می‌کنین من زیاد غر می‌زنم؟ کلا احساس می‌کنین که در نوشتن چیزی افراط می‌کنم؟ خوشحال میشم بگین اگه چیزی تو ذهنتون هست.

∞. دوستتون دارم آشناهای مجازی نادیده و نزدیک! :)


بعدانوشت: ۵. وبلاگ و فضای مجازی مثل اون وقتا برام شور و حال‌آفرین نیست. ولی هم‌چنان دوسش دارم، پخته‌تر شاید :) به کمک وبلاگ‌ها و نوشته‌های شما بوده که من از خیلی چیزا مطلع شدم یا حال افرادی رو در زندگی واقعی‌م درک کرده‌م که خودم موقعیتشون رو تجربه نکرده بودم. به هر حال خیلی خوشحالم که با این فضاها آشنا شدم.


بعدانوشت ۴.۱. الآن از هم‌اتاقی‌م پرسیدم گفت زیادِ زیاد نه ولی غر می‌زنی. یادم باشه بعد از امتحانات، جدی‌ درباره‌ی غر زدن و آثارش بخونم. و اگه نتیجه به این سمت بود، امیدکارم بتونم کمش کنم. (بعضی از امیدوارهای تایپی‌م رو امیدکار نوشته‌م. اولی‌ش رو حدیث تصحیح کرد و حس خوبی داشتم اون شب) (تازه دقت کردم دیدم خیلی هم معنی میده :دی. این یه بار همینجوری بمونه) و واقعا امیدوارم ثمره بده امیدم :))

  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

۲۲۸_ از مجموعه‌ی هیچ قصه‌ای بی‌ قهر و غر و غصه نیست + مجموعه‌ی مکملش.

۱. بعد از اون باری که همراه آسیه رفتم که دوره‌ی آردوینو رو ثبت‌نام کنه و در اون مدت زمانی که منتظر اومدن ثبت‌نام کننده بودیم ازم پرسید تو هم میای؟ و منم بدون بیشتر فکر کردن گفتم آره؛ تندیس دومین سریع‌ترین تصمیم‌گیری‌م رو میدم به امروز. که پس از مقداری بحث با مامان رفتم تو سایت و برای همین سه‌شنبه بلیت گرفتم. شب که بشه پشیمون میشم.
مامان جان فرمودن از غرورته که فلان کار رو انجام نمیدی. و من معتقدم به خاطر خجالتی‌بودن، آدم‌گریزی، درون‌گرایی یا هر چیز دیگه‌ایه. و منصفانه باشه یا نباشه معتقدم بخشی از این مشکل تقصیر خانواده‌مه. به هر حال من بچه‌ای بودم تربیت‌پذیر و می‌شد مثل بچه‌های دیگه باشم و مثل آدمیزاد با آدما ارتباط برقرار کنم ولی نشده. و این همه‌ش تقصیر من نیست. منم اینا رو بهش گفتم. اصلا گیریم باشه. مغرور هم هستم. کی با شنیدن تو مغروری، مشکلش حل شده؟ اونم از زبان مادرش که می‌دونه دخترش این روزا اعصاب نداره؟ 
گرچه مامان معتقده اینا دعوا و قهر نیست ولی آشتی کردیم الآن. چون من تو ذهنمم با افراد قهر و آشتی می‌کنم دیگه اونا که نمود بیرونی داره‌ جای خود! 

۲. هیچ از کار این آدم‌بزرگا سر در نمیارم. مگه قرار نبود غم و رنج مشترک آدما رو به هم نزدیک کنه؟
دوست دارم به بعضیا بفهمونم حرف مفت اون‌قدرا هم که فکر می‌کنن مفت نیست! ولی خب اینجوری خودمم میرم قاطی آدم‌بزرگا (اگر نباشم)

۳. اگر من سه‌شنبه برم و شرایط جوری بشه که لازم نباشه فعالیت‌های آزمایشگاه رو انجام بدیم و مثل اون دفعه بشه که به خاطر امتحان ساختمان از شمال برگشتم و وسط راه فهمیدم کنسل شده، یا من می‌دونم و استاد که مهلت تحویل رو گذاشته بین فرجه‌ها! یا هم طبق معمول با خودم قهر می‌کنم. بیچاره خودم :|

از مکمل این مجموعه یا همون مجموعه‌ی زندگی هنوز (و همیشه) خوشگلیاش رو داره ۱. دقیق یادم نیست ولی حداقل چهار سال پیش بود که می‌رفتم کلاس فوتسال و کوچکترین عضو هم بودم. یکی از شبای قدر یه‌نفر اومد و مشغول احوال‌پرسی شد. هی به ذهنم فشار آوردم و وقتی دیدم یادم نمیاد گفتم حتما یکی از تجربیای مدرسه‌مون بوده دیگه. بعد که گفت تابستون میای فوتسال؟ یادم اومد اولین آهویی بوده که افتخار آشنایی باهاش رو داشتم. شماره‌م رو گرفت که اضافه‌م کنه به گروه و من بی‌اندازه خوشحال شدم که بالاخره یه برنامه‌ی ورزشی هم به تابستونی که فقط براش برنامه‌ی کامپیوتری و هنری ریختم، افزوده شده.

۲. فقط یک عدد برادر منه که می‌تونه در هر شرایطی هر حرفی رو جوری بزنه که آدم با اخم هم بخنده یا شمام از اینا دارین؟

۳. چند روز پیش با مینا خونه‌ی فاطمه اینا بودیم. خواهراش هم بودن و مشغول پختن شله‌زرد نذری. بعد قرار شد بمونیم و برای تزیین کمک کنیم. یه جا وسط کار _که الحق هم خرابکاری بود_ خواهرزاده‌ی فاطمه به مامانش گفت مامان این دوتا کین اومدن خونه‌مون دارن شله زردا رو خراب می‌کنن؟ :)) آی خندیدیم و چسبید این حرف راست بچه! :)

+چون یک ساعت و نیمه که دارم می‌نویسم، شاهد هر دو مجموعه‌ی آرزو بودیم. وگرنه اولش فقط مجموعه‌ی اول بود. :)
  • قـاصِدَک
  • شنبه ۱۹ خرداد ۹۷

227_ حالا که به لبخند رسیدیم.

بازنشر از صفحه‌ی اینستاگرام yasin.kiyani

شب اول به کمرویی گذشت. به تعارف شنیدن و طفره رفتن. به سر پایین انداختن و با پرز مبل ور رفتن. به سکوت از ترس گلایه شنیدن. شب اول رفته‌بودیم که «چه عجب از اینور ها!» و «راه گم کردی»ها و «آفتاب از کدام ور در آمده»های طلبکار بشنویم و «نفرمایید»ها و «زیر سایه‌ی شما بودیم»های شرمنده جواب بدهیم.

رسم همه‌ساله اگر نبود، شاید حتی نمی‌رفتیم. وقتی هم که رفتیم هنوز دور و خوددار بودیم. حال دیدن آشنای قدیمی، وقتی آنقدر از دیدارتان گذشته که دیگر حرف مشترکی بینتان نمانده، چه حالیست؟ همان.

شب اول به شکایت گذشت. مثل همه‌ی مهمانی‌های رسمی که یخ مجلس را به حرف‌های سیاسی می‌شکنند، به «آقا، وضع مملکت خراب است»ها، به «زندگی چقدر سخت شده»ها. به «دست به دلم نگذار»ها، به «چی به سرمان آمده»ها. «چی به سرمان آمده»ها، «چی به سرمان آمده»ها...

دست پیش را گرفتیم که پس نیفتیم. آن طرف اما سکوت بود. سر تکان دادن و کمی لبخند. «خودت چطوری»ها و «حالا سخت نگیر»ها و «میوه بفرمایید»ها.

از جایی به بعد دیدیم جای بدهکار و طلبکار عوض شده، خجالت کشیدیم. سرمان را انداختیم پایین و ساکت شدیم.

بخشیده شدن،همان فاصله‌ی بین دو سکوت بود. سکوت از سر ترس و سکوت از سر شرم. همانجا تمام شد.

بعدش دیگر نشستیم و چای خوردیم، تخمه شکستیم، یاد قدیم کردیم و به فین‌فین‌های بندنیامدنی وقتی مثل همیشه پبش‌بینی دستمال‌لازم شدن را نکرده بودیم، خندیدیم.

وقت خداحافظی با خودمان می‌گفتیم چه خوب که رسم‌های قدیمی هنوز هستند. رسم قدیمی اگر نبود شاید اصلا نمی‌رفتیم.

#یک_از_سه


+ شب اول من که توی اتوبوس گذشت. حسِ متنش رو دوست دارم تجربه کنم. 

++ عنوان نام کتابی بود که وقتی داشتم بین قفسه‌ها دنبال یه کتاب دیگه می‌گشتم چشمم افتاد به جلد زردش و بعد به عنوانش و برای یک لحظه حس خوبی پیدا کردم. گفتم شاید وقتی عنوان باشه و شمام یهو چشمتون بیفته بهش حس خوبی پیدا کنین :)

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

۲۲۶_ با تمام کوچکی‌ش چقدر چیز واسه دل‌بستن داره، همین دنیایی که قرار بود یادم باشه محل گذره فقط.

مهدیه (یکی از دو دوست قدیمیِ تازه پیدا شده در اینستا) پیام داد که امروز با فلانی حرف زدم. فلانی یه فامیله مثلا. پرسیدم فلانی کیه و من فقط یه فلانی می‌شناختم که بلاگری بود بلاگفایی و در دل یک درصد هم فکر نمی‌کردم متظورش همون شخص باشه! شخصی که همیشه می‌خوندم نوشته‌هاش رو و تحت تاثیرش بودم. یاد اون یه باری افتادم که برام کامنت گذاشت و بال در آورده بودم از خوشحالی! یاد این‌که خودمونیم چقدر بچه بودم. و نهایتا وقتی مهدیه گفت منظورش همونه، چند بار با خودم گفتم جل‌الخالق! و چقدر کوچکه دنیا!

گفته بودم زیاد پیش میاد بشینم ربطِ اتفاقات به هم رو پیدا کنم. یا شایدم اتفاقات رو به هم ربط بدم.
بعضی روزا نتایج ترسناکی می‌گیرم. نتیجه‌ی ترسناک مثل وابستگی یا علاقه‌ی شدید به چیزی یا کسی. و خب کیه که ندونه آدم معمولا با چیزایی که دوسشون داره امتحان میشه؟ اینو داشته باشیم.
ترم پیش استاد دانش خانواده ازمون پرسید که قصدتون از ازدواج چیه؟ حالا اگه کاری به زمانش نداشته باشیم. جوابا متنوع نبودن: نیاز عاطفی، استقلال، خلاصی از خانواده‌ی در حال حاضر و این چیزا. یه نفر گفت فقط دوست دارم مادر بشم. جوری با عشق این جمله رو گفت که استاد پرسید خب اگه همسرت نتونه بچه‌دار بشه چطور؟ گفت طلاق می‌گیرم. گفت اگه خودت مشکل داشته باشی چی؟ بدون مکث گفت خودم رو می‌کشم!
من اون لحظه برای اولین‌بار از ذهنم گذشت که چقدر زیاد سخته چیزی رو با تمام وجود بخوای و با نرسیدن به همون چیز آزمایش بشی. هیچ‌وقت این‌قدر عمیق درکش نکرده‌بودم. حالا امروز بعد از ربط دادن یه اتفاق جدید به اتفاقات قبلی، این فکر از ذهنم گذشت که نکنه خدا بخواد  اینجوری امتحانم کنه؟ بعد سعی کردم حواسم رو پرت کنم که اصلا بهش فکر نکنم که مثلا خداجانم نفهمه پاشنه‌ی آشیلم کجاست! :| یه ندایی تو ذهنم گفتم خداست‌ها! از ته قلب و مغزت هم خبر داره. از چیزایی که شاید خودتم ندونی الآن. ترسیدم راستش. ولی هنوزم نه به اندازه‌ای که مهربونی‌ش رو حس می‌کنم.

چند وقتی هست یه تگِ تصمیم ایجاد کرده‌م تو اپلیکیشن دفترچه خاطرات گوشی‌م. طرفای امتحان معماری زیاد نوشتم براش. مثلا این‌که فلان روز پیاده‌روی رو به خوندن فلان مبحث ترجیح دادم. یا فلان روز به جای این‌که ریاضی مهندسی گوش بدم، هی ابرا رو نگاه کردم و کتاب الکترونیکی خوندم و کیف کردم از ریاضی مهندسی گوش ندادنم!
و اما هدف این امر: این‌که بدونم اون روز چی از دست دادم و چی گرفتم به جاش. یعنی به هر حال باید یه لذتی برده باشم دیگه. اون لذت رو ثبت می‌کنم. و بعدا مثل چنین روزایی که نمره‌ی میان‌ترم ریضمو میاد و می‌گیرم سه و نیم از شانزده و خشنود نمیشم از رکوردزنی‌م، تا می‌خوام غصه بخورم، میرم تصمیماتم رو نگاه می‌کنم و به خودم میگم تو اون موقع لذت بردی. یا الآنم هم‌چنان از تصمیمت راضی‌ای و ناراحت نمیشی و یا ناراضی‌ای که خب پس عبرت می‌گیری و دفعه‌ی بعد می‌شینی مثل بچه‌ی آدم به درس و مشقت می‌رسی! کار خوبیه اگه ادامه‌ش بدم.

چند وقتی هم هست که به سرزنش‌گر درونم زیاد محل نمیدم. یعنی بعد از سوتی‌ها و خرابکاری‌هام، نهایتا تا چند ساعت بعدش اجازه میدم سرزنشم کنه. بعدش دیگه ساکتش می‌کنم و میگم خب تجربه شد دیگه! و آموزه‌های کارگاه رو با خودم تکرار می‌کنم که باید با خودم مهربون باشم. امیدوارم با این منطقِ  "خب تجربه شد دیگه" خرابکاری‌های بزرگ درست نکنم واسه خودم!

دلم که خب تنگ نشده، ولی دلم می‌خواد زودتر برم خونه یه‌کم غذای سالم بخورم برگردم به تنظیمات کارخونه :|

+واسه حال خوبِ دوستام و خانواده‌هاشون، التماس دعا لطفا! :)


هزار و یک‌ اسم‌ داری‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطیف» را دوست‌تر دارم‌ که‌ یاد ابر و ابریشم‌ و عشق‌ می‌افتم. خوب‌ یادم‌ هست‌ از بهشت‌ که‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسیم. بس‌ که‌ لطیف‌ بودم، توی‌ مشت‌ دنیا جا نمی‌شدم. اما ...
زمین‌ تیره‌ بود. کدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختی‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تیرگی‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تیره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و دیوار دیگر نور از من‌ نمی‌گذرد، دیگر آب‌ از من‌ عبور نمی‌کند، روح‌ در من‌ روان‌ نیست‌ و جان‌ جریان‌ ندارد.

حالا تنها یادگاری‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشک‌ است‌ که‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ کرده‌ام، گریه‌ نمی‌کنم‌ تا تمام‌ نشود، می‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هایم‌ سنگ‌ریزه‌ ببارد.

یا لطیف! این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ اشک‌ سنگ‌ریزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ شیشه‌ها بشکند و دل‌های‌ نازک‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
وقتی‌ تیره‌ایم، وقتی‌ سراپا کدریم، به‌ چشم‌ می‌آییم‌ و دیده‌ می‌شویم، اما لطافت‌ که‌ از حد بگذرد، ناپدید می‌شود.

یا لطیف! کاشکی‌ دوباره‌ مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ می‌بخشیدی‌ تا می‌چکیدم‌ و می‌وزیدم‌ و ناپدید می‌شدم، مثل‌ هوا که‌ ناپدید است، مثل‌ خودت‌ که‌ ناپیدایی... 
یا لطیف! مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.

‌#عرفان‌ نظرآهاری‌
از کتاب «در سینه ات نهنگی می تپد»

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷

۲۳۵_ صرفا برای این‌که دیشب یادم بمونه و خوشامد گویی به سومین دوست صمیمی دانشگاهی!

این رو از متن نظری که الآن یه‌جا نوشتم کپی می‌کنم:

نمی‌دونم چه‌جوری میشه جوجه رنگی ببینم و غم معصومانه‌ای که در بچگی به خاطر از دست دادنش وجودم رو فراگرفته‌بود به یاد بیارم و بازم بگم چه حس خوبی و یادش بخیر! 

خب حالا بریم سر پست خودمون. از اون‌جایی که من جدیدا زیاد فکر می‌کنم و به هرچیزی فکر می‌کنم؛ بعد از نوشتن جملات بالا هم باز فکر کردم. که واقعا چرا؟ بعد دیدم بارزترین ویژگی بچه‌ها تا جایی که من شنیدم در لحظه زندگی کردن‌شونه. من واقعا اون روز که جوجه‌های صورتی‌م مردن یا حتی شبی که جوجه‌اردک‌هام یا طوطی‌م مردن با این‌که دیگه بچه هم نبودم و سیزده چهارده سالم بود، عمیقا براشون ناراحت شدم. احتمالا گریه هم کردم. ولی همون روز بود. اون غمی که به نظرم کوچک هم نبود فقط همون روز بود و از فرداش مثل بچه‌ی آدم به زندگی ادامه دادم. ولی الآن که بزرگ‌تر شدم و غم از دست دادن آدم رو هم تجربه کردم، وقتایی که بیکار میشم خیلی راحت می‌تونم بشینم به گذشته‌، چه روزای خوب و چه بد فکر کنم و فقط غمگین باشم. نمی‌دونم از کِی انقدر آدما برام مهم شدن ولی می‌تونم بشینم برای تک‌تک غم‌های افرادی که باهاشون ارتباط دارم گریه کنم. نه فقط برای غم‌های گذشته، که به مسائل غم‌انگیزی که ممکنه یه آدم در طول زندگی‌ش تجربه کنه و منم آدمم به هر حال و ممکنه در آینده برام پیش بیاد، فکر کنم و حالم گرفته بشه. 

الآن غمگین نیستما. صرفا توصیفی بود از خودم، حداقل در فصل بهار و شاید تابستون هم.

با انرژی‌ای که دیشب گرفتم می‌تونم تا امتحان بعدی یعنی چهارشنبه شاد و خرم بِزیَم! (تمرینا هم که اصلا مطرح نیستن در این بین :دی) دیشب اولین شبی بود که برای امتحان میان‌ترم شب رو کامل بیدار بودم و امتحان هم ساعت هشت بود! قیافه‌م هم خیلی باحال بود امروز :دی امتحانم معمولیِ متمایل به بد بود ولی مهم اینه که دیشب خیلی خوش گذشت. شاید هیچ شبی انقدر نخندیده‌ باشم. و شاید دیگه هیچ شبی پتو رو نیارم پایین که بخوایم با دوستم کف سالن مطالعه بخوابیم. به لحاظ دارا بودن حس خوب زد روی دست روز قبل از امتحان فیزیک پیش‌دانشگاهی. همون دیشب با آسیه قرار گذاشتیم که امروز بعد از امتحان عقده‌گشایی کنیم به عبارتی :دی ظهر ۴ساعت خوابیدم. عصر هم رفتیم قدم زدیم و بعد رفتیم جایی نسبتا پاتوق در خوابگاه قبلی من و حرف زدیم. الآنم قراره برم نمازخونه فیلم ببینیم. :))

کلا من نسبت به پست گذاشتن سرد شدم ولی خب آسیه دومین‌نفری‌ست از هم‌دانشگاهی‌ها که آدرس اینجا رو قراره داشته باشه. و خواستم مثل نفر اول از همین تریبون بهش خوشامد بگم :دی هربار که می‌خوام آدرس رو به یه آشنا بدم اولش شک می‌کنم و می‌ترسم. از این‌که احتمالا منِ اینجا با منِ تصوراتش فرق می‌کنه و شاید بدتر باشه. می‌ترسم که دیگه دوستم نداشته باشن (خودم می‌دونم این تکه لوس شد:دی) و می‌ترسم که دیگه مثل قبل ننویسم و خودم رو سانسور کنم. ولی این اتفاق بعد از اینکه نگار اینجا رو پیدا کرد نیفتاد. گرچه نگار گفت نمی‌خونه ولی به هر حال آدرس رو داره و این هیچ محدودیتِ آزاردهنده‌ای برای من ایجاد نکرده. گاهی یادم میره کی آدرس اینجا رو داره و کی نه. چون اونایی که دارن احساس امنیت می‌کنم باهاشون. 

گاهی می‌شینم با خودم فکر می‌کنم منِ واقعی کدومه؟ منِ غمگین توی تنهایی‌هام، منِ خیال‌پرداز و خوش‌بینِ تنهایی‌هام، من در ارتباط با دوستام، من توی وبلاگم، یا سایر من‌های من؟ جدیدا به این نتیجه رسیدم که من همه‌شونم. آرزویی که پیش غریبه‌ها و ناآشناها خجالتی و دست‌و‌پا چلفتی و برج زهرماره، پیش آشناها ملایم‌تره و حرفم می‌زنه، مخِ دوست‌ها رو می‌خوره از پرحرفی و شوخی‌های بامزه یا بی‌مزه‌ش و خنده‌هاش، و آرزویی که مثل همه‌ی آدما گاهی هم خودش رو سانسور می‌کنه. مثل همه‌ی آدما گاهی خسته و ناامید و غمگین میشه و گاهی دوست داره الکی به همه‌چی خوش‌بین باشه، به همه‌چی! مهم اینه که در اون لحظه احساس خوبی داشته باشه. 


جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می‌شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می‌شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم!


از بابا لنگ دراز #جین وبستر


 یکی دیگه از مشکلات من اینه که هم دوست دارم در ذهن افراد بمونم و هم دوست ندارم :|


آخرین منزل ما کوچه‌ی سرگردانی است

در به در، در پی گم کردن مقصد رفتیم...


#فاضل نظری

  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۷

224_ این اردی‌بهشت (روزانه‌نویسی و شرح حال محضه)

اومدم فهرست مطالب که ببینم که قبلیه کِی بود. دیدم یه‌دونه پیش‌نویس هست. محتواش پاک شده‌بود و حالا دارم همون رو می‌نویسم. از اردی‌بهشت ۹۶، از کل بهار ۹۶، حس غم و ترس و ناتوانی و تنهایی و راه‌رفتن‌ها و گریه‌های قبل از خواب توی بالکن خوابگاه رو یادمه. به اضافه‌ی روزای خوبی که به لطف نگار و بهار خوب بود. پیاده‌روی یکشنبه‌ها تا دانشکده‌ی اقتصاد با نگار و حرفا و اتفاقات بین راه، آخر ترم و قرارهای درس‌خوندن ولی نخوندن با بهار! :)
اردی‌بهشت ۹۷ رو به اتمامه. پارسال تو این ماه عمو اینا تصادف کرده‌بودن. یه کوچولو رفته‌بود و امسال همین ماه یه کوچولو اضافه شده. انگار که خدا هم مثل من اردی‌بهشت رو یه‌جور دیگه دوست داشته‌باشه و بخواد خاطرات بد این ماه رو از ذهن بعضیا پاک کنه. یا حداقل کمرنگ‌تر کنه. همه‌ش هی گردش دوران رو حس می‌کنم. روزا، توی دانشکده و کنار بقیه‌ی آدما شادم، آرومم، خوشحالم. شبا تو خوابگاه دلم می‌خواد گریه کنم. بی‌دلیل. البته بی‌دلیل که نه. مثلا با خودم فکر می‌کنم چقدر با فلانی خوش می‌گذره یا چقدر فلانی رو دوست دارم و بعد گریه می‌کنم. شاید از وابستگی یا دل‌بستگیه! چیزی که فکر نمی‌کردم و هنوزم، که دچار بشم بهش.

دو هفته پیش دو بار در هفته قاطی کردم. قاطی کردن در فرهنگ لغت من یعنی تغییرات شدید خلق‌و‌خو. شدید یعنی مثلا از خواب پا میشی هنوز گیج و منگی ولی پشت چشمات گرم میشه و اشکات سرازیر. یه بارش وقتی بود که برای کلاس استاد مورد علاقه‌م خواب موندم (به خاطر یه سری مشکلات خوابگاهی). رفتم صورتم رو شستم و زدم زیر گریه. بعد باز یه‌کم خویشتن‌داری کردم. به اندازه‌ای که لباس بپوشم و برم نزد درخت محبوبم. و اون‌جا برای اولین‌بار دلم خواست بلندبلند گریه کنم. بینش هی از خودم می‌پرسیدم خب چته دیوانه؟ و باز خودم جواب می‌دادم تو یکی از ۲۰ جلسه‌ای رو که می‌تونستی در کلاس استاد باشی از دست دادی، می‌فهمی یعنی چی؟ :| و ‌همین‌جور که بر تعجب و حیرتم افزوده می‌شد کم‌کم گریه‌م تموم شد و پا شدم رفتم دانشکده.
دفعه‌ی بعدم شب نیمه‌شعبان بود. چند دقیقه خوابیدم و بعد با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. و یهو حس کردم بازم باید گریه کنم. هرچی هی حرف نمی‌زدم که مامان فکر کنه صدا نمیاد این فکر رو نمی‌کرد. هرچی گوشی رو قطع می‌کردم که مثلا آنتن پریده، ول‌کن نبود و هی زنگ می‌زد. و برای اولین‌بار من یه عالمه پشت خط گریه کردم. و در جواب چی شده‌ها می‌گفتم من خوبم. هیچم نگران شماها نیستم. (چون علی‌اصغر نیاز به یه عملیات کوچک روی چشمش داشت و فکر می‌کردن من نگران اونم) فقط دلم می‌خواد از این خراب‌شده بزنم بیرون و راه برم ولی نمیشه. مصداق مرد برای هضم دل‌تنگیاش گریه نمی‌کنه قدم می‌زنه‌ای شده‌بودم که چون مرد نیست و یه دختر خوابگاهیه و طبیعتا نگهبان نمیذاره نیمه‌شب بره بیرون قدم بزنه گریه می‌کرد. البته سحرش بردن حرم و حالم خوب شد.
اوجش همون هفته بود و تموم شد خدا رو شکر! ولی حسی خفیف هست هنوز.
یه‌کمش تاثیر تغییرات هورمونیه، یه‌کمش هم شاید از همون قرصه باشه (برای دل‌دردهام که کم‌کم کلافه‌م کرده‌بودن به خاطر غیبت کلاسا، رفتم دکتر و فرمودن از استرسیه که داری و اعصابی که نداری! حالا جالب اینجاست که همون روز بچه‌ها هی می‌گفتن خوش به حالت تو چقدر آروم و ریلکسی! :دی) . ولی اگه بخوام بهار پارسال رو بدون در نظر گرفتن از دست دادن بی‌بی در نظر بگیرم (من هنوزم باورم نمیشه یه‌بار دیگه باید برم خونه و برم خونه‌ی بی‌بی و کسی خونه‌شون نباشه)، احتمالا باید برم پیش مشاور و ببینم که افسردگی بهاری هم داریم یا نه و چه تدبیری میشه براش اندیشید. کلا اگه یه دلیل علمی پیدا شه راحت‌تره برام کنار اومدن با خودم.
این تکه رو نمی‌دونم چرا به طور رسمی توی تلگرامم نوشته‌بودم :| ولی همین‌جوری بدون تغییر کپی می‌کنم:
برای این‌که آرزوی بعدها حس نکند جای یک چیزی در میان نوشته‌هایش کم است باید بگویم آرزوجان! بالاخره یک‌بار جرات به خرج دادی و درسی را حذف کردی. مدار الکتریکی را. شاید آن موقع یادت نیاید، پس بگذار برایت بگویم نمی‌دانی گاهی اوقات چقدر سر کلاس عصبانی می‌شدی از نفهمیدنِ درس. آن‌قدر که خودکارت را محکم‌تر در دست می‌گرفتی و با فشار بیشتری روی کاغذ می‌نوشتی. بیچاره‌ جزوه‌ات! چقدر نامهربانانه نوشتی‌اش. نه تنها مدار، اولین حذف تکدرس دانشجویی‌ات بود بلکه نمره‌ی میان‌ترم اولش هم اولین مینیمم دانشجویی‌ت را ردیف کرد. یعنی آن نمره‌ای که پایین نمرات با رنگ قرمز مشخص شده‌بود متعلق به تو بود. ۱۰ از ۱۰۰.
راستی آرزو، حس می‌کنم عزمت را جزم کرده‌ای اولین افتادنت را هم در همین ترم تجربه کنی. ریضمو را هیچ نمی‌خوانی و تمرین تحویل نمی‌دهی. محض اطلاعت میان‌ترمش را هم مثل مدار امتحان دادی. حیف که حذف تکدرس، مربوط به تک درس است!
خب رسمیا تموم شد. آقا واسه حذف این مدار که رفتم پیش استاد راهنمام، یه نگاه به برگه کرد و گفت خب مدارم که زیاد مهم نیست و امضا کرد. در حالی که سعی می‌کردم تو دلم بگم آخ‌جون و نمودِ بیرونی نداشته‌باشه پرسیدم اگه بخوام برم سخت‌افزار چی؟ گفت با توجه به این‌که ترم چهاری و هنوز وقت داری، نه مهم نیست. من یه‌دونه از اون لبخندای به پهنای صورت که یکی باید بیاد جمعم کنه تحویل استاد دادم و خوشحال و شاد و خندان برگه رو بردم آموزش. عکسم ازش گرفتم واسه یادگاری. 
من هنوز نمی‌دونم چی می‌خوام برم. سخت‌افزار دوست دارم ولی ارشد (حالا اگه بخوام ارشد بخونم و همین رشته رو هم ادامه بدم) اینجا فقط نرمه و هوش. و "اینجا" فاکتور خیلی مهمیه. اون‌قدرکه دیروز توی جشنِ بزرگداشت اساتید یه کلیپ پخش کردن با نام جبر جغرافیایی و با این‌که طنز بود من چند دقیقه‌ی اول و با فکر کردن به عنوانش و تصور روزهای بدون بعضی آدما داشتم بغضم رو قورت می‌دادم. گفتم جشن... من از جشن ۲۸ آذر اینجا چیزی ننوشتم. ولی ذهنم پره ازش. آهنگ سونامی مهدی مقدم رو دانلود کردم که هروقت دلم تنگ شد اون رو گوش کنم و یاد بچه‌ها بیفتم. هروقت میذارمش حتی نگاه‌هام یادم میاد! هیجانم و این‌که احساس می‌کردم در خودم نمی‌گنجم یادم میاد. جشن این دفعه هم باحال بود. بیشتر از همه اون قسمتی که چندتا استاد باید باید یه متنی رو رپ می‌خوندن :دی
اینم بگم که دیگه حرف نگفته‌ای نمونده‌باشه و ذهنم خلوت‌تر شه. [وی چند خط نوشت و پاک کرد]

و بالاخره گل خوردنم :دی چند روز پیش در حالی که چندتا از گل‌های صورتی راهرو تو دستم بود، بی‌مقدمه از آسیه پرسیدم تا حالا گل خوردی؟ من چند روز پیش هیچ ایده‌ای نداشتم که دیشب موقع نوشتن آن‌چه گذشتِ روزم اینو بنویسم که امروز گل خوردم! با راهنمایی حنانه از این گل‌کوچولوهایی خوردم که سفید و زردن و به صورت بوته(درخت؟)های بزرگ و انبوهن و بوی خوبی دارن و آدم دوست داره بره محو شه توی عطرشون! (اینم یکی از نشونه‌های منه. موقع رد شدن از کنارشون یهو برای لحظاتی فرو میرم تو شاخ و برگا و نفس عمیق می‌کشم. این‌جور وقتا همراهانم سعی می‌کنن هرگونه نسبتی رو با من انکار کنن :دی) تجربه‌ی جالب و خوبی بود. دوست دارم مزه‌ی بقیه‌ی گل‌هایی رو هم که روزا می‌بینم بچشم! اون گل‌های صورتی راهرومون رو هم امروز امتحان کردم، خوش‌مزه نبودن :/
این اردی‌بهشت جدای از گریه‌های بی‌دلیلش که خب البته در مقایسه با پارسال هیچه، ماه همدردی و همدلی بود برام. بیشتر به حرفای بچه‌ها گوش دادم و هر چی بیشتر فهمیدم، به این پی بردم که چقدر بعضی مشکلات مشترکه. چقدر گاهی اوقات الکی احساس تنهایی می‌کنیم. این ماه یه عالمه منم همین‌طور در جواب بچه‌ها گفتم و خدا می‌دونه که چقدر همه‌شون راستکی بودن. و این‌که چقدر حرف زدن و شنیدن و کلا ارتباط داشتن، خوبه.
اون کارگاه هم تموم شد. و دستاورد؟ کلی عقبکی راه رفتم، روی جدول‌ها راه رفتم، آهنگ زمزمه کردم، خودم رو بیشتر دوست دارم، رودروایسی رو حداقل در برابر غریبه‌ها کنار گذاشتم، هروقت که از ذهنم می‌گذره الآن فلانی(ها) چه فکری می‌کنه سریع پسش می‌زنم و می‌دونم فلانی حتی اگه به دیگران فکر کنه نهایتش چند دقیقه‌ست و اصلا بیشتر باشه به من چه! کارگاه تموم شد ولی کلی راه برای رفتن هست. کلی کتاب که باید بخونم و مفاهیم و روش‌هایی که باید باهاشون آشنا شم و به کار ببندم. 
این اردی‌بهشت ماه شک و تردید هم بود. به همه‌چی. واسه این یکی باید حتما برم مشاوره.

حالا که این همه چیزمیز الکی رو خوندین، حداقل یه پیشنهاد هم بدم که دست خالی بیرون نرین. کتاب "عطر سنبل، عطر کاج" که جدیدا خوندم و باحال بود. و پادکست استرینگ‌کست که یه‌نمه علمیه و جالب.
دلم واسه وبلاگ خوندن و نظر دادن  تنگ شده حقیقتا. درست و حسابی‌ ان‌شاءالله فرجه‌ها -_-

+بیست روز بعد از نسخه‌ی پیش‌نویس. ۲ ِ شب.
بعدانوشت: واقعا چقدر حال آدم می‌تونه متفاوت باشه در شب و روز؟ :| ۱۲ ساعت بعدش، بی‌دلیل خوشحال، و امیدوار به همه‌چی، علی‌الخصوص آینده! و حتی تو دلم دارم میگم چند سال بعدم احتمالا، یه‌مدت می‌گذره و مثل همیشه به خودت میگی دیدی اون‌قدرا هم سخت نبود؟ :)
+در ادامه‌ی پیشنهادها، این وبلاگ رو هم می‌افزایم: http://melancholyman.blogsky.com/
  • قـاصِدَک
  • جمعه ۷ ارديبهشت ۹۷

۲۲۳_ مقداری درد دل و طبق معمول مقداری شرح وقایع

امروز با دل‌درد و دل‌پیچه از خواب پا شدم. از هم‌اتاقی‌م پرسیدم میوه‌های دیشب رو شسته‌بودی؟ گفت نه. گفتم پس یادم باشه از این به بعد همیشه ازت بپرسم. امشب نمازم رو در آخرین دقایق خوندم و بعدش پاهام رو دراز کردم و تکیه دادم به تخت. با چادر نماز گل‌گلی‌م. پنکه هم روشن بود و گهگاهی موهام از جلوی چشمام رد می‌شد. چهل پنجاه دقیقه همین‌جوری زل زدم به سطل زباله‌ی گوشه‌ی اتاق و مشغول جویدن انگشتام بودم. انقدر که یکی‌شون زخم شد. یاد اتاقم افتادم که می‌تونستم دو سه ساعت تو این حال باشم. و مجبور نباشم بشنوم که کجایی؟ چته؟ تو چه عالمی سیر می‌کنی؟ عاشق شدی؟ مخصوصا این آخری. اگه خونه بودم و دوست داشتم یه امشب رو بدون دلقک‌بازی و در سکوت شام بخورم، مجبور نبودم بازم همون سوالات بالا رو بشنوم.

من واقعا زیاد به خونه فکر نمی‌کنم. راستش به هیچی زیاد فکر نمی‌کنم. کلا انگار چند وقته ذهنم پر شده. شایدم خالی شده. نمی‌دونم. 

ولی این‌جور مواقع که می‌خوام تو خودم باشم و نمی‌تونم، با خودم می‌گم مگه چی میشد اتاق یه‌نفره هم می‌داشتیم؟ چون نمیشه گاهی از ذهنم رد میشه که اگه خونمون اینجا بود و خوابگاهی نبودم، در مواردی به نفعم می‌شد.

طبق معمول و مثل تمام اتفاقاتی که اینجا نوشتم و نیفتادن، هم‌اتاقی‌شدن با آسیه هم منتفی شد. الآن هم‌اتاقی‌‌م و الف (اون یکی هم‌اتاقی‌م) و دوستشون، داشتن درباره‌ی همین ترم بعد و اتاق گرفتن صحبت می‌کردن. که چقدر خوب میشه بشه ۴تایی بود. عمیقا دلم می‌خواد بگم من نمی‌خوام. می‌دونم که نمیشه و این اتفاق نمیفته ولی دوست دارم خودمم بگم. ولی یه حس بدی نمی‌ذاره بگم. حسِ دیگه کسی رو نداشتن. بازم خدا رو شکر که مشکل خاصی با هم‌اتاقی‌هام ندارم! و اساسا با خوابگاه و هم‌اتاق‌ بودن مشکل دارم!

چقدر دلم می‌خواد بیشتر غر بزنم. خوابگاه گاهی چه مزخرف میشه. خب دیگه بسه.

از خوبی‌های روزهایی که گذشت:

جمعه‌ی گذشته با آسیه و نگار رفتیم پیاده‌روی. چهارساعت طول کشید و کلی عکس خنده‌دار گرفتیم و خندیدیم و و بسیار خوش گذشت.

در جلسه‌ی این هفته‌ی کارگاه، باید همه می‌رفتیم یه خاطره تعریف می‌کردیم. من خاطره‌ی فلافل ترم اولم رو تعریف کردم. و کسی نخندید. حس کردم حیف شد :| البته هم‌اتاقی‌م میگه بد تعریف کردی و کسی اصلا نفهمید که بخنده :| به هر حال برای اولین بار، پیش اومد که یه چیز خنده‌دار تعریف کنم و کسی نخنده و این موقعیت رو هم تجربه کنم. چیز مهمی که از این کلاس یاد گرفتم اینه که سعی کنم دیگران زیاد برام مهم نباشن. و این جدا خیلی خوبه! :)

تمرین عقبکی راه‌رفتن رو هم بین سلف و دانشکده و با فرمون دادنِ آسیه، امتحان کردم. حال داد!

مورد بعدی این‌که من یه استاد دارم که از همون ترم اول عمیقا دوسِش دارم. از روزی که باید تمرینا رو تحویل می‌دادیم و من از هفت‌تا فقط سه‌تاشون رو نوشته‌بودم (از اون سه تا هم دوتاش غلط بود و الآن که یادم میاد فقط می‌خندم به خودم :دی) و اون روز هم احساس هیچ‌کسی رو نداشتن می‌کردم و فقط با الهی من لی غیرک گفتن یه‌کم آروم می‌شدم. احساس یه جوجه‌ی بی‌سرپناه رو داشتم! رفتم اتاق استادم و برگه رو گذاشتم روی میز. داشتم میومدم بیرون که با روی خوش ازم پرسیدن که سخت بودن؟ گفتم نه. گفتن پس چرا کم جواب دادی؟ گفتم تا قبل از دانشگاه و انتخاب رشته‌ی کامپیوتر اصلا نمی‌فهمیدم الگوریتم و کد و این چیزا چیه و الآنم چیز زیادی بلد نیستم! تنها چیزی که یادمه اینه که اسم چند تا کتاب رو گفتن و راهنمایی‌م کردن که چه‌جوری راه بیفتم. من اون کتابا رو نخوندم ولی دیگه احساس بدی نداشتم! :) و با نمره‌ی متوسطی که بد نبود، اون درس گذرونده‌شد. ترم اول که تموم شد و من دوباره به منزوی‌بودن خودم برگشتم، سر کلاس این استاد هم مثل سایر کلاس‌ها ساکتِ ساکت بودم. این هفته بعد از یک سال و خردی، تنهایی رفتم اتاقش و راهنمایی خواستم برای حل پروژه‌ای که داده‌بود. خوشحال از وقتی که برام گذاشته‌بود و خوشحال از این‌که فامیل این شاگرد همیشه خاموشش رو هم می‌دونه و بی‌ردپا و بی‌نام و نشونِ محض نیستم تو ذهنش، اومدم بیرون. (اصلا هم به این فکر نکردم که خب بالاخره سه ترم باهاشون کلاس داشتم و هر کس دیگه‌ای هم بود، می‌شناخت! ) و تا دو روز بعد فول‌شارژ بودم. هنوزم که بهش فکر می‌کنم خوشحال میشم! البته اگه بعدش به این فکر نکنم که ممکنه دیگه هیچ‌وقت هیچ‌کدوم از آدمای حال‌خوب‌کن دوره‌ی دانشجویی‌م رو نبینم.

دیروز بعد از کارگاه، که هنوز تحت تاثیر بودم، با هم‌اتاقی‌م رفتیم روی چمنا دراز کشیدیم. نیم ساعتی به آسمون دوست‌داشتنی‌م نگاه کردم و آهنگ گوش کردم و وقتی بالاخره سرما رو حس کردم پا شدیم رفتیم خوابگاه. اینم خیلی چسبید.

و موارد آخر مربوط میشه به دو دوست. امروز بعد از چند ماه زنگ زدم به ریحانه. و خیالم راحت شد که هنوز دوستیم! و فرقی با قبل نکردیم. وقتی صدای خنده‌هاش رو شنیدم فهمیدم دلم برای خنده‌هاش تنگ شده. 

و سرانجام سحر. یکی از دوستان صمیمی راهنمایی و تا حدودی دبیرستانم. کسی که اولین‌بار من رو با وبلاگ آشنا کرد. از همون سال کنکور دیگه ندیده‌بودمش. یه هفته پیش یه دوره‌ی آموزشی ثبت نام کرده بودیم و با آسیه می‌رفتیم. جلسه‌ی اول به آسیه گفتم صدا و لحن این مدرس‌مون خیلی باحاله! جلسه‌ی دوم بازم در حال تعریف کردن از صداش بودم که یادم اومد لحنش شبیه سحره. و از سحر تعریف کردم. فردای اون روز سحر در اینستا درخواست دنبال‌کردن داد. غافلگیر شدم و به قانون جذب و این چیزا فکر کردم و خیلی خوشحال بودم. برای اولین‌بار لذت پیدا کردن دوست قدیمی رو هم چشیدم. ولی راستش دیگه لحنش شبیه مدرس‌مون نبود. حرفاش خانمانه شده بود :)

یه جای حرفامون می‌خواستم از این شکلک 😁 استفاده کنم که یادم اومد من اولین‌باره با سحر چت می‌کنم و دو ساله با هم حرف هم نزدیم و اون نمی‌دونه این ایموجی فقط یه ایموجی نیست بلکه سبک زندگی دوست قدیمیشه! :دی این شد که به این فکر کردم که سعی کنم در آینده زیاد تغییر نکنم و کاش می‌شد اونا هم تغییر نمی‌کردن. چون به احتمال زیاد با بسیاری از دوستانم فقط به طور نوشتاری در ارتباط خواهیم بود. و دوست ندارم که بعضی کلمات یا ایموجی‌های خاص، بار معنایی‌شون رو از دست بدن. به نظرم این چیزا یه‌جور رمزن که به مرور زمان به وجود میان و نمیشه یه‌شبه یادشون گرفت. دوست ندارم دایره‌ی دوستام کوچک‌تر شه.

خب، با تشکر از صبوری‌تون؛ الآن دیگه دلم نمی‌خواد بیشتر غر بزنم! :)

اردی‌بهشت‌تون پر از عطر یاس و بهارنارنج و باران بهاری! :)

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۶ ارديبهشت ۹۷

۲۲۲_ هفته‌ای که بوی خوش آشنایی داشت. یا ۲۲۲_ دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم.

1. هفته‌ی گذشته یه دوست جدید پیدا کردم. بعد از نگار و بهار میشه سومین دوست صمیمی (ان‌شاءالله!)

 آسیه اولین ‌هم‌کلاسی‌ای‌ست که ترم اول دیدمش و اگه روابطمون در سطح هم‌کلاسی می‌موند هم باز برام خاص و خاطره‌انگیز بود. قیافه‌ی چند تا ترمک سردرگم و خسته که روز اول سال تحصیلی توی دانشکده‌‌ی خلوت و پیچ‌در‌پیچ‌شون که هنوز دوسِش ندارن، دنبال کلاس می‌گردن و هی گم میشن، از ذهنم پاک نمیشه. 

توی همین یه هفته انقدر نزدیک شدیم (لااقل از نظر من) و وقت زیادی رو با هم گذروندیم، که مجبور شدم با خودم فکر کنم چه جوری توی چند روز این‌جوری شد؟ و اصلا از کجا شروع شد!

امروز این پیشنهاد رو مطرح کردم که ترم بعد با هم اتاق بگیریم و درباره‌ی اخلاق‌مون و حساسیت‌های احتمالی صحبت کردیم. و حس الآن من، حس عنوان دومه. می‌ترسم با نزدیک‌تر بودن دوباره دور شیم و به جای دوست صمیمی که نه، حتی دوست خالی، فقط هم‌اتاقی باشیم. 

2. امروز به وقت شام توی دانشگاه اکران شد و منم رفتم دیدمش. دیشب برای اولین بار خواب جنگی دیدم. امروز که بیدار شدم، با ته‌مونده‌ی حس ترس و اضطرابی که هنوز تو تنم مونده‌بود، به این فکر کردم که چقدر جنس خواب با خیال فرق داره! تا حالا توی ذهنم زیاد تجسم کرده بودم این صحنه‌ها رو ولی مثل خوابم تجربه نکرده بودم. امروز با خودم فکر کردم من اگر مرد می‌شدم هم مردِ میدان نبودم! به نظرم زن بودن و زن میدان نبودن راحت‌تره! عصر قبل از دیدن فیلم توی کتاب‌فروشی یه کتاب دیدم با عنوان جنگ چهره‌ی زنانه ندارد. تمام مدت فیلم این جمله توی ذهنم تکرار می‌شد و ادامه‌شم این‌که اصلا کاش چهره‌ی مردونه هم نداشت! و این‌که چقدر ما آدما می‌تونیم پست و احمق باشیم. 

3. شاید چون بیشتر به آینده فکر می‌کنم و بیشتر نگرانش هستم، لذت بیشتری رو هم از این روزا حس می‌کنم! هرچی که هست دوسِش دارم. روزی چند بار نیمه‌ی خالی لیوان آینده رو می‌بینم و بعد به خودم یادآوری می‌کنم که "هین توکل کن ملرزان پا و دست/رزق تو بر تو ز تو عاشق‌تر است" و بعد طبق معمول به اتفاقاتی فکر می‌کنم که با نگرانی بهشون فکر می‌کردم و چقدر آزار دهنده و انرژی‌بر بودن ولی هیچ‌وقت رخ ندادن. به همین لحظه‌م فکر می‌کنم که اگه به آرزوی چند سال پیش نشونش می‌دادن ناراضی و ناسپاس بود ولی الآن چقدر حالش خوبه. چون می‌دونه که اگه از مسیر لذت نبره از مقصد هم لذت نمی‌بره. آرزوی الآن یکی از اهدافش لذت بردن از لحظه‌ست و یکی دیگه‌ش دوست داشتن خودش و دیگران همون‌طوری که هستن و قرار نیست بشن!

یه بار توی اون کارگاهه استاد گفت اگه امروز جشن تولد هشتاد سالگی‌تون باشه دوست دارین چه صفتی رو بهتون بگن که مثلا نشان‌دهنده‌ی یه عمر زندگی‌تونه. من به عنوان اولین صفت نوشتم که دوست دارم بگن با این‌که چند ساله دندون نداره، بازم لبخند از لبش نمیره. از شما چه پنهان لبخند نه‌ها! از اون خنده‌های بی‌وقار و بلند و بی‌وقفه! :) هروقت که کسی بگه بخندیم که چی بشه یا از این حرفا، این جمله‌ی نیکولا میاد تو ذهنم که "راستی؛ آن‌هایی که نخندیدند کجای دنیا را فتح کردند؟"

4. چند وقتی برنامه اینه که کمتر چرت و پرت در نظراتم بنویسم و در سکوت و فقط با اینوریدر بخونم‌تون. دور هستم ولی سعی می‌کنم نزدیک باشم :دی :)

بعدانوشت: شماره‌ی پست سه تا دو داره و پست دو تا عنوان. خوب شده :دی


دندون هم نداشتین باز بخندین.

شاید یه نوه داشته باشین که لبخندهای بی‌دندون از ته دل‌تون رو از ته دلش دوست داشته باشه. و مگه چقدر فرصت دیدن دوست‌داشتنی‌هاش رو داره؟


#دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند،

در این سرا تو بمان، ای که ماندگار تویی...


#سیمین بهبهانی


پـنهان اگرچه داری جز من هزار مونس،

من جز تو کس ندارم، پنهان و آشکارا...


#اوحدی

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷

۲۲۱_ زمزمه‌های یک روزِ درهمِ یک دیوانه

+درهم یعنی همه‌ی حس‌ها رو با هم داشتم.

 
این آهنگه رو می‌خواستم دیروز بذارم متناسب با غروب سیزده به در، نشد. (یار، دی‌جِی ماوی (که دفعه‌ی اول که از داداشم پرسیدم، شنیدم معاویه! :|):
 
 
من وقتی می‌شنومش دوست دارم معلم شم برم تو روستا، عاشق شم، بعد معشوق کوچ کنه، من آواره‌ی کوه و بیابون شم! :|
 
 
امروز خواستم واسه خودم مثبت‌اندیش‌بازی در بیارم و مثلا در مرحله‌ی گذار بین دو جای دوست‌داشتنی‌م به سر نمی‌برم و احساس تنهایی هم نمی‌کنم و هوا هم گرم نیست اصلا، با خودم گفتم تا دانشکده پیاده برم. البته که من وقتی ناراحت هستمم پیاده‌روی می‌کنم! و حتی وقتی خوشحالم! نقش مدرسان شریف رو ایفا می‌کنه برام :| خلاصه رفتم و در راه چشمم به جمال انبوه قاصد‌ک‌ها روشن شد و چشمانم قلب‌قلبی گشت و جا داره یه بار دیگه فرا رسیدن فصل زیاد شدن قاصد‌ک‌ها رو تبریک عرض اِلیرم. الآن جا داره الی به من بگه تو هم یه چیزی یاد گرفتی :دی. پیاده‌روی تنهایی بدون آهنگ نمیشه که! مخصوصا وقتی یه قاصدک تو دستته و انقدر خوشحالی که می‌خوای بقیه‌ی راه رو به یاد بچگیات لی‌لی‌کنان طی کنی یا آهویی بدویی! در این راستا می‌خواستم این آهنگه رو از حفظ زمزمه کنم، و متنش یادم بود و ریتمش نه! با ریتمِ ممد نبودی ببینی می‌خوندم :| اینه که بی‌خیالش شدم و شعری رو که چند دقیقه پیش تو اینستا دیده‌بودم زمزمه می‌کردم: "زیر درخت مرزه، آدم دلش می‌لرزه، همین لرزیدن دل، به عالمی می‌ارزه" خلاصه چند قدمی هم اینو زمزمه کردم که برخوردم به یه درخت و اینجا بود که کمبود هم‌اتاقی‌ِ گیاه‌پزشکی‌خونم رو حس کردم و کسی نبود که جوابِ "این چیه"ی منو بده! یکی از اجزاش -نمی‌دونم میوه‌ست یا شکوفه یا برگ :| شبیه شیپور بود. در اون لحظه به جای شیپور گفتم شاپور! و افتخار این رو یافتم که پس از نام‌گذاری درخت پشم در پارسال همین موقعا، این درخت رو هم برای خودم درخت شاپوری نام بنهم! این‌چنین شد که بقیه‌ی راه رو زمزمه کردم: زیر درخت شاپوری... :|
 
+انبوهی از قاصدک‌ها هستند.
 
+دیوانه‌ها به لطف خدا غالبا خوشند! :)
 
  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۱۴ فروردين ۹۷

۲۲۰_ آخرین پست ۹۶ خاکستری‌م

این دفعه دوست نداشتم زودتر بیام شهرمون! نه که دوست نداشته باشم، ولی به اونجا عادت کردم. به این‌که کسی رو نمی‌شناسم و کسی هم من رو نمی‌شناسه و کاری به کار هم نداریم. به کسی دل‌بستگی آن‌چنانی ندارم و خلاصه حس رهایی داره. و البته که گاهی آدم دلش حس رهایی نمی‌خواد، یه حسی می‌خواد که بندش کنه به یه کسی، به یه جایی... فقط این موقعا دلم واسه شهرم تنگ میشه! :) و البته وقتایی که دلم آسمون آبی می‌خواد! :)

وقتی که اومدم ذوق و شوق دفعات قبل رو نداشتم. اگه با هم‌اتاقی‌م هم‌سفر نبودم و توی ترمینال هم هم‌کلاسی‌م رو نمی‌دیدم شک نداشتم که با توجه به اون سندرم "پارسال این موقعا" و با یادآوری پارسال این موقعا، اشکم به راه بود!

چیزی که در ۹۶ دریافتم این بود که یه روز معمولی، چقدر آسون و غیر منتظره می‌تونه تبدیل شه به یه روز بد! و بدین طریق قدر روزهای معمولی رو دونستم و نهایت سعی‌م رو کردم به این که تبدیل‌شون کنم به یه روز خوب و حتی خاطره‌انگیز! :)

دیگه این‌که بیش از پیش به قطعی نبودن همه‌چی پی بردم. 

از دستاوردهامم می‌تونم به ترک اعتیاد وبلاگ اشاره کنم :دی

گرچه اتفاقی که دوستش نداشتم، مال ۹۵ بود ولی خب تو ذهنم برای ۹۶ ثبت شده. دوسش نداشتم ولی روزای خوب و روشن هم داشته، که اکثریتشون به لطف دوستان (هم واقعی و هم مجازی) بوده. رنگش خاکستریه تو ذهنم. امیدوارم ۹۷ سبزآبی باشه! :)

 

دیروز کتاب استاد عشق رو خوندم. فکر کنم قبلا فاطمه‌ی رگها (که چند وقته جای ستاره‌ش خالیه) معرفی‌ش کرده‌بود. جدای از نکاتی که به طور مستقیم یاد گرفتم، تصمیم گرفتم تو سال جدید تمرین کنم درست و غلط خودم رو به طور غیر مستقیم هم به کسی دیکته نکنم! و به معنای واقعی، به تمام سلایق، علایق، باورها و رویاهای دیگران احترام بذارم. اگه روزی ازدواج کنم و بچه‌ای داشته‌باشم اولین چیزی هم که به اون یاد میدم همینه. این‌جوری یه قدم نزدیک‌تر می‌کنمش به دوری از حسادت، کمبود اعتماد به نفس، مسخره کردن، غرور و خیلی چیزای دیگه.

از اون‌جایی که بسیار از این کتاب خوشم اومد، ازتون می‌خوام که اگه کتابی خوندین یا فیلمی دیدین که بیوگرافی‌طور بوده، معرفی کنین بهم :)

 

این آهنگه هم ربطی به عید نداره ولی همین‌جوری میذارم :دی (معجزه‌ی عشق، امیرحسین افتخاری):

 

 

عیدتون هم مبارک. سال نوتون هم پر از آرامش و سلامتی و صلح و شادی و احساس مفید بودن! :)

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۲۹ اسفند ۹۶

اولین درس: با خودمون مهربون باشیم :)

1. بالاخره منم تونستم این هفته یه فیلم ببینم :| wonder رو دیدم. (چون الی تعریف کرده بود😁) میرندا کسی بود که من عمیقا درکش می‌کردم. دلم براش می‌سوخت؛ بخشی از خودم رو می‌دیدم و دلم برای اون بخش خودم می‌سوخت! کسی که بیشتر از بقیه می‌دونه تقصیر خودشه و خراب کرده منم ولی خب دلم که می‌تونه بسوزه واسه خودمون! هوم؟ اون لحظه که پشت تلفن به آگی گفت می‌تونی به ویا هم بگی دلم براش تنگ شده؟، چشمای منم براش اشکی شده بود شاید چون می‌تونستم شب‌های بسیاری رو که با چشمای خیس به نزدیک‌ترین دوست قدیمی‌ش فکر می‌کرده، ببینم.

خوشحالم که تهش یه حرکتی زد! :)


2. داره بارون میاد :) هرچند برای چندمین بار متوالی باید لباسایی رو که شستم از روی بند بردارم و دوباره بشورم (:|) ولی بازم از ته دلم خوشحالم.

∞. اگه یه روز بارونی یکی رو دیدین که هی لبخند می‌زنه، از اون لبخندایی که یهو با فکر کردن به بعضیا میاد رو لب آدم، و فرت و فرت از زمین و هوا عکس می‌گیره و با خودشم حرف می‌زنه، شاید من باشم :)


3. اولین جلسه‌ی اون کارگاهه رو که گفته بودم، شرکت کردم. استاد یه‌جاش گفت با خودتون مهربون باشین. زمان‌های زیادی بوده که شما بیشتر از خودتون به راحتی و نظر دیگران فکر کردین و اهمیت دادین و اون‌قدر یه‌سری حقوق‌تون رو کمرنگ دیدین که فراموشش کردین. از الآن نوبت خودتونه! یه سری تمرین هم دادن که یه‌نمه مردم‌آزاری به نظر میاد :| به مامانمم که گفتم خندید و گفت ملت فکر می‌کنن دیوانه‌ای :| (و خب چیزی که مهمه دقیقا همینه که خب فکر کنن، به من چه :)) ) ولی به طور کلی پیشنهاد من به شما اینه که دچار اضطراب اجتماعی نشین. البته نمی‌دونم این تمرین‌ها برای کسی هم که دچارش نیست سخته یا نه :|

3.1. خب چند تاشون رو بگم :دی برید یه جای شلوغ مثل ایستگاه اتوبوس یا سایت دانشکده یا کلاس یا هرچی و با صدای بلندی که توجه همه رو جلب کنه اعلام کنین فلشون گم شده و مشخصاتش رو بدین. نکته‌ی مهم اینه که "ببخشید" و این‌جور کلمات رو هم در حرفاتون به کار نبرین.

در تمرین بعدی شما میرین فروشگاه، یه سری چیز میز بر‌می‌دارین و درست موقع پرداخت هزینه می‌گین عه، پول نیاوردم همراهم! و می‌ذارین سرِ جاش و میاین بیرون، سطح بالاترش اینه که می‌تونین هم نذارین سرِ جاش :|

این یکی بامزه‌ست :) توی خیابون مسافتی رو عقبکی راه برین :)

یه تمرین هم هست به نام تمرین پارک ملت که البته زوده برای الآن. باید رفت وسط پارک ملت وایساد از ملت پرسید پارک ملت کجاست! بعد اگه گفتن همین‌جاست شما کجاش رو می‌خوای؟ باید بگیم خودش رو می‌خوام :|

دیگه این‌که صدای خودتون رو ضبط کنین و گوش بدین. توی ‌گروه‌ها ویس هم بفرستین.

و این‌که ویژگی‌های مثبت‌تون رو بنویسین. وایسین جلوی آینه و در حین یا‌دآوری اونا به خودتون بگین دوسِت دارم :دی


0. نمی‌دونین من الآن چه کیفی می‌کنم! توی خود خوبگاه جایی نیست که بتونم هم در فضای دل‌انگیز بارون باشم و هم کارام رو انجام بدم منظورم مثلا آلاچیقه. الآن دانشکده‌ام و در بوستان (فضای آزادی بین دو یال از ساختمون دانشکده که سایه‌بان و پریز برق هم داره) نشستم و قراره بعد از انتشار این پست، همون‌طور که صدای بارون رو می‌شنوم و عمیقا لذت می‌برم و سعی می‌کنم از سرما نلرزم، درس هم بخونم :دی



دور تا دور خانه را آینه می چینم،

من عاشق آن "لبخــندی" هستم که با یادت بر چهره ام می نشیند. :)

#فاطمه فهمیده، از کانال @understoodf

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۱۰ اسفند ۹۶

God is always on time, trust him

+++ رفیق شفیقم (فاطمه) جمعه راهی کربلا بود. حس باحالی داشتم. یه روستا رو تصور کنین کنار یه تپه‌ی سرسبز با مهِ صبحگاهی دل‌انگیز و اهالی مهربون. حالا فرض کنین یکی از مادربزرگ‌های عزیز این روستا پس از سال‌ها داره به آرزوش می‌رسه و می‌ره خونه‌ی خدا؛ با چارقد سفید تصور کردین دیگه؟ حس کردین چقدر همه‌ی اهالی روستا از پیر تا جوون براش ذوق دارن؟ خب حالا از روستا بیاین بیرون :) من به اندازه‌ی تمام اون روستا براش ذوق‌زده و خوشحال و نگران بودم. حسی بود که برای اولین‌بار تجربه کردم و دوست دارم تا مدت‌ها از یادم نره. بعدانوشت: یه چیزی تو مایه‌های وقتی همه خواب بودند. (با تشکر از محبوبه :) )


++ یکی از ویژگی‌هایی که در من هست و دوسِش دارم اینه که می‌تونم از چیزای ساده، زیاد لذت ببرم. یکی دیگه از ویژگی‌هام اینه که وقتایی که حالم خوبه و از چیزی راضیم مدام برمی‌گردم به عقب و عقب‌تر و سلسله اتفاقاتی رو که باعث شدن من در اون لحظه راضی باشم می‌نگرم و وقتی تقریبا می‌رسم به تهش، تا اون‌جایی که عقل خودم قد می‌ده، یه نفس عمیق می‌کشم و لبخند می‌زنم و کیف می‌کنم از این‌که پی می‌برم خدا از چند سال قبل برنامه‌ی لبخند و حس خوبِ امروز من رو چیده. موازی با این‌که این سلسله اتفاقات در زندگی سایرین هم اثرهای خودش رو گذاشته، بدون این‌که هیچی این وسط ناهنجاری ایجاد کنه. خیلی جالبه‌ها! من با اختیار خودم حوادثی رو رقم می‌زنم که یک اپسیلون هم به نتایج و تاثیرات عالی‌ای که ممکنه چند سال بعد برام داشته باشه فکر نمی‌کنم، یا شاید حتی به عقلمم نمی‌رسیده!

حالا دلیل ساده‌ی حالِ خوب یه سری روزام تو دانشگاه چیه؟

وقتایی که میرم سلف از جلوی آزمایشگاه‌ها و کارگاه‌های مربوط به بچه‌های عمران رد میشم. چند وقت پیش یهو به فکرم رسید ممکن بود من الآن از یکی از این کارگاه‌ها بیام بیرون و برم سلف. ممکن بود هیچ‌وقت با هم‌کلاسی‌های در حال حاضرم آشنا نشم. فکر کن از کنار نگار رد می‌شدم و نمی‌شناختمش. چه حیف می‌شد! گاهی با خودم میگم تو الآن هم از کنار بعضی‌ها رد میشی و نمی‌دونی که اگه با هم دوست بودین ممکن بود چه دوستای خوبی باشین. ولی ‌می‌دونین؟ من ایمان دارم که هر اتفاقی که خارج از قدرت انتخاب و اختیار من بوده و برام پیش اومده، بهترین اتفاق ممکن‌ـه! :) فکر کردن به این چیزا هم آروم‌ترم می‌کنه همیشه.

(قسمت اعظم این بخش قبلا نوشته شده بود. دلیل انتشار: امشب؛ به قول نگار شبِ قشنگ :) )


+جدیدا یه گروه هم عضو شدم، در واقع با اکراه عضو شدم، که به قول یکی از اعضاش، اعضاش کمی عجیب گرد هم جمع شدن. حالا بعد از گذشت چند هفته یه حسی بهم میگه یه چیزی هم اینجا هست که بعدا می‌فهمم و بازم یه لبخند و نفس عمیق و فکر کردن به حکمت و برنامه‌ریزی‌ِ دقیقِ خدای مهربونم منتظرمه... :)



من ندانم به نگاه تو چه رازی ست نهان

که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان!


#غلامعلی رعدی آذرخشی

  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

قاطی‌پلو (2)

اهم‌اهم! :)

خب آدم هر چی بیشتر یه کاری رو انجام بده براش راحت‌تر میشه. و چند روزه دارم این حس رو تجربه می‌کنم که راحت‌تر برای من اینه که دیگه پستی منتشر نکنم کلا :| پس در این راستا اومدم اینو بنویسم که این حس‌ها موکول شن به یک ماه بعد حداقل.

ترم سوم به خوبی و خوشی یک ماه پیش تموم شد و به طور شگفت‌انگیزی معدلم هم خوب شد. روزای خوبی رو گذروندم با این‌که خیلی معمولی و تکراری بودن و الآن از کلش فقط درس و پیاده‌روی و هندزفری و هوای ابری یادمه.

شاید باورتون نشه ولی اون اوایل یعنی پارسال که من هنوز با پدیده‌ای به نام آلودگی هوا آشنا نشده‌بودم فکر می‌کردم آسمون همیشه ابریه و شما فکر کن بین هوای آلوده و هوای تمیز و ابری تفاوتی قائل نمی‌شدم :| و تازه امسال پذیرفتم.

قبل از شروع امتحانات تمام ذهن من معطوف بود به دوست‌نداشتنی‌های خوابگاه. یعنی هر دفعه‌ که مامانم زنگ می‌زد رگباری همه‌ش از وضعیت خوابگاه می‌گفتم و این‌که چقدر دوسِش ندارم. بعد دیدم مامانم هر دفعه که زنگ می‌زنه جوری حال هم‌اتاقی‌هام رو می‌پرسه که مثلا نگرانه من باهاشون بد رفتاری نکرده‌باشم یه‌وقت! :| این شد که تصمیم گرفتم دیگه در این باره فکر هم نکنم چه برسه به صحبت با دیگران. خب هرچی بیشتر به یه چیزی فکر کنی و بهش پر و بال بدی، قوی‌تر میشه و باید نیروی بیشتری صرف کنی تا بتونی دیگه فکر نکنی. و الآن وضعیت بهتره و دیگه اون‌قدر ناراحت (غمگین نه‌ها، صرفا مخالف راحت) نیستم.

این از این.


مورد بعدی این‌که اولین تولد غافلگیرانه‌م رو تجربه کردم. چقدر خونسرد بودم واقعا :دی

یه کافه تازه افتتاح شده بود تو شهرمون و تا حالا نرفته بودم طبیعتا. رفیق شفیقم گفت رسیدی زنگ بزن من بیام بالا. منم زنگ نزدم و رفتم پایین و بدین صورت گند زدم به مقدمات جشن غریبانه و صمیمانه‌ی دو نفری‌مون :دی

دیگه این‌که فهمیدم یکی از کارایی که باعث میشه من هیجان‌زده شم و ضربان قبلم بره بالا و نتونم نیشم رو ببندم و حتی خوابم نبره فکر کردن به ایجاد حال خوب در عزیزانم به گونه‌ای منحصر به فرده! منحصر به فرد هم منظورم اینه که خودِ خودم باشم.


اممم... دیگه چی؟

آها ترم چهارم... چه زود گذشت و چه جالب که من اندکی هم بزرگ نشدم :| یعنی منم یه روز بزرگ میشم؟ (توی ذهنم همیشه فکر می‌کنم عشق آدما رو بزرگ می‌کنه. بزرگِ هنوز دوست‌داشتنی... دور به نظر می‌رسه :) )

از این ترم خیلی می‌ترسم. می‌ترسم تجربه‌ی معدل چهارده ترم دو تکرار شه و مهم‌تر از اون باعث شه کلا از ترم‌های زوج بترسم. طبق معمول بعد از اولین جلسه‌ی هر کلاسی که اومدم خوابگاه شروع کردم به حرف زدن درباره‌ی استادا و جمله‌ی تکراریِ عجب استاد دوست‌داشتنی‌ای بود :| هم‌اتاقی‌م می‌گفت هر وقت استادی بود که دوستش نداشتی بیا بگو. و این ترم این استاد رو پیدا کردم ^_^ استاد ادبیات‌مون. یعنی حیف اون ذوق و شوقی که واسه گرفتن این درس داشتم :| ایشون هر چیزی رو که امکانش باشه ربط میده به دین و مذهب. و اثراتش رو نمی‌بینه که چقدر سوال در ذهن من ایجاد می‌کنه و بعد از هر جلسه چقدر من و هم‌اتاقی‌هام بحث می‌کنیم و آخرش آیا به نتیجه برسم یا نه... دوست ندارم دیگه... می‌خواستم صرفا از ادبیات لذت ببرم. شاید تصور من غلط بوده از این درس. امیدوارم یک اپسیلونْ اعتقاد و باورهایی که به نظر خودم دارم و دوسشون دارم تا پایان ترم هم‌چنان برام باقی بمونه.


مسئله‌ی بعدی که فکرم رو درگیر کرده‌بود، اینه که کسی می‌دونه آیا یک استاد حق داره حوصله نداشته باشه برگه‌ها رو تصحیح کنه یا نه؟ حتی اگه قبلش خبر داده باشه؟ واقعا برام سواله. یعنی می‌خوام بدونم من حداقل تو ذهن خودم حق اعتراض دارم یا نه.


راستی رفتم مرکز مشاوره و کارگاه چگونه در جمع بدون اضطراب صحبت کنیم ثبت نام کردم. بعد الآن نگرانم نکنه همون جلسه‌ی اولی بخواد تو جمع صبحت کنیم؟ :دی


فکر کنم خیلی طولانی شد. درباره‌ی بقیه‌ی درس‌ها و اساتید هم بعدا اگه حرفش پیش اومد می‌نویسم. ولی فعلا بگم که چهار تا از شش‌تای باقی‌مونده رو هم دوست دارم :)


یکی از راهکارهام برای تازه نگه‌داشتن حس خوب روزهای خوب، عکس گرفتن از اون حال و هوا و فضاست. عکس زیر خلاصه‌ای از روزهای خوب ماه آذر و دی‌ـه که چیز زیادی درباره‌شون ننوشتم.



درویشی از ابوسعید ابوالخیر پرسید:

او را کجا طلب کنیم!؟

گفت: کجایش جستی که نیافتی؟

+حکایت منم هست.

  • قـاصِدَک
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶

216_ سه ماه منتظر امروز بودم و امروز انگار نه انگار!

اولین روز تولد دور از خانه و خانواده و دوست. 

حالا امروز که بی‌رنگ‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم، ولی از همون سه ماه پیش دل خوش کردم به صفتی که رَنگو به روزای بیست‌سالگی‌ش نسبت داده‌بود، روزای سبز... :) آبی‌ رو زیاد دوست دارما ولی فکر می‌کنم سبز باشه قشنگ‌تره، شوقِ جوونه زدن رو به یاد میاره! 

امروز اینو دیدم و کسی نبود که بخوام بفرستم و یاد اینجا افتادم.


+ چند روز دیگه بگذره میشه یه ماه که وب‌گردی نکردم. هم مثلا دارم بیشتر به درس و دانشگاه می‌پردازم و راستش رو بگم بد نمی‌گذره و هم حس و حالش کم شده. خلاصه شرمنده. سعی ‌می‌کنم این هفته دیگه تنبلی رو بذارم کنار و دوباره حس و حالش رو به وجود بیارم. :)


من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه...

.

.

.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند...


++سه ماه پیش قرار بود عنوان این پست، خط اول این شعر باشه. :)

  • قـاصِدَک
  • شنبه ۹ دی ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
همــه‌ی شهــر به بیچـارگی‌ام خندیدند
پس چه خوبست سـرم پیش تو پایین باشـد

********************

منُ یادِ خودم بنداز دوباره