۱۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۶۲_ ده خرداد نود و پنج

چند شبه ساعت پنج شش می‌خوابم! صبحه به عبارتی! یکی از این صبح‌ها بعد از اذان بساطم رو بردم وسط حیاط و شروع کردم به خوندن. جاتون خالی، انرژی مثبت از در و دیوار می‌بارید! صدای پرنده‌ها رو که در جریانید، روشن شدن تدریجی هوا هم لذتی داشت. تجربه‌ی خوبی بود. :)


بله دیگه! هنگامه‌ی امتحان و اضطراب است! :دی

آروم باشید دوستان! قرار نیست غر بزنم :) فردا آخریشه.


 فردا فیزیکه. پارسال هم آخرین امتحان بود فکر کنم، یازده خرداد. روز قبل ۴نفری جمع شده بودیم خونه‌ی یکی از بچه‌ها. و من همین امسال فهمیدم چقدر به اون خوندنای دسته‌جمعی عادت کرده بودم. طبق معمول کلی هم خندیدیم. وسطش یه نیمچه قهری هم اتفاق افتاد. از اون قهرای الکی که آدم هرچی فکر می‌کنه علتش رو یادش نمیاد. و البته با این وجود اولین و آخرینش بود. چندتا فصل هم موند که هرکس تنهایی بخونه. شب که رسیدم خونه تو گروه خطاب بهش گفتم: می‌دونم الآن وقتش نیست و ممکنه فکر کنی قاطی کردم... ولی تازه فهمیدم چقدر دوستت دارم! گفت اینا از نخوندنته آرزو! نمی‌فهمی چی میگی! به انضمام مقادیری شکلک خنده و تعجب. گفتم به جون خودم دوستت دارم! این دفعه فقط شکلک تعجب فرستاد و نوشت خودتی؟ یا قرآن! چیزی می‌خوای آرزو؟ کاری کردی خونمون؟ گفتم آره بابا خودمم! حالا ما یه بار ابراز احساسا کردیما! بالاخره قبول کرد و واکنشی در خور ابراز محبت نشون داد. بعد خطاب به حدیث نوشتم وقتی صدای تو رو هم پشت تلفن شنیدم و فکر کردم که دیگه نمی‌بینمت دلم تنگید و فهمیدم که تو رو هم دوست دارم. جفتشون آفلاین بودن. فکر کردم و بعد نوشتم کلا من امروز فهمیدم که چقدر دیر می‌فهمم! چندی گذشت و نوشت: آرزو من فهمیدم واسه چی اینجوری شدی! رماااااان*! باید یه عالمه رمان عاشقانه برات بخرم! نوشتم: نخیرم! فکر نمی‌کردم انقدر زود دوران با هم بودنمون تموم بشه. الآن حسش می‌کنم. اینا رو در حالی نوشتم که هی اشکام رو پاک می‌کردم تا درست حروف رو ببینم! من قبلش هیـــــچ وقت فکر نمی‌کردم روزی به خاطر چنین دلیلی نیم ساعت گریه کنم! آنلاین شد و نوشت: خدا رو شکر که به حس اومدی عزیززززم! با لحن خودش خوندم و خندیدم :) گفته بودم که یکی از القابم بی‌معرفت و بی‌احساسه، نه؟ :) پس عجیب نیست که این مکالمات رو نگه دارم و برام مهم باشه. :)

روز بعد به بقیه‌ی دوستامم گفتم که دوستشون دارم. طبیعتا واکنش‌های خنده داری دریافت کردم. و صد برابرش حس خوووب! با یه لبخند جمع نشدنی رفتم سر جلسه. بعدشم که قرار بود بریم بیرون، توی راه چشمم به هر کدومشون می‌افتاد لبخند می‌زدم. و سرانجام ظهر موقع خداحافظی فرا رسید. اون موقع واقعا فکر می‌کردم دیگه دوستی‌مون تمومه! هرچند بعضی‌ها واقعا کمرنگ شدن ناخودآگاه، ولی الآن که یک سال گذشته، خوشحالم که اشتباه فکر می‌کردم و حتی با بعضی‌هاشون صمیمی‌تر شدم از جمله حدیث و فاطمه۲ :)) احساس می‌کنم وقتی ارتباط بیشتر مجازی و از طریق نوشتن و نه حرف زدن باشه می‌تونم صمیمانه‌تر و بهتر رفتار کنم. به هر حال فرصت بیشتری برای فکر وجود داره. :)

+امشب با یادی از پارسال بهش گفتم نبودت تو تلگرام بدجوری حس میشه، من عکس پروفایل کیو نگاه کنم که نیشم باز شه؟ :) (قبلا بهش گفته بودم عکست رو که می‌بینم ناخودآگاه خنده‌م می‌گیره! ربطی هم به عکس نداره‌ها، هرچی بذاره همینم!) جالبه که اونم امتحان فیزیک داشت!

+ مقدمه‌ی فکر کردن به پارسال انتشار دو پست با عنوان «همانا با دوستان خود اینگونه با محبت صحبت کنید تا رستگار شوید :)» توسط الـی بود.


+پریشب می‌خواستم از یه نفر حلالیت بطلبم. هی نوشتم و پاک کردم. نتونستم! کِی میشه بتونم بشکنم خودم رو؟


* همان‌طور که مستحضرید من گاهی برای گریز از درس خوندن، کتاب غیر درسی رو با مدت بیشتری در برنامه وارد می‌کنم. پارسال به طور شدیدی به رمان‌ روی آورده‌بودم. از این به قول بقیه آبکی‌ها! ولی خوب بود. یه ذره احساساتم به کار افتاد!


+ یه‌چیزی؛ من انقدر از نخوندن و اینا میگم شما دیگه اونجوری فکر نکنید‌ها! گاهی حساس هم هستم تازه! :) البته بیشتر واسه جبران زحمات والدین و اساتید دوست داشتنی. و خودمم می‌دونم این ترم رو کوتاهی کردم.


سلطان کولر، پدر! :)



تـُـو بہ صد آینـــــہ

از دیدن خود

سیـر نه ای

من بہ یک چشـم

ز دیدار تــُـو

چون سیر شوم؟


#صائب تبریزی 



اگر مےشد صدا را دید؛

چه گل‌هایـے،

چه گل‌هایـے،

کہ از باغ صدای تـُــو 

بہ هــر آواز مےشد چید؛

اگر می‌شد صدا را دید...


# دکتر شفیعی کدکنی

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

۱۶۱_ بستنی

اومدیم بیرون که واسه سحری یه‌چیزی بخریم. مسافرا زیرانداز پهن کرده‌بودن و نزدیک به هم نشسته‌بودن. این صحنه‌ها باصفا بود. دیدم یه خانم نسبتا مسن که یه دختر بچه هم دستش دور گردنشه تا کمر خم شده توی پلاستیک زباله‌ها. دختره کفش نداشت. دوتا پلاستیک داشت به جای کفش. نهایت واکنش‌هایی که دیدم این بود که با دست به همدیگه نشونشون میدادن و احتمالا مثل من میگفتن آخی! صورت خانمه خیس بود. رفتیم بستنی گرفتیم. همین‌جوری به دختره نگاه می‌کردم که رمقی نداشت و در نگاه اول فکر کردم لابد بیماری‌ای چیزی داره. دیدم بستنی داره آب میشه. از گلوم پایین نمی‌رفت واقعا! شک داشتم که شاید بهش بر بخوره. رفتم نزدیکش گفتم غذایی چیزی می‌خورین؟ گفت نه مادر! گفتم خب کمکی؟ گفت اگه پول داری... وقتی می‌خواستم برگردم بستنی رو گرفتم طرفش گفتم بستنی؟ گفت نه دستت درد نکنه. برگشتم. هنوزم نمی‌رفت پایین. رسیدیم به ورودی و بستنیِ در حال تموم شدن رو انداختم دور. کاش یادم بمونه وقتی بزرگ شدم یه‌کاری کنم. بی‌تفاوت نباشم. چقدر بده که وقتی توی آرزوهام صلح جهانی و تموم شدن فقر رو میگم، ته دلم خودمم باور ندارم قبل از ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) برآورده بشه. فکر می‌کنم ما، تنهایی، آدم برآورده کردنشون نیستیم!



  • قـاصِدَک
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶

۱۶۰_ غر نامه


۱.این چند روز وقتی می‌دیدم بعضی پسرای کلاس مشکی پوشیدن و با خودم می‌گفتم یعنی کسی رو از دست دادن؟ و یادم میومد که واسه شهادت امام علی( علیه السلام) مشکی تن‌شونه، حس خوبی بهشون پیدا می‌کردم. گفتم پسرا چون دخترا به جز چند نفر بطور پیش‌فرض مشکی‌‌پوش هستن :|

۲.دیشب تا شش و نیم بیدار بودم و اصلا هم اعصاب نداشتم. سحر که زنگ زدم بیدارشون کنم(خودمونم فکر نمی‌کردیم یه‌روزی من برای اطمینان از بیدار شدن خانواده بهشون زنگ بزنم!)، داشتم پشت تلفن غر می‌زدم که مامانم گفت: من می‌دونم تو دلت تنگ شده! خب، پند اخلاقی من به شما اینه که حتی اگه فهمیدین کسی دلش تنگ شده به روش نیارین. چون ممکنه تنها دلیل خویشتنداریش این باشه که فکر می‌کنه بقیه هنوز نفهمیدن :| امروز قبل از امتحان داشتم به این فکر می‌کردم که نباید به این زودی‌ها میفتادم و با چه رویی واسه بچه‌م تعریف کنم ترم دوم دانشگاه درسی رو افتادم. مامانم زنگ زد و ازش پرسیدم: تا حالا افتادی؟ پند دوم من اینه که قبلش به مادرتون بگین در اون واپسین لحظات طاقت‌فرسای قبل از امتحان گنجایش حرف‌های فلسفی رو ندارین، تا از معنای دیگر افتادن استفاده نکنه و درباره‌ی پستی‌ها و بلندی‌های زندگی و زمین خوردن‌ها و دست روی زانو گذاشتن و بلند شدن‌ها براتون صحبت نکنه! :| هر چند خندیدم ولی نیاز داشتم بشنوم افتاده تا ببینم وقتی به بچه‌م میگم افتادم چه حسی پیدا می‌کنه :| چند روز پیش‌ هم به بابام گفتم دعا کنین من بخونم و نیفتم. و پدر فرمودن از کجا نیفتی دخترم! گفتم درس باباجان درس! گفتند که ان‌شاءالله بیست می‌گیری! :| آدم رو مجبور می‌کنن به شفاف سازی اوضاع! :دی بذارین بهتون بگم مسئله‌ی اصلی چیه! اینه که به شدت به این استاد علاقه دارم و براش احترام قائلم و ازش خجالت می‌کشم! قبل از امتحان که همون‌طور که گفتم فکر می‌کردم اعصاب ندارم مصمم بودم که ده روز بیشتر برای پروژه نمونم اینجا حتی اگه به نمره‌ش نیاز داشته‌باشم. و بعدش در بیست دقیقه‌ای که با بهار صحبت کردم حتی با اینکه ممکنه به نمره‌ش نیاز نداشته باشم، نظرم صد و هشتاد درجه چرخید و مامان رو راضی کردم که بمونم. با خودم میگفتم احتمالا دانشجوی کامپیوتری که از پروژه‌‌ها بترسه به درد لای جرز دیوار یا جرز لای دیوار یا هرچی می‌خوره! ترم اول که به نمره‌ش اصلا احتیاج نداشتم و ترجیح دادم تعطیلات هشت روزه‌م نصف نشه و نزدم. عید هم نمی‌تونستم بخونم و اینم از میان‌ترم! و حالا می‌خوام بالاخره دست به کار شم! از شروع کردن تنهایی می‌ترسم. الآنم چون بعضی از بچه‌ها می‌مونن خوابگاه این تصمیم رو گرفتم. فقط مشکلی که هست اینه که اسمم واسه اعتکاف حرم در اومد و خیلی خیلی خوشحال شدم و الآن دارم فکر می‌کنم که قیدش رو بزنم :| خیلی تصمیم مزخرفیه! :|

۳.درسته که کاملا صلح‌آمیز نه ماه در یک اتاق کنار هم زیستیم ولی هر دو آدم دارای تفاوتی از پایان یافتن کنار هم بودنشون خوشحال میشن فکر کنم! من پارسال خونمون شب‌ها هم با کولر می‌خوابیدم و امسال البته نه الآن، اون اولای امتحانا، لنگ ظهر از دانشکده میومدم و می‌دیدم هم‌اتاقی گرمش نیست و نه تنها پنکه خاموشه، بلکه پنجره هم بسته‌ست و ایشون به اندک نسیمی که از کولر توی راهرو با باز گداشتن در اتاق به درون اتاق میاد کفایت می‌کنه :| دیگر اینکه اگه گوشی اختراع نشده بود و بنده با خانواده حرف نمی‌زدم بالاخره از اینجا فرار می‌کردم! یه روز نشستم فکر کردم که خب چه موضوعاتی هست که دو تا هم‌اتاقی بتونن با هم حرف بزنن و به بیست دقیقه در روز برسه حرف‌ زدن‌شون؛ و به نتیجه نرسیدم :| 


۴.من معتقدم نیمه‌شب‌ها نباید تصمیم حساسی گرفت. پریشب می‌خواستم این کار رو کنم و نکردم. فکر کنم امشب دیگه انجامش بدم! روزها عاقل‌ترم و بهش فکر نمی‌کنم. شب‌ها نیمه‌ی احساساتی وجودم بیدار میشه و فکر می‌کنم!


۵.پست رو با مکالمه‌ای که با یک طفل داشتم به پایان می‌برم و میرم بخوابم! 

برای اولین بار در عمرم یه بچه اومد که سر صحبت رو باز کنه؛ گفت: دبلوبدودبللبو من یاد واکنش‌های پساعطسه‌ای خودم افتادم و گفتم سلام! گفت دویللدوبوبد گفتم خوبی فسقلی؟ به گوشی اشاره کردن و دوباره گفتن دبوبیوربیوبدیل. من بدین شکل نگاه کردم😶 و شیرفهم شد که زبون هم رو نمی‌فهمیم به راهش ادامه داد!


موقع شروع کردن این پست می‌خواستم بعد از اتمامش یه دل سیر گریه کنم. هوا ابری بود. و با خودم فکر می‌کردم در صورتی حالم خوب میشه که یه بارون درست و حسابی بیاد. خدا رو شکر الآن رعد و برق های وحشتناک و خوشگلی می‌زنه :)) و رنگ خاکستری آسمون رو هم دوست دارم. :))

اون کوچه‌ آبیه بود، توش گلدونای رنگی رنگی داشت؟ اگه این آپشن رو هم می‌داشت دیگه چیزی کم نداشت!




دفع غَـمِ دل نمی‌توان کرد
الا به امیـــــد شادمانـے :)

#سعدى
پ.ن: الآن در مرحله‌ی دفع غم این روزای آخر به امید تابستان قرار دارم! :)


گفتم مگر ز رفتن، غایب شوی ز چشمم
آن نیستے که رفتے، آنے کہ در ضمیری!

#سعدی 





بعدانوشت: اگه خدا بخواد امشب هم میریم حرم. به یاد تک‌تک‌تون هستم! به هر حال از بزرگانی همچون شباهنگ یاد گرفتم و لیست نوشتم! شما هم اگه یادتون موند و حال داشتین برای من و بقیه دعا کنین :) با تشکر! :)
  • قـاصِدَک
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۲۴


باز آ کہ در فـراق تـُـو چشــم امیدوار

 چون گوش روزه‌دار بر اللّه اکبـر است ‌ 

# سعدی ‌ ‌



+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج : عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۴۱]


مولا علی(علیه السلام) : در شگفتم از کسى که آمرزش‌خواهى را دارد و با این حال نومید مى‌شود.



+ دیگر زمین نُت‌های نمناک سکوت مرد تنها را

از گوش چاهی نشنود شب‌ها


#محمدصادق آب پیکر

   

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶

۱۵۸_ بسیـــــار الهــے العفو

 

گریه می‌کنم(حامد جلیلی):

 

+ دعا کنیم واسه هم و برای فرج امام زمان‌مون :) و راستی! ببخشیم همدیگه رو :)

++ ایام ضربت خوردن و شهادت حضرت امیر المومنین (علیه السلام) رو تسلیت می‌گم.

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶

157ـ درهای بسته

رسمش انتظار است. گاهی یک شب و ممکن است حتی یک سال هم طول بکشد. قانونی وجود ندارد. دری اگر بسته باشد، باز شدنش دست من و تو نیست. در را کسی که آن‌طرف دیگرش است باز می کند. من فقط می توانم منتظر باشم. در زدن هم فایده ندارد. خسته شدن و رفتن هم خوب نیست. باید نشست. بهترین جاها برای نشستن، پشت درهای بسته است. پشت در نشستن معصومیتی دارد که فقط پشت در نشسته ها آن‌را می شناسند. پشت در نشستن غربتی دارد که یکی دو درجه بعدش به جوری از فروتنی می رسد که آدم کیف می کند. پشت درهای بسته، یه کف دست جا واسه نشستن و خیلی چیزها برای تماشا کردن. خیلی موسیقی ها برای شنیدن. خیلی قصه ها برای فهمیدن. آنقدر محو تماشا شدن که اگر در هم باز شد بی آن‌که بفهمی غلت می خوری و می روی داخل... 

+بازنشر از کانال Qalampar

  • قـاصِدَک
  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ 23


انتَ مَوضِعُ عَمَلی*
که تـُــو اوج آرزوی منی
اینجای دعا را بارها تکرار می‌کنم!
بارها، بارها
که تـُــو اوج آرزوی منی، 
که تـُــو اوج آرزوی منی،
کـــه تـــُــو اوج آرزوی منــی.
بیــــا...

*دعای ابوحمزه 

+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.




  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۹ خرداد ۹۶

۱۵۵_ تحول یا سیر تکاملی؟ و پرده‌برداری از یک رویای عجیب نوجوانی!

هرچند وقت یک بار به این موضوع فکر می‌کنم. بیشتر بعد از فکر کردن به برنامه‌هایی مانند «از لاک جیغ تا خدا» یا کتاب‌ها و خاطراتی که از زبان تازه مسلمان شده‌ها می‌خوانم. این که تغییر و تحول ناگهانی در جهت مثبت بهتر است یا آنکه از اول آدم در فکرِ آن راه باشد و تلاش کند و کم‌کم سیر صعودی و تکاملی هم داشته باشد؟ مثلا درباره‌ی چادری بودن یا حجاب داشتن. چادر برای من از ۱۲سالگی و با پیشنهادِ شرطی گونه‌ی مادرم شروع شد که جنبه‌ی اجبار هم نداشت. و حتی گاهی فکر می‌کنم آن شرط را گذاشت که من قبول نکنم و به آن فعالیتی که برای ادامه‌اش شرطِ پوشیدن چادر را گذاشته‌بود ادامه ندهم. که خوشبختانه این طور نشد. آن روز من چادر پوشیدم اما چادری نشدم، چون خاطراتی از ۲سال بعد هم بدون چادر به یاد می‌آورم. از ۱۵سالگی به بعد نه پیشنهاد بود، نه عادت و دلبستگی. واقعا دوستش داشتم و بدون چادر احساس می‌کردم که چیزی کم است. بعد از خواندن تعداد زیادی کتاب بالاخره توانستم به چشم میراث حضرت زهرا(سلام الله علیها) به چادر نگاه کنم. وقتی حرف‌های کسانی را که تازه مسلمان یا باحجاب یا دچار هر تغییر مثبتی شده‌اند و ممکن است از خانواده و دوستانشان طرد هم شده‌باشند، می‌شنوم یا می‌خوانم؛ احساس عجیبی بهم دست می‌دهد. احساس می‌کنم نزد خدا عزیزترند. هم برای سخت بودن نقطه‌ی شروع؛ چون طعم زندگی بدون قوانین مربوط به آن را چشیده‌اند و سخت است یکهو و به طور اختیاری خود را از آن کارها محروم کنند. و هم برای سخت بودن شرایطشان بعد از تغییر. مثلا درباره‌ی حجاب؛ شاید مادر آن‌ها مثل مادر من از چادری بودن فرزندشان خوشحال نشود. شاید آن دختر هیچ‌وقت نگاه تحسین آمیزِ پدرش را بعد از مهمانی‌ای که او تنها دختر چادری جمع بوده و یا خوشحالیِ ته صدایش را موقعی که هنگام رانندگی به آینه نگاه می‌کند و با ذوق می‌گوید:«دخترِ با حجاب بابا!» حس نکند. دوستانش مثل دوستانِ خوب و صمیمی من درک نکنند که پوشش او هیچ حجاب و حایلی برای دوستی و رفاقت کردنش نیست و او را از جمع خود برانند. حق هم دارند اگر عزیزتر باشند. گاهی با خودم فکر می‌کنم کاش من هم مثل آنها بودم. و گاهی هم فکر می‌کنم کاش مادرم از کودکی مرا با چادر آشنا می‌کرد! در مستندی خانم دکتری ایرانیِ مقیم یکی دیگر از کشور‌ها(اسمش یادم نیست) را دیدم که در اوایل جوانی و پس از تحقیق و مطالعه به حجاب روی آورده‌بود. می‌گفت در خانواده‌ی ما هیچ اجبار و گرایشی برای ما بچه‌ها در نظر گرفته نشده بود، از هیچ چیز صحبت نمی‌شد. و به معنای واقعی آزاد بودیم که خودمان راه و روش زندگیمان را انتخاب کنیم، اما حالا با خودم می‌گویم کاش پدر و مادرم حداقل از بعضی چیزها برایم صحبت می‌کردند و با آن مفاهیم آشنا می‌شدم. تا زودتر به این نتایج می‌رسیدم و حقیقت را پیدا می‌کردم. اینها را گفتم که تهش بگویم هنوز هم نفهمیدم تغییر و تحول سخت‌تر است یا ثابت‌قدم بودن در ادامه‌ی راه!

۲. شخصی حواسش نبود و به‌جای گفتنِ «من برم کنار آبسردکن آب بخورم» گفت« من برم کنار سردخونه غذا بخورم!» و من یک ساعت او را تحت نظر داشتم تا ببینم کجا دست از پا خطا می‌کند و می‌توانم مچش را بگیرم و در چشم‌هایش زل بزنم و بگویم: فکر کردی من نمی‌فهمم خون‌آشامی؟ و تا بخواهد تغیر حالت دهد و مرا ببلعد بگویم: یه پست پیش‌نویس دارم که توش همه‌چی رو راجع به تو نوشتم و رمزش رو دادم به یکی از دوستام که اگه من مردم اونا رو بخونه و به پلیس خبر بده! کلا تخیلات جنایی دوست می‌داریم!

فکر کنم اول راهنمایی بودم؛ پای ثابت یکی از رویاهایم دزدیده شدن توسط یک مردِ قاتل زنجیره‌ای و زندانی شدن در پشت‌بام یک برج بلند بود! گاهی به این فکر می‌کردم زیرزمین تاریک و نمور بهتر است یا پشت‌بام؟ و می‌گفتم پشت‌بام، چون باید یک ذره مهربانی داشته‌باشد و مرا از دیدن آسمان محروم نکند تا در ادامه‌ی راه من بتوانم عاشقش شوم! مسخره نکنید دیگر! دوست داشته شدن از جانب کسی که همه را به چشم طعمه‌ای برای قتل بعدی‌اش می‌نگرد و معتقد است باید زمین را از آدم‌ها پاک کند؛ یکجور حس با ما به ازین باش که با خلق جهانیِ خاصی دارد! تازه فکر می‌کردم چقدر بیچاره‌ و طفلکی‌است که کسی عاشقش نمی‌شود و من هم که کلا به فکر کار خیر! البته گاهی هم به این فکر می‌کردم که اعتماد به چنین آدمی سخت است. ممکن است برای موردِ جدید بیاید از من هم مشورت بگیرد و من ندانم که مورد بعدی خودم هستم و برای قتل خودم گزینه‌های بهتر و هیجان‌انگیزتری پیشنهاد دهم! بعدترها خشونت را نسبت به خودم نیز در تخیلاتم اضافه کردم. شکنجه‌های او و اعتصاب غذاهای من! هیجان داشت به نظرم! ۳.امشب داشتم کانالی را می‌خواندم که از کتک‌خوردن توسط همسرش هم نوشته بود. یاد خیالاتم افتادم. حالا و در این سن حتی فکر کردن به اینکه کسی را دوست داشته باشم و فکر کنم او هم دوستم دارد و مرا بزند وحشتناک است. اینکه هم  مامن و ماوا و گوش شنوایی باشد برای التیام دردِ دل‌های خارج از خانه و هم خودش دردی باشد که آن‌را نتوانم با کسی به اشتراک بگذارم مگر چند غریبه که مرا از کانالم بخوانند وحشتناک است. اینکه آن زن هم می‌تواند به همسرش فحش دهد و هم بگوید دوستت دارم، برایم غیرقابل درک است. البته شاید بزرگتر که شدم تصورم باز هم فرق کند اما الآن این آن دردم از یارست و درمان نیز همی نیست که من فکر می‌کنم. حالا فکر می‌کنم هیجان با اتفاقات قشنگ‌تری باید چاشنی زندگی باشد نه با اتفاقاتی که وقتی بچه و غرق در کتاب‌های تخیلی جنایی بودم برایم هیجان‌انگیز بود!


نهاده‌است به غبغب ترنج قالی کرمان
نشانده بر عسل لب انارهای بدخشان
نشسته‌است به تختی، به تختی از گل و کاشی
سی و سه بافه رها کرده در شکوه سپاهان
سپرده روسری‌اش را به بادهای مخالف
به بادهای رها در شب کویر خراسان
دو دست داغ و نحیفم میان زلف پریشش
لوار شرجی قشم است در شمال شمیران
برآن شدم که ببوسم عروس شعر خودم را
ببوسمش به خیال گلاب‌گیری کاشان
غزل رسید به آخر هنوز اول وصفم
همین‌قدر بنویسم فرشته‌ایست به قرآن

#حامد عسکری


  • قـاصِدَک
  • دوشنبه ۱۵ خرداد ۹۶

بہ بهانہ‌ی آدینہ ۲۲

اِنَّکَ قَریبٌ مُجیبٌ

 تـُــو نزدیک و پاسخ گویـے.

 بہ این جای دعا کہ مےرسم صدایم را بـے جوهر مےکنم

 و بہ تـُـو سلام مےدهم 

هر کُجـا کہ هستے برگرد...



+اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا.


دعای فرج :)‌⇦ عهد با زلف تو بستیم خدا می‌داند.[۳۹]


❣️مولا على(علیه‌السلام): گرسنگى کشیدن، نیکو یاورى است براى به بند کشیدن نفس و درهم شکستن عادت‌هاى آن.

امیرالمومنین علی (علیه‌السلام): چه بسا روزه‌داری که از روزه‌اش جز گرسنگی و تشنگی بهره‌ای ندارد.


دریافت
توضیحات: 

استاد پناهیان؛ یاد امیرالمومنین(علیه‌السلام) در ماه مبارک رمضان

  • قـاصِدَک
  • جمعه ۱۲ خرداد ۹۶

۱۵۳_ قاطی پلو

هفته‌ی پیش بعد از شنیدن مکالمات یه‌نفر و دیدن قیافه‌ی نگران و مضطربش بهش گفتم اگه ازم کمکی برمیاد براش انجام میدم. گفت و انجام دادم. با خوشحالیش، خوشحالیِ اون شبم تامین شد. مامانم همون لحظه‌ها زنگ زد و مثل همیشه خوشحالیم از صدام معلوم بود و این شد که براش تعریف کردم. گفت: همیشه همه راست نمیگن. بهش گفتم زیادی بدبینی و اضطرابِ چشمای اون شخص دروغ نمی‌گفت. این هفته بازم دیدمش. همونجا و با همون مقدمات و مکالمات. این دفعه فهمیدم که چشم‌ها هم میتونن دروغ بگن. شک کردم که ممکنه حق با مامان باشه. از ترس اینکه بقیه‌ی مکالمه هم تکرارِ هفته‌ی پیش باشه، ازش نپرسیدم که کاری ازم بر میاد یا نه. همون احساس بدی که نسبت به خودم داشتم کافی بود، نمی‌خواستم ته‌مونده‌ی اعتمادمم از بین بره.


به داداشم زنگ زدم گفتم: واسه تولد مامان تو برو انتخاب کن، عکسش رو واسه منم بفرست، اگه تصویب شد پول بریزم به حسابت از طرف جفتمون باشه. گفت: باشه ولی قبلش یه کاسه و یه تابلو هم بخر! گفتم: واسه چی؟O_o گفت: روی تابلو بنویس امروز بهار است و من نمی‌توانم آن را ببینم بذار کنارت. چشماتم ببند و کاسه رو بذار جلوت! بعد از خندیدن و گفتنِ نصیحت‌های همیشگی¹ گفتم: اینجا دانشگاه‌ست‌ها! گفت: بهتر! دانشجوها قشر دلسوزی هستن اتفاقا! گفتم: طبق جک‌ها که دانشجوها قشر بی‌پولی هستن اتفاقا!


هم‌اتاقی رفته خونه‌شون و مامان هرشب که زنگ می‌زنه اظهار ناراحتی می‌کنه از تنهایی من. و نمی‌دونه چقـــــدر خوش می‌گذره! شب‌ها پنجره بازه، روزا پنکه کلا روشنه. آهنگ‌ها رو بدون هندزفری گوش میدم و میتونم باهاش همخوانی کنم. و از همه مهمتر اگه بخوام میتونم برای همه‌ی وعده‌های غذایی بادمجون درست کنم!


برای دومین بار از وقتی که یادم میاد، جوراب رنگ تیره خریدم و چشمم که به پاهام میفته هم احساس پسر بودن بهم دست میده و هم احساس یکی از دوستام بودن!‌ جا داره به سیاستِ خرید جورابم اشاره کنم که البته تا امسال به کارم نیومده بود! چند سالی هست که جورابام معمولا حداقل از ساق پا به پایینشون سفیدِ خالی‌ان. اینجوری وقتی لنگه به لنگه گم بشن مشکلی پیش نمیاد و میشه یکی از این و یکی از اون پوشید بازم!:دی 


۱. یه‌بار براش رفته‌بودم رو منبر، بهم گفت تو از مامان بیشتر نصیحت می‌کنی! و بعدشم خطاب به مامانم که تو اتاق نبود، بلند گفت: مااامااان! بیا به این یکی مامان بگو بی‌خیال شه! :))) آیا بده که از هر رفتارِ نوجونیم که پشیمون شدم بهش تذکر میدم ممکنه بعدا پشیمون شه؟ البته من خودمم معتقدم هیچی مثل خوردن سرِ خود آدم به سنگ تاثیر نداره! ولی خب حس می‌کنم وظیفمه و باید بگم! خواهر بزرگتری گفتن! :))


۲. (این قسمت مربوط به یه قسمت بود که قبل از انتشار حذفش کردم و یادم رفت اینو حذف کنم :|)

یه‌بار خیلی خوشحال بودم، یه‌شالِ خاکستری خریدم. از مغازه که اومدم بیرون دیدم بیشتر شبیه سبزه :/ یه‌بارم یه خوراکی با جلد قرمز خریده‌بودم و بعدش دیدم نارنجیه! و طبیعتا طعمش فرق داشت. تازه این هندزفریمم اولش مشکی دیدمش و بعد مجبور شدم بپذیرم قهوه‌ایه! فعلا نظریه‌م اینه که شاید به نوع خاصی از کوررنگی مبتلام که شدتش با خوشحالیم رابطه‌ی مستقیم داره. حالا این رنگ‌هایی که گفتم مثلا سبزِ پسته‌ای و خاکستریِ پررنگ رو تصور نکنینا، نزدیک به هم‌شون رو تصور کنین. :)


*عنوان نام غذایی‌ست که در پرتال با نام پلومکزیکی موجود بود و منم نمی‌دونستم چیه. رزرو کردم و در سلف با غذایی گوشتی مواجه شدم که به نام قاطی پلو مشهور بود :| 


خدایا، شِفا یعنی تــُـو،

وقتی تــُـو در دلَـم نباشی،

من مجموعہ‌ای می‌شوم از دردها.

+یا من اسمه دوا و ذکره شفا



و اینم آخریش :)


لبِ خاموش، نمودارِ دلِ پرسخن است. 



من اسیـــرم در ڪف مهـر و وفای خویشتن

ورنه او سنگین‌دلِ نامهـــربانی بیش نیستـ 


#رهی معیری


+یک روزِ مُحـــــرَم نشوند این رمضان‌ها ...


#محمدسهرابی


++ دریافت

توضیحات: استاد پناهیان؛ به کوچکیِ آه، به بزرگی خدا
  • قـاصِدَک
  • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۹۶
مهربون‌خدایِ من!
همــه‌ی شهــر به بیچـارگی‌ام خندیدند
پس چه خوبست سـرم پیش تو پایین باشـد

********************

منُ یادِ خودم بنداز دوباره