✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:)) راستی اگر تصمیم به دنبال‌کردن اینجا گرفتین، قبلش اینو بدونین که من طولانی می‌نویسم، گاهی علاوه بر اون زیاد هم پست میذارم، چرت و پرت هم بلدم بنویسم تازه! :) خلاصه از ما گفتن بود، وقتتون باارزش‌تر از این حرف‌هاست :))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

آخرین مطالب

۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

چند روز پیش مکالمه‌ای بین من و مادرم صورت گرفت بدین مضمون :

+ چقدر تو گوشیتی تو ؟ پاشو ظرفا رو بشور حداقل میری خوابگاه یه چیزی بلد باشی 

- بشکنه این دست که نمک نداره ، کل این تابستون آن هنگام که من برنج‌ها می پختم و ظرفها می شستم ، در حالی که سرِپا ایستادن برای سلامت روح و روان و جسم و جان من خوب نبود ؛ شما پشت میزت روی صندلی لمیده بودی و راحت بودی .*

+ فکر میکنی فقط پشت میز نشستنه ؟

- آره اصلا حاضرم جامو باهات عوض کنم . صبح تا ظهر میشینم و کارمو میکنم .

+ صبح تا ظهر میشینم و اشکای مردم رو می بینم و آه و ناله و درد دل هاشون رو گوش میکنم .

و من ساکت شدم و فکرکنان به آشپزخونه رفتم تا ظرفا رو بشورم . 

و من باشم دیگه حرفِ اضافی نزنم .

سخته گوش دادن به حرفای آدمای درد کشیده‌ای که ؛ انقدر تحمل کردن که بالاخره یه‌جا مقابل یه غریبه شکستن ؛ و دیگه نتونستن تو خودشون بریزن ...

من نه میتونم و نه دیگه میخوام که جامو با مامانم عوض کنم .


* حسابی پیاز داغشو زیاد کردما ؛ شاید دوبار در هفته ظرف شسته باشم کلا

** چندتا میخچه‌ی ناقابل کفِ پای اینجانب ظاهر شد و دکتر گفت زیاد نایستم . من این سخن را آویزه‌ی گوش نموده و در قبال خواسته‌های اطرافیان روزی چندبار با آب و تاب بهشون میگم :دی

*** محل کار مامانم بیمارستانه .



از بادِ خـــــزان در چمنِ دهر مرنج

#حـــــافِظ


بہ هر کَس می‌رسم نامِ تـُــو را با ذوق می‌گویَم ؛

شبیہِ اولیـن تکلیفِ یک طفلِ دبســـــتانی

سیّدتقی سیدی


+این پست ۲۶اُم نوشته شده بود البته ولی دوست داشتم در آینده نمایش داده شود .

قـاصِدَڪــ
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

در کمال ناباوری نتایج اومد :)

مشہـــــد


بعدانوشت : راستی عیـــــدتون مُبـــــارک باشه :))

قـاصِدَڪــ
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ نظر
( تو پرانتز بگم دقیقا هرچی که میاد به فکرمو مینویسم یعنی از قبل بهش فکر نکردم که بدونم چی دارم مینویسم )
اگه خدا بخواد بنده خوابگاه تشریف دارم .
و احتمالا با اندک عذاب وجدانی بیدارم چون مامانم خیـــــلی توصیه میکنه که وقتی رفتم اونجا به موقع بخوابم .
خب حتما دلمم برای خانواده تنگ شده و دارم حسرت میخورم که چرا وقتی مامانم صدام میکرد دیر میرفتم پیششون .
مطمئن نیستم ولی ممکنه گریه هم کنم . ولی اینو مطمئنم که دارم به خودم میگم : دختره‌ی لوس هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد . تـــــازه این‌چیزایی که الآن بهشون فکر میکنی و آزارت میدن هیچی نیستن در واقع . فکر اینجای آینده‌ی دلخواهتو وقتی باید میکردی که هی منم منم میکردی . خجالتم نمی‌کشه :دی
خب از هرکی می‌پرسم فقط از دل‌تنگیاش میگن . 
اصلا قسمت خوب هم داره آیا ؟؟ 
وقتی پسر همکار مامانم به مامانش میگه من هرجایی که قبول شم ، شما هم باید با من بیاین . من چی بگم ؟؟ دقیقا چی بگم ؟؟ خجالتم نمی‌کشه پسره‌ی گنده :دی
این فقط خوابگاهه . رشته و دانشگاه‌ رو کجای دلم بذارم آخه ؟
دانشگاه رو که هنوز نمیدونم ولی رشته هم درواقع اطلاعات بدرد بخوری ندارم ازش .
مجددا از هرکی می‌پرسم از سختی‌های دختر بودن در یک رشته‌ی مهندسی میگه ( حالا رشته‌ی انتخابیِ من خوبشه ) .
 وقتی پسرای مهندس فامیل که دانشگاه‌هاشونم خیلی بد نبوده اظهار پشیمونی میکنن . اصلا من اولش به فکر شغل نبودم که . الآنم دوست دارم نباشم ولی یه کی نیست بگه پس مرض داشتی رشته‌ایو که از بچگی دوست داشتی رها کردی و رفتی تو فکر اونی که کارش مناسب تره ؟؟ موقع انتخاب رشته روزی یه بار به این نتیجه میرسیدم که من به درد نمی خورم و مامانم کلی حرفای خوب‌خوب میزد بهم . ترجیح میدادم یه رشته رو بهم تحمیل میکردن تا بعدا میتونستم غر بزنم :دی
خب چه توقعی دارین ؟
من میترسم پشیمون شم . همیشه از پشیمون شدن میترسیدم . همیشه وقتی دعا میکردم و چیزی رو از خدا میخواستم تهش میگفتم البته اگه بعدا پشیمون نمیشم . 
الآن دارم به خودم میخندم . شما هم بخندین اصلا . تکلیفم با خودم مشخص نیست . هم از انتخاب رشته‌م راضیم و هم میگم اینو نمی زدی چی میزدی خب ؟؟ تهش میرسیدی به همین . میخوایش دیگه . چرا الکی ناز میاری ؟؟

از همه‌ی چیزایی که گفتم اینو مطمئـــــن ترم که ۳۱ شهریور من فوق العاده خوشحالم و عاشق رشته‌م میشم .
و منِ دوهفته دیگه به منِ دوهفته پیش میخنده و میگه دیدی الکی نگران بودی ؟؟ می بینی چقدر خوش میگذره ؟؟ دل تنگم هستی ولی نه اونقدر که فکرشم آزارت میداد .

این روزا در عین بلاتکلیفی و اندکی انتظار از اغلب روزای ۹۵اَم آروم ترم . و تنها دغدغه‌م اینه که ماهیتابه و قابله‌مو تو چی بذارم :دی
قـاصِدَڪــ
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۷ نظر

سَـــــلام 


دروغه عاقا دروغ . حالا دسته‌جمعی شاید ولی تنهایی نمیشه .

اینجانب یک عدد نفله هستم که ساعاتی پیش از کلاس و خرید به تنهایی برگشتم و دارم براتون پُست بی‌مزه میذارم . اگه ببینین چجوری راه میرم . دستها و پاهام کلی درد میکنه . حالا خوبه زیاد خرید نکردما وگرنه همین پستم نمی‌تونستم بذارم .


دیروز رفته‌بودم مدرسه . رفتم تو کلاسمون . دلم براش و برای هم‌کلاسیام و معلمام و حتی آبدارخونه تنگ شده بود .

این کلاس نسبتا کوچولو و بهم ریخته که می‌بینید ؛ واسه ما بود و شاهد همیشگی شیطنتا و مسخره‌بازیا و خنده‌هامون .


اینم یه نکته‌ی آموزشی که مطمئنم ۸۰ درصد شما هم دیدِنت نُو دیس آنتیل نَو :دی

غُصّہ نخـــور دیــوونہ

کے دیده کہ شب بمونہ 

# احمد شاملو



کسے از تـُـو چـون گریزد

کہ تـُـــواَش گریـــزگاهی 

#سَـــــعدی


+ ملت ، اگه حجم عکسا زیاده و با مشکل مواجه میشید بگید . تنهاکاری هم که میتونم براتون بکنم اینه که حجمشون رو کم کنم . نمیتونم نذارم که . اصلا پست بدون عکس حال نمیده زیاد .

قـاصِدَڪــ
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

چندیـــــن وقت پیش ( یعنی خیلی گذشته ) رفتم داداشمو برا نماز صبح بیدار کنم ؛

در حالتی بین خواب و بیداری گفت : وسط گوگل که نمیتونم نماز بخونم بذار برم تو یه سایت دیگه :دی


یه بار دیگه دوستش زنگ زد و از خواب بیدارش کرد ( البته هنوز در همون حالتی بود که بالا گفتم )

بعد از چند دقیقه که طرف حرف زده میگه : من تازه شروع شدم وایسا راه بیفتم ، بهت زنگ میزنم .


مامانم میگه منم قبلنا چرت و پرت زیاد میگفتم موقع خواب ؛ البته در این زمینه نبوده و خداروشکر مفهوم هم نبوده .


یه خواب هم چندوقت پیش دیدم میخوام اینجا بمونه برام ( مسخره است ؛ شما نخونید )

یه اکیپ ۵ یا ۶ نفره بودیم متشکل از دختر و پسر( که البته این مورد فقط در خواب اتفاق می‌افتد:) )

من تازه اومدم و دیدم گروه آشفته است گفتم باز چه گندی زدیم ؟

فهمیدم یکی از پسرا میخواد یه داستان ترسناک رو برای یکی تعریف کنه و هیچکس حاضر به شنیدنش نیست .

اومد طرف من ؛ منم هی فضا رو دور میزدم و فرار میکردم و میگفتم بابا من میترسم تازه علی‌اصغرم میترسه ( تو خوابم نبودا ) *

بالاخره یه جا ایستادم و چشمم به چشمش افتاد و به طرز شگفت آوری هرچی که تو فکرش بود بهم منتقل شد .

عاقا منم عین افسار گسیخته ها قاطی کردم و میخواستم به یکی دیگه بگم . همینجوری که ما دنبال بقیه میدویدیم یه یاروی ترسناکی وارد شد به اسم گــُرد ( :دی) که همونی بود که اون یارو دربارش فکر میکرد . منم گفتم این مسخره‌بازیا چیه ؟ من اصلا ازت نمیترسم گـــُرد ( حالا داشتم عین بید می‌لرزیدما ) و اومدم برم که دیدم نمی‌تونم . انگار یه دیوار نامرئی بود فقط یه سوراخ بود میخواستم از همونجا فرار کنم که گُرد فهمید و گفت : آهای تو برگرد سرِ جات . و با انگشت بنده رو نشون داد . با نگاه کردن به چشماش یه ترسی بهم منتقل شد که از شدتش بیدار شدم . نمیدونم تا حالا اینجوری شدین یا نه ولی به طرز عجیبی بعد از خواب با اینکه ترسناک نبوده احساس ترس و اضطراب میکنم .

نیم ساعت بعد دوباره خوابیدم .

خواب دیدم تو پارک بودیم . یه دخترخانم خیلی باحجاب که همسن خودم بود رو دیدم با خانواده‌اش . یهو یادم اومد این دوست دوران بچگیامه و سهیلاست ( در واقعیت اصلا دوستی به‌نام سهیلا نداشتما) اومد طرفم و گفت تو چقدر عوض شدی . منم فکر کردم منظورش اینه که چقدر خوب و باحجاب و گوگولی شدم ! و ادامه داد : چقدر بی‌بند و بار و لاابالی شدی ! همینجور که تعجب میکردم داداششو دیدم . ظاهرا بچگیام عاشقش بودم و البته هنوز هم دوستش داشتم !! نگران بودم که داداششم همین نظر رو درباره‌‌ی من داشته باشه . یهو لوکیشن تبدیل شد به خونه‌‌ی ریحانه اینا ( دوست واقعیمه ) من و داداش سهیلا و سهیلا خونه تنها بودیم . اینجای خواب ظاهرا متاثر از دیدن و خواندن داستانهای خون آشامی بودم . به چشماش که نگاه کردم ( توی این دوتاخواب اگه به چشمای اینا نگاه نمی کردم فکر کنم هیچ اتفاقی نمیفتادا )احساس کردم دارم تغییر میکنم . دقیقا همون ویژگیهایی که قبلا خونده بودم با این تفاوت که لباسمم تغییر کرد و شد یه لباس مشکی خیـــــلی بلند . عاقا منم خوشحال که این حتما دوسم داره که منو مثل خودش کرده . صدای چرخیدن کلید اومد و منو هل داد تو اتاق و در رو از پشت بست . خدا رو صدهزار مرتبه شـُـــــکر بیدار شدم . اصولا خوابهای من همیشه نافرجام میمونن .

من تا چندشب از ترسِ جناب گـُــرد خوابم نمی برد .


** خیلی وقت پیشا چندتا داستان فوق ترسناک واسش تعریف کردم ، اون شب که اصلا نخوابید ؛ فرداشم به شدت مریض و بی‌حال شد . از آن پس من گفتم غلط بکنم داستانی واسه این تعریف کنم . بی‌جنبه :دی . والا :)

** چند روز قبلش میخواستم بگم گوگرد ، اشتباهی گفتم گی‌گُرد و کلی به این کلمه‌ی نامانوس خندیدم ؛ فکر کنم اومده بود انتقام بگیره .

+ آیا همینقدر که من پُستامو ویرایش میکنم ، شما هم این کار رو میکنید ؟؟

قـاصِدَڪــ
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

من معذرت میخوام ولی غلط کردم .

لطفا هر کس میخواد منو دنبال نکنه ، نکنه آغاجان ( بقول حدیث البته )

باید بگم اینجانب بر اثر رودروایسی عده‌ای رو دنبال کردم  

الآن که حال ندارم ولی فردا اونا رو حذف میکنم .

میدونم که برای خیلیاتون ، خیلیم مهم نیست ، فقط خواستم شرمندگیمو به اطلاع برسونم .

مجددا معذرت میخوام .

البته به وباتون سر میزنما اگه آدرستون رو به هر طریقی داشته باشم ؛ فقط اون ستاره‌هه رو مخمه .

دیگه حرفی نیست ( البته هست ولی حالِ ثبتش نیست )


قـاصِدَڪــ
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

این جمله رو دوسال پیش توی رمان کلبه‌ی عمو‌تُم خوندم و در واقع تنها جمله‌ایه دقیقا ازش یادم مونده و گهگاهی بهش فکر میکنم .

خب من هرجمله‌ای که میبینم ناخودآگاه با آموزه‌های قبلیم از جمله معنویاش مقایسه میکنم .

و بنظرم این عبارت تا الآن مغایرتی نداشت باهاشون . اگه نظرتون مخالفِ اینه بگید لطفـــــا .



با این همہ مـــــہر و مـــــہربانے

دل مے‌دهدت کہ خـــــشم رانے ؟

#مولانا


بندگان را نه گُزیر است ز حُکمت نه گُریز

#سَـــــعدی


+ خودم میدونم نوشته‌های مشکی هیچ ربطی به سبزنوشته‌ها نداره و به عکسها هم . خب سلایق متفاوت رفت‌و‌آمد میکنه اینجا . امیدوارم از یکیشون خوششون بیاد که دستِ خالی صفحه رو نبندن .

قـاصِدَڪــ
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

حسِ فوق‌العاده‌ایه بشینی برای تمام کسایی که یه روز ازشون بدت میومده دعا کنی 

یا تک‌تک فامیلتو و دوستاتو نام ببری و برای هرکدوم یه دعای مخصوص بکنی 

یا برای اونایی که تا حالا ندیدیشون ، منظورم جهانیه‌ها ؛

مثلا همون دعا برای شفای بیماران رو جزئی‌تر میکنم ، یه افراد خاص ، یا بیماریهای خاص .

فکر کن یه بیماری هایی هستن که به معنای واقعی کلمه شناخته‌نشده‌اَن یعنی ممکنه حتی فقط چند نفر به اون دچار باشن که احتمالا در سراسر جهان پراکنده‌اَن . چقدر احساس تنهایی میکنه آدم اینجوری .

یه‌بار امتحان کنین ؛ دعا کردن به یه شیوه‌ی متفاوت و یا برای کسایی که تا حالا براشون دعا نکردین .



+ اَلحَمدُ لِلّہ


# گـــــر برود جـــــانِ ما در طلبِ وصــــــــلِ دوستـ 

حیـــف نباشد کہ دوست ، دوست تر از جانِ ماستـــ

سَعـــــدی


# ما را سرِ باغ و بوستان نیستــ

هرجا کہ تــُــویی تَفَــرُّج آنجاستــ

سَعـــــدی


+ بعضی از اینایی که با رنگ سبز مینویسم واسه زمانیه که تست قرابت میزدم و خوشم میومد ازشون . تنها بخش خیلی دوست داشتنیه اوقات کنکوری بودنم :)

قـاصِدَڪــ
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۱۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

من عاشقِ هوایِ پاییزی و بارونِ بهاری و درختایِ نیمه‌تابستونیِ شَـہریورم :دی


قـاصِدَڪــ
۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹ نظر

من همین امروز یه چیزی فهمیدم ؛

اینکه من بی صبرانه منتظرِ ۳۱ شهریورم تا نتایج اعلام شه و تکلیفم مشخص 

ولی اصلا دوست ندارم مثلا فردا یا پس‌فردا نتیجه‌ها بیان !

و چرا ؟؟؟؟

قـاصِدَڪــ
۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۸ نظر

خب ، میخوام از عید قربان در طفولیتم بگم .

من بچه بودم که درباره ی فلسفه ی قربانی کردن هیچی نمیدونستم .

ففط چون دلم به حال گوسفنده میسوخت ، شبِ قبلش جوری میخوابیدم که فرداش وقتی بیدار میشم هیچ اثری از گوسفند و خون و اینا نباشه . 

سرِ کوچمون یک عدد قصاب زندگی میکرد اون موقعها به نام اصغر :) روبروی خونه‌ی اصغر اینا هم روی دیوار با اسپری نوشته بودن کوچه‌ی نبوت . واسه آدرس دادن عده ای میگفتن کوچه‌ی ۲۸ ، بعضیام میگفتن کوچه‌ی نبوت و دسته آخر میگفتن کوچه‌ی اصغر‌قصاب:دی

من از همه ی قصابای روزگار میترسیدم و هنوز هم میترسم کمی و از سبیلوها هم میترسیدم ولی الآن دیگه نمی ترسم . من این جناب اصغر رو هیچوقت رویت نکردم ( و یا دیدم و یادم نمونده ) ولی تو رویام همیشه با سبیلی خفن تصورش میکردم .

بالاخره من داستان حضرت ابراهیم و اینکه اولش میخواستن حضرت اسماعیل رو قربانی کنن ، فهمیدم .

تا مدتها فکر میکردم خوب شد حضرت ابراهیم از دستور اطاعت کردا وگرنه ممکن بود یجوری بشه که رسم بر این باشه پسرا رو قربانی کنن و در همین راستا یه شب خواب دیدم : خونه ی خالمیم و عید قربانه و رفتیم تو حیاط برای انجام مراسم قربانی کردن پسرخاله:دی . ایشون دورتادورِ حیاط میدویدن و پدرش هم چاقو بدست دنبالش و هی میگفت وایسا ، چرا سرپیچی میکنی ؟؟ خداروشکر از خواب پریدم و صحنه‌‌ی آخر رو ندیدم . بعد از خوابم همش به این فکر میکردم که خب پس چرا شوهرخاله ام زنده است ؟ توجیه میکردم که حتما قوانین خاصی داره و برای بقای بشر یه پسرِ خانواده رو زنده میذارن . خلاصه تا مدتها هر پسری که میدیدم با ترحم و به چشم قربانی بهش نگاه میکردم . ( واقعا از همه‌ی آقایون معذرت میخوام )

چندی گذشت و این بار با خودم فکر میکردم که اگه قرار بود دخترا قربانی شن ، چی میشد ؟

پس دوباره در همین راستا خوابی دیدم . من تو کوچه در حال دویدن بودم و اصغر قصاب هم ساطور( یا ساتور ) بدست دنبالم میدوید و میخواست سر از تنم جدا کنه . خداروشکر اینجا هم از خواب پریدم .

یه شب دیگه خواب ( ربطی به عید قربان نداشت ولی در اثر فکر کردن به به فرضیه هام بود ) دیدم . توی اتاق تنها دراز کشیدم و دارم به پنجره نگاه میکنم که یهو شوهر عمم رو بالای نرده‌هاش دیدم به همراه پسرعمم . ایشون چاقو بدست بطور روح مآبانه ای از پنجره اومد تو و گفت میخوام پاتو ببُرم . من دورتادورِ خونه میدویدم و از مامان بابام کمک میخواستم ، انگار نه انگار . بابام داشت میوه میخورد و مامانم در حال ظرف شستن بود ، اصلا انگار ما سه تا رو نمیدیدن ، هرچی جیغ میزدم ، شوهر عمم میگفت من فقط پاتو میخوام :|

نکته‌ی قابل توجه اینه که تو خواب شوهرعمم سبیل داشت . بازم از خواب بیدار شدم و لازم به ذکره بگم تا مدتها از شوهرعمه و پسرعمه‌ی مذکور میترسیدم و رابطم باهاشون مثل قبل نشد :دی البته فقط تو بچگی ها .

نزدیکای عید بود و منِ خنگ هنوز درگیر ماجراهای بیمارگونه ی ذهن خودم بودم که مامانم یه دست چاقوی جدید خرید و این شد زمینه‌ای برای توهمات من . من فکر میکردم اینا امسال دیگه منو ذبح میکنن چون به هرحال از علی‌اصغر بزرگترم . آخ که نمیدونین چه روزها و شبهایی به من گذشت وقتی فکر میکردم این روزا واپسین ساعات زندگیمه . بالاخره باید میفهمیدم چرا چاقو خریدن! پس یه روز که عصرش مامانم خونه نبود ، رفتم سراغشون . میخواستم ببینم اونقدر تیز هستن که بدون زجرکشیدن بمیرم یا نه ؟ اول میخواستم رو گردنم امتحان کنم ولی همون نیمچه عقلی که داشتم به کمکم اومد و به خودم گفتم :حالا خنگه فرض کن حسابی تیز باشه ، الآن که نباید بمیری فلذا چاقو رو گذاشتم روی انگشت شستم و شروع کردم به بریدن :دی خداروشکر تیز نبود و خیلی پیش نرفتم و با خیالی آسوده چاقو رو شُستم گذاشتم سرِجاش . میترسیدم چسب بزنم مامانم بپرسه دستت چی شده . پس همینجوری فشارش میدادم تا خونش بند بیاد . قشنگ یادمه مامانم اومد و املت درست کرد و من این دستمو محکم به فرش فشار میدادم و با اون یکی لقمه میگرفتم . بخیر گذشت ولی خیلی خنگ بودما ، خداروشکر الآن دیگه اونقدرا نیستم:دی!


چــون شاخہ‌ے گُلے بہ دهـان تفنگ‌ھاست

آرامـــشِ نگــاهِ تــــُـو پــایـانِ جنگ‌ھاست

# اصغر معاذی


+ فردا روزِ عرفه است . یه کوچولو واسه ما هم دعا کنین اگه یادتون موند.

+بعدا نوشت : عیدتـــــون مبـــــارک 

قـاصِدَڪــ
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

اونقدر که اگه قرار بود تو ماهی به جز دِی بدنیا بیام ،

ترجیح میدادم شَـــہریوری باشم :)


خیلی خوبه که با چیزای کوچک خوشحال میشم ؛ مثلا از دیروز که تم گوشیمو تغییر دادم به شدت ذوق زده ام .

هرچند الآن کمی فروکش کرده ولی ته‌مونده‌ی حس خوبی که دارم واسه امروز بسه .


از مزایا و حتی معایب خاطره نویسی اینه که مثلا یه تاریخهایی اصلا از ذهنت پاک نمیشن :)


آمـدے تا زندگـے روےِ خوشش را رو کُند

آنچہ رویایِ مَحالم بود حالا ممکن است

#امیر اکبرزاده


+ اینایی که با رنگ سبز مینویسم بدون مخاطبن فقط دوسِشون دارم :)

قـاصِدَڪــ
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

چندروز دیگه اگه دیدید ؛ 

یه کیف ، واسه خودش پیاده حرکت میکنه ؛

تعجب نکنین ، اینا کلاس اولی اَن ❤️



هی نگیم دلم فلان چیز رو میخواد ؛ ازش صلاحمون رو بخوایم .


+ امکان نداره این دوتا رو ببینم و لبخند نزنم :)

و


با هـــــرچہ نشینے و با هرچـــــه باشے ، خوےِ او گیرے ...

# مقالات شمس


قـاصِدَڪــ
۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

من میخوام هرچی خاطره از قبلا یادمه اینجا بنویسم ، کسی که مشکلی نداره ؟؟

پیشاپیش بگم ممکنه بی مزه هم باشن ،فقط می نویسم که واسه خودم بمونه . شما اگه حال ندارین، نخونین!

من خیلی خیال پرداز بودم و هستم البته .

فکر کنم وقتی بچه بودیم هممون برچسب زیاد میخریدیم دیگه . یه بار که برچسب ماهی ها رو خریده بودم ، چشمم افتاد به فرشته ماهی . من فکر کردم واقعا فرشته است . زدمش پشت پنجره ی اتاقم و هربار که میخواستم دعا کنم میرفتم می نشستم تو پنجره و به اون میگفتم دعاهامو به خدا بگه . کلا اینو یادم رفته بود . اونم نصفش کنده شده بود ، پارسال که دیدمش و یادش افتادم یک حس خوبی بهم دست داد.


یه عروسک داشتم که خیلی دوستش داشتم . دهنشم سوراخ کرده بودم و هرچیزی رو که میشد بصورت مایع درآورد به خوردش میدادم . بیچاره همیشه خیس بود ، منم دعواش میکردم که چرا خودشو خیس کرده . دیگه بزرگتر که شدم دست از این کارا برداشتم ولی همچنان بهش وابسته بودم . کلاس دوم یا سوم دبستان که بودم عمم اینا اومدن خونمون .خیلی خوش گذشت یجورایی اولین بار بود که مهمون داشتیم که چندروز خونمون بمونه . دیگه خیلی کاری به عروسک مذکور نداشتم . یه روز همینجوری درِ کابینت رو باز کردم و با یه صحنه ی دلخراش مواجه شدم . سرِ عروسکم توش بود . اصلا کاری به این که دوستش داشتم ، نداشتم ، واقعا ترسیده بودم . کـــــلی گریه کردم . عمم اینا ساعت ۴ صبح حرکت کردن و من خواب بودم . وقتی بیدار شدم دیدم یه عروسک جدید کنارم خوابیده‌‌( بعدا مامانم بهم گفت اون شاهکار کارِ دخترعمه‌ی سه‌سالم بوده)اون روزا خیلی خوش گذشت ، من هنوز بچه بودم و شیطون ؛ مثل الآنم نبودم . یادمه معلم گفته بود خاطرات عید رو بنویسیم و من اولین دفتر خاطراتمو همون روزا خریدم . شبیه شمع بود . سال ۸۵ بود .


کلاس دوم بودم . یه نفر فقط واسه چند روز اومد تو کلاسمون . اون موقع معلم املا نمره نمیداد بهمون . از اون مهر ها داشت که مثلا معادل نمره ی ۲۰ میشد عالی و شکل یه گل کامل بود و همینجور بر حسب کسر نمره از گلبرگهاش کاسته میشد . همکلاسی جدید ما تو این درس عالی نشد و گل اخذشده کامل نبود . زنگ تفریح یک گریه ای راه انداخت ، بیا و ببین . همه دورش جمع شده بودن ، میگفت مامانم منو می کُشه . تو دلم میگفتم بچه اینقدر لوس ؟؟

من خودم نمره ی صفر هم داشتم حتی ، حالا از ۲۰ نبود ولی مهم اینه که صفر بود . خلاصه ایشون مدرسه شو عوض کرد . آخرای سال یه بار اومد تو حیاط مدرسه ، ما اون زنگ ورزش داشتیم . دوباره بچه‌ها جمع شدن دورش و اصرار که امروز رو پیش ما بمون . گفت مامان بزرگم تو آموزش و پرورشه باید یکیتون با من بیاین تا ازش اجازه بگیرم . منم شجاع بازی درآوردم و گفتم من میام و بی اجازه زدم بیرون ، البته مدرسمون کنار اداره بودا ولی کارش طول کشید ، آخرشم اجازه نداد . و من تنها برگشتم ، کسی تو حیاط نبود . کلاس پنجما امتحان داشتن تو سالن . داشتم از بین اونا رد میشدم که مدیر با صورتی برافروخته اومد جلو و من اولین سیلی مو نوش جان کردم ، جاتون خالی . یه بار دیگه هم بی اجازه با یکی دیگه رفتم اداره که این یه ربع بیشتر نشد و کسی نفهمید . من اون سال ۱۱ یا ۱۳ بار دقیقا یادم نیست از کلاس بیرون شدم البته بیشترش بخاطر تاخیر بودا . کلا بچه ی خونسردی بودم ، اونایی که با من بودن میرفتن پشت پنجره و شروع میکردن به گریه و زاری . من لذت می‌بردم!


یه نجار اومده بود خونمون که واسمون از این کمد دیواری ها بسازه . یه چوب نوک‌تیز در حد ۶۰ یا ۷۰ سانت اضافه اومده بود که من برش داشتم . یه مترِ خیاطی هم بستم بهش و تصور کردم که مثلا تفنگه و شروع کردم به سرباز‌بازی و رژه رفتن . داداشم اون موقع پنج سالش بود . من برای لحظاتی تفنگمو گذاشتم رو زمین و رفتم دستشویی . یهو دیدم بابام داد میزنه یا اباالفضل . من دیگه تو نیومدم ( دستشویی تو حیاط بود ) از همونجا رفتم خونه بی بی‌ . سی ثانیه فاصله است بینمون . و به بابابزرگم گفتم برو ببین چه خبره هرچند خودم حدس میزدم . بابابزرگم اومد و گفت علی اصغر چوب رو زده به چشمش و دارن می برنش بیمارستان . بنده صبر کردم تا اونا برن و بعد رفتم خونمون . اعزامش کرده بودن به یه جا دیگه آخه چشم پزشک درست و حسابی نداشتیم هم اون‌موقع که . دیگه شب اومدن و بعد از مراسم آشتی کنان فهمیدم چقدر خدا لطف کرده . اگه چند میلی متر پایین تر زده بود دیگه نمی دید .


سال بعد مدرسه ی من عوض شد و سوم و چهارم و پنجم رو در مدرسه ی جدید گذروندم . انتخابات شورا که بود من میدیدم بچه ها تبلیغات کاندیدا ها رو پاره میکردن ، با این که کاندید نشده بودم با دوستان یه مشورتی زدیم و اسممون رو نوشتیم و در جای‌جای مدرسه آویز کردیم . بازی‌ای به نام طعمه ابداع کرده بودم ؛ بدین صورت که یه جا کمین میکردیم و منتظر میشدیم تا یه بیچاره ای بیاد و تبلیغات ما رو بکَنه . بعد ما سه چهار تایی میریختیم سرش و میزدیمش و دعوا بصورت برره‌ای ادامه میافت . دو سه بار بیشتر بازی نکرده بودیم که ناظم ما رو دید و برای اولین بار خط کش به کف دست بنده فرود اومد ( من چون خرابکاری زیاد داشتم دقیقا یادم نیست که در همین قضیه این اتفاق افتاد یا بقیشون ولی به احتمال زیاد همین بود .)

هر وقت هم آبمیوه میخریدیم و خالی میشد ، پر از آبش میکردیم و وقتی از پشت بقیه رد میشدیم بطور نامحسوس آبیاریشون می کردیم . اینو کسی نفهمید خداروشکر .


به قول شباهـــنگ پستی طویله‌طور شده‌ها . چندتا نیمچه خاطره هم هست مخصوص عید قربان . فردا پس‌فردا میذارم .

فکر کنم بیشتر شبا پُستَم میاد :دی

قـاصِدَڪــ
۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

شد یازده به بعد ولی این یکی انرژیش مثبته :))

وقتی حسابی گیج شدم و شک کردم به راهی که خیلی وقته اومدم و به آینده ای که تو ذهنم میخواستم ؛

وقتی فکر میکنم تمام تصمیمام از ریشه اشتباه بوده و هراس و تردید وجودمو میگیره ؛

و اون موقع یه دوست حرفایی رو بهم میزنه ؛ که دقیقا همونا رو تا چند روز پیش خودم به بقیه میگفتم ؛

احساس میکنم خدا اون بالا لبخند میزنه و میگه : به این زودی یادت رفت بنده ی خطاکارِ کوچولوی من ؟

حرفاتو ؟ قولاتو ؟ حرفامو ؟ 

حواسم بهت هست بنده ی ِ فراموشکارم . 

فکر میکنم یه روزی مسیرم از اون جاده ای که خیلی از اطرافیانم فکر میکنن توشم ، جدا میشه .

میام تو یه میانبر ؛ یه فرعیِ خاکی که دیگه هیچ دوراهی‌ای نداره . 

اونجا هنوز اول راهه . وقتی میبینم مسیر خلوته گاهی اوقات ممکنه فکر کنم اشتباه اومدم ؛

ولی وقتی می بینم کار بلداش از این جاده میان ، اونایی که سالهاست کارشون اینه ؛

دلم قرص میشه .


+ خدایا من از هر وابستگی و دلبستگی ای که رنگ و بویی غیر از تو داشته باشه میترسم . 


قـاصِدَڪــ
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

فکر میکنم پست دیشب از اثرات شب و تغییرات هورمونی بود !

امروز که بیدار شدم ؛ به قدری با دیشب فرق داشتم که میخواستم پاکش کنم اونو.

نتیجه گرفتم از یازده به بعد دیگه نباید پست بذارم اصلا نباید فکر کنم .


+ صبور و مهربون باش آرزو .


قـاصِدَڪــ
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۲۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

نمیدونم جدیدا چرا انقدر بی جنبه شدم . فرت و فرت دلم میخوام گریه کنم .

طوریمم نیست ، اگه کسیَم حالمو بپرسه میگم خوبم و واقعا هم خوبم . بدین صورت :


من از پیدا کردم این کیبورد خیلی خوشحال شدم :)))


الآن داشتم از طریق تلگرام با دخترعموم حرف میزدم . میگفت اونجا انقدر بارون اومده که تو کوچه باید شلوارتو بزنی بالا و رد شی و جوی ها پرِ آب شدن . یه لحظه دلم واقعا آب بازی خواست . اینجا هوا کاملا معمولیه .

فکر میکنم احساسم مربوط به اینه که ماه دیگه این موقع من خونمون نیستم و احتمالا دلم واسه خونوادم تنگ شده :(

اون پست۲ که نوشته بودم ولی قسمت نبود شما بخونین یجورایی وصف حال الآنمه .

وسط لحظه های خوشم وقتی فکر میکنم ممکنه تا چندماه دیگه خبری از این حال و هوا نباشه ، دیگه لذت نمی برم .

وقتی میدونم دلم برای این ساعتهایی که اینجام تنگ میشه ، از همین الآن احساس دلتنگی میکنم .

من ، چند سال پیش به اینی که الآن هستم میگفتم یه بچه ی لوس و هیچ وقت فکر نمی کردم خودم تا این حد لوس باشم . البته بروز نمیدما چون متاسفانه تا همون حد هم ... هستم : اممـ فکر کنم مغرور صفت مناسبی باشه برای وصفم .

یه چیز دیگه هم بگم ؟ من میترسم چون فکر میکنم یه شهر بزرگ و دور از خانواده جای خوبیه که خدا امتحانم کنه ؛ حالا به هر روشی . نکته ی دیگه هم اینه که من نمیخوام تغییر نزولی داشته باشم . من زحمت کشیدم واسه اینی که الآن هستم ، من از بعضی چیزا زدم ، جلوی بعضیا کم آوردم ، چقدر سرزنش شدم ، چقدر هیچکس درکَم نکرد ، میدونین ؟ سخته یه چیزیو نتونی واسه بقیه توضیح بدی و اونا خودشون بر حسب تصوراتشون قضاوتت کنن . راستش الآن و با تفکراتِ الآنم که فکر میکنم میبینم زیادم سخت نیست یعنی میشه سخت نگرفت ولی اون موقع واقعا برام سخت بود  ( چقدر خوبه که خدا ستار العیوبه نه ؟؟ )

از طرفی هم خوشحالم چون همون شهر بزرگ و دور از خانواده جای خوبیه که خدا بخواد امتحانم کنه و من سربلند بیرون بیام . جای خوبیه برای پیشرفت ؛ تغییر صعودی ، اوج گرفتن ...

بعضی موقعا میخوام زودتر برسه ؛ نه بخاطر اینکه مشتاق باشم نه ؛ بخاطر اینکه ... نمیدونم . فقط میدونم دلم پادرهوا بودن رو دوست نداره . هیجان زده هم هستم کمی .

الآن دیگه دلم نمیخواد گریه کنم . خوبِ خوبم :)))

این شما و اینم یه اُردک خوشگل :


حال و روزَم اگرچہ جـــالب نیستـ 

شَـب همیـــــشه بہ صُبح غالب نیستـ 


# شایان مصلح


+ اَلحَمدُ لِلّه 

++ دقیقا یادم نیست ولی یه روایت بود درباره ی امام صادق ( علیه السلام ) که مضمونش این بود که ایشون فرموده بودن که کاملترین عبارت برای شکرگزاری همین عبارت بالاییه .

قـاصِدَڪــ
۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

داشتم با خودم فکر میکردم تابستان خود را چگونه گذراندم ؟

به دوست نداشتنی ترین شکل ممکن

تا قبل تابستون ۹۴ یعنی تا قبل از این که به کنکور فکر کنم ، خیلی خوش میگذشت.

تابستونا کلاس میرفتم ؛ زبان ، کامپیوتر ، فوتسال ، بسکتبال و کاراته که جزءِ لاینفک زندگیم بود

 ( البته کاراته رو قبل تر از این ترک کردم به خاطر پام ولی بعد از ممنوعیت یک ساله مامانم توصیه کرد یه سال دیگه هم واسه کنکور ازش بگذرم )

رفتن به کتابخونه رو بگو ؛ از اینایی بودم که هفته ای دو یا سه بار میرفتم و حداقل ۴تا کتاب میگرفتم .

عاشق کتاب خوندن بودم .

خب کنکور یهو وضعیت منو تغییر داد اما از اونجایی که من آدمیم که باید بهم خوش بگذره پس سعی کردم از درس خوندن لذت ببرم و بردم . این ماههای آخر واقعا بهم حال میداد و با علاقه ی وافری درس میخوندم ، خیلی هم منظم شده بودم .

کنکور که تموم شد . کلی برنامه ریزی داشتم واسه تابستونم . از کلاسای ورزشی شروع کردم .

اول رفتم باشگاه و گفتم کلاس فوتسال ، بسکتبال ، تنیس روی میز و بدمینتون دارین ؟

یه نگاه به سرتاپام انداخت و گفت واسه سن شما نه !

خب هنگ کردم اولش . مگه من چندسالمه ؟ اصلا پرسیدی چندسالمه ؟ قَدَم هم که بلند نیست که .


گفتم یعنی هیچی ؟ گفت فقط والیبال :( تربیت بدنی که رفتم گفت واسه شما فقط والیبال :((

و من چقدر بدم میاد از این والیبال . البته از تماشا کردنش نه ، از بازی کردنش .

کاراته هم که استادی دلخواهم نبود و اصلا سبک ما هم نبودن .

کلا پنچر شدم . حسابی بی نظم شدم .

دیگه دنبال کلاس زبان هم نرفتم با خودم گفتم همینجوری لغت حفظ میکنم با گرامر هم که حال نمیکنم .

 برام عجیبه که حالِ کتاب خوندن هم دیگه ندارم .

دلم واسه دیف و فیزیک تنگ شده فقط و البته فصل آخر شیمی .

الآن فقط کلاس نقاشی روی شیشه میرم . سه تا کار تموم شده ، حوصله ی آخریو هم ندارم .

اگه طرح جالبی داشتین واسم بفرستین لطفا .

خلاصه اینکه بنده حداقل ده ساعت میخوابم و شش ساعت هم وبگردی و تلگرام . سه ساعت هم یا کلاس یا خرید . و چقدر از خرید هم بدم میاد من :( . بقیشم همینجوری میگذره .

واسه این طرح آخر میخواستم خودمو بکشم .

کلی گشتم یه افکت مناسب پیدا کنم که به اندازه ی کافی عکسها رو آنالیز شده کنه .

حالا که پیدا کردم مامانم میگه نه دوست ندارم خودتو بکشی . میگم خب چرا ؟؟؟

خالم میگه تو میری دانشگاه مامانت دلش برات تنگ میشه . چشمش بیفته به تابلو بیشتر دلش تنگ میشه .

 خود من اون شش سالی که پسرم نبود اصلا نمی تونستم برم تو اتاقش گریم میگرفته . خب آدم انقدر احساساتی ؟؟

میگم بالاخره عادت میکنین که . دیگه مامانم حسابی مستاصل ( درمانده ) شده بود گفتم الآنه که اشکش در بیاد . قبول کردم دیگه .

خلاصه کلا میخواستم بگم که زندگی من به سه دوره تقسیم شده : قبل از کنکور ، کنکوری بودن ، پساکنکور .



+ اگه یه کتاب جذاب و ترجیحا تخیلی و یا مذهبی بهم معرفی کنین ، حسابی ممنون میشم .گرچه معتقدم کتاب رو باید ورق زد ولی حالا الکترونیکی هم از هیچی بهتره .


حس خوبی ندارم نسبت به اونایی که میگن مدافعان حرم برای پول میرن . پول نمیتونه انگیزه خوبی باشه ؛ که بی قراری های همسرت رو ببینی و به صبر دعوتش کنی و همسرت هم رضایت بده و بگه مبادا اشکای من دلسردت کنه ، میخوام گریه هام پیش خودت باشه نه بعد از رفتنت جلوی دیگران ( شهید محمدمهدی مالامیری ) و نمیتونه انگیزه ی خوبی باشه که اینجوری اشکا و التماسای بچه هاتو ببینی و منصرف نشی ( شهید علی جوکار ) ، اصلا مگه شوخیه ؟ شما میتونی بخاطر پول بری وسط میدون جنگ ؟؟ جلوی آدمایی که به کشتنت افتخار میکنن ؟؟ نمیتونه انگیزه ی خوبی باشه ... فقط یه عشق بزرگتر میتونه انگیزه باشه . وقتی بی احترامی ها رو می بینم و مجبورم سکوت کنم احساس میکنم خیلی بی احساس و ... نمیتونم حس اون لحظه مو نسبت به خودم توصیف کنم ...


قـاصِدَڪــ
۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۴۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

نمیدونم چجوریه که یه خانوم محترم و عزیز که احتمالا از من بزرگ تره و انتظار دارم منطقی تر هم باشه 

می نویسه این مملکت و اصلا اسلام مرد سالاره! گذشته از زمان این حرفا .

نمیدونم چرا ایشون به این نتیجه رسیده و من که کوچکترم و طبیعتا مطالعه ی بسیار کمتری هم داشتم ،

با خودم فکر میکنم اتفاقا خدا هوایِ دخترا رو بیشتر داره ، اسلام برای خانما ارزش و احترام بیشتری قائله .

درباره ی تحصیل و اشتغال که شاید فرصتهای بیشتری برای آقایون باشه که البته من اینجوری فکر نمیکنم ،

خب بین خودمون بمونه ! بعضی موقعا فکر میکنم حقشونه ،

وظیفه ی مرد کار کردنه ، باید فرصتش براشون فراهم تر باشه . البته اینا نظر الآنمه . شاید خود من سالهای آینده وقتی دنبال کار می‌گردم و هی نمیشه به حرفای الآنم بخندم ، شاید .

البته من معتقدم اغلب کسی جای کسی رو نمیگیره و هرکس بر اساس نیت و عملش نتیجه میگیره 

این همه حدیث از پیامبر و بقیه ی ائمه مبنی بر محبت به خانواده و احترام به زنها چی میگه پس ؟


این دوتا حدیث رو خیلی دوست دارم :

۱_فَإِنَّ المَرأَةَ رَیحانَةٌ 

۲_(لولاک لما خلقت الافلاک و لولا علی لما خلقتک و لولا فاطمه لما خلقتکما)

لطفا برای جلوگیری از برداشت اشتباه از حدیث قدسی و مطالعه ی بیشتر به این لینک مراجعه کنین .

راستی من قصد توهین به کسی یا عقاید کسی رو ندارم ، فقط افکارم رو اینجا می نویسم .همین .


   


+ دوستے ها درست در آن هنگام شکل مےگیرند کہ

 شما به کسے کہ کنارتان نشستہ مےگویید :

"چہ جالب!

من فکر مےکردم تنھا کسے هستم کہ این کار را مےکند . . . "


#سی اس لوییس

ترجمہ : بابڪ زمانے


+خالقِ قصه های مجید تولدت مبارک


بعدا نوشت : وقتی واقعا از یه وبلاگ یا لحن نویسندش خوشم بیاد تا اولین پستش میخونم البته اگه دیگه واقعا طاقت فرسا نباسه:دی . ۰۰:۱۰


قـاصِدَڪــ
۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۲۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر