✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:))

++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

+++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

بایگانی

۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

چند روز پیش مکالمه‌ای بین من و مادرم صورت گرفت بدین مضمون :

+ چقدر تو گوشیتی تو ؟ پاشو ظرفا رو بشور حداقل میری خوابگاه یه چیزی بلد باشی 

- بشکنه این دست که نمک نداره ، کل این تابستون آن هنگام که من برنج‌ها می پختم و ظرفها می شستم ، در حالی که سرِپا ایستادن برای سلامت روح و روان و جسم و جان من خوب نبود ؛ شما پشت میزت روی صندلی لمیده بودی و راحت بودی .*

+ فکر میکنی فقط پشت میز نشستنه ؟

- آره اصلا حاضرم جامو باهات عوض کنم . صبح تا ظهر میشینم و کارمو میکنم .

+ صبح تا ظهر میشینم و اشکای مردم رو می بینم و آه و ناله و درد دل هاشون رو گوش میکنم .

و من ساکت شدم و فکرکنان به آشپزخونه رفتم تا ظرفا رو بشورم . 

و من باشم دیگه حرفِ اضافی نزنم .

سخته گوش دادن به حرفای آدمای درد کشیده‌ای که ؛ انقدر تحمل کردن که بالاخره یه‌جا مقابل یه غریبه شکستن ؛ و دیگه نتونستن تو خودشون بریزن ...

من نه میتونم و نه دیگه میخوام که جامو با مامانم عوض کنم .


* حسابی پیاز داغشو زیاد کردما ؛ شاید دوبار در هفته ظرف شسته باشم کلا

** چندتا میخچه‌ی ناقابل کفِ پای اینجانب ظاهر شد و دکتر گفت زیاد نایستم . من این سخن را آویزه‌ی گوش نموده و در قبال خواسته‌های اطرافیان روزی چندبار با آب و تاب بهشون میگم :دی

*** محل کار مامانم بیمارستانه .



از بادِ خـــــزان در چمنِ دهر مرنج

#حـــــافِظ


بہ هر کَس می‌رسم نامِ تـُــو را با ذوق می‌گویَم ؛

شبیہِ اولیـن تکلیفِ یک طفلِ دبســـــتانی

سیّدتقی سیدی


+این پست ۲۶اُم نوشته شده بود البته ولی دوست داشتم در آینده نمایش داده شود .

قـاصِدَڪــ
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

در کمال ناباوری نتایج اومد :)

مشہـــــد


بعدانوشت : راستی عیـــــدتون مُبـــــارک باشه :))

قـاصِدَڪــ
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ نظر
( تو پرانتز بگم دقیقا هرچی که میاد به فکرمو مینویسم یعنی از قبل بهش فکر نکردم که بدونم چی دارم مینویسم )
اگه خدا بخواد بنده خوابگاه تشریف دارم .
و احتمالا با اندک عذاب وجدانی بیدارم چون مامانم خیـــــلی توصیه میکنه که وقتی رفتم اونجا به موقع بخوابم .
خب حتما دلمم برای خانواده تنگ شده و دارم حسرت میخورم که چرا وقتی مامانم صدام میکرد دیر میرفتم پیششون .
مطمئن نیستم ولی ممکنه گریه هم کنم . ولی اینو مطمئنم که دارم به خودم میگم : دختره‌ی لوس هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد . تـــــازه این‌چیزایی که الآن بهشون فکر میکنی و آزارت میدن هیچی نیستن در واقع . فکر اینجای آینده‌ی دلخواهتو وقتی باید میکردی که هی منم منم میکردی . خجالتم نمی‌کشه :دی
خب از هرکی می‌پرسم فقط از دل‌تنگیاش میگن . 
اصلا قسمت خوب هم داره آیا ؟؟ 
وقتی پسر همکار مامانم به مامانش میگه من هرجایی که قبول شم ، شما هم باید با من بیاین . من چی بگم ؟؟ دقیقا چی بگم ؟؟ خجالتم نمی‌کشه پسره‌ی گنده :دی
این فقط خوابگاهه . رشته و دانشگاه‌ رو کجای دلم بذارم آخه ؟
دانشگاه رو که هنوز نمیدونم ولی رشته هم درواقع اطلاعات بدرد بخوری ندارم ازش .
مجددا از هرکی می‌پرسم از سختی‌های دختر بودن در یک رشته‌ی مهندسی میگه ( حالا رشته‌ی انتخابیِ من خوبشه ) .
 وقتی پسرای مهندس فامیل که دانشگاه‌هاشونم خیلی بد نبوده اظهار پشیمونی میکنن . اصلا من اولش به فکر شغل نبودم که . الآنم دوست دارم نباشم ولی یه کی نیست بگه پس مرض داشتی رشته‌ایو که از بچگی دوست داشتی رها کردی و رفتی تو فکر اونی که کارش مناسب تره ؟؟ موقع انتخاب رشته روزی یه بار به این نتیجه میرسیدم که من به درد نمی خورم و مامانم کلی حرفای خوب‌خوب میزد بهم . ترجیح میدادم یه رشته رو بهم تحمیل میکردن تا بعدا میتونستم غر بزنم :دی
خب چه توقعی دارین ؟
من میترسم پشیمون شم . همیشه از پشیمون شدن میترسیدم . همیشه وقتی دعا میکردم و چیزی رو از خدا میخواستم تهش میگفتم البته اگه بعدا پشیمون نمیشم . 
الآن دارم به خودم میخندم . شما هم بخندین اصلا . تکلیفم با خودم مشخص نیست . هم از انتخاب رشته‌م راضیم و هم میگم اینو نمی زدی چی میزدی خب ؟؟ تهش میرسیدی به همین . میخوایش دیگه . چرا الکی ناز میاری ؟؟

از همه‌ی چیزایی که گفتم اینو مطمئـــــن ترم که ۳۱ شهریور من فوق العاده خوشحالم و عاشق رشته‌م میشم .
و منِ دوهفته دیگه به منِ دوهفته پیش میخنده و میگه دیدی الکی نگران بودی ؟؟ می بینی چقدر خوش میگذره ؟؟ دل تنگم هستی ولی نه اونقدر که فکرشم آزارت میداد .

این روزا در عین بلاتکلیفی و اندکی انتظار از اغلب روزای ۹۵اَم آروم ترم . و تنها دغدغه‌م اینه که ماهیتابه و قابله‌مو تو چی بذارم :دی
قـاصِدَڪــ
۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۷ نظر

سَـــــلام 


دروغه عاقا دروغ . حالا دسته‌جمعی شاید ولی تنهایی نمیشه .

اینجانب یک عدد نفله هستم که ساعاتی پیش از کلاس و خرید به تنهایی برگشتم و دارم براتون پُست بی‌مزه میذارم . اگه ببینین چجوری راه میرم . دستها و پاهام کلی درد میکنه . حالا خوبه زیاد خرید نکردما وگرنه همین پستم نمی‌تونستم بذارم .


دیروز رفته‌بودم مدرسه . رفتم تو کلاسمون . دلم براش و برای هم‌کلاسیام و معلمام و حتی آبدارخونه تنگ شده بود .

این کلاس نسبتا کوچولو و بهم ریخته که می‌بینید ؛ واسه ما بود و شاهد همیشگی شیطنتا و مسخره‌بازیا و خنده‌هامون .


اینم یه نکته‌ی آموزشی که مطمئنم ۸۰ درصد شما هم دیدِنت نُو دیس آنتیل نَو :دی

غُصّہ نخـــور دیــوونہ

کے دیده کہ شب بمونہ 

# احمد شاملو



کسے از تـُـو چـون گریزد

کہ تـُـــواَش گریـــزگاهی 

#سَـــــعدی


+ ملت ، اگه حجم عکسا زیاده و با مشکل مواجه میشید بگید . تنهاکاری هم که میتونم براتون بکنم اینه که حجمشون رو کم کنم . نمیتونم نذارم که . اصلا پست بدون عکس حال نمیده زیاد .

قـاصِدَڪــ
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

چندیـــــن وقت پیش ( یعنی خیلی گذشته ) رفتم داداشمو برا نماز صبح بیدار کنم ؛

در حالتی بین خواب و بیداری گفت : وسط گوگل که نمیتونم نماز بخونم بذار برم تو یه سایت دیگه :دی


یه بار دیگه دوستش زنگ زد و از خواب بیدارش کرد ( البته هنوز در همون حالتی بود که بالا گفتم )

بعد از چند دقیقه که طرف حرف زده میگه : من تازه شروع شدم وایسا راه بیفتم ، بهت زنگ میزنم .


مامانم میگه منم قبلنا چرت و پرت زیاد میگفتم موقع خواب ؛ البته در این زمینه نبوده و خداروشکر مفهوم هم نبوده .


یه خواب هم چندوقت پیش دیدم میخوام اینجا بمونه برام ( مسخره است ؛ شما نخونید )

یه اکیپ ۵ یا ۶ نفره بودیم متشکل از دختر و پسر( که البته این مورد فقط در خواب اتفاق می‌افتد:) )

من تازه اومدم و دیدم گروه آشفته است گفتم باز چه گندی زدیم ؟

فهمیدم یکی از پسرا میخواد یه داستان ترسناک رو برای یکی تعریف کنه و هیچکس حاضر به شنیدنش نیست .

اومد طرف من ؛ منم هی فضا رو دور میزدم و فرار میکردم و میگفتم بابا من میترسم تازه علی‌اصغرم میترسه ( تو خوابم نبودا ) *

بالاخره یه جا ایستادم و چشمم به چشمش افتاد و به طرز شگفت آوری هرچی که تو فکرش بود بهم منتقل شد .

عاقا منم عین افسار گسیخته ها قاطی کردم و میخواستم به یکی دیگه بگم . همینجوری که ما دنبال بقیه میدویدیم یه یاروی ترسناکی وارد شد به اسم گــُرد ( :دی) که همونی بود که اون یارو دربارش فکر میکرد . منم گفتم این مسخره‌بازیا چیه ؟ من اصلا ازت نمیترسم گـــُرد ( حالا داشتم عین بید می‌لرزیدما ) و اومدم برم که دیدم نمی‌تونم . انگار یه دیوار نامرئی بود فقط یه سوراخ بود میخواستم از همونجا فرار کنم که گُرد فهمید و گفت : آهای تو برگرد سرِ جات . و با انگشت بنده رو نشون داد . با نگاه کردن به چشماش یه ترسی بهم منتقل شد که از شدتش بیدار شدم . نمیدونم تا حالا اینجوری شدین یا نه ولی به طرز عجیبی بعد از خواب با اینکه ترسناک نبوده احساس ترس و اضطراب میکنم .

نیم ساعت بعد دوباره خوابیدم .

خواب دیدم تو پارک بودیم . یه دخترخانم خیلی باحجاب که همسن خودم بود رو دیدم با خانواده‌اش . یهو یادم اومد این دوست دوران بچگیامه و سهیلاست ( در واقعیت اصلا دوستی به‌نام سهیلا نداشتما) اومد طرفم و گفت تو چقدر عوض شدی . منم فکر کردم منظورش اینه که چقدر خوب و باحجاب و گوگولی شدم ! و ادامه داد : چقدر بی‌بند و بار و لاابالی شدی ! همینجور که تعجب میکردم داداششو دیدم . ظاهرا بچگیام عاشقش بودم و البته هنوز هم دوستش داشتم !! نگران بودم که داداششم همین نظر رو درباره‌‌ی من داشته باشه . یهو لوکیشن تبدیل شد به خونه‌‌ی ریحانه اینا ( دوست واقعیمه ) من و داداش سهیلا و سهیلا خونه تنها بودیم . اینجای خواب ظاهرا متاثر از دیدن و خواندن داستانهای خون آشامی بودم . به چشماش که نگاه کردم ( توی این دوتاخواب اگه به چشمای اینا نگاه نمی کردم فکر کنم هیچ اتفاقی نمیفتادا )احساس کردم دارم تغییر میکنم . دقیقا همون ویژگیهایی که قبلا خونده بودم با این تفاوت که لباسمم تغییر کرد و شد یه لباس مشکی خیـــــلی بلند . عاقا منم خوشحال که این حتما دوسم داره که منو مثل خودش کرده . صدای چرخیدن کلید اومد و منو هل داد تو اتاق و در رو از پشت بست . خدا رو صدهزار مرتبه شـُـــــکر بیدار شدم . اصولا خوابهای من همیشه نافرجام میمونن .

من تا چندشب از ترسِ جناب گـُــرد خوابم نمی برد .


** خیلی وقت پیشا چندتا داستان فوق ترسناک واسش تعریف کردم ، اون شب که اصلا نخوابید ؛ فرداشم به شدت مریض و بی‌حال شد . از آن پس من گفتم غلط بکنم داستانی واسه این تعریف کنم . بی‌جنبه :دی . والا :)

** چند روز قبلش میخواستم بگم گوگرد ، اشتباهی گفتم گی‌گُرد و کلی به این کلمه‌ی نامانوس خندیدم ؛ فکر کنم اومده بود انتقام بگیره .

+ آیا همینقدر که من پُستامو ویرایش میکنم ، شما هم این کار رو میکنید ؟؟

قـاصِدَڪــ
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۱۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

من معذرت میخوام ولی غلط کردم .

لطفا هر کس میخواد منو دنبال نکنه ، نکنه آغاجان ( بقول حدیث البته )

باید بگم اینجانب بر اثر رودروایسی عده‌ای رو دنبال کردم  

الآن که حال ندارم ولی فردا اونا رو حذف میکنم .

میدونم که برای خیلیاتون ، خیلیم مهم نیست ، فقط خواستم شرمندگیمو به اطلاع برسونم .

مجددا معذرت میخوام .

البته به وباتون سر میزنما اگه آدرستون رو به هر طریقی داشته باشم ؛ فقط اون ستاره‌هه رو مخمه .

دیگه حرفی نیست ( البته هست ولی حالِ ثبتش نیست )


قـاصِدَڪــ
۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۰۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر

این جمله رو دوسال پیش توی رمان کلبه‌ی عمو‌تُم خوندم و در واقع تنها جمله‌ایه دقیقا ازش یادم مونده و گهگاهی بهش فکر میکنم .

خب من هرجمله‌ای که میبینم ناخودآگاه با آموزه‌های قبلیم از جمله معنویاش مقایسه میکنم .

و بنظرم این عبارت تا الآن مغایرتی نداشت باهاشون . اگه نظرتون مخالفِ اینه بگید لطفـــــا .



با این همہ مـــــہر و مـــــہربانے

دل مے‌دهدت کہ خـــــشم رانے ؟

#مولانا


بندگان را نه گُزیر است ز حُکمت نه گُریز

#سَـــــعدی


+ خودم میدونم نوشته‌های مشکی هیچ ربطی به سبزنوشته‌ها نداره و به عکسها هم . خب سلایق متفاوت رفت‌و‌آمد میکنه اینجا . امیدوارم از یکیشون خوششون بیاد که دستِ خالی صفحه رو نبندن .

قـاصِدَڪــ
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

حسِ فوق‌العاده‌ایه بشینی برای تمام کسایی که یه روز ازشون بدت میومده دعا کنی 

یا تک‌تک فامیلتو و دوستاتو نام ببری و برای هرکدوم یه دعای مخصوص بکنی 

یا برای اونایی که تا حالا ندیدیشون ، منظورم جهانیه‌ها ؛

مثلا همون دعا برای شفای بیماران رو جزئی‌تر میکنم ، یه افراد خاص ، یا بیماریهای خاص .

فکر کن یه بیماری هایی هستن که به معنای واقعی کلمه شناخته‌نشده‌اَن یعنی ممکنه حتی فقط چند نفر به اون دچار باشن که احتمالا در سراسر جهان پراکنده‌اَن . چقدر احساس تنهایی میکنه آدم اینجوری .

یه‌بار امتحان کنین ؛ دعا کردن به یه شیوه‌ی متفاوت و یا برای کسایی که تا حالا براشون دعا نکردین .



+ اَلحَمدُ لِلّہ


# گـــــر برود جـــــانِ ما در طلبِ وصــــــــلِ دوستـ 

حیـــف نباشد کہ دوست ، دوست تر از جانِ ماستـــ

سَعـــــدی


# ما را سرِ باغ و بوستان نیستــ

هرجا کہ تــُــویی تَفَــرُّج آنجاستــ

سَعـــــدی


+ بعضی از اینایی که با رنگ سبز مینویسم واسه زمانیه که تست قرابت میزدم و خوشم میومد ازشون . تنها بخش خیلی دوست داشتنیه اوقات کنکوری بودنم :)

قـاصِدَڪــ
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۱۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

من عاشقِ هوایِ پاییزی و بارونِ بهاری و درختایِ نیمه‌تابستونیِ شَـہریورم :دی


قـاصِدَڪــ
۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹ نظر

من همین امروز یه چیزی فهمیدم ؛

اینکه من بی صبرانه منتظرِ ۳۱ شهریورم تا نتایج اعلام شه و تکلیفم مشخص 

ولی اصلا دوست ندارم مثلا فردا یا پس‌فردا نتیجه‌ها بیان !

و چرا ؟؟؟؟

قـاصِدَڪــ
۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۸ نظر