✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

دفترْ خاطراتِ مجازیِ من
✍ قِصِّہ‌‌های یک قاصِدَکِ بُلــندپَـروازِ خـُوش‌خَبَر

مهربون‌خدایِ من :
هَمـــــہ‌ی شَــــہر بہ بیچــارگـے‌اَم خندیدند
پَـــس چہ خوبَـستـ سَــرَم پیشِ تو پاییـــن باشَــد

+
فعلا که فقط خاطرات روزانه‌مو اینجا می‌نویسم، می‌دونم این حرف ذره‌ای از بار مسئولیت من کم نمی‌کنه ولی شما مختارید که بخونید یا نه، پس خواهش می‌کنم اگر بیکار نیستین، وقت گران‌بهاتون رو با خوندن خاطرات من تلف نکنید، همون عکس‌ها و شعرا رو بخونید و برید به کار و زندگی‌تون برسین، آفرین:)) راستی اگر تصمیم به دنبال‌کردن اینجا گرفتین، قبلش اینو بدونین که من طولانی می‌نویسم، گاهی علاوه بر اون زیاد هم پست میذارم، چرت و پرت هم بلدم بنویسم تازه! :) خلاصه از ما گفتن بود، وقتتون باارزش‌تر از این حرف‌هاست :))

++
یک جایی جمله‌ای خوندم که مضمونش باعث شد از اون به‌بعد نه‌تنها از خندیدن دیگران به خاطراتم ناراحت نشم که خوشحال هم بشم و اون جمله این بود:
به حرفام می‌خندی؟
بخنـــــد :)
خنده‌هاتو دوست دارم.

+++
از کسانی که وبلاگشون رو دنبال می‌کنم اصلا توقع ندارم که وبلاگم رو دنبال بفرمایند:) درباره‌ی نظر دادن هم صدق می‌کنه:)

++++
دیگه این‌که من فکر می‌کنم از حقوق هر بلاگری که بر گردن مخاطبینش هست این باشه که، اگر زمانی نیاز به تذکر داشت حالا در هر زمینه‌ای، ازش دریغ نکنن:))

************************************************
الهی هَب لى کمال الاِنقطاعِ الیک...
خدایا کمال جدایى از مخلوقات را، براى رسیدن کامل به خودت به من ارزانى کن...
مناجات شعبانیه

آخرین مطالب
آخرین نظرات

۱۷ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیشب خوابی دیدم که حسِ خوبی نداشت ؛ تو خوابم بابام خسته‌بود ، همینجوری عادی از سرِکار اومده‌بود و خسته‌بود ، این خیلی عادیه ولی خب حتی همین‌الآن موقع نوشتن‌ش اشکام داره میاد . من یه بیماری دارم به‌نام خود‌مقصر‌پنداری ؛ بدین‌صورت که هر‌اتفاقی برای کسی بیفته و من به‌هرطریقی به اون شخص ارتباط داشته‌باشم ، می‌گردم ببینم نقشِ مخربِ من توی اون اتفاق چی بوده . و آیا غیر از اینه که پدرم و مادرم برای آرامش و آسایشِ من و داداشم کار می‌کنن . حالا کار هرقدر‌هم که آسون یا سخت و پردرآمد یا کم‌درآمد باشه ، مهم اینه که کاره و تفریح‌نیست و بقول استاد مهارت‌هامون هرقدر هم که یه‌نفر بگه من از کارم لذت می‌برم ، باز هم اون‌کار در دراز مدت باعث فرسودگی و خستگی‌ش میشه ؛ حالا جسمی نه ، روحی .  بنابه‌دلایلی این پاراگراف ادامه نمی‌یابد و شاید هم بعدا پاک شه :))

عصر داداشم زنگ زد و گفت دلش برام تنگ شده ، یه ذره مسخره‌بازی درآوردم که مثلا چقدر ذوق کردم که دلش تنگ شده و اینا ؛ بعدش که ادامه‌شو گفت و یه‌ذره‌ هم از درسا و جو مدرسه و کلاسشون گفت ، ناراحت شدم . می‌گفت این‌هفته اینقدر درس خوندم و دوروبر کامپیوتر نرفتم که آخر هفته مامان و بابا به‌زور منو نشوندن پشت کامپیوتر و گفتن بازی کن :|| به حقِ چیزای ندیده :| با توجه به اینکه خواهرش منم ، گونه‌ی نادری محسوب میشه واقعا :دی . من نمیدونم چرا هرچی تجربی دوروبرمه یجوریَن . نمیدونستم ورود داداشم به قلب دوران نوجوونی و دچارشدن به احساسات و پریشانی‌های بی‌دلیلِ گاه‌و‌بی‌گاه و بعضا مزخرف رو بهش تبریک بگم یا نه . اون از این‌چند روزش حرف می‌زد و نمی‌دونست که ممکنه من با ۲-۳تا از کلمه‌هاش بغض کنم اونقدر که دیگه نتونم از مسخره‌بازی‌های چند روز اخیر خودم تعریف کنم . بین خودمون بمونه پشت تلفن خیلی مهربون‌تر و قابل تحمل‌ترم :) 

 هم‌اتاقی‌م می‌خواست با دوستش بره جایی که من اونجا آرامش می‌یابم پس پیشنهادش‌رو پذیرفتم و باهم رفتیم ؛ توی راه ۲زوج گربه‌ی عاشق هم دیدم . این مسیر رو برای اولین‌بار بود پیاده می‌رفتم و شوق‌زایدالوصفی داشتم ؛ جاتون خالی اصلا جون می‌داد واسه گم‌شدن . این‌که یه کتاب باز کنی و بخونی و همینجوری راه بری ، بعد کتاب رو ببندی و سرت رو بیاری بالا و ببینی الآن دقیقا کجایی . به‌طور قطع اگه همراهی‌هام نبودن اینکار رو انجام می‌دادم . موقع بازگشت من از اونا خداحافظی کردم و موندم همونجا . اونجا تنها جاییه که توی این دانشگاه می‌تونم همه‌ی افکارم رو به زبون بیارم و بخندم و گریه کنم و آروم شم . 

بعد که اومدم خوابگاه ، چندی گذشت و دوباره دلم یجوری شد ، نه فقط روحی . دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش هم وقتی سر کلاس مبانی داشتم به اینکه چجوری بعد از کلاس خودمو برسونم به ترمینال و ادامه‌ش فکر می‌کردم یهویی اونجوری شدم . در نتیجه هی توی راهرو راه رفتم و هی فکر کردم و هی ناخنا و لبم رو می‌جویدم . 

یه‌بیماری‌هم جدیدا پیدا کردم ؛ اصلا دفترچه‌ یادداشت که می‌بینم نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و نخرمش ، امروز شدن ۵تا :دی .

یه روش دارم که احتمالا شمام دارین به‌نام عکس درمانی که حالمو خیــــــــــلی خوب می‌کنه مخصوصا بعضی اسکرین‌شات‌ها . چیز خاصیَم ندارنا ، ولی چون موقع اتفاق افتادن اون مکالمات نیشم تا بناگوش باز بوده الآن هم همون اتفاق میفته :))

با اینکه حدیث هیچ‌وقت صمیمی‌ترین دوستم نبوده ولی با خودم میگم اگه نبود کی این حس‌و‌حال رو به من می‌داد ؟

حدیث‌جان ؛ لطفا با دیدن این‌عکس به بیشتر به اتهامم دامن نزن :)) عاقا خب من عاشق این لحنِتَم ، Ok ؟

یه‌چیز دیگه‌م اینجا در خفا بهت بگم : بیشترین اسکرین‌شات‌هایی که گرفتم از مکالماتی بوده که با تو داشتم :))

ادامه‌ی پست : امروز از اون روزایی بود که می‌گفتم خداروشکر که من عاشق هیچ احدالناسی نیستم وگرنه توی این عصرجمعه و هوای ابری و دل‌گرفتگی می‌شد قوزِ بالاقوز ؛ و در این راستا شاعر می‌فرماد :

نیستی ببینی زندگی‌م بی تو چقدر قشنگ‌تره : دی

یه پوشه‌ تو گالری‌م دارم به‌نام تا حدودی آرامش که سعی می‌کنم عکس‌نوشته توش نباشه . اینم از اونجاست که دوسش دارم :


و اینم مثل همه‌ی حرفام و عکسام یه عکس بی‌ربط دیگه :

میدونم خیلی طولانی شد تازه از یه عکس هم صرف‌نظر کردم :))

نمی‌خواستم اینا رو اینجا بنویسم ولی احساس کردم دارم به دفتر یادداشتم که قبل از اینکه اینجا رو تاسیس کنم حس و حالم رو توش می‌نوشتم خیانت می‌کنم که خوب‌خوباشو اینجا می‌نویسم و بغضناک‌هاشو اونجا . 

با توجه به این پست و چندی دیگر روشِ درمانی دیگری هم هست ظاهرا به‌نام وبلاگ‌درمانی که حالِ بد و اشک‌های بلاگر را تبدیل به حالی عالـــــی و نیشی باز می‌کند :)))

باتشکر :))))

آخرین روزِ مهرِ نود و پنج :))

آرزوی اینجوری‌ای :)))))

قـاصِدَڪــ
۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹ نظر

شاید منطقی نباشه ولی من میگم وقتی از جماعتی دورین و بهتون دسترسی ندارن ؛

در انتخاب عکس پروفایل‌تون دقت کنین خب .

وقتی می‌بینم عکس پروفایلش یجورِ دیگه‌ایه ؛ احساسی که به من منتقل میکنه از دل‌تنگی هم فراتره ،

و خب کاری نمی‌تونم بکنم جز اینکه هی هرروز سرِ صحبتو باز کنم و بگم خوبی ؟ بگه خوبم و بگم چه‌خبر و بگه سلامتی ، بیشتر نگرانش میشم . بعد به خودم میگم توی غریبه کی باشی که بخواد از احساساتش با تو صحبت کنه ؟

از دیرترین کارهای انجام‌داده‌ی عمرم احساس دوستی قلبی با اونایی بود که خیلی وقته جلوی چشمم هستن .

بعد به خودت میگی شاید اونم مثل تو از اونایی باشه که نخواد درباره‌ی ناراحتی‌هاش با بقیه صحبت کنه که اونا هم ناراحت نشن . بعد بگی کاش اونم وبلاگ داشت که لااقل اونجا می‌نوشت و دوباره بگی اصلا همون بهتر که نداره . اون موقع هرروز باید احساساتش‌رو میخوندی و به‌روی خودت نمی‌آوردی . اصلا دخترا بعضی موقعا خودشون‌هم خودشونو نمی‌فهمن :|


+ اگه کسی راه‌حلی واسه بیدارشدن برای نماز صبح داره بگه ؛ شدیدا بهش نیاز دارم .


از جمله کارهایی که اگه انجام نمی‌دادم ضرر میکردم :


اگه با اونایی که بدون هیچ برخوردی احساس خوبی بهشون نداشتم هم‌کلام نمی‌شدم تا بفهمم بی‌خود اون احساس‌رو داشتم ،

اگه به خانمای مسئول خدمات و سلف و اون‌پیرمرده که جارو میزنه سلام‌نمیکردم و سلامت‌باشی باباجان هاشو نمی‌شنیدم ،

اگه واسه یه‌بار هم که شده پیش شهدای گمنام دانشگاه نمی‌رفتم ،

اگه اون چندتا کدِ رشته و دانشگاهِ دیگه رو مطابق میل بقیه بالاتر از اینجا زده بودم ،

اگه قبل از توقف وبلاگ خانم الف بهش سر نمی‌زدم ،

اگه دیرتر از این دیری که هست به خانواده و دوستام میگفتم دوسشون دارم ،

اگه دوسال پیش سر کلاس فیزیک روی اون صندلی نمی‌نشستم و اگه امسال شماره‌‌ی خونمونو بهش نمی‌دادم و اگه در جوابِ می‌شناسی گفتنش نمی‌گفتم مگه میشه نشناسم واقعا پشیمون می‌شدم ( گرچه میدونم درک کردین ولی باز واسه اطمینان باید بگم فرد مذکور دختره ) ،

اگه زنگ تفریح دوم دبیرستان بابت بدقولی‌ای که پنجم دبستان کردم ازش عذرخواهی نمی‌کردم تا سرِ صحبت باز شه ،

و خیلی اگه‌های دیگه که سرِ فرصت تکمیلش می‌کنم .

آخیش چقدر احساس خوبِ یه‌جا بهم دست داد :))))


شبیه نیستما ؛ صرفا بخاطر حس خوب عکسش گذاشتمش :))


هرجا روے نشستہ‌اے ، در دلِ ما 

# مولانا 


خواه در بالاے زین و

خواه در میدان میـن

جان اگــر جان‌ست

قربان حسین‌بن علے

#ناصر حامدی


شاه‌نشینِ چشــم من تکیہ‌گہِ خیـالِ تـُــوستـ 

جاے دعاست شاهِ من بـے‌تـُـو مباد جاے تـُــو

#حـــــافِظ

قـاصِدَڪــ
۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

بعد از ده‌سال سوار قطار شدم ؛ بسی ذوق‌زده بودم .

میتونست خیلی هم حوصله‌سربَر باشه اما نه این‌بار و باوجود دوتا خواهر مسن باحال که کلی خاطره‌ی بامزه واسه تعریف کردن داشتن . جمله‌ای شنیدم که تاحالا زیاد نشنیده بودم . می‌گفت : خونه‌ای که توش مرد نباشه آبادی نیست ، عزت و احترام نیست . اینو اوشونی می‌گفت که ۲۱ سال از فوت همسرش می‌گذشت .


یکی از سرگرمی‌هام اینه که هرچندوقت یه‌بار که حوصله داشته باشم مخاطبین تلگرام‌رو حذف میکنم تا ببینم خودشون چه اسمی گذاشتن . خانمِ پسرعمه‌م اسمشو گذاشته‌بود نیما۶۹ که نیما برادرِ کوچکترشه و ۶۹ هم سال تولد پسر‌عمه‌ی من . تو دلم گفتم احسنت به این هوش و ذکاوت .

اون موقع که وبلاگم هک شده‌بود با خودم گفتم اگه دوباره خواستم وبلاگ بسازم اسممو میذارم اصغر۷۶ . اصغر هم نسبت به علی‌اصغر کوتاه‌تره و هم باابهت‌تر . سال تولد خودمو هم میذارم دیگه . این‌روزا یادش افتاده بودم و دیدم چقدر هم که محتوای اینجا متناسب با احساسات اصغر۷۶ میتونه باشه واقعا .


 من از همون بچگی تا الآن از شکستن تخم‌مرغ واسه نیمرو واهمه داشتم ؛ می‌ترسیدم توش جوجه باشه . اونجوری نگاه نکنین بچه بودم دیگه و همینجوری هم مونده خب . تجربی هم نخوندم که آنچنان انتظاری از خودم داشته باشم . هرچند با اینکه می‌فهمم بازم می‌ترسم .گفتم تجربی یاد یه‌چیز دیگه‌م افتادم .

چند روز پیش یهویی به هم‌اتاقی‌م گفتم بنظرت چرا مورچه‌ها وقتی میفتن لِه نمیشن . بنده‌ی خدا اول تعجب کرد و بعد از خنده ترکید . خب دوستانی که تجربی خوندن به سوالای من جواب بدن لطفا ؛

آیا دلیلش اینه که استخون ندارن ؟ یعنی ما‌هم اگه اسکلت‌بندی نداشتیم کمتر آسیب می‌دیدیم ؟؟ در مورد کرم‌ها هم همین‌جوریه ؟؟

دوم اینکه اینا قلب و مغز ندارن ؟؟ 

و آخریش اینکه کاهوی دریایی گیاهه یا جانور؟؟


در بندِ کسے باش کہ در بندِ حسیـــــن است


یا رب نَظَـــرِ تـُــو برنگردد

برگشتنِ روزگـار سَہـــل استـ 

# مولانا


+ این‌پست تقریبا دیشب نوشته‌شده .

+ شرمنده من حواسم نبود امروز شهادت امام سجاد ( علیه‌السلام ) ـه . تسلیـــــت .

قـاصِدَڪــ
۲۳ مهر ۹۵ ، ۰۸:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

حس خوب یعنی : یه کانال یا گروه رو ترک میکنی چون اونقدر ادب و شعور ندارن که روز عاشورا جک نذارن یا عزاداری‌های یه ملت رو ( جدای از جغرافیا ؛ منظورم همه‌ی اوناییه که آداب این روزا رو میدونن ) رو به سخره نگیرن .

و اعصاب خوردی یعنی یه گروه از همین دسته‌ی بالا رو نتونی ترک کنی چون مثل اغلب اوقات جرئت و عرضه‌ی خیلی کارای کوچک رو هم حتی نداری و مثل همیشه مقابل بی‌احترامی‌های غیرمستقیم‌شون سکوت کنی چون بزرگترن و احترامشون مثلا واجب که تو اگه شروع کنی نمی‌تونی بزنی به درِ شوخی و خنده و به احتمال خودت برچسب افراطی هم می‌خوری . 

پس مثل همیشه سکوت میکنی تا نتونن بیشتر از این و مستقیم‌تر از این به ارزش‌هات بی‌احترامی کنن .


# کربلا در کربلا مے‌ماند اگـــــر زینب نَبود 


# اُمُّ‌المَصــائِب زینب ؛ یا زینب یا زینب 


بعدانوشت : همینجوری یهویی یاد شهدای مدافع حرم و شهدای گمنام افتادم ؛ یادی کنیم از اونایی پارسال این روزا مشغول نوکری ارباب بودن و امسال اسمشون جزو فدایی‌های عمه‌ی ساداته و جاشون توی عزادارا خالی .

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

قـاصِدَڪــ
۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر


التماس دعـــــای حسابی .

قـاصِدَڪــ
۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹ نظر

سلام


هی یه اتفاقای کوچولویی پیش میاد که دوس دارم بنویسم که همون لحظه نمیشه و بعدا هم حسش میره .


امروز از همون اول صبح خیلی خسته و خوابالو بودم . ساعت ۱۳:۴۰ رفتم نشستم تو کلاس و منتظر که استاد بیاد . وقتی دقیقا نیم‌ساعت بعد که استاد اومد و بهش نگاه کردم ، دیدم عه ! این که اوشون نیست و برنامه‌مو نگاه کردم و فهمیدم اشتباهی اومدم . خب بلند شدم و رفتم کلاس کناری . همینجوری که داشتم وسایلمو میذاشتم رو صندلی ناگاه همهمه‌ای شد و استاد پاشد رفت . واقعا نفهمیدم و اصلا هم مهم نبود فقط عمیقا خوشحال بودم که میتونم بیام خوابگاه . اندر سخنان استاد اخلاق اسلامی‌مون و سخنران مسجد فهمیدم خیلی کوتاهی‌ها دارم و از اونورم رو بعضی چیزا زیادی تعصب دارم ؛ راستشو بخواین هنوزم مرز حساسیت روی اون چیزا رو نفهمیدم ولی باید بیشتر فکر کنم . 


اصلا انگار قرار نیست من مثل اغلبِ بقیه باشم ؛ توی این دوهفته اصلا دلم برای خونه تنگ نشد و اگه واقعا مجبور نبودم فردا هم نمی‌رفتم به‌هرحال اهل خونه دلشون تنگ شده دیگه . هرشب که داداشم زنگ می‌زنه اصلا ابراز دل‌تنگی و این‌قرتی‌بازیا :دی رو نداریم . یه‌ذره اون از زیستش می‌ناله یه‌ذره من از درسام و کمی هم تهدیدش می‌کنم که خوب درساشو بخونه و خداحافظی . و در ادامه فکر کنم من همونجوری که الآن اومدم ۴سال بعد برم بیرون چون هیـــــچ دوستی ندارم که اخلاقم بخواد تحت تاثیرش قرار بگیره . این روزا دارم به این فکر می‌کنم که سالهای آینده با دل‌تنگیام واسه مراسمای مسجد اینجا واسه محرم چه کنم ؟ 


چندسال پیش با چندتا از هم‌مدرسه‌ای‌هام که باهاشون راحت‌تر از بقیه بودم رفته‌بودیم بازار . اونجا خاله‌مو دیدیم و من میخواستم به خالم معرفی‌شون کنم . از اولی شروع کردم و گفتم ایشون دوستم فلانیه . و فلانی سریعا گفت : دوست نه ، اوممم هم‌کلاسی . و من همیشه به این مفاهیم فکر کردم . الآن افراد جدید رو توی گوشیم بصورت هم‌اتاقی ۱ و هم‌اتاقی‌۲ و فلانی ( مهندسی کامپیوتر ) و اینجوری سِیو کردم . همیشه فکر می‌کردم دانشگاه که برم از دوستای قبلی‌م فاصله میگیرم ( فاصله‌ی قلبی ) ولی الآن می‌بینم بیشتر از اون موقع بهشون فکر می‌کنم البته حال زنگ‌زدن ندارما . اصلا آداب معاشرت =صفر . با هرکس که پشت تلفن حرف می‌زنم دو صورت داره ؛ یا اونقدر حرف می‌زنم که به اون فرصت نمی‌دم ( البته بعد از اتمام حرفام میگم خب تو چه‌خبر ) یا دقایقی رو ( بصورت منقطع البته ) به سکوت میگذرونیم . 


دیگه اینکه تازه فهمیدم عاشق زیرشلواری‌اَم :) اصلا چه‌قدر یه لباس میتونه راحت باشه ؟ خلاصه اینکه نعمتی‌ست واقعا .


در چند روز گذشته واقعا شانس آوردید که حالِ پست گذاشتن نداشتم چون به اندازه‌ی یه پیرزن بالغ و ناعاقل غر میزدم : تو اتاق ، تو گروه ، پشت تلفن واسه مامانم . کلی از ترسیدنم واسه سخت‌بودن درسا بهشون میگفتم . 


این هم‌اتاقی‌هام که خیلی حرف نمی‌زنن ، تو گروه هم دوستام همینطوری‌ان . انقدر احساس پرحرف بودن دارم . اونایی که فقط رفتار ظاهری منو می‌بینن مطمئنا باوراشون فرو می‌ریزه حتی اگه اینجا رو ببینن :))


راستی استاد ریاضی‌مون گفت : گرو‌ه‌بندی‌تون میکنم و بعدش باید باهم آشنا شین و تمرینا رو هم باهم حل کنین و تازه واسه گروهتون اسم هم بذارین :||| برای تمرینا شانسی یه نفرو میاره و اگه درست حل کنه به کل اعضای گروه مثبت میده و برعکس . باید به نگرانی‌های مسخره‌م کتک خوردن از سایر اعضای گروه رو اضافه کنم .


بیشترین علتی که از بازگشت به خونه خوشحالم اینه که لباسامو تو ماشین‌لباسشویی می‌شورم :)


بی‌انصافی نکنم از دیدار با خانواده هم عمیقا خوشحال میشم . وای اتاقم :) کاکتوسام ( البته اگه سالم باشن :|‌) :)خشنودم عاقا خشنود ؛ فقط از خستگی‌ش بدم میاد و اینکه سالهای‌سال است که با قطار و اتوبوس ( اگه سفر کاروانی امسال رو نادیده بگیرم ) سفر نکردم . مثل همیشه واسه‌ی این چیزای خنده‌دار نگرانم :) 

همونطور که فکر میکردم الآن دیگه خسته نیستم ( وبلاگم و خواننده‌های وبلاگم منو ببخشین که برای باانرژی‌تر شدن و خوب‌تر شدن حال خودم ازتون سوءِاستفاده‌ی ابزاری ( حالا هرچی ) می‌کنم .) :))


پیچیده شمیمت هـــــمہ‌جـــــا اے تـــنِ بــے‌سَــر

چـُون شیشہ‌ے عَطـرے کہ سرش گُــم شده باشَد 

#سَـــــعید بیابانَکی


بـے‌جهـت دنبال بُـرھان و کلام و منطقیـــــم

چـــــای بعد روضہ کافــر را مسلمــان مے‌کنَد


بعضے آدما از همون برخورد اول نشون میدن که رفیق خوبی میشن :)

+ اللهم‌رزقنا از این بعضی آدما :)

قـاصِدَڪــ
۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

بچه که بودم هروقت این موقعا میرفتیم مسجد ، به پسرا حسودیم می‌شد .

کلا به شور و حال اونور پرده‌ی وسط مسجد حسودیم می‌شد . دوست داشتم پسر می‌بودم .

تو خونه جلوی آینه می‌ایستادم و واسه خودم زنجیر میزدم ، سینه می‌زدم با همون شور و حالی که از سایه‌های روی پرده متوجه می‌شدم .

ولی الآن که بزرگ شدم ، دختر‌بودنم رو از ته قلبم دوست دارم ؛ هنوزم یه کوچولو به آقایون غبطه می‌خورما ولی همین ور پرده رو ترجیح میدم ؛ با همین حالِ آروم و ناآروم . یه آرامشی داره اصلا :)



در کرب‌و‌بلا بـےطرفان بےشرفان‌اَند

تاریخ همان‌است حُسِینے و یزیدے

#میـــــلاد عرفان‌پور


نوکَـــــرے شغل شریفـــےست بہ شرط آنکہ

اَرباب فقط حُسیـــن‌بن‌عَلــے باشَد و بَــــس

( دوکلمه‌ی اولِ مصراعِ دوم رو جابجا کردم )


+ امشب شبِ حــُـــر هم بود . واسه من و امثال من شبِ امیدبخشی بود .

قـاصِدَڪــ
۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

خب بریم سرِ اصل مطلب که حال پست گذاشتن ندارم ولی در راستای همون خودآزاری که قبلا به عرضتون رسوندم میخوام بذارم .

امروز نماز صبحم که متاسفانه قضا شد و یادم رفته بود واسه کلاسم ساعتو کوک کنم . بطور کاملا اتفاقی بیدار شدم و دیدم ساعت ۷:۲۶ است و سریع‌السیر آماده شدم و ۷:۳۳ توی ایستگاه نشسته‌بودم . فکر میکنم اینجا یجوریه که اگه از اولین سرویس جا بمونی دیگه ممکنه وسط کلاس برسی .

درسی داشتیم که هدفش آشناکردن ما با رشته‌مون بود و نظراتی که دوستان در طول کلاس میدادن نسبتا از روی تحقیق و علاقه بود و من باری دیگر به این نتیجه رسیدم من اومدم این رشته و این دانشگاه که چی بشه واقعا ؟؟ و طبق معمول عقلم به کمک اومد و منو نجات داد . جلسه‌ی اول هر کلاس استادا درباره‌ی تفاوت دانش‌آموز و دانشجو صحبت میکنن . خب فهمیدیم دیگه بسه . اگه تصمیم داشته باشیم عمل کنیم همون استاد اول و دوم کافیه .

امروز رفتم کتاب بخرم و با اینکه حتی دستفروش‌ها هم دیگه کارتخوان دارن ، این مغازه نداشت و رفتم از نزدیکترین عابربانک پول بگیرم که دوتا کنار هم بودن و در عین حال هردو به علت نقص فنی از ارائه‌ی خدمت به منِ بیچاره معذور بودن . با دیدن کتابا حسابی ترسیدما .

امروز معارفه‌ی کانون نجوم بود و متاسفانه به برنامه‌ی امشب مسجد نرسیدم .قبل از معارفه تصمیم داشتم حتما اون کلاس نجوم مقدماتی رو ثبت نام کنم . خب مراسم شروع شد . بچه‌های باانرژی و جالبی بودن . اما بعد از مراسم از تصمیمم منصرف شدم . جوِش یجوری بود که میدونم حتما خوش میگذره ولی اون بعد وجودم میدونه که نباید بگذره . حداقل یه ترم صبر میکنم تا به ثبات در تصمیمم برسم . 

احساس میکنم حتما باید برای مشاوره هم وقت بگیرم . واسه آشنایی با برنامه‌ریزی و اینا ؛ آخه دیروز اومدم واسه خودم برنامه ریزی کنم دیدم بیشتر از روزی ۳ یا ۴ ساعت نمیتونم بخونم و با این حجم کتاب و سرعتی که فعلا من دارم می‌بینم واقعا کمه .

خب با دخترای کلاس هم آشنا شدم و فکر نمی کنم بتونم با کسی صمیمی شم البته با یکی از مشهدیا آشناتر شدم . اون روزایی که یه خط در میون کلاس داریم نمیتونه بره خونه و میمونه دانشکده و میخواد بره سالن مطالعه البته بعد از این که پیداش کنیم . منم تصمیم گرفتم اون ساعتا رو بمونم همونجا . راستی نفر سومی هم به اتاق اضافه شده که گیاه‌پزشکی میخونه و دختر خوبیست :)

دیگه اینکه عادات غذاییم متحول شده . روزی یکی دولیوان آبمیوه میخورم و ۲یا۳تا بستنی و کلی آب که قبلا اصلا اینجوری نبودم . میدونین ؟ البته که نمیدونین . من خیلی گوشتخوار نیستم یعنی فقط کباب و سالاد الویه و ماکارونی و اینایی که گوشت چرخ‌کرده دارن البته همونا رو هم بعضی مواقع جدا میکنم . غرض از گفتن این بود که عذاب وجدان میگیرم واسه دور ریخته‌شدن اون قسمت از غذام که گوشتی یا مرغی یا هرچی می‌باشد .

استاد اخلاق اسلامی‌مون مردی‌ست تقریبا مسن که خیلی مهربون و گوگولی بنظر میاد . از طرز حرف‌زدن و لهجه‌شم خوشم اومده . میگفت : مبارک است و خیر است ان‌شاءالله .

لازم به ذکره من گوگولی رو به دو دسته از افراد نسبت میدم ؛ دسته‌ی اول اونایین که اصلا هیچی بجز گوگولی نمیتونه توصیفشون کنه و این تقریبا بالاترین درجه‌ایه که من میتونم به یه نفر نسبت بدم ( البته خیلی قبل‌تر صفت باابهت این افتخار رو داشت :دی) و دسته‌ی دوم اونایین که دارای صفت لُپلُویی هم هستن که خب اینجا گوگولی‌ای که بهشون نسبت میدم تقریبا ناخودآگاهه و اون بالاترین درجه رو دارا نیست ولی بازم خوبه به هرحال .

حالا خوبه حال نداشتما ؛ ولی نه ؛ خداییش حالم اومد سرِ جاش .

این شبا هرجا حال دلتون خوب شد میدونم سخته یادتون بمونه ولی اگه موند واسه منم دعا کنین .



# من بہ عِـــــشقِ تـُـــو دِل از عِِـــــیشِ جَـــــوانے کَندَم 


# باخَبَـــــرانِ غَمَـــــت بـے‌خَبَر از عالَمَنـــــد


قـاصِدَڪــ
۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

ماهِ عَـــــزاتُ عِـــــشقہ ...

فقط توی مجالسِ توِ که وسطِ روضه‌هات ، وسطِ گریه‌هام ، لبخند میزنم و میگم خدایا شکرت :))

بقول معروف :

اَصلاً حُـــــسین جنسِ غَمَش فَرق مے‌کُنَد ...



میخوام ماه‌محرم سبزنوشته‌ها رو متناسب با حال و هواش بذارم و عکس‌ها رو هم احتمالا .

قـاصِدَڪــ
۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸ نظر

الآن داریم میریم حَــــرَم ...


لازم نیست بگین ؛ به یاد همتون هستم و براتون دعا می‌کنم حتی اگه اولین باره که میاین اینجا :))

از عنوان تعجب نفرمایید ؛ نیست که من خیلی تُف هستم بقول خودش ، همینشم واسشون تعجب آوره :دی

مسخره است اگه بگم کمبود رفیقامو بیشتر احساس می‌کنم تا خانواده ؟

دلم اینجا یه دوست میخواد ؛ و میدونم به این زودیا پیدا نمیشه :)

دلم مسخره‌بازی میخواد با دوستام ؛ با همشون .

من کلا دیر می‌گیرم و اینکه رفیق یک نیاز اساسیه رو هم دیر فهمیدم . طبیعیه بنظرم البته حداقل واسه من :)

حدیث الآن داشتم فیلمی رو که روز آخر از مینا گرفتیم نگاه می‌کردم ، تو اون موقع اومده بودی ؟؟

+ خداجونم لطفا یدونه از اون خوبا و گوگولیاشو واسه من بذار کنار ، باشه ؟؟


هفته‌ی آخر ؛ من و فرد مذکور در عنوان : )))


خـُـــوش آن ساعت نشیند دوست با دوست 

#سَعـــــدی


در طریق عشق‌بازے امـن و آسایـــــش بلاستـ 

ریش باد آن دل کہ با دردِ تـُـــو خواهَد مَرهمے

#یادم نیست و حس اینکه برم نگاه کنم هم نیست :)


بعدا نوشت : این دومیه رو خیلی دوست دارم . بازمانده‌ی مطالعه واسه امتحان نهاییِ ادبیاته . راستی از حـــــافِظ می‌باشد

بعدا نوشت۲ : به الآن ربطی نداره‌ها ، از وب قبلیم رو دلم مونده بود اینو بگم : اگه نظری به ذهنتون نرسید و صرفا میخواستید اعلام حضور کنید الکی الکی و نامربوط نگید عالی بود و جالب بود و اینا ؛ یه + هم بذارید کافیه دیگه .

باتشکر .

قـاصِدَڪــ
۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۶ نظر